آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی پنج - آخرین ملاقات با پدر

پاورقی - بخش پنجم

.

می گذرد اما

همیشه نه به خیر...

:

(این یادداشت چند روز بعد از خاکسپاری نوشته شده و تاریخ ندارد)

سه شنبه ششم شهریور، ساعت ده دقیقه به سه رسیدم بیمارستان. رفتم سی. سی . یو. پدر، به عادت همیشگی اش به پهلوی راست خوابیده بود. رفتم سمت چپ تختش. کنار گوش چپش آرام صدا زدم:‌ « باباجان! »

چشم هایش را گشود و دیدم کنار چشم هایش قی بود. لبخند زدم و سلام گفتم. لبخند زد و سلام گفت. بعد دستمال برداشتم و قی کنار چشم هایش را پاک کردم. 

حالش را پرسیدم . گفت خوب است.

 پرسیدم :« پس صبح چی شده بود که پرستار اونجور حرف زد که  منو  نگران کرد؟»

 گفت: «طپش شدید داشتم» .

نگاهم از روی دستش رفت روی لوله ی سرم و در ادامه به سرمی که دارویی در آن بود و چکه چکه در دستش خالی می شد. 

( اشک! نیا... ! بگذار بنویسم. می خواهم آن روز آخر را دقیق و لحظه به لحظه بنویسم. رهایم کن! برو...)

بعد پدر از پهلوی راست، تغییر حالت داد و به پشت خوابید. دستش را نوازش می کردم. چه گفتم؟ چه گفت؟؟ احوال همه را پرسید. حال مادر را که پرسید گفت: 

« سراغ منو  نمی گیره؟ »

گفتم : « نه باباجان! ولی  خودتون که وضعشونو  می دونین! » ...سری تکان داد و

گفت:‌ « بهتر! ...غصه نمی خوره! » 

بعد رفتم سمت راست تختش. مانیتور را نگاه کردم. ضربانش حدود هشتاد بود. کمی بالا - کمی پایین. احوال خواهرم را پرسید و اینکه : « رفت سفر؟ »

گفتم : « بله! ساعت ِ دو راه افتاده و رفته»

بعد برایم گفت که صبح بعد از چند روز مشکل گوارشی اش بر طرف شده و خوشحال بود. و  ادامه داد که اما بعد از اینکه از دستشویی آمده طپش قلبش زیاد شده. و من در تمام این مدت دستش را در دست داشتم و آرام آرام نوازش می کردم. حالا دارم فکر میکنم خوب است که ما زیاد عادت به بغل کردن و بوسیدن هم نداشتیم. اما دلم چقدر می خواست ببوسمش...و مدام به مانیتوری که ضربان و تنفسش را نشان میداد نگاه می کردم. بعد از چند لحظه سکوت گفتم :‌

« دخترک می خواست براتون رادیو بفرسته، گفتم از پرستارا سوال کنم ببینم اینجا اجازه می دن یا نه! »

گفت: « لازم نیست بپرسی، ! بیار . »

گفتم :‌« براتون هد فون هم پیدا کرده که صداش مزاحم بقیه نباشه. »

گفت : « پس چرا نیاوردی؟‌»

گفتم : «‌ترسیدم امواج رادیو روی  سیستم ها ی دستگاه های سی. سی. یو تاثیر بذاره. »

خندید و گفت : «  پس اصلن از پرستار ها نپرس!...فردا رادیو رو بیار!! ...اگر بپرسی، اجازه نمی دن!‌ »

و هر دو خندیدیم.

بعد حمید آمد. با او هم خوش و بش کرد. بعد دخترک به گوشی ام زنگ زد. اول با من و بعد با بابا حرف زد. گفت که عمه ام از شمال آمده بود و رسیده بود خانه و گوشی را داد به عمه جان. من به ساعت نگاهی انداختم و آن زمان از چهار، کمی گذشته بود. و عمه جان گفتند که می خواهند بیایند بیمارستان اما من بهشان از خوب بودن حال پدر اطمینان دادم و گفتم که ساعت ملاقات گذشته و باشد برای فردا بعد گوشی را دادم دست پدر که با خواهرش صحبت کند. چند جمله ای حال و احوال پرسی کردند و همان وقت بود که حمید گفت دکتر آمده توی بخش و الان می آید سر تخت پدر. به پدر گفتم و او با عمه ام خوا حافظی کرد و  گوشی را داد به من. یکی دو دقیقه بعد دکتر به تخت پدر رسید. و حالش را پرسید. و پدر مثل همیشه گفت که خوب است. دکتر هم گوشی معاینه را به گوش گذاشت و روی قلب پدر تکان میداد و او هم گفت :‌ « خوب است! » بعد مانیتور را نگاه کرد و گفت : « هیچ مشکلی نیست.» بعد به من و حمید نگاه کرد و گفت : « الان بیست و چهار ساعته  که وضع ایشون ثابته و همه چی مرتبه!‌ بنا براین ما دیگه تو سی. سی یو با ایشون کاری نداریم. فردا صب منتقلشون می کنیم به بخش عادی که یه شب هم اونجا باشن و آخر هفته هم مرخصشون می کنیم.»

هم پدر و هم ما با این حرف دکتر نفس راحتی کشیدیم که بر لب همگی مان از آن لبخند ها آورد که بی تعارف می آیند و می نشینند...

بعد دکتر گفت از او می خواهد که در این چند ساعت باقی مانده که هنوز تا صبح فردا در سی سی یو هست، از جا برخیزد و راه برود و بطور کلی هر فعالیتی که در منزل بطور معمول انجام می دهد اینجا هم بکند مثلن ورزش و یا خم و راست شدن که فعالیت هایش تحت نظر باشد و عملکرد قلبش کنترل شود که چنانچه لازم بود دارویی کم و زیاد شود همینجا بفهمند. پدر گفت :‌« چشم!»  و دکتر آرزوی بهبودی کرد و خدانگه دار گفت و از تخت او به تخت دیگری رفت. دکتر که رفت ، پدر به خنده گفت‌: « می خواستم بهش بگم پس یه خورده سیب زمینی و پیاز و یک ماهیتابه هم  به من بدین ! چون من تو خونه آشپزی یم می کنم!!!» و هر سه خندیدیم.

من نگاه به عقربه های ساعت کردم که رسیده بود به چهار و نیم. و پرستار بخش آمد و به ما گوشزد کرد که فرصت ملاقات تا چهار بوده و نیم ساعت از وقت ملاقات گذشته.

پدر به ما گفت : « شما ها برین دیگه! » بعد گفت که فردا برایش حوله ی حمام ببرم که در بخش عادی می خواهد حمام بگیرد. من گفتم : « چشم»

بعد خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم.

و این، آخرین دیدار ِ ما بود.

چقدر دلم می خواهد همینجا این خاطره را تمام کنم. همانطور که لبم روی پیشانی بود. همه چیز مثل یک تصویر ، ثابت شود و بعد تر ، هیچ ، زمان نگذرد. .... می شود ؟ می شود آیا ؟ ...

.

.

 

  

 

+ کتا ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٩
comment نظرات ()

پاورقی چهار -

سر ورقی :

اولن که سلام!

دومن که : امروز بعد از مدت ها -که نمی دانم چقدر است- آمده ام شرکت. یک مقدار ذوق زده ی وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی هستم. بطوریکه دقیقن نمی توانم تصمیم بگیرم که کجا را بخوانم و یا چه بنویسم!!

  ادامه ی زندگی همچنان در پاورقی ها جاری است...

.

پاورقی - بخش چهارم

سه شنبه -ششم شهریور

سمند ِ  زرد نزدیک می شود و سرم را جلو می برم و همراه حرکت ماشین، می گویم: « بیمارستان پارس دو تومن!» . می ایستد.

می روم کنار شیشه و می پرسد : « کجا؟» دوباره تکرار می کنم و با سر اشاره می کند که سوار شوم.

رادیوی تاکسی را روشن می کند و گوینده ی اخبار، خبر برنده شدن تیم والیبال جوانان را می گوید. ماشین توی ترافیک گیر کرده. چند ماشین دیگر دو بله ایستاده اند و راه بندان شده. دلم شور می زند. همینجا ترجیح میدهم دفتر چه ام را از کیفم بیرون بیاورم و تا بیمارستان، سرم را گرم نوشتن کنم.

هوا گرم است. صدای رادیو آزارم می دهد. حواسم را از همه چیز ، حتی خودش پرت می کند. الان درباره ی عبدالله گل حرف می زند. توی ماشین بوی دود گازوئیل می آید. رسیده ایم به میدان فاطمی. انقدر بی قرارم که ناگهان حس می کنم نوشتن هم دردی از درد هایم دوا نمی کند. مخاطب درونی می گوید : « بیرون را تماشا کن!». ادامه می دهد: « آرام باش... آرام باش و مثل دیگرانی که در دیگر ماشین ها نشسته اند بیرون را تماشا کن.» ازش می پرسم :‌ «بیرون؟» و او جواب می دهد :« مردم، ...ماشین ها ،‌... حکایت عبور و اصرار آفتاب...» نگاه می کنم و مردی را می بینم که دارد با پلیسی که جریمه اش کرده جر و بحث می کند، از کنارش می گذریم و از میان حرف های مخاطب درونی به حکایت عبور فکر میکنم.

رادیو دارد از استعفای رابرت گونزالس می گوید. دلم بیهوده شور می زند؟‌یک ساعت پیش زنگ زدم به سی . سی . یو و پرسیدم : «پدرم امروز به بخش عادی منتقل می شود؟‌» پرستار گفت : « نه!» و بعد بلافاصله با لحن کشــدار تری تکرار کرد :‌«‌ نـــــه...!»‌  و با نه ی دومی من نگران شدم. پرسیدم : « چیزی پیش آمده ؟ ...حالشان خوب است؟ » گفت : «‌ فعلن خوب هستند.» و همین فعلن نگرانی ام را بیشتر کرد.

الان دیگر داریم می رسیم دم بیمارستان. دفتر چه را باید توی کیفم بگذارم.

 

 

+ کتا ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۸
comment نظرات ()

پاورقی سه

 

هر روز صبح این همه کار که دور و برم ریخته را رها می کنم،

سر در آغوش کلمات فرو می برم

و های های گریه می کنم.

.

.

 

پاورقی بخش سوم

هنوز دوشنبه پنجم شهریور

.

امروز صبح هم  بعد از برنامه های صبحگاهی ِ مادر، بیدار باش و دستشویی و صبحانه و داروها آمدم بیمارستان. از موقعی که رسیدم تا به حال، پدر خواب است. نمودار سینوسی قلبش به نظر طبیعی تر از دیروز می رسد. دیروز هیچ فراز و فرودی نداشت. یکی دوبار بالای سرش آرام صدایش کردم اما خواب ِ خواب بود بعد آمدم کنار در و به نگهبان بخش سی.سی.یو سفارش کردم که هر موقع دید پدرم بیدار شده اگر برایش مقدور بود خبرم کند و آمدم بیرون پشت در شیشه ای ِ سی.سی.یو و آن سوی شیشه، چشم دوختم به جشم های نگهبان و در این فکر بودم که عجیب است که توی این بیمارستان برای کسانیکه در این بخش  بیمار دارند یک فضای انتظار در نظر گرفته نشده. باید همینطور پشت در ایستاد. چند نفر دیگر هم مثل من ایستاده بودند، یک آقایی بود که گویا قرار بود بیمارش از سی.سی.یو به بخش عادی منتقل شود، مدتها ایستاده بود و بخش بهش گفته بود که آماده است اما به سی.سی.یو زنگ نمی زد که اطلاع دهد بیمار را ببرند. یک خانم و آقا هم تازه یک بیمار را آورده بودند و خانمی دیگر هم چند قدم آنطرف تر ایستاده بود.

مدتی کتاب ابوالعلا را خواندم بعد رفتم باز به پدر سرزدم که همچنان به پهلوی راستش خوابیده بود بعد آمدم اینجا که الان نشسته ام: اتاق انتظار زایمان! که یک طبقه از سی.سی.یو پایین تر است.

اینجا یک دیوارش از نیمه به بالا شیشه است و طبقهء پایین پیداست که کافه تریای بیمارستان و لابی  ِ ورودی را می شود دید. بوی خوش قهوه هم در هوا جریان دارد که سخت آدم را به هوس می اندازد اما اگر  از بخش خارج شوم برای دوباره آمدن به مشکل بر خواهم خورد.

ساعت دوازده و نیم است.

بعد از ظهر شاید چند نفر به ملاقات بیایند، شاید هم کسی نیاید.

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٧
comment نظرات ()

پاورقی دو

باز هم توی کافی نت هستم. همین الان خواندن کامنت های این وبلاگ را تمام کردم و باید اعتراف کنم که از بهترین ثانیه های عمر این روز های من همین خواندن کامنت های شماست.

صبح یک تکه توی دفتر چه ام نوشته ام که اول می خواستم آنرا جای این یادداشت بنویسم اما فکر کردم بهتر است به ادامه ی پاورقی ها اضافه شود. بعد هم مخاطب درونی توی دلم گفت:

می بینی چه ساده همه ی زندگی تبدیل می شود به پاورقی ها... ؟

پاورقی بخش دوم

دوشنبه پنجم شهریور

دیروز صبح فهمیدیم که نتایج قطعی معاینات مشخص ساخته که بخش تحتانی قلب پدر دچار امفاکتوس شده.

از وقتی این خبر را شنیدم عجیب دلم گرفت. دوساعتی طول کشید تا بردندش آنژیوگرافی. پشت در آنژیو هم شاید نیم ساعتی معطل بودیم که من تمام مدت گریه می کردم. تا اینکه دکترش بیرون آمد و چون توسط دکتر میم که فعلن مدیر عامل بیمارستان است دیروز  با حمید آشنا شده بود، ایستاد و به ما گزارش مختصری داد که رگی که دچار مشکل شده یکی از رگ های فرعی قلب است و اگر چنانچه از رگ های اصلی می بود با یستی حتمن عمل می کردیم اما با توجه به سن شان و اینکه رگ هم فرعی بوده، ترجیح می دهند با دارو بیمار را تحت کنترل داشته باشند. برخورد دکتر صمیمانه و خوب بود. آرام شدم. و بعد از چند دقیقه پدر را هم بیرون آوردند و دیدمش که به هوش بود و حرف میزد. من و حمید را دید و خندید. و بعد داشت برای حاملین برانکارش توضیح میداد که « ...  آنژیو گرافی اصولن برای همه واجب و لازم است...! » که بردندش توی آسانسور.

 

+ کتا ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٧
comment نظرات ()

پاورقی یک

توی کافی نت هستم. مادر را سپرده ام دست عمه ام و دخترک را گذاشته ام کلاس زبان و نمی دانم چرا آمده ام اینجا! دلم برای همه ی وبلاگ هایی که می خواندم تنگ شده. عذر مرا بپذیرید که به نوشته های شما مجال سر زدنم نیست.

توی خانه فعلن به پرستاری از مادر نشسته ام. و آنجا کامپیوتر نداریم. خودم هنوز نمی دانم این پانزده روز چطور گذشته... به مدد زاناکس دلهره هایم هم بهتر است.

نمی دانم کار درستی هست یا نه اما توی دفترچه یادداشتم از تاریخ سوم شهریور تا به حال یازده صفحه نوشته ام که دوست دارم اینجا هم بیاید. هر چند که یاد آوری اش برایم سخت است و گذشتن از آن روز ها و خاطره هایش آسانتر می نماید اما نمی دانم به چه دلیلی دوست دارم این نوشته ها اینجا هم ثبت شوند... هر چه باشد این وبلاگ برای نوشته های دفتر چه ام در این چندسال گوش شنوا و امانت دار خوبی بوده... این یازده صفحه را هر بار که فرصت داشته باشم سری به کافی نت بزنم بشکل یک پاورقی خواهم نوشت.

پاورقی - بخش اول

شنبه سوم شهریور

امشب پدر در سی سی یو خوابیده. نمیدانم چطور است. اما دکتر ها می گویند بد نیست. با این همه بعد از جواب آزمایش ها و نوار قلب، فوری توی سی سی یو بستری اش کردند.

بغضی توی گلوی من هست و نیست. مثل دل که توی دلم هست و نیست...

+ کتا ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۱
comment نظرات ()

سیزده روز پس از مرگ پدر

درست از صبح چهارشنبه هفتم شهریور، یک میهمان نا خوانده آمده توی دلم جا خوش کرده و کنگر خورده و لنگر انداخته. : دلشوره.

 

هر شب که می خوابم با پشت سر گذاشتن دشواری های روز پیشش با خودم می گویم امشب که بخوابی و صبح که بیدار شوی این میهمان هم پیش از بر خاستن ات بلند شده از خانه رفته بیرون. اما الان سیزده روز است که همینجا ست. روی بلند ترین سکو نشسته و پا روی پا انداخته و از خودش پذیرایی می کند.

 

صبح چهارشنبه هفتم شهریور حضورش برایم طبیعی بود. خب، پدر، غروب روز پیش اش از دنیا رفته بود و هزار کار ناکرده روی دستم مانده بود. خواهرم سفر بود و هنوز خبر نداشت. چهارشنبه باید همه ی فامیل را خبر می کردیم که برای روز خاکسپاری بیایند، باید خانه را هم برای میهمان هایی که به سر سلامتی می آمدند مهیا می کردیم. باید غم تازه ی نبودن پدر را هم در این میان همراه خود میان همه ی کار ها می کشاندیم. دلشوره حقش بود که بیاید و تا شب هم پا به پای دلم بماند...

 

صبح پنجشنبه هم که شب پیشش تقریبن هیچ نخوابیده بودم و همان دم صبح خوابم برده بود، هوا هنوز تاریک روشن بود که دلشوره انگار به در و دیوار دلم مشت می کوبید تا بیدارم کرد. آن روز باید جسم پدر را به خاک سرد می سپردیم. آن روز خواهرم هم از راه می رسید... دلشوره خوب فرمانروای دلم بود. همه توی گوشم زمزمه می کردند که خاک آرامش می آورد. امروز را تاب بیاور. جسمش که توی خاک آرام بگیرد تو هم آرام می شوی... پنجشنبه که سر بر بالین می گذاشتم با خودم فکر می کردم که امانت را به مقصد رساندیم. صبح فردا نباید از دلشوره خبری باشد...

 

اما صبح جمعه باز با همان شدت روز پیش از خواب بیدارم کرد. دیگر نگران چه بودم؟ ...مراسم ختم؟ تهیه و تدارک حضور آشنایان که بنا به وصیت پدر به جای مسجد باید در خانه برگزار می شد؟ ...باز هم دلشوره طبیعی بود. ختم روز یکشنبه برگزار می شد و من جواز حضور دلشوره را تا یکشنبه هم تمدید کردم. اما صبح دوشنبه هم همان وضع همچنان برقرار بود.

 

منتظر برگزاری شب هفت پدر شدم. صبحش رفتیم سر مزار و شب در خانه حدود هفتاد میهمان داشتم . همه چیز آرام و خوب برگزار شد. صبح جمعه دیگر نمی بایست خبری از دلشوره باشد...

 

اما جمعه و شنبه و یکشنبه و همین امروز که دوشنبه بود هم این میهمان لعنتی پر رو و سمج نشسته گوشه ی دلم. می ترسم به حضورش عادت کنم. یادم بماند که  درد، نباید که عادت شود...

.

 

 

پی نوشت: از همه ی همدلی ها و تسلیت گویی های صمیمانه ی دوستان نازنین این وبلاگ بی نهایت سپاسگزارم...

 

+ کتا ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٩
comment نظرات ()

همیشه ایستاده باش

یک:

 

امروز یک جور تلخی دلواپس و غصه دارم که هیچ حرفی، کلمه ای هم کمک ام نمی کند.

 

 

حتی هوای شهریور که صبح دستش را به گونه ام کشید هم نتوانست حواس دلم را پرت کند.

 

 

نگذار نگرانت شوم. همیشه ایستاده باش. بلند بالا و صبور . قول می دهی پدر؟ ...

 

 

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳
comment نظرات ()

حکایت یک خبر از زبان پدر

زن جوان بالای نردبان کوچکی بود که قدش را تا به آنجا که دستش به چوب پرده برساند ، می رساند. ( من که هستم اینجا؟! دانای کل؟‌...) مخاطب درونی می گوید که دانای کل که کهنه شده. تو باید یا زن باشی که رفته بالای نردبان یا مرد که دارد نگاهش می کند. دوست داری کدام باشی؟ من نمی دانم. بهش می گویم : هیچکدام! این که داستان نیست. یک حکایت است.

شانه بالا می اندازد و جوری که انگار ناراحت شده و می خواهد بگوید به او مربوط نیست و از اول هم مربوط نبوده و بی خود دخالت کرده ساکت می شود.

من به ذهنم می رسد که به جای اینکه بگویم زن جوان، اسم حقیقی اش را بنویسم که مخاطب درونی از اشتباه در بیاید و باور کند که این یک داستان نیست. اما هر چه فکر میکنم اسمش را به خاطر نمی آورم. تنها عکسش ، همان عکسی که مینا همین یکی دو هفته پیش که برای عید تولد حضرت علی آمده بود اینجا و از توی کیفش در آورد و نشانمان داد می آید در ذهنم. ... (کات!)

اینجا که می رسم حمید از در اتاق وارد می شود و می بیند که دارم اندهگین و  با لب و لوچه آویزان توی دفتر چه ام همن ها را می نویسم که شما الان دارید می خوانید.

لبخندش ناپدید می شود و می پرسد: « چی شده؟؟» می گویم: « شنیدی جریان عروسی پسر مینا به هم خورد؟ » می گوید:« آره! »

***

اول که شروع به نوشتن این متن کرده بودم مانده بودم که با چه زبانی می شود این چنین اندوهی را نوشت. سرگذشت ناگوار پسر مینا که همسر اولش چطور بهش خیانت کرد و کارشان هنوز یکسال از ازدواجشان نگذشته به جدایی کشید. جریان ناخوشایند طلاق و بعد هم افسردگی پسر جوانی که زندگی مشترکش را مدت زیادی نبود که با هزار امید شروع کرده بود. و بعد از آن گفته بود که دیگر نمی تواند در این شهر زندگی کند و با این خاطرات کنار بیاید.

این شد که مادرش به فکر افتاد که به شهر دیگری بفرستدش و آخر راهی شیراز شد. توی شیراز یک کار و کاسبی برایش جور کرد و خانه ای اجاره کرد و وقتی  اول بهار امسال روی لب های  مینا که همچنان نگران تنهایی و افسردگی اش بود ، لبخندی دیدیم و احوال پسرش را پرسیدیم،‌ با خوشحالی گفت که همانجا توی شیراز از یک دختری خوشش آمده و خانواده ی دختر هم موافقت کرده اند که با هم ازدواج کنند.

***

اول ِ این متن، پدر تازه خبر را بهم گفته بود. و توی بهت خبر مانده بودم. در فکر بودم که حالا با این خاطره ی ناخوش ، توی شیراز هم بماند که چه! همان موقع که زن جوان را فرستاده بودم بالای نردبان و مانده بودم که صحنه ی افتادنش را چطور می شود بیان کرد و درد مچ دستش را و اینکه چطور رسانده اندش به بیمارستان و مچ عروس را گچ گرفته بودند و گفتند که نمیدانند مقصر که بوده که دچار آمبولی شده ... اما به هر حال خبر اینطور رسیده بود که زن جوان دور روز مانده به عروسی اش در اثر آمبولی از دنیا رفت.

***

من اول ِ این متن را با این حس شروع کرده بودم. به همین تلخی بود. اما آنجا که حمید وارد شد، درست بعد از نوشتن آن (کات!) و بعد از اینکه گفت :«آره!» حال و هوا کمی فرق کرد:

:

 گفتم : «چی شنیدی تو ؟ » گفت:« عروسی به هم خورد دیگه ! ... عموی عروس فوت کرده !»

چشم هایم گرد شده و ابرو هایم بالارفت و دوباره پرسیدم: « عموی عروس؟!!»

گفت: « آره! ... دیشب عمه ت گفت. تو نشنیدی؟ » گفتم: « بابا همین الان به من گفتن خودِ عروس! » گفت: « بابات گوشش سنگینه اشتباه شنیده. من مطمئنم»

***

حال که به آخر این متن رسیده ام دارم فکر میکنم از دنیا رفتن عموی جوان عروس هم که داشته برای کمک به عروسی برادر زاده اش پرده های خانه ی آنها را می آویخته هم کم غمناک نیست. اما نه به آن اندازه که موقع شروع متن بود. روحش شاد.

+ کتا ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۱
comment نظرات ()

چهار: ...

یک:

 

آسان می توانی گریخت

 از کنار کلمات

 

از کنار صدا ها

 

اما نه آنچنان

 

که فراموششان کنی

 

...

 

دو:

چه غم انگیز است حکایت تکرار. من همانی هستم که دیروز بودم. تو هم. هوا هم مثل هوای دیروز. آنچه باید تغییر کند چیست؟

 

سه:

پدر امشب می رود جلفا. دنبال چه کاری؟ از صمیم قلب نمی دانم! میدانم که برای گرفتن باقی مانده ی زمین هایی که رفته توی طرح شهرداری می رود. اما نمی دانم نتیجه هم دارد این رفت و آمد ها یا نه. در هر حال آدم عجیبیست و تلاش هایش کمی تا حدودی قابل تقدیر. ایکاش یک کمی از این حس از پای ننشستن که او در هشتاد و دو سالگی دارد در همین سی و هشت سالگی در من بود. چطور او ایستاده و من حس می کنم نشسته ام؟

 

چهار:

 دری وری...شر و ور

 پنج:

 بلاگفا انگار مشکل داره. فعلن که هیچکدوم از وبلاگ های بلاگفا برام باز نمیشن.  

 

شیش:

 یعنی ممکنه من برم موهامو کوتاه کنم و بتونم مرتب نگهش دارم؟

 

هفت:

 یک تکه یادداشت از شنبه هشتم اردیبهشت:

 جمعه خانه ماندم. کاری هم نکردم. حمام رفتم. ناخن گرفتم. وقت گذشت. هیچکس نیامد. حتی اندیشه ای.

صبح شنبه لادن نان بربری آورد. گفت توی صف شیر با یک نفر دعوایش شده. طرف با مشت کوبیده توی دماغش. می ترسم. می ترسم حالش باز بد شود. طرف بهش گفته:« دیوانه! تو را باید بیاندازند توی دیوانه خانه...»خودش می گوید نفهمیدم چه شد که درگیر شدیم.

 

هشت:

 سه تا تکه شعر هم هست که دوستشان دارم و حاصل همین یکی دو روزه اند که نمیدانم کجا بنویسم شان هنوز.

 نه:

 پنجشنبه شب قراره بریم خونه یکی از دوستای قدیمی حمید که من نمی شناسم اش. از اینجور جاها رفتن که هیچ شناختی از صاب خونه ندارم و برخورد اوله هیچ خوشم نمیاد. نمی دونم چی بپوشم. موهامو چکار کنم. چه حرفی میشه زد. من که آدم دیر جوشی هستم هیچوقت سر هیچ صحبتی رو باز نمی کنم. باید به یاد صورتک خیالی جان صورتک لبخندم را روی صورت بگذارم.

 

دلم مثل دل عرفان که کامنت های چند قسمتی می خواست کامنت نه قسمتی می خواهد.

 راستی!...

 

ده:

 

عرفان! تو هنوز به روز نشدی؟

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩
comment نظرات ()

که مثل همیشه بلند قد و قوی قامت ...

پدر دیروز بعد از صبحانه که تنها شدیم گفت چند کلمه حرف دارد. من گوش شدم. نمی دانم  چرا حس غم انگیزی همه جا را گرفته بود. حتی نور سبز رنگی که از شیشه های برق انداخته ی آشپز خانه سرک می کشید تو هم پر از غم بود. هر چند نگاه پدر همه آرامش بود و بس.

پدر برای نخستین بار ها از من تشکر کرد. صدایش با همیشه فرق داشت. شاید هم گوش ها من با همیشه فرق کرده بود.

بعد خجالتم داد و گفت تمام هزینه هایی که برای مادر می کنم را یادداشت کنم. ریز به ریز. من گفتم این چه حرفیست؟ گفتم ما بیشتر از این ها به شما بدهکاریم. گفتم اگر مهربانی های شما نبود که ما الان هیچ هم نداشتیم. 

به من نگاه نمی کرد اما نگاهش درخشید. من دیدم آن درخشش را. باز گفت که هر چیز به جای خود.

بعد صدایش انگار آهسته تر شد. یا گوش های من آهسته تر شنید که گفت این روز ها دستم تنگ است.

اینجا دیواری توی دلم فرو ریخت. نمی خواستم بشنوم. آخر چه گفتنی داشت این حرف ها.

گفت که دفتر کارش را گذاشته برای فروش. و امید داشت که به فروش می رود و تمام هزینه هایی را که من قرار است یادداشت کرده باشم بهم می دهد.

چرا ایستاده بودم و می شنیدم؟

چطور باید ازش می خواستم که مثل همیشه بلند قد و قوی قامت ایستاده باشد ته حیاط کودکی های من که شب هنگام از راه می رسید و من با شعف فریاد می زدم و آمدنش را به گوش مادر می رساندم و او آغوش گشوده بسویم می آمد و من که چسبیده بودم به دیوار خانه لحظه شماری می کردم رسیدن به دست های مهربانش را...؟‌

+ کتا ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٥
comment نظرات ()