بد ترین حس دنیا

 

جمعه پیش رفتم جمعه بازار. همراه زن عموم که از شمال اومده بود و دو روز مهمون من بود. همون شب پسرش تو جاده تصادف کرد. دنده‌ش شکست و فرو رفت تو ریه‌ش و فرداش عملش کردند. تا امروز که تونستم باهاش حرف بزنم دلم مچاله‌ی مچاله بود براش.

سه سال از من کوچیک تره. بچگی‌مون با هم گذشت. خیلی از بچگی‌هامون خاطره داریم اما روزگار از نوجوانی ما رو از هم جدا کرد. انقدر مشکلات پیش پای هر دومون گذاشت که مدت ها از هم بی خبر موندیم.

 بعد از سالها، موقع فوت پدرم دیدمش.از دیدن چهره‌ش شوکه شدم. معتاد شده بود. ظاهرش هم داغون شده بود. لاغر و استخونی با دندون‌های خراب.زار زار گریه می‌کرد. آخرین بار همون موقع دیدمش. سال هشتادوشیش.

اصلن نمی‌دونم در چه حالیه.فقط می‌دونم با پرایدش مسافرکشی می‌کنه. مادرش هم ترجیح می‌ده درباره‌ش حرف نزنه. خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم کمکش کنم. اما احساس می‌کنم کاری از دستم ساخته نیست. این حس که آدم بدونه کاری از دستش برای کسی که دوستش داره برنمیاد بد ترین حس دنیاس.

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

کاملن موافقم کتایون جان . این حس واقعن بدترین حس دنیاس... من مدتها باهاش زندگی کردم و واقعن بده واقعن بدترینه

مجید

سلام.با معذرت من با این نظرها مخالفم...اگه میتونید کاری انجام بدین حتما انجام بدین...نجات یه رندگی یعنی این قدکم ارزشه...ضمنا امروز کمک اقتصادی در الویت اوله....ای که دستت میرسد کاری بکن.....ادرس جمعه بازاره رو میخوام اگه خوب بوده. مرسی

کتا

آدرس جمعه بازار: تهران- چهارراه استانبول -پارکینگ پاساژ پروانه

مجید

خیلی مرسی کتایون خانم

fateme

chera kaari bar nemiaad? boro didaneshoon, delgarmi bede, shaadeshoon kon, hatta age shode bara 1 saat

مریم

مرسی که به خونه ام سر زدی. دلم برای سر زدنت تنگ شده بود کتایون جان (البته تقصیر شما نبود ها. تقصیر خودم بود که نامحسوس شده بودم) در مورد بلاگیکه پرسیده بودی راستش یه روز که خیلی داغون بودم کامل حذفش کردم بدون هیچ کپی تمام نوشته هاش توی یه لحظه نابود شد. الان دلم براش تنگ شد یهو. الان دیگه فقط توی همین سایت خودم مینویسم و اون بلاگ قدیمی دستنوشته ها رو هم فقط به عنوان یادگار نگه داشتم.

محمد تعلق

آیا واقعن برای هیچ خواننده ای این سوال پیش نیامد که همبازی دوران بچگی نویسنده پسر زن عموی او بوده یا خود زن عموی نویسنده. گرچه متاسفانه معمولن اعتیاد و مسافرکشی هر دو از مشاغل آقایونه اما دلیلی هم نداره زنی درگیر این دو مساله نباشه. من الان چون تحت تاثیر نجف ام (کتاب یک گفتگو، ناصر حریری با ن.دریابندی) دوست دارم بیشتر در این زمینه صحبت کنم و میدونم که شوما هم حامی و حافظ دلیون و کارهای دلی هستید... لذا باید اعتراف کنم که تا بند آخر خیلی جدی فکر می کردم که دوست دوران کودکی شوما همان زن عموی شوماست و داشتم فکر میکردم چه باحال که آدم با زن عموش یا شوهر خاله اش همبازی بوده باشه. ارجاعات زمانی به گذشته و بی خبری از هم و غیره موجب شد فکر کنم اینها مقدمه ایست از یک ماجرا از آنجه بر زن عمو گذشته. بعد در بند آخر حریان مسافرکشی به شکم انداخت.

candle

چرا آقای تعلق ! برای من هم همین سوال پیش آمد و دقبقا تا سر مسافر کشی ، فکر می کردم منظور کتا ، زن عمو هست . بعدش هم کتا! این متنت اصلا مثل بقه ی متنهایت نبود . همه اش حس میکردم دارم نوشته های یک نفر دیگر را می خوانم .

سارا

آره! می فهمم مثل من که حس می کنم هیچ کاری برای جنگل های کشورم نمی تونم بکنم...