آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثبت موقت

 

غمگین ام. یک غمی که انگار هیچ جور خوب نمی شود. مدت هاست صبر کرده ام شاید خبری شود. اما نشده. کم کم دلیل هایم را هم فراموش می کنم و باز با این همه غمگین ام.

با کسی رفت و آمدی ندارم، گفت و گویی ندارم. به زور چند صفحه کتاب می خوانم ، چند خبر توی اینترنت، چند تا از وبلاگ های دوستان آن هم از توی گودر، بقیه مواقع انگار حتی فکر هم نمی کنم.

دلم نمی خواست چنین آدمی شده باشم. اما شده ام. مثل خواب می ماند.شاید هم بد تر، مثل کما می ماند. معلوم نیست برگشت دارد یا نه!اما برای هر کاری منتظر برگشت خودمم. برای خواندن، برای نوشتن، برای رفتن، گفتن، خندیدن، یک جورهایی هر کاری که الان می کنم مثل ثبت موقت می ماند!

هنوز فلوکسیتین می خورم. مقدار زیادی بی خیال شده ام.  از اردیبهشت تا حالا چقدر شده اصلا؟ نوشته بود تا نه ماه هم می شود خورد. بعدش یعنی اوضاع بد تر از اینی می شود که الان هست؟

 

 

+ کتا ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
comment نظرات ()

فرار

 

حمید با کلی امید دارد از همه ی زندگی ما محافظت می کند. با کلی امید هر روز از خواب بیدار می شود صبحانه درست می کند ، خرید می رود، با کارشناس و داور سر و کله می زند. نوین را می برد، می آورد، غذا می پزد ، ظرف می شوید... ، من آویخته ام به امید او.
همینطور مات مانده ام به تماشایش. و دست های خالی مان و امید خودم که توی سرازیری زندگی قل خورد و قل خورد و قل خورد و رفت و میدانم که دیگر هیچوقت پیدایش نمی کنم. عزیزک من تبدار توی تختش دراز کشیده. کتاب می خواند. می گوید : "دردم بهتره اما حالا خوابم گرفته. این چه زندگی ایه؟" بهش می گم :" این همون زندگی ایه که من ازش فرار می کنم" و بعد دوباره پلی اگین رو می زنم و از آشپزخونه بوی پیاز میاد و من دایره های رنگی رو می ذارم روی هم و قرمز میشه صورتی و صورتی میشه بنفش

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٦
comment نظرات ()

سه شنبه / چهارشنبه / پنجشنبه

یک:

کار هایی که انجام نخواهند شد!

سه شنبه بیست و دو بهمن

نیم ساعت بعد از نیمه شب است. نمی دانم چرا حس می کنم فردا کارهایی دارم که انجامشان نخواهم داد! دلیلش را نمی دانم. شاید یادم برود شاید هم به هر علت دیگری انجام نشوند. فردا باید بروم یوسف آباد بانک صادرات حقوق مادر را بگیرم برای پرداخت حق فرانشیز موسسه پرستاری. باید بروم خانه شان که هم خودشان را هم ببینم و هم قبض های برق و تلفن که آمده را هم بگیرم. باید پیش از آن اول صبح بروم برای خودمان مرغ بخرم. نوین هم کلاس ریاضی المپیاد دارد و ساعت چهار باید بروم دنبالش. یادم باشد ماشین لباسشویی را هم روشن کنم. نان هم نداریم. اگر بخواهم لیست خرید بنویسم که خیلی چیز ها نداریم. مثلن ماست و خیار و گوجه و شیر و تخم مرغ. الان هم خوابم می آید و ذهنم برای برنامه ریختن و پس و پیش کردن اولویت ها کمکم نمی کند. نمی د انم چرا گرسنه هستم. باید زود تر خودم را بخوابانم که گرسنگی مجال نیابد.

دو:

دوی استقامت

چهارشنبه بیست و سه بهمن

نزدیک ظهر است. هنوز از خانه بیرون نرفته ام. داشتم حساب و کتاب می کردم و از روی لیست مخارج مادر، جمع پول هایی که نقدن گاه و بیگاه برایشان از پول خودم خریدی کرده ام را در می آوردم که ببینم چقدر می توانم از حسابشان بردارم. باز موجودی ما تمام شده و شرکت هم فعلن بجز خرج برایمان چیزی ندارد. خدا آخر و عاقبت مارا با این روزگار به خیر کند.

چهارشنبه است و نمره ماشین ما فرد است و بنابر این با ماشین نمی شود بروم یوسف‌ آباد.

دارم فکر می کنم پیش تر من و زمان پا به پا می دویدیم... حالا عقب می مانم از قدم هایش...

 

سه :

همیشه یک نفر باید بداند

چهارشنبه بعد از ظهر

زیر باران سیل آسایی که می بارید، من فقط رفتم مرغ خریدم و ماست. خوبی اش این بود که توی مرغ فروشی هیچکس نبود. خود صاحب مغازه هم تعجب کرده بود که من چرا گذاشته ام صاف زیر این باران رفته ام خرید!

توی مرغ فروشی داشتم به کامنت یک قدیس فکر می کردم. به اینکه او میدانست من امروز می روم مرغ بخرم. بعد رفتم توی این فکر که همیشه یک نفر باید بداند که چه زمانی آدم مرغش تمام می شود و اینکه این ساعت کجاست و نهار چه دارد و اندوه ِ امروزش چیست. و یاد مادرم افتادم که تا پیش از بیماری اش همه ی این ها را هر روز می دانست...

چهار :

هزینه های بیمورد × ٢

پنجشنبه بیست و چهار بهمن

بعد از ظهر

اول صبح رفتم حقوق مادر را گرفتم. بعد برایشان نان خریدم و بردم خانه شان. بعد رفتم شرکت مخابرات دنبال پرینت تلفن که گفتند این مرکز دیگر پرینت نمی دهد و این کار ها همه ش برای دولت هزینه های بی مورد است و به جایش گفتند باید بروم از توی نت ریز مکالمات را ببینم که این کار برای بررسی قبض تلفن سیصد هزار تومانی کاری بس دشوار و چه بسا ناممکن خواهد بود.

بعد رفتم برایشان خیار و گوجه و فلفل سبز و موز و کره خریدم و بردم تحویل دادم. قبض های جدید را برداشتم و ناباورانه دیدم پول تلفن باز شده صد و پنجاه و هفت هزار تومان که همه ش را پرستار حرف زده. ولی می گوید خیلی رعایت کرده!‌ پول برق هم شده صد و یازده هزار و هفتصد تومان چون دائم بخاری برقی را روشن می گذارد...

بعد رفتم برای مادر مرغ و یک دارویی را که تمام شده بود را گرفتم و وقتی برگشتم خانه نمی دانم چقدر از ظهر گذشته بود.

مخارج مادر وحشتناک زیاد شده. حساب کردم دیدم بدون هزینه خوراکشان، بیشتر از یک میلیون تومان در ماه داریم هزینه قبض ها و پرستار و شارژ آپارتمان را می دهیم . باید فکری بکنم که این هزینه ها را به حد اقل برسانم . اما چه فکری ؟ چه فکری؟...

پنج :

جوجه ماستی

نیمه شب

شام در رستوران بزرگ آ. آس . پ مهمان ِ دختر دایی ام بودیم. یکی از مزایای اینکه آدم مهمانی بدهد اینست که به جایی دعوتش کنند...و ما از این مزیت ِ مهمانی ای که دو هفته پیش داده بودیم استفاده کردیم!

من تا به حال نرفته بودم آنجا. رستوران خوبی بود. غذا های خوشمزه ای هم داشت. من جوجه ماستی خوردم. مثل جوجه کباب بود ولی بسیار بسیار خوش طعم. کمی ترش و کمی تند. چون جوجه را توی ماست و فلفل خوابانده بودند. قیمت غذا ها از هر پرس حدود هشت - نه هزار تومان بود تا هفده هزار تومان. ولی یک خوراک لابستر داشت که قیمتش پنجاه و پنج هزار تومان بود. یازده نفر بودیم و گمان می کنم با حساب سالاد ها و سوپ و دسر و نوشابه و سرویس باید بیشتر از دویست هزار تومان برای میزبان خرج برداشته باشد.

دارم فکر می کنم کاش به جای این شام، پولش را به ما می دادند! حمید شیر ماهی خورد و نوین استیک باسس قارچ و گمان کنم جمعن پول شام ما حدود پنجاه هزار تومانی شده باشد!!

+ کتا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

سوراخ های روز!

از ظهر گذشته. باید فکر نهار باشم اما پیاز هم نداریم.

توی روز دنبال سوراخی می گردم که بشود از آن فرار کرد. مثل خواب، مثل کتاب، مثل اینترنت... ولی این فرار ها همه برگشت دارند : زمان می گذرد و تو را از همان سوراخی که از روز بیرون رفته بودی، دوباره هل می دهند توو! یعد یکهو می بینی : از ظهر گذشته و باید فکر نهار باشی و پیاز هم نداری!!

.

ساعت هفت و نیم شب باز جلسه است. نتایج تا اینجا که خوب نبوده. از این به بعد هم امیدی به تغییرش نیست.

باید با افسردگی ِ حاصل یک جوری کنار آمد. جوری که بشود به سوراخ های روز نگاه کرد بی آنکه فکر فرار به سر آدم بزند...

+ کتا ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

ورزش دهد نیرو به انسان!!

 

صبح امروز یک خانم به نام خانم نون که همسر پسر عمویم می باشد، آمد مرا کشان کشان با خودش برد پیاده روی. من زیاد تمایلی به پیاده روی در شهری با هوایی به این آلودگی را ندارم اما او چون اصرار بر کم کردن وزن دارد کاری به کار آلودگی هوا ندارد و تند و تند راه می رفت و من هم با حالتی شبیه بچه هایی که دنبال مادرشان می دوند سعی می کردم خودم را به او برسانم! این پارکی که مخصوص خانم هاست نزدیک خانه ی ماست و رفتیم آنجا و من هم که نمی خواستم جلوی او کم بیاورم هیچ نگفتم که خسته شدم و دو ساعتی پا به پای او در سر بالایی ها و سر بالایی ها خودم را می دواندم و در ضمن از زمین و زمان هم حرف می زدیم. از حال و روزگارم می پرسید و من هم انگار که کل مطالبی که در مدت این سه سال توی این وبلاگ نوشته ام را بخواهم همه را یکجا برایش تعریف کنم، نفس نفس می زدم و حرف می زدم.

در مدت این سه سال زیاد با هم نزدیک نبودیم. حال هم را می دانستیم اما از راه دور. دیدار هایمان هم در مراسم رسمی بود. مجلس ختمی ، عید نوروزی، دیدار مسافری... نمی دانم چه شد که به این فکر افتاد که بیاید مرا همراه خودش ببرد پیاده روی.

بعد از آن پیاده روی سنگین که برای منی که بعد از کوه رفتن های چند ماه پیش دیگر تحرکی نداشتم کمی تا حدودی خسته کننده بود، سرکوچه که داشت خداحافظی می کرد من یک تعارف شاه عبدالعظیمی زدم که:" حالا بیا با هم بریم استخر!" و او هم این پیشنهاد را روی هوا زد و در نتیجه بعدش هم یک ساعتی رفتیم استخر و من دیگر آخرش از فرط خستگی نزدیک بود توی آب خوابم ببرد! و لی او همچنان سرحال و کوشا تازه از آب که در آمده بود نرمش می کرد!! بعدش هم آمد خانه ی ما به صرف چای و شیرینی و میوه و چه دردسرتان بدهم که الان که بدرقه اش کردم ساعت دو و نیم بعد از ظهر است .

چه آدم انرژیک و پر شوری ست! حالا می خواهد برنامه ی دوره و مسافرت و میهمانی ترتیب بدهد برایم! من ِ آرام، من ِ مردم گریز، من ِ سر توی لاک ِ خود را به چه کار ها که بتواند وا دارد را خدا داند!

از طرفی انرژی نهان ِ من آنقدر ها نیست که بتوانم پا به پایش بدوم. از طرفی هم چون او هم مثل من یک خواهر دوست داشتنی اش را همین چند سال پیش از دست داده و فکر می کنم احساس تنهایی ای دارد که به من پناه آورده تا کمی این جای خالی را راحت تر بتواند تحمل کند، نمی خواهم بهش جواب رد بدهم. حالا ببینیم بار بعد چه تماسی خواهد گرفت و چه قراری خواهد گذاشت! خدا به خیر کند!!

دو:

دیروز عصر رفتم پیش مادر. یک سری چیز ها کم داشتند که برایشان خریدم. برنج و نان و روغن و ماست و شکر. حال مادرم بد نبود. اصلن آدم که ظاهرش را می بیند باور نمی کند که این خانم به این خوش صورتی و مرتبی با لبخند همیشگی اش دیگر فرزندانش را هم به یاد ندارد. من می نشینم کنارش . دستش را در دست می گیرم و نوازش می کنم. او هم دست مرا نوازش می کند. البته دست هر کسی را که بگیرد نوازش می کند. می بوسمش و دیشب دلم خواست خیال کنم همان مادر چند سال پیش است. حرف هایم را می شنود. با او حرف زدم. مثل سال های پیش. و توی دلم از قول او به خودم جواب می دادم. سوال های ساده و کوتاهش را تصور می کردم و باز پاسخ می دادم...

الان دارم فکر می کنم هر روز هم که ببینمش باز هم دلم برایش تنگ می شود...

+ کتا ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

شاید چهار هم داشته باشه...من نمی دونم هنوز...!

یک:

دخترک که  از مدرسه می آید، اولین کاری که می کند اینست که تلفن می زند به من. و ما مفصل مفصل با هم حرف می زنیم. او میرود دست و رویش را می شورد و ضمن اینکار  گوشی را میگذارد روی اسپیکر و  همینطور با من حرف می زند. من نقشه می کشم و همینطور با او حرف می زنم. او بعد میرود نهار می خورد در حالیکه همینطور با من حرف میزند. از مدرسه از دوستانش از معلم هایش از آزمایشگاه از کارهایی که باید برای فردا انجام دهد، از روابطش با دوستان و قهر و آشتی هایش، من گوش می دهم و کیف می کنم و می خندم و گاهی هم نظر خودم را بهش می گویم. این گفتگو حس خیلی خوبی دارد. هم برای من هم برای او و هیچکدام دل نمی کنیم از هم برای خدا حافظی.آخرش هم  حرف ها همیشه نصفه و نیمه توی هوا می مانند...

 

دیروز هم مثل هر روز این اتفاق افتاد. تلفن راس ساعت سه و بیست و نه دقیقه زنگ خورد و صدای ناز و پر انرژی دخترک از آن سوی خط  شروع به صحبت کرد. میان صحبت های  به هم پیوسته و لاینقطعش گفت که:« راستی معلم علوممون کلاس فوق العاده گذاشته قراره پنجشنبه ها صبح، یک ساعت زود تر بریم مدرسه. یعنی به جای هفت و نیم، شیش و نیم مدرسه باشیم!... هزینه شم هشتاد هزار تومنه...» میان کلامش گفتم چه قدر؟؟ ... دوباره تکرار کرد: « هشتاد هزار تومن! »و بدون اینکه تغییری توی لحنش ایجاد کند یا فاصله ای بین کلمه هاش بیافتد گفت :« خیلی زیاده بی انصافا نه؟ ولی نگران نباش من نمی رم اصفهان به جاش! ...» گفتم راست می گی؟ تصمیم گرفتی نری؟ ... گفت : « آره واللا! ... خب دیدم این کلاس که هشتاد تومنه ، کلاس المپیاد ریاضی هم که از این هفته شروع میشه همین قیمت هم اونه ، کلاس های دیگه هم که هست، تنها کاری که می تونم برای کمک بکنم اینه که نرم اصفهان!»

 

نفس راحتی کشیدم و حس کردم کلی بار از روی دوشم برداشته شد. یک عالمه قربون صدقه ش رفتم و اونم هی می گفت: « خب حالا دیگه انقدر یادم ننداز! »

 

 

 

خانه که رفتم، رفتم بغلش کردم و گفتم: «به خاطر این تصمیم عاقلانه ای که گرفتی و خیال منو راحت کردی، یه قرار خوب با هم میذاریم.»گفت:«چی؟»

 

 گفتم:«از این به بعد یه پول تو جیبی منظم بهت میدم.»چشماش برق زد. گفتم:« هر ماه یه مقدار معینی بهت میدم که خرج هاتو خودت تنظیم کنی. خواستی کتاب بخر. خواستی کادو بخر. خواستی بده به گدا. خواستی پس انداز کن. خواستی هله هوله بخر ...من به نحوه ی خرج کردنت کاری ندارم.»

 

 اینجا ی قصه ، اون یکی از محکم ترین بغل هایی که در عمرش کسی را کرده بود را نصیب من کرد. و دو تا هم ماچ آبدار! انگار مدت ها بود منتظر این پیشنهاد بود. ...

 

 

 

 دو:

 

دو درباره ی تلفن دیشب پرویز است. خلاصه اش اینه که پرویز دیشب زنگ زد و خیلی ساده از حمید عذر خواهی کرد. حمید هم پذیرفت. به همین سادگی. اما دل من یک جوری مثل بچه ها قهر کرده. نمی دانم چرا انتظار داشتم پرویز دوکلمه هم با من حرف بزند. یاد حس بهت و بغض آنروز می افتم ... و یک جوری احساس دیده نشدن آزارم می دهد. مخاطب درونی هی می گوید بی خیال! من هم هی بهش می گویم باشه و تظاهر به لبخند زدن می کنم.

سه:

چهاردهم آذر...

امروز سالگرد ازدواجمونه. پانزده سال تمام گذشت و ما هم همراهش گذشتیم. چه سال ها، چه سال ها...

بعد از یکی دو سال اول که به خوبی و خوشی گذشت و تولد دخترک، سال های سختی رو کنار هم گذروندیم. سال هایی که به زور پول در می آوردیم. سالی که خونه مونو از بی پولی مجبور شدیم اجاره بدیم و ساکن خونه ی مادر اون شدیم بعد از اون، چهار سالی که پدرش سرطان داشت و بعدش سال هایی که بعد از فوت پدرش ، مادرش تنها بود و اون شب ها پیش مادرش می خوابید. سال هایی که یه بغضی راه گلومو بسته بود. ...بعدش خراب کردن و ساختن خونه مون توی همین دو -سه سال اخیر... و یاد آوری  سال هایی که فکر میکردم بدون حمید هم می تونم زندگی کنم. اما بعدش که متوجه شدم  نمی تونم! واقعن نمی تونم. و بعدش که فهمیدم چه قدر، همین آقای رئیس بد اخلاق و اخمو و غرغرو رو با همه ی فراز و فرود های زندگی دوستش دارم. و در تمام این سال ها با همه ی سختی ها ازش متشکرم که احساس دوست داشته شدن رو بهم داده. حسی که توی  سال های زندگی بدون اون، هر چی دنبالش می گردم ، پیداش نمی کنم....

+ کتا ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٤
comment نظرات ()

پاورقی ده

عشق،

ترس،

امید...

کلمات ناگهان

معانی گمشده خود را

می جویند...

.

 

دوشنبه دوم مهر - ظهر

از سونو گرافی برگشته ام. معلوم شد یه کیست، به شکل کره و قطر پنج سانتیمتر، داخل تخمدان سمت چپ جا خوش کرده. دکتری که سونوگرافی را انجام داد گفت احتمالن یک عمل جراحی لازم دارد.

نمی دانم عجله ای برای عمل هست یا نه. اما بعد از سونوگرافی، دلهره ام تخفیف پیدا کرد. گفت معلوم نیست جنس این کیست چه باشد و باید بعد از جراحی برود آزمایش شود تا معلوم شود. اما گفت اینکه شکلش کروی و منظم است خودش جای خوشحالی دارد.

هفت روز مانده به آمدن دایی ام از آلمان. ده روز مانده به مراسم چهلم پدرم. نمی دانم ضرورتی هست که این عمل در این ده روزه انجام شود یا می شود گذاشتش برای بعد؟!

دوشنبه دوم مهر - عصر

دکتر نتیجه ی سونوگرافی را دید و گفت دوماه فعلن سعی می کند تاثیر یک داروی هورمونی را بر روی این کیست ببیند. و اگر موثر بود ، دارو را ادامه دهد.

از اینکه فعلن نه سرطان دارم و نه زیر تیغ جراحی می روم نفس راحتی کشیدم. امشب بعد از مدت ها شاید خواب راحتی بروم.

پی نوشت همان روز:‌ چکار باید بکنیم ما که نه دلمان می خواهد پرزیدنت بوش برایمان نواقص قوانین حقوق بشر را توضیح بدهد و نه دلمان می خواهد پرزیدنت احمدی نژاد برایمان آزادی را معنا کند!!

.

+ کتا ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٤
comment نظرات ()

بخش خفته ی زندگی

 

خودم را رها کرده ام در دست روز ها. شاید نشود گفت روز. مثل لجبازی می ماند تا تسلیم شدن! یک حسی مثل اینکه کسی دروغکی خودش را به مردن زده باشد.

حس می کنم بخش اصلی وجودم به یک خواب عمیق یا چیزی مثل بیهوشی فرورفته. خودش را منجمد کرده. تا روزی که حس کند آفتاب آنقدر هیجان انگیز می تابد که وقت بیداری است.

اعضایی از من که کار می کنند درست مثل اعضایی هستند که موقع خواب بصورت غیر ارادی فعالند. دستگاه تنفسی و قلب.

صبح بیدار شدن در خواب و صبحانه چیدن  در خواب و سرکار رفتن در خواب و دارو خریدن در خواب  و نظافت مادر در خواب  و ظرف شستن در خواب و گاهی هم

کشیدن طرح لبخندی بر لب باز هم در خواب ...

این روز ها همه بخش خفته ی زندگیست.

خیال می کنم به امید بیداری است که تاب می آورم این کابوس را...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳
comment نظرات ()

قطار زندگی

سرگیجه دارم. توی مترو هستم. به سمت بهشت زهرا. مترو شلوغ است. به طوری که مقابل هر مسافر ِ نشسته ای، یک نفر هم ایستاده. قبل از ایستگاه توپخانه خلوت بود. آن موقع به من هم جای نشستن رسید. اما آنجا به خاطر تقاطع خطوط یک و دو ، ناگهان پر شد.

 

این اولین بار است که تنهایی می روم بهشت زهرا و اولین بار است که با مترو می روم. پیش تر همیشه با ماشین رفته بودیم. آن مسیر طولانی با آن هوای آلوده را.

 

مترو شلوغ هست، اما خنک است. ترافیکی هم در کار نیست. نیمی از مسافران به نظر می رسد دانشجو باشند. همگی در حال خواندن درس هستند. شک کردم که شاید کتاب داستان هم دست یک نفر باشد اما باز دقت کردم نبود. خانمی که مقابل من نشسته، جزوه ای آزمایشگاهی می خواند. موهای نارنجی و پوست سفید دارد و صورت کک و مکی. چهره اش مرا به یاد جودی آبوت می اندازد! لاک های سبز رنگ به ناخن هایش زده که روی هرکدام هم یک خط سفید نقاشی کرده. بعد از وصف ناخن های او به ناخن های کوتاه و بی لاک خودم نگاه می کنم.

 

رسیدیم به ترمینال جنوب و ناباورانه دیدم آفتاب افتاد روی همین کاغذی که دارم می نویسم! سر بلند کردم و آسمان را هم دیدم.پس از زیر زمین بیرون آمده ایم! اما آفتاب بعد از مدت کوتاهی دوباره رفت و آسمان نا پیدا شد.

 

الان از ایستگاه ترمینال جنوب حرکت کردیم. دوباره آفتاب سرک کشید تو! انگار زیر سقفی بودیم. از اینجا مترو دارد روی زمین راه می رود. فقط دو طرف مسیر عبورش را دیوار کشیده اند. اما انسوی دیوار ها خانه هایی خیلی نزدیک به این مسیر هست. اول فکر می کنم دیوار ها احتمالن برای جلوگیری از شکسته شدن شیشه ها با سنگ پرانی بچه ها ست! و بعد فکر می کنم که حتمن دلایل امنیتی برای جان عابران هم دارد.

 

توی ایستگاه خزانه هم جمعیت همچنان همان است که بود. خانمی از بلند گو اعلام می کند که : ایستگاه بعد: علی آباد.

 

می خواهم ببینم ساعت چند است. قرار ِ سر ِ مزار، ساعت نه صبح است. من حدود هشت و بیست دقیقه سوار مترو شدم. برای دیدن ساعت باید گوشی ام را از توی کیفم در آوردم. روی مچ خانم کنار دستی ام هم ساعت هست اما جهتش آنطور که دیده شود نیست.

 

ساعت ده دقیقه مانده به نه.

 

دو تا دختر دانشجو هم جلوی یکی از در های این واگن چهار زانو نشسته اند روبه روی هم و می خندند و حرف می زنند. سعی می کنم بشنوم اما کلمه هایشان مفهوم نیست.

 

سرم کم و بیش گیج می رود. رسیده ایم به ایستگاه جوانمرد قصاب. چند ایستگاه مانده تا بهشت زهرا؟

 

عده ی زیادی اینجا پیاده شدند. خانمی که از بلند گو در ایستگاه ها حرف می زند گفت : ایستگاه بعد : شهر ری. به خاطر اینکه فاصله ام با دری که تابلو ی ایستگاه ها بالای آن نصب شده زیاد است، به زور سعی می کنم از روی تابلو بخوانم که چند ایستگاه مانده تا آخر خط؟ انگار سه تا. و ناگهان حس وحشتناک بدی بهم دست می دهد.

 

حالتی که گویا بی خیال در قطار زندگی نشسته ام و با سرعتی اینچنین که مترو می پیماید، به سوی بهشت زهرا پیش می روم ! توی درک همین حس هستم که صدای مردی از بلند گو اینبار می گوید که ایستگاه آخر است و همه باید پیاده شوند.

 

تعجب می کنم دوباره تابلو را نگاه می کنم و می بینم سه ایستگاه هنوز از قطار زندگی باقیست! از خانم بغل دستی ام سوال می کنم :

 

 - ببخشید مگه بهشت زهرا نمی ره؟ 

 

 - قطار عوض میشه!

 

و همراه بقیه ی مسافران پیاده می شوم. عده ای روی صندلی ها ی سکوی ایستگاه شهر ری نشسته اند در انتظار قطار بعدی. همان حس بد هنوز در من باقی است. همین انتظار خارج از برنامه در این ایستگاه هم تشدیدش می کند. اینکه نمی دانم چقدر باید اینجا منتظر قطار بعد ماند. ساعت پنج دقیقه به نه است.

 

به دوسوی روشن ِ این تونل که در آن نشسته ایم نگاه می کنم و از قطار بهشت زهرا خبری نیست. یک قطار خالی با سر و صدی زیاد آمد و ایستاد در سکوی مقابل. درست عکس جهتی که ما می خواهیم برویم و مشغول مسافر گیری شد. هنوز داشت مسافر سوار می کرد که چراغ های قطار ما هم پیدا شد.

 

یکی مثل همان که ازش پیاده شدیم. با جمعی مسافر نشسته در آن که پیاده نشدند. ماهم سوار شدیم. و جای نشستن نبود. دم در کنار جودی آبوت ایستادم. ازش پرسیدم:

 

 - چطور قطار ما نرفت ولی این یکی میره؟

 

 - بعضیا میرن بعضیا نمی رن!

 

فکر می کنم ساعت باید از نه گذشته باشد.

 

من انتهای واگن مخصوص خانم ها ایستاده ام. سر بلند کردم و توی یک زاویه از حرکت قطار، در راهروی میانی تا آخر واگن ها را دیدم. یک راهروی خیلی خیلی دراز که دو سوی آن مردم نشسته اند. یک جوری مثل حالتی که دو تا آیینه روبروی هم قرار می گیرند و تصویر در تصویر می شود. سعی کردم با گوشی ام عکس بگیرم. نمی دانم دوربینم توانست با توجه به حرکت قطار و نور شاید نامناسب صحنه را خوب ثبت کند یا نه.

 

.

 

ایستگاه باقر آباد هستیم. بجز یک نفر کسی پیاده نشد. ایستگاه بعد ایستگاه آخر است. و این همه که نشسته اند در این قطار، همه عازم ایستگاه آخر! دفتر را می بندم و در کیف می گذارم. فکر نمی کنم دیگر فرصتی برای نوشتن داشته باشم...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٢
comment نظرات ()

:(

 

 

 

تصویری هست جامانده یک جایی از دلم. مثل بغض. مثل بهت. مثل فریاد.

 

 

 

دو هفته، پشت ِسر ِ هم دیدیمش. من و دخترک. همانجا. ساکت. بی حرکت. مظلوم.

 

بار اول که چشممان بهش افتاد انگار توی دل آدم کسی یکباره سنج می کوبید. تاثیر اولین نگاه، چنین صدایی داشت. همانجا پشت چراغ قرمز ی که باید ب ایستی تا کوچه ی پانزدهم را بپیچی توی  خیابان وزرا ...- اسم فعلیش چه شده؟ نمی دانم!-  همانجا بود که اول دخترک دید. فریادی کشید و بعد من یک لحظه که چراغ سبز شده بود سر چرخاندم سمت چپ : تیر چراغ برق را دیدم و همان صدای سنج که گفتم توی دلم کوبیده شد. بعد بد و بیراه گفتیم به کسانیکه این کار را کرده بودند. خدا لعتنتشان کند! دیوانه ها.

 

ولی کاری بود که شده بود. تصویری بود که در چشممان فرو رفته بود و بیرون هم نمی آمد. دو هفته. پشت سر هم همانجا بود. هفته ی سوم نبود. جمعش کرده بودند. بعد یکبار دیگر  بود که از همانجا رد می شدیم و جای خالی اش بود که  به حمید گفتم.

 

 

 

گفتم  همینجا. سر همین تقاطع، صحنه ای را دیده ایم که از ذهن هیچکدامان بیرون نمی رود. به همین تیر آخری،  کبوتری را به دار آویخته بودند. همین تیر های سوراخ سوراخ چراغ برق های خیابان. یک طناب و یک کبوتر آویخته...

 

 

 

حمید گفت عجب کاری! از دید کانسپچوال آرت بهش نگاه نکردید؟ کبوتر نماد چیست؟ کبوتر دار زده نماد چه می تواند باشد؟ دست مریزاد ! اعتراض از این گویا تر؟ تاثیر گذار تر ؟ ...

 

 

                     

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦
comment نظرات ()

حکایت ما و آرامش و امید

پست قبلی را ندیده بگیرید. همانطور که خودم ندیده اش کردم! نه که نباشد. هست. مثل مثل خودم.

ساعت چهار و بیست دقیقه ی بعد از ظهر است. من نرفتم خانه. پدر عاقبت خودش آمد مادر را برد. بعد باید می رفتم سراغ دخترک که ساعت سه تعطیل می شد. قبل از رفتنم باز حمید زنگ زد و گفت تا تو بروی دخترک را از مدرسه بگذاری خانه و برگردی، من هم می رسم شرکت و با هم نهار می خوریم. 

حالا رفته ام و برگشته ام. دیر هم برگشته ام. اما حمید هنوز نیامده. توی خانه فس فس کرده ام و نشسته ام تکرار پرستاران را که دیشب ندیده بودم دیدم! بعد هم سلانه سلانه آمدم شرکت. توی راه درباره ی یک چیز هایی فکر کردم که حواس خودم را از دلتنگی پرت کنم. یکی ش اینکه راستی چرا نقاش خیابان نور اسم وبلاگش را گذاشته «دلتنگی های نقاش خیابان نور؟» مگر می شود دلتنگی این همه که او می نویسد قشنگ باشد؟ بعد به آرامش و امید فکر کردم. یک اس ام اس درست کردم که یادم بماند با خودم فکر کرده بودم که : 

امید همیشه آنجا که پی اش می گردیم نیست اما شاید جای دیگری پیدایش کنیم.

بعد درست به نقیض همین قضیه هم فکر کرده بودم که :‌

اگر توی اولین کشوی میزت امید را پیدا نکردی، جاهای دیگر را هم دنبالش نگرد!

آخرش نفهمیدم کدام درست تر است. آدم امیدوار امید را به راحتی پیدا می کند. اما اگر پیدایش نکرد آیا باید باز هم بگردد یا نه ؟

بعد همینطور که توی یک پیاده روی سرازیری به طرف شرکت می آمدم نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم که میان سبزی بهار و سایه روشن آفتاب عصر چه آرام هستم. و در ادامه ی جمله ی بالا یک جمله ی دیگر را دلم خواست به یاد بسپرم که :‌

مثل آرامش که وقتی توی خانه نباشد، توی یک پیاده رو شاید پیدایش کنیم ...

 

 

+ کتا ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()

؟

۱)

 

 

بعضی روز ها هم ساکت و سردند و عبور ثانیه هاشان مثل جویی باریک-بی صدا ...یا دختری دوازده سیزده ساله ی لاغر و سیاه سوخته و خجالتی و اخمویی که سر پایین انداخته باشد و از خیابان نیمه تاریکی بگذرد و جز زیر پایش نگاه به جایی نداشته باشد.

 یکی می گوید می توان دستی در آن جوی فرو برد و دچار خنکای آب شد. نمی شود؟ می گوید می شود چانه ی آن دخترک را هم بالاگرفت و در چشم هایش نگاه کرد.

 

من اما فکر می کنم دست که در آب فرو برم مزاحم آرامش عبورش شده ام. همانطور که تماشای عبور سریع و ساکت آن دخترک را هم از دست خواهم داد. چرا که تا ببیند به او نزدیک می شوم خواهد گریخت و پای دویدنی هم به دنبالش نیست...

 

۲)

از نوشته های قبلی خودم خوشم نمی آید. به نظرم خوب نیستند. لبخندی می زنم.

مثل کشویی که ریخته باشی بیرون که مرتب اش کنی و ببینی هر چه در آن بوده اضافه است! می شود همه را ریخت دور!

کشو خالی میشود و یک دفترنو در آن می گذارم. سفید سفید. یک مداد نو می خرم و از نو می نویسم:

 

                  آب - بابا...

 

 

+ کتا ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٦
comment نظرات ()

توی دل من و تو ...

 

غروب آخرین شنبه ی سال. کنار یک عالمه خستگی و سردرد از بوی رنگ تینری که از صبح پیچیده توی راه پله های  شرکت و مثل فضول ها سرک کشیده توی تمام اتاق ها و کله های ما و لمیده همانجا.

 

 

همراه دلی که هیچ جا نیست. شعری که هیچ جا نیست. میان روز هایی که قدری برای دانسته شدن ندارند.

 

 

توی جیب ِ

 

 کلمه هایی که

 

حرفی برای گفتن ندارند،

 

یک تکه یادداشت ِ

 

چک مارک خورده ی

 

مچاله ام

 

 

مخاطب درونی اصرار دارد که از بوی بهار بگو. من اما بجز بوی تینر از صبح بویی نشنیده ام. مخاطب درونی اصرار دارد که از شکوفه ها بگو من اما از صبح هیچ شکوفه ای ندیده ام. مخاطب درونی معتقد است که سه روز دیگر بهار است و عید است و عید خودش به تنهایی برای شادی دل کافی است. بعد می پرسد مگر نیست؟  یادم می آورد که مگر یادت نیست کودکی ها؟ بوی سنبل سر سفره و رفت و آمد میهمان ها...دست کشیدن سر سبز گندم های یکقد و تماشای  نارنجی ماهی ...  ازش می پرسم این سی و هشت سال را که از اینسوی سال با هم انگار که از لب جویی پریدیم آنسو مگر توفیری داشت؟ صدایی می آِید و سازی نواخته می شود و می گویند : آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی. توی دل من و تو اما چه اتفاق؟

 

+ کتا ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

از صبح تا ساعت نه و نیم

 

یک ربع به شش صبح، مرا که خواب بودم بوسید و خداحافظی کرد. گفت:« بلند نشو! من رفتم...» همان وقت بود که نگاه خوابالودم را به عقربه های سیاه بر زمینه ی سپید ساعت رومیزی انداختم و دیدم نیم ساعت تا رفتن اش مانده. بلند شدم و دوباره باصدای آهسته چنان که نخواهد دیگران را هم بیدار کند گفت:« بلند نشو! فقط خواستم خدافظی کنم.» اما لحنش را می شناختم که از اینکه بلند می شوم خوشحال است. آب را خودش گذاشته بود و جوش بود. چای دم کردم. نان و پنیر گذاشتم. دو سه تا پیش دستی از دیشب مانده بود شستم. آمد صبحانه خورد و دو تا سیب و دو تا نارنگی و دو تا خیار و دو تا پرتقال هم برایش در ظرف دربسته گذاشتم که ببرد. گفتم مسکن یادت نرود. گفتم دوربین یادت نرود. و راس ساعت شش و ربع،  پژوی آقای مهندس دال جلوی خانه ایستاد و او از پنجره رو به پایین دستی تکان داد و مرا بوسید و در ِ آسانسور بسته شد و رفت پایین.

 

***

 

از پنجره ی راه پله نگاهی به ابر های تیره انداختم. نگاهی هم سمت کوه ها که هیچ پیدا نبودند امروز صبح. بعد پایین را نگاه کردم و حمید را که سوار پژو شد و در را بست. لباسم کم بود. سردم شد. برگشتم توی خانه و در را بستم. بی جهت رفتم اتاق دخترک که خواب خواب بود. گفتم نیم ساعت دیگر بخوابد و رفتم اتاق خودمان و دراز کشیدم اما خوابم نبرد. توی فکر او بودم که حالا تا برگردد باز مرا تا شب نیمه جان می کند. این مسافرت های زمستانه به شمال همیشه مرا می ترساند. آن هم امروز که دیشب پلیس راه گفته بود جاده چالوس بسته است. اما آنها از راه هزار می رفتند و هراز هم از خطرناکی دست کمی از چالوس نداشت. بعد فکر امروز افتادم که توی شرکت تنها هستم. او که رفت شمال و همکارمان هم امروز نمی آید و من می مانم و خودم. با خیال راحت وقت تلف می کنم. با خیال راحت آهنگ هایی که وقتی او هست نمی شود گوش داد از قبیل هایده یا کوهن گوش می کنم. با خیال راحت وبگردی های فراوان میکنم. با خیال راحت می توانم نهار هم نخورم. بروم سر یخچال و به هر چه هست قانع باشم. بعد از ظهر هم که بروم دنبال دخترک می توانیم با هم برویم ببینم جریان این آیس پک ها که تازگی ها مد شده و ما تا به حال نخورده ایم چیست.... توی همین فکر ها وقت چه زود گذشته بود. ده دقیقه به هفت رفتم دخترک را بیدار کردم و صبحانه اش را دادم و قبل از صبحانه

 

 گفتم امروز تو وبلاگت چی بنویسم؟ گفت حالا یه چیزی بهت میگم. و با عجله بلند شد رفت دنبال چیزی. شاید هم برای وبلاگش مطلبی داشت شاید هم رفته بود دنبال کتابی دفتری چیزی که یادش رفته بود بردارد...من برایش دو تا لقمه گرفتم و گذاشتم توی بشقابش و منتظر نشستم تا آمد و صبحانه خورد و یک حرف هایی هم زدیم اما الان یادم نیست چه حرفایی و بعد دو تایی رفتیم پایین و بردمش مدرسه. ته کوچه ی مدرسه شان یک سری پله می رسد به اتوبان کردستان. آنجا بوسیدمش. چه بوسه های خوشمزه ای... بعد او از پله ها رفت پایین بطرف مدرسه و هر پنج متر یکبار هم برمی گشت مرا نگاه می کرد و لبخند می زد و بای بای می کرد و من می ترسیدم نکند جلوی پایش را نبیند و زمین بخورد. اما به سلامت رسید و آخرین بای بای را هم از در مدرسه که وارد می شد کرد و پشت در نا پدید شد. و من فکر کردم هرکس ما را در این حالت دیده باشد می گوید چه مادر و دختر لوسی!

 

***

 

خانه که برگشتم مادرم هنوز خواب بود. برای فریبا ی خودمان اس ام اس دادم که امروز توی شرکت تنها هستم. اینکه منظور خودم از فرستادن این اس ام اس دقیقن چه بود را خودم هم نمیدانم !! شاید یاد  فیلم ماه تلخ بودم که فریبا گفته بود هر وقت تنها بودی بگو برایت بفرستم ببین!  اما فریبا هم اس ام اسم را جواب داد که او هم سرکار نیست و رفته دنبال بیمه.

 

بلند شدم رفتم یک سری لباس های تل انبار شده را آوردم ریختم توی ماشین لباسشویی. بعد رفتم اتاق مادرم در را باز کردم. مادر هم همزمان با باز شدن در چشم هایش را گشود. لبخند زدم گفتم سلام. نگاه هم کرد و هیچ نگفت اما من همیشه فکر میکنم توی دلش می گوید سلام. رفتم کنارش روی تخت نشستم. پرسیدم می خواهید بلند شوید؟ باز هم جواب نداد. اما من فکر کردم حتمن توی دلش گفته بله. پتو را کنار زدم و دستش را گرفتم و بلندش کردم. بعد رفتیم دستشویی و لباس پوشاندم و بردمش سر میز صبحانه. حرکات مادرم کند است و من هم هولش نمی کنم. بنا بر این این کار ها خیلی طول کشید. به ساعت آشپزخانه نگاه کردم که  شده بود  نه و ده دقیقه. یک دستمال گرد گیری روی کابینت بود که برداشتم و نمدارش کردم و نمی دانم چرا در ماشین رختشویی را تمیز کردم. بعد پنجره را باز کردم و هوای اسفند ماهی که انگار پشت پنجره منتظر بود که تا من در را باز می کنم خودش را دعوت کند تو ، با عجله همه جای آشپزخانه پخش شد. دستمال هنوز دستم بود و سرکی بیرون کشیدم که ببینم اگر کسی از آن پایین رد نمی شود بتکانمش. کسی نبود و تکاندم. همان وقت یک تاکسی آمد جلوی خانه ی ما ایستاد. با خودم گفتم حتمن با طبقه های پایین کار دارد. همینطور که داشتم نگاهش می کردم دیدم از در کنار راننده حمید پیاده شد !! نگاهی به ابر های تیره انداختم و بلند گفتم حمید برگشت!! جاده بسته بوده نتوانسته برود...

 

 

سه دقیقه مانده به دوازده ظهردوشنبه

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٧
comment نظرات ()

...درست مثل

 

 

 

 

 

 

 

گاهی در مقابل همه چیز حس تکراری بودن بهم دست میدهد. انگار همه چیز هر روز نو می شود بجز من.

 

 

 

کار ها پیش می رود. آسمان رنگ عوض می کند. درخت ها حتی در خواب زمستانه لبخند می زنند. دخترک بزرگ می شود. مادرم پیر تر میشود.ساختمان ساخته می شود.  گربه ها حتی هر روز حال و هوای دیگری دارند. من اما همانم که بودم. که خواهم بود. درست مثل یک مجسمه که ایستاده وسط یک میدان و چشم دوخته به تحرک شهر...

                                      

+ کتا ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢
comment نظرات ()

لالایی

 

۱

.

دست ها را

به پشت برده و

پا به پای

 سکوتی

که این روز های

تلخ

همراه من

است،

راه می رود

شعر

                                         

۲

 

 یه آقایی قراره بیاد یه قراردادی رو از من بگیره بره. من باید اگه کمک خواست کمک اش کنم. ولی نمی دونم چطوری. مثلن اگه راهنمایی خواست راهنمایی ش کنم ولی نمی دونم به کجا. اما اگه مثلن برای پاکنویس کردن قرارداد کاغذ بخواد خب می تونم بش بدم. و باید یادم باشه که یه بروشور هم بهش بدم. اما کاش نمی اومد. من سخت سر در لاک خودم هستم و حوصله ی هیچ بنی بشری را ندارم.

توی دفتر چه ام:‌

ده دقیقه به هشت صبح است و دخترک صبحانه خورده و حمید رفته برساند اش مدرسه. من منتظرم که حمید برگردد و صبحانه بخوریم. شرقی غربی دراز کشیده ام توی تختخوابی که جمع نشده و بر ملافه های کج و کوله. دست چپ ام مثل جک سرم را نگه داشته و با دست راست می نویسم.

وقتی آدم خسته باشد و نتواند خستگی در کند چه می شود؟ ‌به گونه ی غیر قابل انکاری خسته هستم. هیچگونه امکان رفع خستگی هم از حالا به بعد ندارم. 

دلم یک خواب بی پایان می خواهد. خوابی از جنس راهی سرازیری که بشود تا ابد در آن قدم زد...

دخترک در فکر بهار است. یکی دو روز پیش عدس هم خیس کرده که سبز کند! گفتم بیست روز مانده به عید کافی است. چهل روز زیاد است. سبزه هایت درخت می شوند! 

به این روز شماری ش که نگاه ی کنم یادم می افتد که باید فکر خانه تکانی هم باشم. دایی رضا هم ممکن است عید از آلمان بیایند. خانه از خانه ی خانم هاویشام هم افتضاح تر شده. این روز ها بعضی ثانیه ها هی یک فکر غم انگیز می آید توی سرم و چرخی می زند و من به زور از خانه بیرونش می کنم. سوت می زند و میگوید علاقه ای به ادامه ی زندگی ندارم. اشاره می کند به حال مادرم که روز به روز بد تر می شود. بعد بخش بودن یا نبودن را باصدای هملت دکلمه می کند و حواس من پرت صدایش می شود...حواسم که پرت شود کار تمام است. نسشته برایم جلسه ی توجیهی گذاشته که :‌وقتی میدانی و مطمئن هستی که آنچنان که می خواهی هرگز نخواهد بود ، وقتی رمقی حتی برای جمع و جور کردن شعر های خودت نداری و پراکنده پراکنده اینجا و آنجا به دست باد می سپاری شان و اصلن چه اهمیت دارد که خوانده بشوند یا نشوند...

این بار من می شوم مخاطب درونی او و می گویم این فکر ها را از خودت دور کن. به دخترک ات فکر کن که چه پر از شور زندگی در انتظار بهار است. به خانه ای که ساخته می شود، به یک شب خوابیدن در آن خانه. به یک عصر نشستن پشت یک میز گرد کوچک با  قوری چای و رومیزی سفید در بالکنی که البرز بهت لبخند خواهد زد. به هوای آزاد و کوه فکر کن به سفر هایی که در راهند. به کوچه هایی که همین حالا دارند درباره ی صدای قدم هایت حدس هایی می زنند...به فردایی که شاید زیبا تر از امروز باشد... 

حمید برگشت. بریم صبحانه

+ کتا ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

حباب ها

نظمی باید به کار هایم بدهم

اینطور نمی شود

هم خودم از بین می روم

هم ثانیه ها...

*

من صبح تا عصر ثانیه ها را در دست می گیرم و مثل کودکی که در دستگاه حباب ساز می دمد، آنها را به حباب های صابون تبدیل می کنم و از تماشای بازی زیبای نور و چرخش رنگ های رنگین کمان بر سطح شفافشان  غرق لذت می شوم...

بعد عصر تا شب روی کف صابون هایی که بر زمین ریخته دامب و دامب می خورم زمین و شب تا صبح از بدن درد خواب به چشم هایم نمی آید اما باز صبح همان بساط از نو...

 

ساعت سه و نوزده دقیقه س. حمیدی که گفته بود یک و نیم میاد نهار هنوز نیومده. نه که اصلن نیومده باشه ها یه کمی اومده یه کمی نیومده. اولش دو و سی و پنج دقیقه اومد. بعد چون خیلی دیر شده بود مجبور شد دوباره بره و دوباره که رفته هنوز برنگشته.

 

 

 من خانم همکارمون رو نیم ساعت پیش فرستادم بره نهارشو بخوره. اما خودم نرفتم. چرا که گرسنگی کشیدن برایم شیرین تر است تا دوری از نت. چه محبت صادقانه ای!

 

 

الان داشتم با دخترک تلفنی حرف می زدم که گفت صبحم پای تخته نوشتم پنجاه و پنج روز مانده به عید و معلم ریاضی مونم که داشت جذر رو درس میداد جذر پنجاه و پنج رو گرفت.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٤
comment نظرات ()

کسی را در آغوش می فشارم که دیگر...

 

 

حال مادرم برایم این روز ها حال نگذاشته. ظاهر قضیه هیچ نیست. مثل همین آرامش همیشگی چهره و لبخند من که شاید وام گرفته از چهره و لبخند خود اوست.  اما غمش هم مثل خودش درون گرا ست. حالتی چون اندوه پشت نقاب.

 

 صبح داشتم فکر می کردم کاش اختلاف سنی مان کمتر بود. او  سی و شش سال از من بزرگ تر است و این همه فاصله این میان چون دره ای عمیق گوییا همیشه ما را از هم جدا می کرد. من همواره این حس را داشتم که  از او دور بودم و حالا بد تر از همیشه ی گذاشته ها حسی دارم که انگار او سوار باد شده و با  چنین سرعتی هر ثانیه  از من دور تر هم می شود.

 

 

از کودکی، هنوز شیرینی و آرامش سپید آغوشش را خوب به یاد دارم اما نوجوانی من همزمان با غصه های بزرگ او شد:

 

 هفت سالگی ِ من، هومسیک شدن برادرم در آمریکا و بازگشت ناموفق اش. ده سالگی ِ من، پیوستن برادرم به صفوف انقلابیون در دانشگاه تهران و دلنگرانی های هرساعته ی مادرم برای او. یازده سالگی ِ من، آغاز بیماری روانی خواهر دوم ام و آغاز تماشای غصه های عمیق در چشم های آرام ِ مادر. پانزده سالگی ِ من، دیدنش در لباس سیاه عزای خواهر اولم. که بیست و شش ساله از دستمان رفت....

 

 کاش بزرگ تر می بودم که مثل دوستی در آغوشش می گرفتم. کاش می شد غم هایش را با هم نصف می کردیم. اما انگار من پایین کوهی بودم و کارم تنها تماشا بود. چه دور چه دور چه دور بودم از او آن زمان که جز شانه ای شاید هیچ نمی خواست.

 

 

 حالا توی چهره ی نازنین و دوست داشتنی اش دنبال تمام سال های گم شده می گردم. کسی را در آغوش می فشارم که دیگر معنای اشک را هم نمی فهمد...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

شب هفتم زمستان

الان صبح جمعه ست و هوا آفتابیه و آسمون آبی و زمین سفید.

روز چهارشنبه اینجا برق یک ثانیه رفت و برگشت اما همین رفت و برگشتش باعث سوختن پاور کامپیوتر من شد و دستم از دنیای مجازی کوتاه شد. دیروز توی خماری این اعتیاد خودکشی کردم از بس اس ام اس روانه ی گوشی های دوستان کردم...توی برفی که دیشب از عصر تا شب می بارید و هر عاشق برفی را دیوانه می کرد خیلی دلم می خواست بیایم یک تکه یادداشت اینجا بنویسم اما نمی شد و برای یک دوست نازنین این را گفتم و او نهایت لطف را به من کرد و آمد آن لحظه را اینجا ثبت کرد. ... اما ادامه اش:

حقیقت اینست که می خواهم شاد باشم این شب برفی را اما برای شاد بودن هم تمرکز نمی توانم.

بیرون از پنجره برف است و سپیدی و نوری که شب های برفی نمیدانی از کجا تابیده بر آسمان ...دنبال دو نفس شعر می گردد نگاهم رفته تا دور دور ِ شاخه ها و خیس خیس برگشته و دست خالی و سردش را در دست های من گذاشته که مادر هر بار چراغ را روشن می کند و عکس من و اتاق و خودش می افتد توی شیشه و برف توی تاریکی شب گم می شود و من و نگاهم را بر می گرداند توی همین خانه...

مادر دست بر شانه ام گذاشته و می گوید:

    - پاشوبریم...برف نمی آد.

من صدای خودم را می شنوم که جواب می هد:

      - خانوم خانوما! شب برفی کجا بریم؟

و مادرم خیلی پیش تر از اینکه جواب مرا بشنود از من دور شده. من باز می روم چراغ را خاموش می کنم بر می گردم پشت شیشه و گوش می سپارم به این همه حرف سپید که شب هفتم زمستان گفت...

 

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۸
comment نظرات ()

از دیروز و ساختمان و من و درخت

ساعت نه و نیم شب یکشنبه دوازدهم آذر ماه است

همگی خانه هستیم. یادم باشد ببینم سال گذشته این روز ها چه نوشته ام. چه حال بدی داشتیم. یاد آوری اش هم سخت است برایم. امروز عصر بالاخره واحد سوم را هم فروختیم. حالا باز اگر زلزله نیاید، ...

سرم را از روی دفترچه یادداشت بلند میکنم. نگاه اش می کنم و می پرسم:

      - حمید! کی تموم میشه؟

      - چطور مگه؟‌

بگم چی؟ بگم دارم می نویسم که اگر زلزله نیاید ساختمان ما کی تمام می شود؟ گفتم:

      - همینجوری!

      - سعی می کنم تا اواخر بهار تمومش کنم.

پس کلمه ی اردیبهشت را باید از ذهنم پاک کنم. ادامه: حالا باز اگر زلزله نیاید، خانه ی ما هم تا اواخر بهار تمام می شود.

حمید خوشحال است. خیلی وقت بود این همه خوشحال ندیده بودم اش. حساب هایش درست از آب در آمده. بدون گرفتن وام، با برنامه ریزی و جیب خالی توانست ساخت خانه را با بهترین کیفیت پیش ببرد.

جای مادر و پدرش خالی. روحشان شاد

***

اما امروز فقط همین یک اتفاق که نیافتاد!‌ ماشین را هم کوبیدم به درخت. در حال کوبیدن ماشین به درخت که بودم ، دو تا ماشین دیگر هم داشتند عبور می کردند که از این عمل من خیلی حیرت زده شده بودند. اما آنها که نمی دانستند ماشین قراضه ی ما اتوماتیک است و چون دخترک خیلی سریع سوار شد، من هنوز دنده را توی پارک نگذاشته بودم و فقط پایم روی ترمز بود و در را که بست، تا پایم را از روی ترمز برداشتم ماشین راه افتاد و در آن لحظه که خیلی خیلی برای فکر های من کشدار هم شده بود، پاک گیج شده بودم که وقتی گاز نداده ام ماشین چطور حرکت کرده. عادت نداشتم که ماشین توی دنده باشد و بخواهم حرکت کنم. این را به عنوان یک شاهکار نمی نویسم که بهش افتخار کنم. می نویسم که هیچوقت فراموش نکنم که در هر ایستی دنده را بگذارم توی پارک. مفهوم شد؟ اما حمید گفت: فدای سرت! ماشین خودته. بزن درب و داغونش کن. به کسی چه مربوط؟

اما درخت...

...درخت طفلکی داشت خوابش می برد که از خواب پرید
یک تکه از پوست ساق پایش هم کنده شد
+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۳
comment نظرات ()

پراکنده از دیروز و امروز

۱-

لجم می گیرد! ...گاهی یک حرف هایی می زنم که خودم هم بهشان هیچ اعتقادی ندارم. انگار آب نبات دست بچه می دهم که گول بخورد اما یادم می رود که آن بچه خودم ام. ...

 

یک وزنه ی سنگین آویخته به دمب نفس ام. انگار به پای یک محکوم به غرق شدن. هر نفس پرت می شود توی اقیانوس و می میرد و باز این حکم تکرار می شود.

 " کافیست یکروز که در اتاقت نشسته ای تصمیم بگیری."

 

اما مشکل اینست که تصمیم ها این روزها یک جوری زبل و زرنگ شده اند که نمی شود به آسانی گرفتشان. مثل ماهی لیز می خورند از توی دستت. مثل سایه به چنگ نمی آیند. مثل دود، حجمی که بشود گرفت ندارند. مثل پرنده دلت نمی آید اسیرشان کنی. مثل امید ِواهی، همان آفتاب صبحگاهی که از زیر افق ابر تابیده باشد و بدانی تا چند ثانیه ی دیگر تا آخر روز  گم اش می کنی....

 

 ۲-

این کتاب سهراب را که پریدخت گرد آوری و کرده و به چاپ رسانده را نمی خوانم. مزه مزه می کنم. هر کلمه اش را مثل گلی ناشناس بو می کشم. هر جمله اش را چشم می بندم و با خودم تکرار می کنم. هیچ حرفیش تکراری نمی شود. حتی اگر صد بار بخوانم. لحظه ها را روشن می کند. دوچشم را صد چشم می کند. حالا حس می کنم این همه سال چه قدر با او غریبه بودم...از هشت کتابی که از کودکی تا به حال خوانده بودم انگار هیچ در نیافته بودم!

 

 

 

 

۳-

صبح ابری و تاریک بود. برای اینکه دخترک را بیدار کنم بوسیدم اش. لپ هایش سفت و خوشمزه است و آدم هیچوقت با یک بوسه از آن سیر نمی شود. باید گازش زد. مثل سیب آبدار تازه ی سفت ترش! اینطور بود که صبح خوب شروع شد.

بعد آمدم توی آشپزخانه و کتری را گذاشتم روی گاز و غذایش را از یخچال در ‌آوردم که گرم کنم و بریزم در قابلمه. مادرم بیدار بود. در آشپزخانه ی ما گاز روبروی سینک است. چنانکه اگر کسی رو به گاز داشته باشد پشت به سینک خواهد داشت. داشتم غذای دخترک را گرم می کردم که صدای شیر آب آمد. حس کردم مادرم دارد چیزی را آب می کند که به گلدان ها بدهد. با خودم فکر کردم آبپاش را پیدا کرده؟‌و این فکر یک ثانیه هم طول نکشید. روی برگرداندم و دیدم کوزه ای بزرگ و فیروزه ای که سال ها پیش از فرمش خوشم آمده بود و از صنایع دستی خریده بودم و دور تا دورش نقاشی های انتزاعی از فرم بز داشت را در دست دارد و زیر شیر آب گرفته.

خانه ی خودمان که بودیم و دخترک که بچه تر بود، ما بیست و پنج تومانی ها را توی آن می ریختیم و تخمین می زدیم که اگر این کوزه پر از بیست و پنج تومانی شود چند تومان خواهد شد. بعد از مدتی شروع کرده بودیم به شمارش بیست و پنج تومانی ها و برای اینکه شمارش آسان تر شود،  آنها را چهل تا چهل تا توی کیسه هایی کرده بودیم و گره زده بودیم. بگذریم از اینکه نمی دانم این دیگر چه مرضی بود و چرا اصلن آنهمه بیست و پنج تومانی جمع کرده بودیم . شاید انگیزه ی اصلی آموختن مفهوم پس انداز به دخترک بود اما به هر حال و در آخرین شمارش قبل از اینکه به خانه ی مادرم اسباب کشی کنیم، چیزی حدود شانزده هزار تومان بود که هنوز تانیمه های کوزه هم نرسیده بود اما حجم زیاد و سنگینی داشت. و مادر حالا کوزه ی به آن سنگینی را گرفته بود زیر شیر آب و داشت با آن گلدان ها را آب میداد...

رفتم کوزه را گرفتم و آب را خالی کردم . دهانه ی کوزه تنگ است و دست توی آن نمی رود. کوزه را سرازیر کردم و فکر کردم به عادت همیشگی کیسه ها یکی یکی جلو می آیند و من با دو سه انگشت گوشه ای کیسه را می گیرم و میکشمشان بیرون اما تلاشم بیهوده بود چون کیسه ها همگی پاره شده بودند. معلوم بود بار اولی نیست که مادربا این روش گلدان ها را آب میدهد!

با تکان تکان دادن کوزه و ایجاد سر و صدای بسیار زیاد بالاخره پول ها بیرون ریختند.

هول هول دخترک را راهی مدرسه کردم.

 حالا سکه ها را ریخته ام روی روزنامه که خشک شوند و مادر هر دقیقه یکبار می پرسد:‌ با این پول ها  چکار می کنی؟ ...

(ساعت ۸ صبح دوشنبه)

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٩
comment نظرات ()

یک تکه از جمعه

 

من و دخترک توی ماشین نشسته ایم. (می توانستم بنویسم «در» ماشین نشسته ایم. شاید «در» از «توی» ادبی تر باشد اما فکر میکنم «توی» حس ِ توی ماشین نشستن را بیشتر از «در» ادا می کند.)

ماشین جلوی ساختمان نیمه ساز خودمان ایستاده. دخترک فردا امتحان تاریخ دارد و قرار است تاریخ بخواند اما حواسش کمتر به درسش است و بیشتر پیش کارگر هائیست که دارند آجر های نمای ساختمان را می چینند.

قرار بود رئیس نیم ساعت برود و برگردد اما الان خیلی بیشتر از نیم ساعت است که رفته. من هم کتاب « هنوز در سفرم» که مجموعه ای از شعر ها و یادداشت ها و نامه های منتشر نشده ای از سهراب است را همراه آورده ام که در مدت انتظار بخوانم. و چند صفحه ای خواندم. چند تا از نامه ها را و با او به سفر رفتم. به یک شب پر ستاره ی حومه ی پاریس و به دیدن پرنده ای که لندن آزارش میداد و از شما چه پنهان که همراه او دلم برای همه ی بیابان ها تنگ شد.

بعد کتاب را بستم و سرگرم تماشای تابش آفتاب بر برگ های اخرایی ِ چنار های آخر آبان و پشت زمینه ی آن آبی ِ آسمان شدم...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

 

 

دلم امروز هوای نوشتن دارد و ندارد.

نفس کلمه ها توی سینه ی خودشان حبس است انگار. مثل بغضی که تا ابد نخواهد ببارد. مثل راه های شبانه ای که هیچوقت به صبح نمی رسند.

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۱
comment نظرات ()

...

 

یک نفر حق داره که بیاد بپرسه:

 

      - "چه کردی؟"

و تو حق نداری که بگی:

 

      -"هیچ کار!"

...

 

دستای یخ کرده تو بکن توی جیبت و مغزتو به کار بنداز!

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٤
comment نظرات ()

سنگینی بار مسولیت!

 

احساس می کنم یک دکمه هستم

روی شلوار یک آدم چاق که یک هوا لباساش براش کوچیک شده و کمر بند هم نبسته

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٩
comment نظرات ()

شاید درنگ قاصدکی،

۱)

پدر با مادر بد رفتاری می کند و سخت می آزاردم. مادر بیمار آرام و محترمی ست. نباید با او چنین رفتاری شود. پدر اما همچنان درک نکرده این بیماری را. هم احترام مادر را از بین می برد هم خودش را می آزارد.

بعد از ظهر که می شود، مادر می رود اتاق پدر و آرام به او می گوید : «پاشو بریم بیرون»

پدر ابتدا خیلی عادی جواب می دهد که :‌« الان نمی توانم!. باشد دیر تر می رویم»

مادر از اتاق پدر بیرون می آید و دو قدم از اتاق دور نشده فراموش میکند که پدر چه گفت. بر میگردد توی اتاق و به پدر می گوید: « پاشو بریم بیرون»

پدر این بار بلند تر و رسا تر و واضح تر جواب می دهد که : « گف تم که نمی توا نم ! برو بنشین کتاب ات بخوان»

مادر باز از اتاق پدر بیرون می آید. دور خانه چرخی می زند و بر می گردد: « پاشو بریم بیرون»

پدر این بار از جا بلند می شود. توی سر خودش می کوید و فریاد می زند: « چرا حرف حالیت نمیشه؟‌می گم نمی تونم! دیوونه م کردی.»

مادر این بار کمی با تعجب پدر را نگاه می کند و از اتاق بیرون می رود. می رود تا کنار پنجره ی آشپزخانه و در راه برگشتن مانتو اش را از روی جا رختی بر می دارد و به تن می کند. دمپایی هایش را با کفش عوض می کند و آماده ی بیرون رفتن، به اتاق پدر می رود: « پاشو بریم بیرون»

پدر که خوب عصبانی شده فرصت را مغتنم می شمارد که این عصبانیت را بروز دهد. بازوی مادر را می کشد و هلش می دهد روی مبل. مادر هاج و واج می افتد روی مبل. کفش های مادر را با عصبانیت در می آورد و پرت می کند از اتاق بیرون. صورت خودش هم سرخ می شود. سر مادر فریاد می زند. صدایش را همه ی همسایه های طبقه های پایین تر می شنوند:‌« حالا که این کارو کردی دیگه نمی برم ات بیرون. بگیر بشین همینجا لامصب!‌ ...»

مادر مات کار های پدر می شود و بی تفاوت نگاهش می کند. بعد از چند دقیقه دوباره از جا بلند می شود و کفش ها را یکی یکی از جاهایی که پرت شده بر می دارد و می پوشد. ...

 

 من آنجا نیستم که ببینم اما می دانم این قصه هر روز با همین جزئیات در آن خانه تکرار می شود.

 

۲)

یک تکه از نانوشته های دفتر چه ی سورمه ای:

زندگی متعادل حالتی از ترازوئیست که در یک کفه اش لذت و در کفه ی دیگرش بد بختی، در توازن ایستاده باشند.

هرگاه مگسی حتی، بر کفه ی بد بختی فرو نشیند و این توازن را بر هم زند ، سخت احساس بیچارگی می کنیم و هر گاه پشه ای از آن بپرد ، ناگهان احساس خوشبختی به ما دست می دهد!

محتویات  کفه ی لذت ها بعد از رسیدن به تعادل، کمتر اضافه  می شود. اما چیز هایی از قبیل بلایای طبیعی ممکن است کلن چپه اش کنند در کفه ی بد بختی ها.

حالا دارم می گردم ببینم نقشی که پشه ها و مگس ها در کفه ی بد بختی برای ما دارند را چه چیزی می تواند روی کفه ی لذت ها برای مان انجام دهد؟

...شاید درنگ قاصدکی، شاید پرواز شاپرکی...

 

۳)

خسرو دیروز گفته:" فردا- پس فردا جواب می دم."

 

 

دیروز را به سختی تا امروز کشاندیم.

 

قلب لعنتی! بیست و چهار ساعت دیگر هم تحمل کن.

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

؟

 

توی غذا مثلن می گویی یک چیزی کم است. می چشی. مزه می کنی و پیدایش می کنی: نمک، چاشنی، ادویه، یا هر طعم گم شده ای.

 

...آه که توی این زندگی یک چیزی کم است که هر چه می چشم پیدایش نمی کنم....

 

 

+ کتا ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٤
comment نظرات ()