آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
اخبار را نگاه میکنم. دلم کمی شور میزند. فردا نه، پسفردا...
.
این هم احساس بدی نیست که آدم حس کند هر آنچه که گفتنی داشته را تا به حال گفته.
آن وقت می تواند تا آخر عمر با خیالی آسوده ساکت بماند.
.
.
آدم باید به جایی برسد که همه حرف ها را بتواند به همه آدم ها بگوید
استراحت مطلق
افسردگی مطلق
اختناق مطلق
صفر مطلق
شک نکن ! این ها همه از مغز خودم تراوش کرده!
این هم می شود ترجیح بندش!
بایستگی مطلق
شایستگی مطلق
بعدش یک آه طولانی که من غم دارم
نم دارم
کم دارم
سم دارم
شک نکن!
این ها همه از مغز خودم تراوش کرده و می تواند تا ابد ادامه داشته باشد
سختی مطلق
بدبختی مطلق
آنچه که گریبان خلق را گرفته و اندوهی که مثل تخمه بین فقرا قسمت شده تا بشکنندش
شک نکن!
این ها همه از مغز خودم تراوش کرده
با یک صدای خوب دکلمه اش کن
انسان گاه خودش هم خود را نمی فهمد. و این هنگامی ست که اصولا چیزی برای فهمیدن وجود ندارد.
اینطور وقت ها برای فهمیدن نباید اصرار ورزید اما مشکل اینجاست که تماشاگر این را نمی داند و می پندارد که ایراد از اوست!
رسیده ایم...؟
- به گرداب -
... نرسیده ایم هنوز؟
پس این سرگیجه برای چیست؟...
