هست و می رود...

 

ساعت نزدیک یک بامداد یکشنبه است. حمید نشسته دارد مسابقه بارسلونا را نگاه می‌کند. نوین حدود یک و نیم ساعت است رفته بخوابد. 


من هی یک چیزهایی می‌آید توی ذهنم هی می‌رود. می‌دانید چطور؟ انگار که توی یکی از این تاب های چرخان شهربازی نشسته باشم. همه چیز هست و می‌رود. هست و می‌رود...  

/ 3 نظر / 18 بازدید
ندا

خوشحالم که مینویسید.خیلی خوشحال.انقدر که با وجود اینکه دو هفته به کنکورم مانده اما هی می ایم اینجا را چک میکنم.انگار نسیمی درونتان وزیدن گرفته[لبخند]

sep ideh

هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود...هست و می‌رود.........................................

navid

سلام خوبین؟ چی بگم از این روز و روزگار که همه گان دانند