اول: 

یادم بماند که ...

دوم: 

دخترک صبح ساعت پنج بیدارم کرد. خودش امتحان علوم داشت و می خواست درس هایش را مرور کند. برای من هم تکلیفی از درس هنرش باقی مانده بود. باید یک سری تونالیته های رنگی ، که قبلن کشیده بودیم را برش می دادیم و با آنها شکلی می ساختیم.

دو تایی بیدار شدیم و او نشست سر کارش و من هم نشستم سر کار دیگرش. دو تا از رنگ ها آماده شد. دخترک هم علومش را خواند و رفت حاضر شد برای مدرسه رفتن. در این فاصله برایش چای ریختم و لقمه های نان و پنیر و گردو درست کردم.

اما تمام مدت این روز ها در اثر یک سلسله فکر هایی که نمیدانم مرا از کجا به اینجا رسانده ، دائم یک حسی مثل « خود بد بینی » بهم دست داده!

به حمید گفتم خندید و گفت:« حالا بیا درستش کن! ... بیماری جدید اختراع کردی؟!» و ته چایی اش را سر کشید و رفت.

من اما این یکی دو روزه همه ش فکر میکنم که نه برای دخترم مادر خوبی بوده ام، نه برای همسرم، همسر خوبی!...نه توانستم حتی برای خواهر و برادرم خواهر خوبی باشم و نه توانستم برای دوستانم ، دوست خوبی باشم... نه حتی توانستم برای ماشینم صاحب خوبی باشم و نه حتی برای خیابان های شهر، عابر خوبی...

بازم بگم؟....

مخاطب درونی یکجور ناراحتی نگاهم می کند. یک جوری که انگار می پرسد چرا ؟‌... ولی نمی پرسد. شاید هم این توهم من باشد که خیال می کنم نگاهش پرسشگر است... با صدای بلند برایش می گویم: جای بهتر بودن و بهتر عمل کردن، در تمام زمینه ها به شدت باز بود و کوتاهی از من بود همیشه.

کاش قضیه همینجا تمام می شد. یعنی من این را می فهمیدم و از این به بعد سعی می کردم بهتر باشم. اما انگار بین من و بهتر شدن، یک دیوار نامرئی خیلی محکم قرار دارد. یک خط که نمی  توانم از آن عبور کنم!‌

یک سر ناسازگاری در من وجود دارد که عصبانی نشسته گوشه ای و می گوید : « من بد هستم و نمی خواهم بهتر شوم...»! 

.

پی نوشت:

تصویر زیر را زمینه ی دسکتاپم کردم و انگار شد که پشت همان میز تحریر که بودم آن سال ها... و قمری ها که می آمدند مدام پشت پنجره و مادر که راه می رفت و نگاهش با پنجره آشنا تر بود از حال که دیگر من، دیوار ، پنجره، قمری ها و باد هیچکدام فرقی برای او نداریم....

/ 28 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکوفه های گيلاس

الان ديدم ! از صميمم قلب خوشحالم می دونم که باور می کنی

سيما

دل تنگ نوشتنت بودم

بی بی

من اومدم خود نمايی کنم بگم که منم سحر خيزم! اين پيامگير ساعت پيام رو هم ذخيره می‌کنه؟

سيدو

نمی دونم چرا اين همه اون سر ناسازگاری را که در تو هست دوستش دارم ، دوستش دارم . خوب اره راست ميگه.چی کارش داری ، هان ؟

سيدو

ای جونم ، ای جونم ، ای جونم .

امير

نا اميد اينجا رو باز کردم و خوندن اين نوشته يک اتفاق خيلی خيلی خوب بود دوست جانم.خيلی خوب.ذوق فرموديم

امير

جدی نگير آن صدا را...قول ميدهم بهش گوش که نکنی خودش بگذارد برود

من و دلنوشته ها

تو؟ تو خوب نيودي هميشه وقتيميام اينجا ميگم كاش يه ذره از قدرت و خوبي هاي تو در من هم وجود داشت.مادر خوب.همسر خوب. دختر خوب . كارمند خوب. مهندس خوب و . .... فقط خستهاي دوست گلم همين

گلناز

چه خوب چه خوب چه خوب که نوشتي٬ می نويسی ...