آماده باش!

 

توی یک سنی، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها از دنیا می‌روند. چند سال بعد آرام آرام نوبت عمو‌ها و خاله‌ها می‌رسد، توی فامیل ما الان دیگر نوبت رسیده به دخترعمو و پسردایی. دارم فکر می‌کنم انگار توی صفی ایستاده‌ایم و یکی یکی داریم می‌رویم جلو. شوخی ندارد. باید دیگر آماده باشیم.

/ 13 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترانه

احساست رو میفهمم. هی فامیل کوچکتر و کوچکتر میشه. اولش پدر و بزرگ و مادر بزرگ.. اولین خاله و دایی که میرن خیلی تعجب آوره بعد کم کم این رفتنها عادت میشه برامون. در کمال تعجب بعضی ها هنوز فکر میکنن که عمر جاوادنه دارن و قرار نیست هیچوقت برن.

نسیم

نگید تو را خدا این جاهای خالی را. برای این روزهامان همینها بس است تلخترش نکنید [ناراحت]

امیرحسین شمس

قبل نوشت:آن کس که نداند و بداند که نداند یا آن کس که نداند و نداند که نداند اسم وبلاگت برگرفته از کدومشون؟ بعد نوشت: اینکه ما در یک صف بزرگ وایستادیم اصلن شکی نیست. ولی در واقع همیشه فکر می کنیم که نفر اخر صف هستیم ، و یک دفعه یکی می گوید : هی یارو نوبت تو ِ مثلن مثل همین چند وقت پیش که بابا رفت اینکه ناراحت شدم بخاطر این بود که فکر می کردم نفر های اخر من و اون هستیم.ولی اینجوری نیست شاید نفر بعدی من باشم بیخیال حتا اگه نفر بعدی هم باشم امروز روز نایسی است! این جمله قشنگی ولی جواب میده به قول فرنگی ها:It`s simple but it works

سیداحمدو

سلام زیبا بود. قفس قفس است وقتی که چشمهایت میرقصند تا خواب. www.seyedahmado.blogfa.com پیروز باشی.

راهی به آسمان

ساده که باشی پرنده ها بیشتر به تو اعتماد میکنند باران با لطافتش شانه هایت را بهتر نوازش خواهد کرد برف را با کف دستانت حس خواهی کرد باد موهایت را آشفته خواد کرد و تو هراسی نداری از خاکی شدن جامه ات وقتی برای بوئیدن بوی گلی روی زمین خم میشوی ... زندگی با سادگی رنگ حقیقی خود را میابد اگر در جستجوی علم هم باشی میتوانی جواب بزرگترین سوالات را در سادگی طبیعت بیابی

سارا

من زنبیل گذاشتم هفتاد سال دیگه بر می گردم توی فامیل پدری من زیر صدسال کسی قراری با خدا نداره!:))

سارا

خب گویا بعد از دوسال تونستم یه پیام برای پرشین بلاگ ثبت کنم! خوبی کتا جان؟ اگه خواستی عمومی ش کن من فقط خصوصی میتونم ارسال کنم!

مانیا

گاهی هم آسیاب به نوبت نمی شود ...کاش به نوبت می بود، از بزرگ به کوچک!

مریم

توی صف ایستادنش که قبول اما اینکه جلو رفتن توی صفش کاملن تصادفی ست نمیدانم خوب است یا بد... نمیدانم اگر صفش همیشه طبق نوبت جلو میرفت بهتر بود یا آنکه مثل همین حالا که گاهی یهو از وسط صف یکی را میکشند بیرون و میبرند سر صف بهتر است... هر چه هست گریزی نیست