این نیز بگذرد!

 

هیچی!

حتی هیچی دلم نمیخواهد بنویسم. یک خفقان ناجوری توی دلم برقرار شده. از عصرِهمه جمعه ها هم بد تر. اصلن دارم خفه میشوم. هیچ بهانه واضح و روشنی هم ندارم.

فکر کردم چند وقت است از خانه بیرون نرفته ام؟ دیدم از شنبه که رفته بودم کلاس یوگا دیگر توی خانه بوده ام تا امروز که پنجشنبه هم تمام شد. یک بغضِ نباریدنی بی بهانه بیخ گلویم گیر کرده.

نوین هم ساعت پنج از مدرسه آمده. سردرد داشته، قرص خورده و خوابیده تا الان که نزدیک هشت و نیم است. سرِ حمید هم همه ‌ش توی کارهایش است.

واقعن نمیدانم الان چه کاری از دست خودم برایم بر می آید که حالم بهتر شود. حتی عصر سهمیه ی بستنی امروزم را هم خوردم اما فایده نداشت.

همین چند خط بماند یادگار از روزگاری که باید دلمان به اینش خوش باشد که می‌گذرد!

/ 6 نظر / 10 بازدید
فریبا

سلام. درک میکنم موندن تو خونه سخته... این بلایی هست که این روزا سر منم نازل شده و باید چاره اش کنم. کاش با کلاسهای ورزشی و سرگرم کننده بهونه هایی برای بیرون بودن از خونه فراهم کنی. کلاسهای شنا و ایروبیک و زبان و کامپیوتر حتی آشپزی و خیاطی. من بودم تمام روزهای هفته ام رو با کلاسای این مدلی پر میکردم که هر روز مجبور باشم از خونه بیرون برم. [گل]

قدیس

این خفقان ها بدیشون اینه کارشونو خوب بلد نیستن ادم راحت بشه.

نسیم

والا ما هم که از صبح تا شب بیرونیم حالمان همین طور است. همین بغض نباریدنی بی بهانه

محمد تعلق

کتابای سیمین رو دوباره مرور کن. مشغولتون میکنه.

مانیا

کاش بگذرند روزهای بد...کاش می گذشتند و هیچ ازشان یادم نمی ماند کتا...

هم نفس

سلام سلام خیلی خوشحالم تول____________________د داریم شما هم دعوت هستید اگه بیاین واقعا خوشحالم میکنید.... منتظر حضورتون هستم حتما بیاین دلم میخواهد در شادی هایم شریکم باشید نه در غم هایم...