خلاصه احوال

 

حال بدی دارم. یک جور ول معطلی. دست و دلم به هیچ کار نمی‌رود. بی تاب و بی طاقتم. دلم می‌خواهد بزنم همه چیز را ویران کنم. بعد یک تکه زمین داشته باشم که شخمش بزنم. دانه بکارم، اب بدهم و بنشینم به تماشا. مهم هم نیست چیری سبز شود یا نشود.
الان فقط یکی توی سرم هی کلنگ گرفته دستش و هی می‌زند به دیوارها.

چقدر آدم هی توی فکر ظرفهای نشسته باشد و گرد و خاک اتاقها و رختهای توی سبد رخت چرک‌ها و غذایی که باید برای شب پخته باشد؟
.
دلم یک کامپیوتر نو می‌خواهد. این کامپیوتر مال هشت سال پیش است. گرچه هنوز کف مطالبات مرا بر آورده می‌کند اما همه ش فکر می‌کنم اگر یک کامپیوتر نو داشته باشم و یک فیلتر شکن خوب، حتماً زندگی کمی خوش آیند تر از اینی که هست خواهد گذشت
.
نمی‌دانم برنامه مسافرتی که می‌خواهیم بعد از کنکور نوین برویم چجوری می شود. اصلاً آیا می‌شود یا نمی شود؟
.

چهار روز دیگر ویدا می آید که چند روز خانه ما مهمان باشد و من نه تنها کاری نکرده ام، بلکه از انجام هر کاری هم فراری ام. اصلاً از برنامه ریزی و انجام همه کارها فراری ام. هر کاری که انجامش اجباری نیست را انجام نمی‌دهم و همه کارهایی که مجورم انجامشان دهم را هم می‌گذارم برای دقایق آخر. مثل یک چیز بدمزه که مجبوری بخوری و دماغت را می‌گیری و در کوتاهترین زمانِ ممکن سر می‌کشی‌اش
.

 

/ 14 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کتا

56 سال خیلی زوده برای آلزایمر گرفتن... آخه چطور به این زودی ؟ :(

الهام

سلام کتا جون از لطفت ممنون من اصفهان هستم مامانم از 48 سالگی الزایمر گرفت باورت میشه دکترهاهم نفهمیدندچرا حسرت دردودل کردن با مامانم مثل قبل تو دلم مونده ولی اون الان دیگه فقط جیغ میکشه وبی هدف راه میره ویهو روی زمین ولو میشه میخوابه چند روز بود نمیتونستم بیام تو وبلا گت پیغام میومد به رایانه تون اسیب میرسه بهرحال ازاینکه یک دوست وهمدرد خوب مثل تو پیدا کردم خوشحالم منم مثل تو یک دختر دارم البته 13سالشه عزیزم قلمت خیلی شیوا وقشنگه لطفا برای شفای مادرم دعاکن

الهام

هرچه بیشتر وبلاگت رامیخونم بیشتر تحسینت میکنم همون نگهداری ازمادرت چقدر سخت بوده .من که درواقع پدرم پرستاردایم مادرم هستندوچه عاشقانه وصبورانه اینکار رامیکنند من ودوتاخواهرهام هفته ای یکروز ونیم پیش مادر میریم وبقیه روزهاهم چندساعتی پرستاربیشتر برای کارهای خونه وعوض کردن پوشک مادر.ولی توهمه کارها راخودت انجام میدادی وهمینطور از خواهر مریضت هم مدتی نگهداری کردی واقعا قابل تکریم وتقدیری عزیزم امیدوارم خدا رفتگانت راقرین رحمت کنه وبازماندگان وعزیزانت را برات نگه داره خیلی باهات همزاد پنداری میکنم وقتی ازحالتهای مادرت گفتی یا وقتی جواب MRIمادر راگرفتی وگریه کردی وقتی از دخترت گلت نوین باعشق حرف میزنی وحتی وقتی از پیانو زدن دخترت غرق شوق میشی .

رعنا

روزهای شاد و ارامی رو برات ارزو میکنم.. برای شفای مادر خانم الهام هم دعا میکنم ..بسیار دردناک بود نوشته ی ایشون...

الهام

حالا که نوین جان هم دیگه امتحانش رو داد.انشالله که با موفقیت داده باشه.پس تا نرفتی سفر بیا بنویس که دلتنگیم...

الهام

(توضیح اینکه من الهام چند کامنت پایین تر نیستما.یه وقت سوء تفاهم نشه.من اینجا رو همیشه میخونم و قبلنا به اسم اردیبهشت کامنت میزاشتم)

نگین

خوبی کتایون جان؟نوین چه کرد؟

طاهره

سلام کتی جان. بچه ها هر کدوم یکجوری راضین. اما اینقدر نظراشون درباره درسهای مختلف متفاوته که من نمیدونم چی میگن , نمیتونم هم حدسی بزنم . خیلی مضطربم. اما رویهم رفته مثل اینکه خوب بود. سعید خیلی زحمت کشیده بود. اگه پزشکی قبول نشه دلم برای زحمتش میسوزه. وحید از اول خودشو گذاشته بود برای سال دیگه. الان میگه کاش کمی بیشتر تلاش میکردم. نوین چیکار کرد؟ امیدوارم خیلی خیلی خوب شده باشه. یعنی حقشه با توجه به رتبه پارسالش. قربونت برم. منهم همش یاد تو و نوین بودم این روزها و مخصوصا امروز