هیچ بایدی در کار نیست!

 

چند روز است هی می‌خواهم بروم پستخانه اما نمی‌روم. هی صبح که بلند می‌شوم از خودم می‌پرسم: امروز بروم؟ اما جواب قانع کننده‌ای به خودم نمی‌دهم. نه می‌گویم ها، نه می‌گویم نه! الان امیدوارم که فردا بروم.
مدارک نسبتن مهمی را باید برای دایی‌ام بفرستم. حالا نمی‌دانم ساعت کار دفاتر پست پنجشنبه‌ها تا کی است.


مدت‌هاست همه کارها را عقب می‌اندازم. از وقتی مادرم را از دست دادم انگار با همه زندگی و باید‌هایش لج کرده‌ام. حدود چهل سال زندگی هر چه خواست را به من تحمیل کرد و نتوانسته بودم از زیر بارش فرار کنم. حالا از هر بایدی فراری شده‌ام. حتی باید‌های کم زحمت و آسان. زندگی هی بهم یاد‌آوری می‌کند که فلان کار و فلان کار هم مانده! اما من طوری رفتار می‌کنم که انگار اصلن نمی‌بینمش. قهرم با او.

/ 3 نظر / 12 بازدید
ترانه

هر چیزی کاری رو عقب بندازیم هی سخت تر و سخت تری میشه. همین فردا پاشو برو پستخونه.

ادریس

من سال ها این گونه بوده ام. سال ها در تمرین برای بی حسی و (آن گونه که من بودم) خریت. طوری که جزو صفات مهمم شد و کلی دارم تلاش می کنم برای بیرون آمدن ازش. یاد اون سال ها انداختیدم. زندگیست و حرکتش.

مراد

دختر جان، کار امروز را به فردا مینداز. پاشو برو پستخونه. دایی رضا منتظره.