گرداب

 

من آدمِ تلفن کردن نیستم. همین الان که دارم اینها را مینویسم، دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و به سپیده تلفن کنم. اما نمی‌کنم. نمی‌دانم هم چرا. حتی چند دقیقه پیش، موبایلم را هم برداشتم و دنبال شماره‌اش گشتم. اما شماره‌اش توی گوشی‌ام نیست. توی دفترچه تلفن است و دفترچه تلفن هم پایین است و من بالا هستم.

بعد نگاه به ساعت می‌اندازم و همیشه ساعت یک وقت ناجوری است. یا وقت نهار است، یا وقت استراحتِ بعد از ظهرانه. دلم می‌خواهد بهش بگویم که به یادش هستم همه‌ش و هر چقدر هم که با او باشم باز هم دلم برایش تنگ خواهد بود ولی خب می‌دانم که او مدت محدودی ایران است و کارها و دیدارهای لازم و ضروری ای دارد که نمی‌شود زیاد وقتش را گرفت. بعد با خودم جدل می‌کنم که او آمده تو را دیده و بنابر این ادب و وظیفه هم که شده، حکم می‌کند که بروی خانه‌شان. هم خودش را می‌بینی، هم خانواده‌اش را و هم آدم بی نزاکتی به حساب نمی‌آیی. قبول می‌کنم. می‌گویم باشد فردا. فردا دوباره زمانی می‌رسد که دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و به سپیده تلفن کنم.اما نمی‌کنم.نمی‌دانم هم چرا... افسردگی چنین گرداب‌هایی دارد

/ 3 نظر / 6 بازدید
Ignorant

نمی‌دانیم هم چرا...

رعنا

واااااااااااااااااای نگو نگو ...تمام این حسهارو من دارم برای تلفن کردن به کسی...ینی یه وضی...فراری ام فراری...فقط در مواقع بسیار اورژانسی که دیگه پای مرگ و زندگی در میون باشه گوشی رو برمیدارم و تندتند حرفایی میزنم بعد خدافظ...

sep ideh

شما تلفن زده، تلفن نزده، ما رو دیده، ما رو ندیده، اونقدر عزیزین که نگو و نپرس! من چی‌ کار کنم از دست شما؟[گل][قلب]