از دست خودم

 

دیگر فکرهایم کلمه نمی‌شوند. همینطور فکر می‌مانند. انگار که یخ زده باشند، انگار که ماتشان برده باشد، انگار که مجسمه باشند.


با این حال، من هنوز می‌نشینم و فکر می‌کنم. با این تفاوت که نمی‌توانم بگویم به چه.
به یک سری چیز که از کلمه شدن پرهیز دارند. یک سری امید که از اینکه توی دل آدم پرورانده شوند، پرهیز دارند. یک سری برنامه که حتی از فکر اجرایی شدن هم پرهیز دارند. یک سری تصمیم که از گرفته شدن پرهیز دارند.

حس میکنم مثل صحنه‌ای از فیلمی شده‌ام که متوقف مانده تا دوباره دگمه اجرا زده شود و راه بیافتد. اما تماشاچی‌اش دیگر به تماشایش ننشسته. بلند شده، رفته.


یکی باید مرا از دست خودم نجات دهد.

/ 17 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فردین

اسم شما منو میبره به بیست سال پیش....

قدیس

خیلی وقت بود نیومده بودم . همه ی پست ها را با هم خوندم. ایشاله مبارک باشه نوین جان هم خانم دکتر می شود. به سلامتی. یادمه از اول دوست داشت پزشکی رو.

بی بی

خوبی؟؟؟ کجایی؟؟؟

مها

یکی باید مرا از خودم بیرون بکشد

حامد

احساس مشابهي دارم. و خيلي اعصاب خردكنه.

آذر

ما به تماشا نشسته ایم ولی دستمان از دگمه ی اجرا کوتاست ولی منتظرت می مانیم.

چیزایی که روزی برام آخر شوق بودن این روزا حتی یه نگاه ساده هم سمتشون نمیکنم . تکرار..... تکرار....

ميخك صدپر

كتايون چرا ديگه نمى نويسى؟ :-(

جودی

چندماهی بود که گمت کرده بودم امروز اتفاقی دوباره پیدات کردم خیلی خوشحالم.

مریم

حسی دارم که کمی شباهت دارد به همینی که گفتید فرقش این است که فکرهایم کلمه میشوند اما کلمه ها همه اش توی سرم میچرحند و دنبال هم میکنند... قبلترها کلمه ها نوشته میشدند حالا نمیشوند همه اش میچرخند توی سرم .. انگار میخواهند مرا دیوانه کنند