چند بهار دیگر را بی او خواهم گذراند؟

 

صدای باران می‌آید. صندلی را روی دو پایه عقبی اش بر زمین نگه می‌دارم و دو پایه جلوییرا بلند می‌کنم و سرم را نود درجه می‌پیچانم به راست تا از شیشه‌ی پنجره‌ای که همین امروز تمیزش کرده بودم، شمعدانی‌ها و باران را نگاه کنم.

یاد مادرم می‌افتم که می‌گفت هر وقت باران خواستیم به او بگوییم شیشه پاک کند! لبخندکمرنگی می‌زنم و نفس عمیقی می‌کشم. 

 


/ 16 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرتابه

سلام بیژن جان وقتت بخیر... من یکی از اعضای پرتابه هستم. می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن... من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی... منتظرتیم http://Partabeh.Com

آذر

امیدوارم بسیار بهار را با یاد او زندگی کنی. بهارانی که بارانش این غم و حسرت را که به گوشت و استخوانمان چسبیده بشوید و ببرد و جانمان را سبک کند. ان وقت شاید بتوانیم از رفتگانمان هم با ارامش و سبکی یاد کنیم. یاد مادر گرامی باد.

مراد

تو ای پری کجایی؟...

اب

...

بهداد

نوستالژیک بود...شاید برای اکثر ما...

رعنا

روزت مبارک و روح مادرت در آرامش ابدی [گل]

فاطمه

ما هم هروقت ماشینو میبریم کارواش بارون میاد!

هم آوا

نفس عمیقی کشیدم و دلم گرفت...خدا رحمتش کند...بعد از مدتها...سلام