آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

.

 

 

سرمای بهاری

جان می سپرد آرام

چلچله ای

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

.

 

 

نخستین گل

بر یکی از درخت ها

باغ انار

 

+ کتا ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦
comment نظرات ()

در هم و برهم ۳

اول اینکه  

حالم خوب است انگار... مثل کودکی که در دشتی دنبال پروانه، زنبور یا بادبادکی بدود. همین الان زیر این خورشید درخشان این حس را دارم.

و این پروانه را از یک جا شکار کرده ام آورده ام ببینم توی وبلاگ من هم بلد هست بال بال بزند؟...

اوه ! بله بلد هست!!!

 باز هم تکرا می کنم که چه آفتابی...

 یک تکه دیروز نوشته ام بروم از توی ورد پیدایش کنم بر گردم:

«مهیار امروز هم برای ادامه ی حسابرسی ها آمد. وقتی که رسید، هنوز حسابدار ما نیامده بود. حمید هم شرکت نبود. سر ساختمان بود. مهیار مرا صدا کرد و گفت که چند کلمه حرف دارد.  رفتم توی اتاق کنفرانس و نشستم روبرویش.

 

گفت دیشب با پرویر صحبت کرده و اصرار داشت که به من بقبولاند که مسئله ی پیش آمده یک سوء تفاهم است. گفت پرویز نگفته که به حمید اعتماد ندارد بلکه گفته به حساب و کتاب هایش اعتماد ندارد. – بماند که من فرق میان این دو حرف را هم خوب متوجه نمی شوم!!- گفت که نخواسته تهمتی بزند. اینطور که به من گفت ، مهیار هم ازش خواسته که امشب زنگ بزند به حمید و ازش عذرخواهی کند.

 

مهیار از من خواست که حمید را آرام کنم و سعی کنم در برقراری مجدد روابط نقش مثبتی داشته باشم... من نمی فهمم که خرابکاری را دیگران می کنند ، درست کردنش را چرا می اندازند گردن من!! بخصوص که آخر حرف هایش گفت فقط یک اتفاق بدی افتاده که باز از تو می خواهم رفع و رجوعش کنی. من همینطور ساکت نگاهش می کردم و گفت پرویز بعد ازا ینکه حمید تلفن آن شب را قطع کرده، نشسته یک نامه نوشته برای حمید و آن را پست کرده! از من خواست که هر طور هست سعی کنم نامه به دست حمید نرسد. چون در عصبانیت نوشته شده و به آتش  ها دامن می زند.

 

گفتم باید ببینید نامه را به چه آدرسی نوشته. چون پرویز آدرس پستی شرکت یا خانه ی پدری من را نداشت. اگر به آدرس این دو جا بود، من می توانستم نامه را به دستش نرسانم اما اگر مستقیم نامه را فرستاده باشد سر ساختمان، از دست من کاری ساخته نیست.

 

... مهیار رفته توی فکر و از من پرسید در این باره چه پیشنهادی دارم؟ گفتم تنها کاری که می شود کرد اینست که خود پرویز به حمید بگوید آن نامه را ندیده بگیرد و خودش تاکید کند که مطالب نوشته شده ، نظر حقیقی او نیست.

 

حالا دارم فکر میکنم روابط برادری که به اینجا میر سد. مثل لباس پاره و پوسیده و پر از وصله و پینه ای به نظر می رسد. تا به کی می شود از این لباس استفاده کرد؟!

 

بعد از این حرف ها مهیار همینطور توی چشم های من نگاه کرد و گفت : کتایون جان! حمید از نظر اعصاب خیلی به هم ریخته و درب و داغان است. مثل ظرف پری می ماند که گنجایش هیچ حرفی را ندارد. هر کلمه ای که تویش ریخته می شود سر ریز می شود بیرون. ... بهتر است که او را پیش یک روانپزشک ببری... از دست من چه کمکی ساخته است؟

 

شنیدن این حرف ها برایم سنگین و گران بود اما تحمل کردم و به روی خودم نیاوردم. گفتم چشم! بعد از تمام شدن پروژه ،حمید به یک استراحت نیاز دارد. اگر بعد از آن استراحت هنوز هم همینطور به هم ریخته بود ، دنبال یک دکتر روانپزشک هم خواهم بود... »

 

 

 

دیشب که خوشبختانه خبری از تلفن پرویز نشد.

درباره ی دخترک آخر همین پست بنویسم یا توی پست فردا؟!

:)

راستی دیروز ِ بارانی،این عکس را هم گرفتم.کیفیتش خوب نیست اما  پناهنده شدن این قمری ها زیر سقف بالکن ما هم حس خوبی دارد برایم...

 

 قمری های خیس

زیـر سـقف بالکـن مـا،

تماشای باران

+ کتا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۳
comment نظرات ()

پاورقی شش

سرورقی:

کاش زن عمو بماند پیش ما. کاش بپذیرد. من پیشنهاد کردم که دایی با او صحبت کند که به جای پرستار، او بماند ... یعنی می شود؟

.

.

پاورقی - بخش ششم

هفده شهریور

به همین زودی یازده روز از مرگ پدر گذشت. روز هایی که سخت ترین و تلخ ترین بودند. به همراه دلهره ای که تازه ترین میهمان سینه ام شده. هرچه نگاه می کنم انگار مه غلیظی همه جا را گرفته که یک متر پیش تر هم دیده نمی شود.

پاییز می آید

فرو رفته در مهی سنگین

مژه ها و منظر باغ

درس صبوری می خوانم و امتحان می دهم. میدانم! دلهره هم مال همین امتحان است و درس ها سخت، سخت! ...چند صفحه خوانده ام؟ چند صفحه مانده؟ ...

خسته ام. ساعت بیست و پنج دقیقه مانده تا نیمه شب و خواب، گوشه ی اتاق منتظرم نشسته.

یکشنبه هجده شهریور

امروز یکشنبه بود. گمان می کنم هجده شهریور. روز به غروب نزدیک می شود. اگر کسی بود که حد اقل در ساعات روز نزد مادر بماند، من می بایست از دیروز می رفتم سر کار.

حس می کنم زندگی ام مال خودم نیست. دلم می خواهد از زیر بارش شانه خالی کنم. دلشوره ای که درست از صبح روز مرگ پدر توی دلم خانه کرده، میهمان مزاحمی ست. برادرم هم سخت دلم را شکسته.

کاش می شد به هیچ چیز فکر نکرد. ... رنگ آفتاب غروب شهریور را می بینی؟‌

...

با این همه

چه لذت بخش است هنوز

بشقاب میوه ی پوست کنده را

بدست مادر دادن...

.

چهارشنبه بیست و یک شهریور

کنار باور خاموش این سکوت که آرام آرام پر می شود در گوش های جاری زمان، در خانه مانده ام.

با خواهری که هیچ،

با مادری که هیچ،

و برادری که هیچ...

پای بسته به زنجیری که هیچ! انگار که مرغی در قفسی که هیچ و با بال هایی که هیچ و آسمانی که هیچ.

.

زمان را در آغوش گرفته ام و

او مدام در گوشم زمزمه می کند که

می گذرد ... می گذرد...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٥
comment نظرات ()

میهمان

بار اولی که دیدمش ...

سه نقطه می گذارم و نوشته را بعد از همین چهار کلمه رها می کنم و صفحه های دفتر چه را ورق می زنم عقب. به تاریخ نوشته ها توجه می کنم و می رسم به صفحه ای که اولین بار ازش نوشتم. خود صفحه تاریخ ندارد اما جایی بین بیست و دوم و بیست و چهارم مرداد نوشته شده. فرض می کنیم بیست و سوم بوده. باز می گردم به همین صفحه و سه نقطه می گذارم و ادامه میدهم...

بیست و سوم مرداد بود. یعنی همین شش روز پیش.

صبح اول صبح ، مثل هر روز در مدت زمانی که باید آب کتری جوش بیاید تا بتوان چای دم کرد، آبپاش بدست توی بالکن بودم. کمی خوابالود و کمی بیدار آب می ریختم پای گلدان ها که یکهو از پای نارنج زینتی دیدم چیزی بلند شد و آمد روی ساقه ی برگ گندمی نشست. چه بود؟! از سوسک بزرگ تر. از گنجشک کوچک تر...

خواب از سرم پرید و خوب که نگاه کردم دیدم ملخی ست به چه بزرگی!! قدش بی اغراق به ده سانتیمتر می رسید. نمی دانم چرا از دیدنش خوشحال شدم. دویدم دوربین آوردم و عکسش را هم گرفتم. بعد هم این حس از خواب پریدن توامان من و ملخک سبب شد که برای نوشتن هایکویی تلاش کنم :

قطره آبی

تو را پراند و تو مرا...

ملخک!

عصر همان روز دوباره رفتم توی بالکن پی اش گشتم. نه پای نارنج زینتی بود و نه روی ساقه ی برگ گندمی. خیال کردم رفته و با افتخار عکسی که ازش گرفته بودم را نشان دخترک دادم.

فردای آن روز ، غروب که به شمارش و بازرسی غنچه های یاس رفته بودم حس کردم که در سر شماری مشکلی پیش آمده اما گذاشتم به حساب اشتباه خودم. باز توی ذهنم مرور کردم که سیزده تا غنچه ی یاس منهای چهار می ماند ۹. من انتظار می کشم و غنچه های یاس زیر سایه ی این انتظار بزرگ می شوند حسابشان را دارم که هر شب چند تا باید بشکفد . معملون سه تا سه تا می شکفند اما چرا امشب دو تا؟! اصلن هم به ذهنم خطور نکرد که ملخ ممکن است خورنده ی گل های یاس من باشد.

همان روز برای بار دوم ملخ را دیدم که بر تنه ی نارنج زینتی نشسته بود. دخترک را صدا زدم که از نزدیک ببیندش. آمد و تعجب زده گفت: اَ اَ اَ چه بزرگه‌ ! ! ! ... می خوای بگیرمش بندازمش بیرون؟‌ گفتم نه ! مهمونه...برو جلو کله شو ببین... ببین چه چشمای خوشگلی داره!‌

 و ملخ انگار که بداند مورد توجه قرار گرفته گویی بادی به غبغب انداخته بود.

روز بعدش یکی دو گلبرگ یاس را ریخته بر زمین دیدم. عجیب بود . چون یاسی که خودش از شاخه جدا شود که پر پر نمی شود...

روز بعد باز در سرشماری غنچه های شکفته و نشکفته دچار مشکل شدیم. ملخ مثل روز های پیش گاهی دیده می شد و گاهی نه. تا اینکه دیشب یعنی غروب بیست و هشتم مرداد دیدم نشسته روی ساقه ی یاس. آنشب قرار بود دو غنچه ، بلکه هم سه تا بشکفد.

دخترک رفت دستکش یکبار مصرف پوشید که برش دارد و بیاندازدش بیرون. باز گفتم میهمان است، بگذارد زندگی اش را بکند. اما شب که آمدم از سه تایی که باید می شکفت ، تنها یکی مانده بود...

هر شب سه غنچه

میشکفد ، امشب تنها یکی...؟

آه ملخک!

میهمان خوب از خودش پذیرایی کرده بود. دلم گرفت. شب بود و دیده نمی شد پای کدام گیاه پنهان شده. تا صبح غصه ی قربانی شدن یاس ها را خوردم.

صبح امروز با همان ترفندی که روز اول پیدایش کرده بودم، آب پاش به دست رفتم توی بالکن و یکی یکی پای گلدان ها آب ریختم. این بار کنار برگ های گل خورشیدی بود و آب که ریختم پرید روی ساقه ی شمعدانی.

دخترک آمد و با شجاعت دستکش را از من گرفت و همانطور که می پوشید، تعریف می کرد که هر سال توی شمال با بچه ها میر فته ملخ می گرفته و خلاصه اینکه در این کار ماهر است!‌ خودش این کار را انجام خواهد داد. و تا این حرف ها را می زد دستش را برده بود  تا نزدیکی های ملخ.

من حرص می خوردم که : زود باش! بگیرش دیگه ! الان می پره میره یه جای دیگه...و توی ذهنم این تکه ی آن قصه ی قدیمی را کسی تکرار می کرد که یک بار جستی ملخک / دو بار جستی ملخک!‌...آخر به دستی ملخک... و دست دخترک همچنان آرام به ملخ نزدیک می شد ولی اقدام به گرفتن نمی کرد!

بالاخره متخصص ملخ گیری اعلام کرد که زاویه ی قرار گرفتن ملخ روی شاخه بد جوری است و از این زاویه تا به حال ملخ نگرفته! من همچنان حرص می خوردم که الان فرار می کنه ها...الان می پره ها...

و آخر سر دخترک عقب نشینی کرد و گفت که ملخ هایی که قبلن گرفته بود به این بزرگی نبوده اند. دستکش را در آورد و داد به خودم!

دوباره دستکش را بدست کردم و مصمم رفتم جلو و ملخک را آسان میان انگشت هام گرفتم. پاهایش را دور ساقه ی شمعدانی محکم کرده بود مثل آدمی که به شاخه ی درختی آویزان مانده باشد و شاخه را محکم در آغوش گرفته باشد بود. کشیدمش و به سختی از ساقه کنده شد. طفلکی میان انگشت های من وضع خوبی هم نداشت. یکی از پاهایش انگار بد جور مانده بود که دستم را کمی شل کردم که پایش را آزاد کند. بعد هم از بالکن طبقه ی چهارم محکم پرتش کردم توی حیاط که به خیال خودم برود توی باغچه و چند روز هم آنجا میهمان باشد. ملخک سه چهار متر را با شتابی که از پرتاب من داشت در هوا سرگردان بود. بعد تعادلش را بدست آورد و شروع به پرواز کرد. جهتش را به سمت حیاط همسایه تغییر داد و پرواز کنان به آنجا رفت. شاید در آن حیاط هم سراغی از گل ها داشت...

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٩
comment نظرات ()

لبخند

 

 

بیستم مهر ماه

بر بلندای قله

نخستین برف

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٠
comment نظرات ()