امید

ذهنم مشغول و دلم گرفته است. توی فکر دختر عمویم هستم. دیروز رفتیم بیمارستان دیدنش. روی تخت خوابیده در حالیکه نیمه سمت راست بدنش فلج شده، اما امید به بهبودی دارد، می‌گوید و می‌خندد. توی مغزش یک تومور است. دکترها در ابتدا گفته بودند نمی‌شود عملش کرد. چون قلبش هم با باطری کار می‌کند و بیهوشی برایش خطرساز خواهد بود. این شد که تصمیم گرفتند به روش گاما نایف درمان را انجام دهند. یعنی انگار با پرتو گاما، درون توده را نرم و آبکی می‌کنند و بعد که تویش مایع شد، به وسیله سرنگ، بیرونش می‌کشند. اواسط درمان با گاما، یکهو دچار تشنج های پیاپی شد و بعد از یکی از تشنج ها، حرکت دست و پایش را از دست داد. رفتند علت را جویا شدند، دکتر گفت، آن توده، قبل از اینکه وقتِ با سرنگ بیرون کشیدنش برسد، توی مغز ترکیده. بعد در اثر ترکیدن توده، دچار ورم مغز شد. این موضوع مربوط به فروردین امسال است. از آن موقع توی تخت افتاده. گاهی تشنج دارد، گاهی فاصله تشنج ها بیشتر است که بهتر می‌شود.

خودش امیدوار است که ورم مغز به یک وسیله ای درمان شود و دست و پایش دوباره به کار بیافتد. گفت دکتر این‌بار قرار است عمل کند.

یکی از دوستان ما که روابط خوب و محترمانه ای باهاش داریم، دوست صمیمی پزشک معالج اوست. بهش سفارشش را کردیم. دوستمان رفته توی بیمارستان، پرونده را خوانده و با دکترش صحبت کرده. بعد به من تلفن زد. گفت توموری که ایشان دارند، خوش‌خیم نیست. دکتر هم تصمیم عمل جراحی ندارد. سعی دارد با دارو، تا حدودی ورم مغز را کنترل کند. یک جوری گفت که انگار کار بیشتری ازشان بر نمی‌آید.
بعد تازه دیروز که من رفتم بیمارستان، متوجه شدم همان دارویی که برای کنترل ورم مغز بهش داده‌اند، کلیه هایش را دارد از کار می‌اندازد. برای همین آن دارو را هم قطع کرده‌اند.
دکتر به خودشان نگفته تومورشان خوش‌خیم نیست. انگار فقط به من گفته‌اند!
  این روزها دائم دارم فکر می‌کنم این حق بیمار است که بداند. و اصلاً خود بیمار باید تعیین کند که چه کسی بداند و چه کسی نداند. من هم نمی‌خواهم کلاغ سیاهی باشم که این خبر تلخ را بهشان می‌دهد. دلم نمی‌آید این همه امیدی که در چشمهای خندانش برای خوب شدن هست را ناامید کنم.
/ 10 نظر / 10 بازدید
سرمه

حتما یکی از اطرافیانش می دونه اما ترجیح داده به کسی نگه. بعید می دونم دکتر نگفته باشه، بعدا واسه خودش دردسر میشه. البته که من فکر می کنم دکتر باید به خود مریض بگه نه به اطرافیان.

mona

تو ایران اول با اطرافیان مریض درمیون میذارن معمولا.....به دلایل فرهنگی ولی به نظر من حق خود مریضه که بدونه شاید بخواد در روزهای آخر زندگیش کارهایی رو انجام بده که اگه دیرتر بدونه نتونه دیگه انجامشون بده

رعنا

بنده خدا ... چه ناسپاسیم ما...

مریم

واقعا آفرین بهش از صمیم قلب برای بهبودش دعا میکنم

مهدیه

مبادا بگی کتی جان... روحیه ش داغون می شه هزار تا مشکل دیگه هم پیدا می کنه. یکی از دوستان سالم بود دکتر رو به خودش گفته بود سرطان کبد داری! باورت می شه 40 روز تو بدترین بخشها بستری بود . تازه چشمهاشم ضعیف شد... می گفت طوری شده بودم که همه ی آدما رو ریز می دیدم :( نگو....

Ignorant

همین حس حماقت رقت‌انگیزه که باعث می‌شه دلم نخواد به هیچ چیزی امید داشته باشم

نسیم

امیدوارم همیشه این امید باهاشون بمونه ...

candle

اگه از ما آدما امید رو بگیرن ، چی برامون می مونه ؟

رضا اعرابي

[گل] مرغ زيرك چون به دام .....

قدیس

یکی از معضلات جامعه ی پزشکی ما همینه پدر سالاری پزشکان یعنی فکر می کنند خودشون می تونند به نفع مریض تصمیم بگیرند البته در این که ایا بیماران ما پذیرش شنیدن حقیقت را دارند یا نه هم بحث توش هست. ایشاله شفا پیدا کنه کتایون جان