آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

زخم

 

زندگی نمی گذارد دو روز پشت سر هم نفس راحت بکشیم! صبح اول صبح یک آقایی زنگ زد گفت وکیل است و گفت همان وقت بلند شوم بروم ببینم چه می گوید! اگر الان نمی توانم بروم، ساعت سه بعد از ظهر بروم. گفت برادرم رفته پیشش و حالا این آقای وکیل می خواهد مشکلی که میان ما هست را حل کند. صدایش یک جوری به نظرم مثل معلم های تربیتی مدارس بود! گفتم شماره تماسش را بدهد، بهش خبر می دهم که چه موقع می توانم بروم و خدا حافظی کردم.

به حمید گفتم، گفت خب ما هم با یک وکیل برویم که به مسائل قانونی وارد باشد. بعد زنگ زد به همان شماره  و گفت که اوایل هفته با یک وکیل خدمتتان می رسیم.

دارم فکر می کنم وکیل، وکیل، وکیل،.. وکیل غریبه، یعنی شرح آن همه ماجرا از دوسال و نیم پیش دادن. یعنی به یاد آوردن و درد کشیدن.

باز شدن زخم این مسائل آزارم خواهد داد. خاطراتی را زنده خواهد کرد که مثل زخمی خوب نشونده با پانسمان و مسکن آرامش کرده باشیم و زخم از درون به جای اینکه خوب شود هی پیشرفت کرده باشد. کاویده باشد و فرو رفته باشد. باید طاقت بیاورم باز.

 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٥
comment نظرات ()

 

 

از صبح نه تنها خودم پراکنده بودم بلکه کار های پراکنده ای هم کرده ام!

این روز ها حواستم هزار جا هست و هیچ جا نیست.

یک:

ماشین را برده بودیم برای معاینه فنی، گفتند همه چیزش درست است ولی باید بروید رنگ بدنه و سپر ها را اصلاح کنید. ما هم مثل خنگ ها رفتیم ماشین را گذاشتیم تعمیر گاه مجاز!  و موقعی  فهمیدیم اگر به طرف یک رشوه ای می دادیم از این ماجرا صرف نظر می کرد که دیر شده بود. حالا یک هفته است که ماشین نداریم و تا دوشنبه ی آینده هم نخواهیم داشت و این در حالی است که دوشنبه ی آینده می شود سوم دی ماه و این بدان معنی ست که آذر تمام شده و تمام شدن آذر یعنی مهلت تعویض پلاک ما هم تمام شده. و نمی دانم بعد از تمام شدن مهلت چه اتفاقی خواهد اوفتاد....

دو:

برادرم طی همان تماس که با دکتر شین داشته حرف های عجیبی زده و مثلن گفته من به مادر قرص خواب اضافی می دهم که روزها بخوابانمش! ... یا اینکه گفته من مدارک پدر را پیش خودم نگه داشته ام و او نیاز داشته و من بهش نداده ام!! اینکه چطور من هنوز شاخ در نیاورده ام را نمی دانم.

نمی دانم با گفتن  این دروغ ها چه هدفی را دنبال می کند؟ گفتم من حتی برای اینکه مادرم در حال راه رفتن گیج و ویج نباشد و نکند که خدای نکرده زمین بخورد قرص کلرودیازپوکساید صبحش را هم که دکتر داده بود قطع کرده ام. ایشان از کجا چنین حرفی را می زند؟ ...و اینکه تا به حال هرگز به من نگفته که فلان مدرک را نیاز دارد. و مدارک همه همینجاست دست نخورده توی اتاق پدر، ...

ولی در ادامه ی این گفتگو ، این چند روزه همه ش غرق توی مدارک پدر بودم و از بوی توتون پیپی که لابه لای کاغذ ها به شدت پیچیده بود اشک توی چشم هایم بند نمی شد و با همین حال ، مشغول دسته بندی و لیست کردنشان بودم و گیج که چه مدارکی را ممکن است ایشان تا قبل از به انجام رسیدن انحصار وراثت نیاز داشته باشد و اینکه اگر نیاز دارد چرا به خود من نمی گوید؟! حمید اعتقاد دارد بی خود انقدر به این حرف های بی مورد بها می دهم. باید از این گوش بگیرم و از آن گوش در کنم و زندگی خودم را بکنم. ولی وقتی دکتر شین از من خواسته که مدارک پدر را در اختیار برادرم قرار دهم که نمی شود گوش نکرد. در ضمن نمیدانم چرا خودش نمی آید ببیند چه می خواهد بردارد ببرد. زحمت همه کار ها را انداخته گردن من دو قورت و نیمش هم باقی است. آخرش بدهکار هم هستم.

حالا می خواهم بروم بگردم توی آرشیو همین وبلاگ، تمام پست هایی که طی این دوسال درباره مادر نوشته ام را یکجا جمع کنم و پرینت بگیرم...اینکه این کار چه حاصلی دارد را نمیدانم اما اندوهناک حس می کنم خود این خاطرات در چنین مواقعی مثل یک سند تاریخی است...

سه:

با همه این احوال، صبح که پیاده رفته بودم دخترک را برسانم مدرسه،توی راه ِبازگشت به خودم خوش گذراندم. و فکر کردم چه خوب است که هنوز می توانم بایستم به تماشای برگ های زرد درخت نارون در نور آفتاب صبحگاه و لبخند بزنم و هیچ برایم مهم نباشد که عابران دیگر چطور نگاهم می کنند!

بعد هم یک جا رنگ خزانی برگ های گیاه چسب دیواری هوش از سرم برد و این عکس را گرفتم :‌

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٧
comment نظرات ()

دکتر شین

صبح اول صبح ، درست آخر صبحانه، دکتر شین زنگ زد.

 

دکتر شین در واقع پسر عموی پدرم می باشد و از دوران بچگی با او روابط نزدیکی داشت. اولین  روز بعد از فوت پدرم وقتی داشت با من خدا حافظی می کرد پرسید:

 

" از دست من چه کاری برات ساخته ست؟"

 

همانطور که زار می زدم گفتم :

 

 " پدری کنید...پدری کنید برایم،... آقای دکتر!..."   

 

...

 

از آن روز به بعد هر هفته زنگ می زند. حال مادر را می پرسد، درباره ی داروهایی که مشکل پیدا می شود برایم تحقیق می کند، همفکری می کند و همراهی. توی جلسه ی فامیلی که برای مشخص شدن تکلیف سرپرستی موقت مادر تشکیل شد هم حضور مثبتی داشت.

 

 

امروز اما زنگ زده بود که به من بگوید خواهر و برادرم از نحوه ی پرستاری مادر رضایت ندارند!!

 

و کسی چه می تواند بفهمد که  چه غمی،... چه غمی ناگهان آوار می شود بر سرم از شنیدن این حرف...

 

 

دکتر شین اما در ادامه ی حرفش می گوید:

 

" بین شما چهار تا: مادرت- تو – خواهرت و برادرت ، من می دونم که سه تاشون سلامت روانی ندارند. تو هم میدونی ؟"

 

 همانطور ساکت و اندوهناک که به حرف هایش گوش سپرده ام می گویم:

 

" بله!"

 

می گوید : " خب!...پس باید باهاشون کنار بیای! می فهمی ؟ ... "

 

من باز قاطی سکوت هایم تکرار می کنم :

 

 " بله!"

 

 

و توی دلم به تمام زندگی یک پوزخند تلخ می زنم...

 

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٥
comment نظرات ()

آخرین برگ یک دفترچه یادداشت دیگر :

برگ آخر این دفتر، رسید به شنبه سوم آذر هشتاد و شش.

بر می گردم به صفحه های اول دفتر چه یادداشتم و دنبال تاریخی می گردم که دفتر چه را شروع کرده ام...مربوط به اواخر تیر می شود. یعنی حدود چهار ماهی می شود که این دفتر چه همراه صمیمی ام بوده.و یکهو دلم می گیرد از این فکر که وقتی که این دفتر چه را شروع کرده ام هنوز پدرم زنده بوده.این یعنی هنوز کلماتی توی این دفتر هستند که از روی او نوشته شده اند. و از دفتر چه ی بعد ، دیگر اینطور نخواهد بود. 

...ورق می زنم: پدر آمد، پدر رفت سفر- پاچه ی شلوارش تا خورده بود- لباسش لک بود- سر فلان موضوع با پدر بحث کردیم- با پدر خندیدیم و آشتی کردیم،...

تمام شد! همه گذشت. از این همه حالا تنها یک مزار مانده و یک سنگ که گاه به گاهی تنها می شود نوشت : رفتم سر مزار پدر... 

----------

دستم هنوز

بـوی گـلاب می دهد...

سنگ تو هم پدر؟

---------

پی نوشت یک:

گل شبدر به روز شده

+ کتا ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۳
comment نظرات ()

خواب

 

دیشب ...، دیشب که نه، صبح زود! خواب پدر را دیدم. این خواب سه صحنه داشت. صحنه ی اول : من مادر را برده بودم دستشویی. مادر پوشکش را بد جوری خیس کرده بود. در حال نظافت مادر بودم که توجه م به پوست گوسفندی که آنجا بود جلب شد. پوست یک گوسفند سیاه بود. و بعد دیدم نامه ای روی آن هست. خط پدر بود. یکی دو خط اول را توانستم بخوانم. نوشته بود: «کتی خانم! این پوست را آورده ام که برا نوین پوستین درست کنی....» نامه ادامه داشت اما بقیه اش را هر چه سعی کردم بخوانم و به ذهن بسپارم نشد. در این صحنه فقط حضورش را حس کردم. نه او را دیدم و نه او مرا دید.

بعد از دستشویی بیرون رفتم که ببینم پدر کجاست! کی آمده! در خواب می دانستم که از دنیا رفته و توی اتاق ها دنبالش گشتم. صحنه ی دوم این بود که از دور دیدم دارد با برادرم صحبت می کند. کمی گوش تیز کردم و دیدم درباره ی قولنامه ی فروش دفتر شرکت داشت توضیح میداد! در آن صحنه هم من او را دیدم اما  او مرا ندید.

صحنه ی سوم نمی دانم چه شد که خودم را در یک اتاق قدیمی بزرگ دیدم. از این اتاق ها که یک در بزرگ میان دو اتاق هست که برای بزرگ شدن فضا می شود آن در را باز کرد که دو تا اتاق یکی شود. توی اتاقی که من بودم یعنی این سوی آن در میانی، خبری نبود. اما توی اتاق دیگر یک سفره ی بزرگ روی زمین پهن شده بود و دور تا دور میهمان ها نشسته بودند. نمی دانم سفره نهار بود یا شام. اما هوا به نظرم روشن می آمد. سفره دست نخورده بود و نمیدانم میهمان ها منتظر چه چیزی بودند. آنجا بود که دیدم پدر ، یک جوری که انگار میزبان است نشسته. در آن صحنه او هم مرا دید. من دویدم به طرفش. در تمام مدتی که بهش نزدیک می شدم در حالیکه آغوش باز کرده بود تا بغلم کند هی می گفت: اینجا نیا! اینجا نیا! ... اما من رفتم.

حسم مثل کودکی ها بود. مثل آن زمان که پنج ساله بودم و بغل پدر مساوی بود با پرواز. همانطور به بغلش رسیدم. او هم از حالت نشسته بلند شده بود ایستاده بود. من که رسیدم بهش از زمین بلندم کرد. مثل احساس یک کودک پنج ساله ... توی بغل پدر بویش را حس می کردم. بوی همیشگی خودش. همانجا گریه ام گرفت و از خواب بیدار شدم.

 

+ کتا ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٧
comment نظرات ()

 

یک:

نمی دانم چه حسی ست. می نویسم و نمی نویسم. حس می کنم و می گذرم. هستم و نیستم. ... گاهی حتی مخاطب درونی با پیچاندن گوشم هم نمی تواند قلم را به دستم بدهد و مجبور به نوشتنم کند. بعد با تعجب نگاهم می کند و می پرسد :  « تو؟! » ... « تو که تنها تفریح و خوشگذرانی ات نوشتن بود ...؟!»

من همینطور با چهره ی بی تفاوتم زل می نم توی چشم هایش. نه می خندم. نه اخم می کنم. خیال می کند الان است که بزنم زیر گریه اما اشتباه می کند. حتی گریه هم نمی کنم. انگار تنها صبر میکنم. صبر می کنم تا ظهر ... تا غروب... تا وقت خواب... تا صبح...

 

دو:

این چند روزه بار ها وسوسه شده ام وبلاگ شعر ها را تعطیل کنم. خودم از دیدن سکوت ش غمم می گیرد. چیز هایی می نویسم اما هیچ دلم نمی خواهد توی آن وبلاگ بگذارمشان. شاید عمرش تمام شده باشد. اما باز مخاطب درونی می گوید : عجولانه تصمیم نگیر! شاید حس فردا یت ، احساس امروزت را انکار کند...

بهش می گم حرف قشنگی گفتی انگار! ...

لبخند می زنه و یه کمی احساس غرور می کنه. من دوباره تکرار میکنم:

یادم بماند

عجولانه تصمیم نگیرم

شاید که حس فردا یم

احساس امروزم را انکار کند...

سه:

سیمین خانم که یکشنبه آمده بود برای رسیدگی به حساب و کتاب ها را با حرف هایی قانع کردم.مثلن اینکه گفتم بعد از انحصار وراثت، از مبلغی که در حساب پدر توی بانک می باشد، حتمن حساب شما را پرداخت می کنیم و خیالش کمی راحت شد.

امروز صبح با برادر خان حرف زدم و این را بهش گفتم. ایشان فرمودند : برای آن پول مصارف دیگری داریم!!! من شاخ در آوردم که چه مصرفی ممکن است مهم تر از پرداخت چنین دینی باشد؟!

چهار :

هنوز از زن عمو خبری نیست.

پنج :‌

دارم فرم اظهارنامه مالیات بر ارث را پر می کنم. می ترسم چیزی را جا بیاندازم. چیزی از قلم بیافتد... نمی دانم اینکار چرا افتاده گردن من؟‌

شیش:

حوصله ی کار کردن ندارم. شما جای من بودید داشتید؟

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸
comment نظرات ()

پراکنده

 

یک:

زن عمو یم که در نگهداری از مادر در یک ماه گذشته کمک به سزایی کرده بود،  پری روزبرگشت شمال. نمی دانم چه موقع باز خواهد گشت!   نگفت. ولی دایی ازش خواهش کرده بود که بماند. و او هم این خواهش را رد نکرده بود . خب وضع مالی رو به راهی ندارد و من برای این یک ماهه بودجه ای را که برای پرستار در نظر گرفته بودیم ، به ایشان دادم و او هم بدون هیچ تعارفی پذیرفت. اما این رفتنش ... خب نمی دانم در این باره چه طوری ادامه بدم. ...خلاصه اینکه  دو روز است که مادر را می گذارم پیش عمه م و میایم سر ِ کار اما خیالم همه ش پیش مادر است...

دو:

و امروز :

یکشنبه شش آبان است.  

 

 و عدد شش بصورت آزار دهنده ای مزاحمم می شود. دست خودم و خودش هم نیست. امروز دقیقن دو ماه از آخرین روز زندگی پدر می گذرد. ...از خودم می پرسم:« فقط دوماه گذشته ؟»  و باورم نمیشود که دو ماه این همه طولانی بر من گذشته.

امروز عصر، بعد از ساعت پنج، سیمین خانم می آید خانه ی ما برای رسیدگی به حساب و کتاب هایش.

سیمین خانم، خانم  ِ یکی از دایی های مرحومم می باشد و ساکن واشنگتن است و بعد از چهلم پدر برای روشن شدن تکلیف حساب و کتاب هایش به ایران آمده.  لازم به ذکر است که  پدر مبلغ خیلی زیادی به ایشان بدهکار می باشد. و من هرچه میان کاغذ ها و مدارک پدر گشته ام ،مدرک به درد بخوری برای این ماجرا پیدا نکرده ام.

 

+ کتا ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٦
comment نظرات ()

 

.

روزگار آنچنان در هم پیچیده و سخت می گذرد که مجال نگاه برایم نگذاشته. پاییز آمده  و  من که از حل مسائل مالی منزجر بودم میان کاغذ پاره های حساب و کتاب کار های ناتمام پدر گیج مانده ام. بدهی ها ...طلب ها...مخارج.. جمع و تفریق ، جواب دادن به تلفن های ناشناس ، چک های وصول ناشده  ... چه پاییزی دارد می شود دلم! نگاهت کجاست؟  

.

.

+ کتا ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٩
comment نظرات ()

پاورقی ۹

سه شنبه ۲۷ شهریور

صبح، بعد از صبحانه برای گرفتن کارت عابر بانکم که توی دستگاه میرداماد گیر کرده بود آمدم این طرف. کارت را گرفتم و حالا آمده ام سر ساختمان. رفتم تا طبقه ی پنجم و از پنجره ی خانه ی خودمان چشم دوختم به دامنه جنوبی البرز مهربان. با خودم فکر می کردم کی می شود توی این خانه یک شب بخوابم!

آمده ام طبقه پایین و توی دفتر کارگاه نشسته ام. حمید دارد حرص می خورد که در های به چه سنگینی را تکیه داده اند به لوله های پولیکای داخل داکت و انگار یکی ش ترک خورده.

حال خودم فعلن نه خوب است و نه بد. دلهره ها و نگرانی ها انگار تکه ای از وجود خودم شده اند. حال عمومی ام بخصوص صبح ها خوب نیست. این چند روز هم دردی در سمت چپ شکمم دارم که وقتی دست رویش می گذارم حس می کنم زیرش سفت است. مثل یک توده. ناخود آگاه فکرم می رود به سوی بد ترین حالت! چرا که نه؟! بعد به همین دلیل ساده ، ذهنم شروع می کند به پی گیری عواقب آن.

باید بروم دکتر اما می ترسم. مخاطب درونی هم بی خیال می گوید: « دنیا همینه دیگه!»

چهارشنبه ۲۸ شهریور

چندان حرفی برای گفتن و ذوقی برای نوشتن ندارم اما اردشیر گفته بود در بد ترین شرایط زندگی هم خودت را مجبور کن حتی اگر شده روزی یک پاراگراف بنویسی. مهم نیست چه می نویسی . فقط سعی کن بنویسی و تاثیرش را بعد از نوشتن خواهی دید. این حرف نمی دانم چرا همیشه توی ذهنم هست و برای نوشتن های بی دلیل بهانه ی خوبیست.

پنجشنبه ۲۹ شهریور

ده و نیم شب است. نمی دانم چرا پیش تر ها عدد چهل هم برای خودش عدد با صلابتی بود و حالا چه کوچک شده! تا چهلم پدر دو هفته بیشتر نمانده. هنوز کسی را دعوت نکرده ام. هنوز برای سنگ قبر هم تصمیمی نگرفته ام. می دانم که برادرم هم به فکر نیست. اما اگر من انجام بدهم می گوید چرا اینطور شد و چرا آنطور شد! مهم نیست.

این روز ها چهره ی بی اهمیت زندگی رخ به من کرده. باید بتوانم به آسانی از همه چیز دل بکنم. ...نکند این دل کندن دیر شود...

شنبه ۳۱ شهریور

خسته و نا امیدم. این روز ها خیال می کنم شاید راه زیادی هم تا پایان نمانده باشد. بعد از تصور کوتاهی راه و افق هایی که نا دیده خواهد ماند دلم می گیرد

یکشنبه اول مهر

...

حرفی برای گفتن

نیست؟!

باید

سپیدی کاغذ را

باور کنم ؟

.

 

دوشنبه دوم مهر

دارم از استرس و دلشوره می میرم. چقدر ترسو هستم! همانقدر که در کودکی بودم. مثل شب های موشک باران. مثل تاریکی های ته حیاط. گریه دارم و آغوش مادر هم نیست. گریه دارم و دلداری های پدر هم نیست. دیروز رفتیم دکتر.

تا دست روی شکمم گذاشت گفت یک چیزی حس می شود. امروز می رویم سونو گرافی. آینده ی نزدیک هم هیچ خبری از آفتابی یا ابری بودن هوا نمی دهد.

مخاطب درونی مدام می گوید : مطمئن ترین لحظه ، همانست که در مشت داری! ...

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۳
comment نظرات ()

 

من امروز خیلی تلخ و خیلی گرفته ام.

از صبح یکی دوبار به نت وصل شدم. اما دیدم نه حوصله خوندن دارم و نه حوصله  نوشتن.

نمی دونم چی میشه. واقعن نمی دونم چی میشه و تا وقتی که ندونم، نمی تونم فکر کنم ! یک جوری انگار توی بی وزنی معلق موندن. انگار نفس نکشیدن. نمی دونم انگار چی دیگه...

مخاطب درونی می گه : قضیه رو برای خودت حد اقل روشن کن! خب خیلی ساده بگو چی شده؟ ...

من بهش می گم :  تو از نگاه ِ توی چشمام نمی فهمی حل شدن و حل نشدن چه فرقی باهم دارن؟‌

بعد میرم تو فکر مادرم. :‌خب نمی تونم ولش کنم. نمی تونم بسپرمش به کسی مثل برادرم. این فهمش مشکله؟

مخاطب درونی می فهمه چی می گم اما خودشو می زنه به کوچه علی چپ.از این قیافه ش اصلن خوشم نمیاد.

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٢
comment نظرات ()

پاورقی هشت


یکشنبه ۲۵ شهریور

صدای فرهاد توی خانه منتشر می شود که :‌

یه افق یه بی نهایت

کمترین فاصله مونه

...

من با شنیدن این جمله هوس می کنم دفتر چه ام را بدست بگیرم و همین دو خط را بنویسم و هی چنین فاصله ای را مجسم کنم. یه افق - یه بی نهایت...

حالم خوب نیست. دلم می خواهد و می دانم که باید قوی باشم. اما نیستم!‌ رمق توی دست و پایم نیست. ساعت می گذرد و من نشسته ام. انگار که ته یک کوچه ی بن بست نشسته باشم. به همین صراحت!

*

روز های خالی و دلگیری ست. من و مادر در خانه تنها هستیم. او راه می رود و گاه به گاه کلامی بر زبان می آورد. کلمه هایی که هیچ نیستند. بی ارتباطی به هیچ کجای زندگی.

باید بلند شوم و فکر نهار باشم. توی یخچال هم چیزی نداریم. توی کیفم هم پولی برای خرید نیست. اگر هم بود نمی توانستم همراه مادر بروم خرید.

از نقطه ی خستگی

به نقطه ی خستگی

راه می روم

بر یک مدار

*

حتی انگیزه و دل نوشتن ندارم اما اگر همین چند خط را هم نمی نوشتم چه می کردم؟ از دست این احساس تلخ، فرار باید کرد.

همون ۲۵ شهریور

حوالی ظهر ، مایلا زنگ زد. صدایش مهربانی را به یادم آورد. و ثانیه هایی را که قدرشان را باید دانست. و سهراب را که گفته بود از چه دلتنگ شدی؟‌دلخوشی ها کم نیست...

نهار یک چیز ِ من در آوردی درست کردم : فریزر را زیر رو کردم و کمی میگو پیدا کردم. ...‌پیاز داغ و دو حبه سیر و تخم مرغ و زرد چوبه و نمک و میگو! نمی دانم چه مزه ای می دهد. الان روی هم رفته حالم بهتر از صبح است. سپاس گزار مهربانی ات مایلای عزیز...

+ کتا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱۸
comment نظرات ()

پاورقی هفت

۲۱ شهریور

کاری بس دشوار است باور لحظه لحظه ی زندگی. دیشب ساعت ها خیام خواندم. چه آرامشی در حضور افکارش هست. دلم می خواهد روی سنگ مزار پدر از اشعار خیام بنویسم اما گمان نمی کنم برادرم موافق باشد. دلم می خواهد سنگش سپید باشد. برادرم برای هیچیک از کار های پس از مرگ پدر اقدامی نکرد. از نظر مالی که توان نداشت، اما همت هم نداشت. هیچ صاحب عزا نبود. مثل دیگران به تسلیت گویی آمد و رفت. اما پدر در آخرین وصیت نامه اش او را وصی قرار داده.

می خواهم فراموش کنم و افسار اسب روزگار را بدست زمان بسپارم. می خواهم فرار کنم. می خواهم کوچک باشم. همان کوچک ترین فرزند خانواده که چه دیر، ...چه دیر به دنیا آمد.

باز باید خیام بخوانم که بتوانم به خودم زیستن در لحظه ی حال را خوب بقبولانم. و باور کنم که زندگی ِ من همین ثانیه هاست که از نوک خودکار من روی کاغذم روان می شود  و چراغ روشنی ست که اکنون بر کاغذ زیر دستم نور انداخته و نوای موسیقی راخمانینف است که از جایی پشت سرم در هوا پراکنده می شود و لبخندی بی هدف و منظور بر لب های مادرم آنگاه که در صورتش لبخند می زنم...

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٦
comment نظرات ()

پاورقی شش

سرورقی:

کاش زن عمو بماند پیش ما. کاش بپذیرد. من پیشنهاد کردم که دایی با او صحبت کند که به جای پرستار، او بماند ... یعنی می شود؟

.

.

پاورقی - بخش ششم

هفده شهریور

به همین زودی یازده روز از مرگ پدر گذشت. روز هایی که سخت ترین و تلخ ترین بودند. به همراه دلهره ای که تازه ترین میهمان سینه ام شده. هرچه نگاه می کنم انگار مه غلیظی همه جا را گرفته که یک متر پیش تر هم دیده نمی شود.

پاییز می آید

فرو رفته در مهی سنگین

مژه ها و منظر باغ

درس صبوری می خوانم و امتحان می دهم. میدانم! دلهره هم مال همین امتحان است و درس ها سخت، سخت! ...چند صفحه خوانده ام؟ چند صفحه مانده؟ ...

خسته ام. ساعت بیست و پنج دقیقه مانده تا نیمه شب و خواب، گوشه ی اتاق منتظرم نشسته.

یکشنبه هجده شهریور

امروز یکشنبه بود. گمان می کنم هجده شهریور. روز به غروب نزدیک می شود. اگر کسی بود که حد اقل در ساعات روز نزد مادر بماند، من می بایست از دیروز می رفتم سر کار.

حس می کنم زندگی ام مال خودم نیست. دلم می خواهد از زیر بارش شانه خالی کنم. دلشوره ای که درست از صبح روز مرگ پدر توی دلم خانه کرده، میهمان مزاحمی ست. برادرم هم سخت دلم را شکسته.

کاش می شد به هیچ چیز فکر نکرد. ... رنگ آفتاب غروب شهریور را می بینی؟‌

...

با این همه

چه لذت بخش است هنوز

بشقاب میوه ی پوست کنده را

بدست مادر دادن...

.

چهارشنبه بیست و یک شهریور

کنار باور خاموش این سکوت که آرام آرام پر می شود در گوش های جاری زمان، در خانه مانده ام.

با خواهری که هیچ،

با مادری که هیچ،

و برادری که هیچ...

پای بسته به زنجیری که هیچ! انگار که مرغی در قفسی که هیچ و با بال هایی که هیچ و آسمانی که هیچ.

.

زمان را در آغوش گرفته ام و

او مدام در گوشم زمزمه می کند که

می گذرد ... می گذرد...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٥
comment نظرات ()

نه تنها علف خوردن!!

دایی بهش اول جریان گاوصندوق را گفته. گفته که اگر اینها شکایت کنند که تو بی اجازه رفته ای و گاو صندوق پدر را بدون حضور دیگر ورثه باز کرده ای و هر چه در آن بوده یا نبوده را بی اینکه کسی حضور داشته باشد برده ای، صد در صد در دادگاه محکوم خواهی شد.

حرفی نداشته.

دایی بهش گفته که مادرت به یک قیم نیاز دارد. میدانی ؟

 نمی دانسته!!!!

و بعد دایی ادامه داده که  اولین کاری که قیم خواهد کرد این خواهد بود که اموال مادر را تحت نظارت خواهد گرفت. و پرسیده تو الان در خانه ی چه کسی زندگی می کنی؟ خانه ی مادرت! آن وقت دادگاه از تو خواهد خواست که اجاره بهای این خانه را از روزی که پا در آن گذاشته ای تا به حال بپردازی.

 حرفی نداشته.

دایی بهش گفته که اگر خودت را وصی پدرت میدانی، صبح روز چهلم که رفتیم سر مزار

 تو می باید اولین نفری می بودی که آنجا حاضر می شد. نه اینکه بعد از اینکه پنجاه نفر میهمان همه آمدند و دیگر قصد رفتن داشتند سلانه سلانه سر و کله ات پیدا شود.

 گفته پسرم را برده بودم مدرسه.

 دایی بهش گفته پسرت هیچ اشکالی نداشت اگر یک روز مدرسه نمی رفت اما آبروی خانواده توسط پسر ارشد اینطور به بازی گرفته نمی شد.

 حرفی نداشته.

 دایی بهش گفته توی مجلس شب  چهلم پدرت تو خجالت نکشیدی در حالی که یک ریال از خرج برگزاری مراسم را نپرداختی ، اسم خودت را اول از همه ی اسامی به مداح دادی و اسم مادرت را که صاحب عزای اصلی این مصیبت بود آخر از همه ؟ واقعن خجالت نکشیدی؟ پیش خودت چه فکری کردی؟ مادرت انقدر هم حتی پیش تو ارزش ندارد که نامش قبل از نام تو خوانده شود؟؟

 انگار خجالت کشیده. و باز حرفی نداشته.

 دایی ازش پرسیده که توی این دوسال که از شروع بیماری مادرت گذشته چه کسی پرستاری اش را کرده؟

 گفته پدرم!!

 بعد دایی بهش گفته که خودت را گول می زنی یا من را؟ من که همین عید امسال شش هفته اینجا بودم و زیر همین سقف، با این خانواده زندگی کرده ام. پدرت چه مواظبتی از مادرت می کرد؟ همه ی کار ها : دکتر بردن، دارو خریدن، آزمایشگاه بردن، دستشویی بردن، پوشک خریدن، حمام کردن، دارو دادن، غذا دادن ، رخت شستن، ... همه و همه با خواهرت بود . تو واقعن چشم هایت را بسته ای یا اصلن نمی خواهی کار های او را ببینی؟! نمی فهمی که شوهر و زندگی خودش را این مدت وقف پرستاری از مادر کرده؟ توی مدت آن شش هفته که من خودم به عنوان شاهد اینجا بودم تو کجا بودی؟ آمدی خدا حافظی کردی و رفتی سفر نوروزی و بعد هم که برگشتی حتی یک سر نیامدی یک دست نوازش به سر این مادر بکشی!

 حرفی نداشته!

 بعد دایی بهش گفته که یا با صلح و صفا هر تصمیمی که دیگران گرفتند را قبول میکنی یا اینکه برای حل مسائل باید با دادگاه و وکیل به جای ما صحبت کنی. که این صد در صد به ضررت تو خواهد بود.

 انگار به فکر فرو رفته .

توضیح: برادرم  فردای برگزاری مراسم چهلم آمد و یک جنجال حسابی در خانه به راه انداخت که او باید به جای ما بیاید در خانه ی پدر زندگی کند و مراقبت از مادر را به عهده بگیرد!

+ کتا ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٤
comment نظرات ()