شب شدن روز

 

نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم! کمی برای خودم نگرانم. اما مهم نیست. امروز صبح داشتم فکر می‌کردم که دلیل زنده بودنم را گم کرده‌ام. هدفی ندارم. اما الان دارم فکر می‌کنم آیا برای زندگی اصلاً هدف لازم است؟


یکی توی دلم جواب می‌دهد که "زندگی یک فرصت است، باید از آن لذت برد." همین موضوع است که مرا به این راه کشانده و کله‌ام را به ته بن‌بست کوبانده. چون اگر اینطور است، من بیشتر از این‌ها که دارم، چیزی از زندگی‌ام نمی‌خواهم.
بله! دلم هیچ چیزی بیشتری نمی‌خواهد. نه سفر، نه گردش، نه خرید، نه ورزش. هیچ چیز.


دلم می‌خواهد همینطور تنبلانه بنشینم و به شب شدن روز نگاه کنم

/ 25 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اب

درد مشترک

اسطوره

گاهی وقتا بعضی شبا که مثل باقی شبا تنهام فکر از مخم بالا میره "بود"مو نابود میکنه یعنی تا کی؟ فقط کار وتنهایی؟ بعدش چی؟ اخرش کجاست؟ قرار نیست چیز خاصی تغییر کنه

mahnaz

salam man vaghean ehsasat va neveshtehato doost daram kheili shabihe man boode kheili vaghta harfa va roohiyatet... dooset daram.

مریم رفیع-آریانا

خیلی زیبا بود با اینکه وقت زیادی برای خوندن تعداد بیشتر ی از متن هاتون ندارم اما سرشار از لذت و عشقم من شما رو در پیونهای وبلاگم قرار میدم سپاس

الناز

یه سر بزن به این سایت جی5لاین...منم مثل شما بودم ولی این سایته یه جورایی جواب همه چی رو بهم داد www.g5line.com

آدم

چه کسی صیادی بدون قلاب و دام بلدهست.....؟! میخواهم یه همراه وهمدم صید کنم ولی چه کنم نه اهل قلابم ونه کلک چه کنم این روزها دل بی ریا بازار نداره چه کنم که صیدها هم قلابی شدن چه کنم.....؟!

سليمان

سلام مدت زيادي بود نخونده بودمت گرد نا اميدي تا اينجا هم رسيده دلم پر بود اومدم اينجا ولي انگار. . .

رضا اعرابي

[گل] سلام تولدتون مبارك