آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

توی سکوت ِ شب

 

اوایل ِ بامداد پنجشنبه است. دقیقش را نمی دانم اما از یک و نیم هم باید گذشته باشد. از دو هم شاید گذشته باشد. گفتم که! نمی دانم. 

من چهارزانو نشسته ام روی ملافه های نارنجی ِنوین و او هم لمیده آن سوی تختش و بلند بلند تاریخ ادبیات می خواند:" مرصادالعباد- نجم الدین رازی- دایه - هفت". حرص می خورد از اینکه ادبیات فارسی هم  شده درسی مثل تاریخ اسلام و دینی. بهش می گویم :" با اینجور درس ها بعنوان تمرین ِ حافظه و ورزش ِ مغز برخورد کن. کاری به محتوا نداشته باش". می خندد که : " مغز پُکید!" 

و من دارم فکر می کنم که بمیرم برای این بچه ها که باید امتحان های به این سختی بدهند و نگران بیست و پنج صدم نمره هایشان باشند و بعدش هم باید کنکور به آن کمرشکنی بدهند. 

گرچه که هنوز خوابم نمی آید اما دلم می خواهد درسش زودتر تمام شود که بخوابیم. می ترسم صبح خسته باشد. 

یک کتاب کوچک را هم خیلی وقت است شروع کرده ام بخوانم اما پیش نمی برمش. چه کتابی؟ "دم را دریاب " نوشته سال بیلو که طبق نوشته ی پشت کتاب، شرح بحرانی ترین روز زندگی ِ یک مرد ِ رسیده به آخر ِ خط است. و کتاب خوبیست و دوستش دارم. 

الان دیگر مغزم ساکت است. خودکار توی دستم بلاتکلیف مانده. حالا شاید چند صفحه کتاب بخوانم. دلم نمی آید دخترکم بیدار باشد و من بروم بخوابم. 

کامپیوتر هم خاموش است. چه خوب است که صدای فن اش نپیچیده توی سکوت ِ شب.

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٥
comment نظرات ()

مسئله ی ساده ی بیدار شدن

 

امروز صبح من و حمید خواب بودیم که یکهو صدای نوین آمد که "وای! ساعت هفت ه..." و بعد "شرق" صدای در ِ دستشویی آمد که خورد به هم و من و حمید مثل جن زده ها ( البته نمی دانم چرا این اصطلاح ِ"مثل جن زده ها" بکار می رود ؟ چون هیچکس تا به حال یک جن زده ی واقعی را از نزدیک ندیده است) از خوب پریدیم و هر دو وحشت زده ساعت هایمان را نگاه کردیم. ساعت زنگ دارِ من چپه شده بود روی پاتختی و کسی زنگش را برای زدن بکار نیانداخته بود. حمید هم ساعتی که بازنگش بیدار می شود را می گذارد روی دراور که کمی دور تر باشد و چند قدم مجبور باشد راه برود که بتواند آن زنگ را از کار بیاندازد،اما  او هم که زنگ ِ ساعتش را مثل هر شب بکار انداخته بود، نمی دانم چرا آن را روی یک ساعتِ دیگر میزان کرده بود؟ احتمالن مربوط دیروز بود که نوین نتوانست برود مدرسه. ما هم با این بچه به مدرسه فرستادنمان !

اما سوال اینجاست که خود بچه در سن هفده سالگی مگر نباید در مقابلِ بیدار شدن اش احساس مسولیت کند ؟ جواب اینجاست که بستگی به نوع تربیت و رفتار پدر و مادر دارد. اگر او را وابسته به خود بار آورده باشید، چطور بفهمد که احساس مسولیت در مقابل مسئله ی ساده ای مثل بیدار شدن چیست؟ حالا آدم ِ درون ِ من دارد می گوید که " بابا! اون بیچاره مریض است ، سر درد دارد! مگر نمی بینی طفلکی همه ش دارد مسکن می خورد که مسکن ها همه هم آرام بخش و به نوعی خواب آور هستند. ای مادرِ بی مسئولیت! چرا اشتباه خودت را به گردنِ بچه ی بیچاره می اندازی؟"

بعد یاد مادرم می افتم که نه تنها تمام سال های مدرسه، بلکه حتی وقتی من دانشگاه می رفتم هم می آمد بیدارم می کرد. باز فکر می کنم همینطوری ها می شود که آدم وابسته می شود دیگر. اعتقاد دارم باید یاد بگیرد که در مقابل بیدار شدن اش مسولیت داشته باشد. نباید؟

و این خود درگیری همینطور بصورت دایره وار در من ادامه دارد... 

 

 

+ کتا ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٠
comment نظرات ()

چطور!

 

یک: مادر چطورند؟

امروز صبح نمونه خون مادر را فرستادیم آزمایشگاه. سرم ها کمبود آب بدن را جبران کرده و دکتر گفته سرم را هر روز باید داشته باشند. دو تا آنتی بیوتیک قوی هم این چند روز دوازده ساعتی بهشان تزریق می شد که احتمالا باید عفونت را از بین برده باشد. اما دست ها و پاها و صورت ورم شدیدی کرده. به خاطر حجم زیاد وارد شده ی آب است که کلیه نمی تواند به سرعت آن را به مثانه بفرستد. آقای سرمی گفت، سرم ها که کم شوند، درست می شود. طبیعتا عفونت و در پی آن آنتی بیوتیک آدم سرحال را هم از پا در می آورد چه برسد به اسکلتی که نام مادر من رویش هست. طفلکی پرِکاه شده. مثل یک کودک در آغوش می گیرمش و می برمش دستشویی. دیگر قدرت ندارد حتی روی توالت فرنگی بنشیند. کج می شود از یک طرف.

زندگی همین است. زندگی همین است. زندگی همین است.

 

دو: ما چطوریم؟

شاید ناخود آگاه می خواهم سر خودم را گرم چیزهای دیگر کنم جوری که انگار حواسم نباشد روزها چطور می گذرند. یاد این می افتم که مادرم اینطور وقتها شب تا صبح بیدار می ماند و همه در و دیوار و زمین و زمان را می سابید. من کلا دارم از قانون "هر مادری را دختری ست مساوی با آن و در خلاف جهت" پیروی می کنم و هیچ میانه ای با نظافت بیش از حد ندارم. بر همین اساس  من و نوین داریم با سرعت غیرقابل باوری گری‌زآناتومی می‌بینیم. گاهی روزی چهار- پنج اپیزود می بینیم و طبیعتا شب ها هم آدم هایش وارد خواب هایمان شده اند. ترس برمان داشته که نکند اینها که داریم، تمام شود و ادامه اش را هنوز نتوانسته باشیم بدست بیاوریم!

 نوین از فردا مدرسه دارد. هفت و نیم صبح تا دو و نیم بعد از ظهر. البته سه روز در هفته. امسال می رود سال سوم دبیرستان و این دو سال آخر را باید خیلی درس بخواند طفلکی.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
comment نظرات ()

قرمز

 

نوین دارد پیانو می‌زند. فردا کلاس دارد. فیلمی از زندگی و اندکی از نوازندگی ملیک اصلانیان را دیدیم که روی شوقش گمانم تاثیر گذار بود. چه نابغه ای بوده. باید دستهاش را موقع نواختن می دیدید. آدم باورش نمی شود این همه صلابت را. حداقل در ایران نوازنده ای مثل او دیگر نداریم.

شب دعوت شده ایم به یک مهمانی کمی رسمی. یک چیزی توی مایه های نامزدی. حمید می ماند پیش مادر که من و نوین و سارا بتوانیم برویم. دیروز عصر رفتیم تجریش. اسم آن پاساژ بزرگه که اردک آبی تویش هست چی بود؟ تندیس؟ رفتیم آنجا. ما تادیروز نرفته بودیم آنجا و به همین دلیل نمی دانستیم این اردک آبی که می گویند کجا هست. حالا این دفعه اگر کسی بگوید می دانیم! نوین یک پیراهن راه راه قرمز و خاکستری دارد که برایش سوغاتی آورده اند اما هیچوقت موقعیت پوشیدنش برایش پیش نیامده بود. رفتیم برای آن یک کفش صندل قرمز خریدیم.

یاد دو سالگی اش می افتم که رفته بودیم برایش لباس عید بخریم. یک کت و دامن بود که هم سورمه ای اش موجود بود هم قرمز اش. به نظر من سورمه ایش اش به تن بچه م حالت شیک و قشنگی داشت. یک مرضی داشتم که دلم می خواست نوین از بچگی مثل آدم حسابی ها باشد. همانطور که شخصیت و حرف زدنش بر خلاف سن و سالش خیلی جدی بود. توی مغازه گفت که دوست دارد کت و دامن قرمز را بخرد. من گفتم نه! سورمه ایش بهتر است. او باز گفت نه! قرمز! من باز گفتم نه ! سورمه ای. نوین بغضش گرفته بود و وقتی با کت و دامن سورمه ای از مغازه بیرون آمدیم، قدرت مقابله با تصمیم من را انگار نداشت. اینطور یادم است.

آن عید هر جا می رفتیم همه بهش می گفتند:« کت و دامنت چه قشنگه!»... و نوین بلافاصله می گفت: « بله! ولی من قرمزشو می خواستم ، مامانم به زور سورمه ایشو خرید!!» این ماجرا تا زمانی که آن کت و دامن دیگر اندازه اش نبود همچنان ادامه داشت. ماجرای این لباس را دیگر همه دوست و آشنا و فامیل می دانستند. این شد که من تصمیم گرفتم توی انتخاب رنگ هیچ لباسی ش دیگر دخالت نکنم!

دیشب بغیر از  آن کفش صندل قرمز، بچه‌م یک لاک قرمز و یک شال قرمز و یک تاپ قرمز هم خرید! 

 

 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٠
comment نظرات ()

توی این دنیا

 

دارم فکر می‌کنم وقتی نوین کوچک بود بلد بودم چطور مادری باشم. بلد بودم در آغوش بگیرمش، تا دوسال تمام شیر بدهمش. بازی کنیم با هم، کتاب بخوانیم، شعر بخوانیم و بچرخیم، آسمان و آفتاب و ماه را نگاه کنیم، بعد که بزرگ تر شد، الفبا بخوانیم، بلد بودم وقتی هنوز مدرسه نمی رفت، می آمد توی آشپزخانه، کتاب به دست می پرسید:« اینی که شکل ِ ج ی جوجه می مونه ولی سه تا نخطه زیرش داره چیه؟» بهش جواب بدم چ !

بلد بودم دیکته شب بگویم وقتی کلاس اول بود، تحقیق علوم کنیم وقتی کلاس دوم بود، روزنامه دیواری بسازیم وقتی کلاس سوم بود، بلد بودم هی کتاب بخریم و بخوانیم با هم. بلد بودم که شل سیلور استاین آدم نازنینی ست. بلد بودم کتاب های آقای مرادی کرمانی چه حال و هوایی دارد، بعدش بلد شدم رولد دال هم تخیلش اش برای رشد تخیل بچه عالی است و بعد خودش افتاد کم کم توی اقیانوس کتاب ها و شنا کرد و شنا کرد و از من بهتر شنا کرد.

بلد بودم آشپزی یادش بدهم. گاهی به دلخواه، گاهی به اجبار، بخصوص که خودش خوش اشتها و خوش ذوق هم هست. آشپزی را دوست دارد و حتی دستپختش از من بهتر است.

بلد بودم گوشش رابا موسیقی کلاسیک آشنا کنم. بلد بودم آن اوایل که پیانو را شروع کرده بود بنشینم کنارش و تمرین هایش را نگاه کنم و هی تشویقش کنم. بلد بودم برای تمرین های کوتاهش ترانه بسازم که توی ذهنش بماند.

دارم فکر می کنم اما حالا که دیگر بزرگ شده، یکهو انگار از همه آنچه من بلد بوده ام عبور کرده. دارد پله هایی را می رود بالا که نفس من نمی کشد دنبالش بروم. دارد وارد دنیای آدم بزرگ ها می شود. دنیایی که من توی مرزش مانده ام و جرات نکرده ام پا را از آستانه اش فراتر بگذارم.

بلد نیستم بهش بگویم درس بخوان ، چون خودش درسخوان تر از من است. بلد نیستم بهش بگویم عاشق نشو، چون خودم عاشق پیشه تر او بودم. بلد نیستم بهش بگویم آینده ات را در مشت بگیر چون خودم نتوانسته ام این کار را بکنم.  بلد نیستم  آدم بزرگ ها چطور توی دنیای بزرگسالی راه می روند که زمین نخورند. توی این دنیا نه راه را می دانم و نه چاه را...

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
comment نظرات ()

صدای پیانو

 

یکی از مومنت میوزیکال های شوبرت را توی یک نوار کاست که قطعات معروف پیانو بود داشتیم و من چقدر همیشه دوستش داشتم. یک حالت شاد و انرژیکی دارد.

یادم می آید که وقتی سال های اول دانشکده اولی عمرم بودم یکی از همکلاس ها گفته بود بلد است بنوازد ش و من کلی به توانایی اش حسودی ام شده بود. یادم هست که خانه شان بودم و مادرش چه لبخند رضایتمندانه ای بر لب داشت وقتی دخترش داشت می نواخت. یادم هست آنجا  مادرم را به یاد آورده بودم که وقتی من سیزده ساله بودم چقدر دلش می خواست من هم بتوانم سازی بزنم اما چون پدر با خریدن پیانو مخالف بود  مادرم یک گیتار برایم خرید که اگر چنانچه من استعدادی در نوازندگی دارم نشان دهم و صد البته که  گیتار نواختن کجا و پیانو نواختن کجا و در نتیجه اگر هم استعدادی در نواختن پیانو داشتم همینطور کشف نشده باقی ماند.

یادم هست نوین که چهارم دبستان بود و پیانو را شروع به نواختن کرد همه ش در این فکر بودم که روزی می رسد که بتواند این قطعه را بنوازد؟ یا اینکه علاقه نشان نخواهد داد و یکی دو سال بعد پیانو را رها می کند...

حالا صدای پیانو از سالن دارد می آید و می گوید که او  مومنت میوزیکال شماره ٣شوبرت را تمرین می کند...

 

 

 

+ کتا ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

حواس

من نشسته ام دارم زور می زنم بلکه بتوانم یک حسی را بنویسم که چند روز است با من است همینطور بی صدا و بی کلمه خودش را به در و دیوار من می کوبد که یک جوری ابرازش کنم و نمی شود.

نوین دراز کشیده توی تختش که بخوابد و دارد مطالعه می کند. و گاهی صدای مطالعاتش بلند می شود و لج مطالعاتش از نحوه نگارش درس ها در می آید و غر هایی می زند. مثلا یکبار از کلمه ی پاکباز لجش گرفته بود که اصلا یعنی چه!

من می نویسم :

مثل بیدار شدن از خواب می ماند. نه که خواب ِ بدی بوده باشد، اما خب هشیاری حس بهتری دارد. هر چه باشد..

نوین دارد همه ش حرف می زند. حالا  دارد درباره خانم "چاقوچی" می گوید. می گوید : " مهمترین قسمتِ بچه ها در اولِ مدرسه، همین اشتباه فهمیدن اسم هاست!" و یاد معلم هایی که سال اول دبستان شناخته بود افتاده حالا ...  خانم "موسیقی" که اسم واقعی اش خانم "وثوقی" بود و خانوم "چاقوچی"که اسم واقعی اش خانوم "چاووشی" بود!

الان انشاالله از خودم انتظار ندارم که دنباله ی فکر هایم را جمع و جور کنم که ؟ هان؟

+ کتا ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
comment نظرات ()

شاید چهار هم داشته باشه...من نمی دونم هنوز...!

یک:

دخترک که  از مدرسه می آید، اولین کاری که می کند اینست که تلفن می زند به من. و ما مفصل مفصل با هم حرف می زنیم. او میرود دست و رویش را می شورد و ضمن اینکار  گوشی را میگذارد روی اسپیکر و  همینطور با من حرف می زند. من نقشه می کشم و همینطور با او حرف می زنم. او بعد میرود نهار می خورد در حالیکه همینطور با من حرف میزند. از مدرسه از دوستانش از معلم هایش از آزمایشگاه از کارهایی که باید برای فردا انجام دهد، از روابطش با دوستان و قهر و آشتی هایش، من گوش می دهم و کیف می کنم و می خندم و گاهی هم نظر خودم را بهش می گویم. این گفتگو حس خیلی خوبی دارد. هم برای من هم برای او و هیچکدام دل نمی کنیم از هم برای خدا حافظی.آخرش هم  حرف ها همیشه نصفه و نیمه توی هوا می مانند...

 

دیروز هم مثل هر روز این اتفاق افتاد. تلفن راس ساعت سه و بیست و نه دقیقه زنگ خورد و صدای ناز و پر انرژی دخترک از آن سوی خط  شروع به صحبت کرد. میان صحبت های  به هم پیوسته و لاینقطعش گفت که:« راستی معلم علوممون کلاس فوق العاده گذاشته قراره پنجشنبه ها صبح، یک ساعت زود تر بریم مدرسه. یعنی به جای هفت و نیم، شیش و نیم مدرسه باشیم!... هزینه شم هشتاد هزار تومنه...» میان کلامش گفتم چه قدر؟؟ ... دوباره تکرار کرد: « هشتاد هزار تومن! »و بدون اینکه تغییری توی لحنش ایجاد کند یا فاصله ای بین کلمه هاش بیافتد گفت :« خیلی زیاده بی انصافا نه؟ ولی نگران نباش من نمی رم اصفهان به جاش! ...» گفتم راست می گی؟ تصمیم گرفتی نری؟ ... گفت : « آره واللا! ... خب دیدم این کلاس که هشتاد تومنه ، کلاس المپیاد ریاضی هم که از این هفته شروع میشه همین قیمت هم اونه ، کلاس های دیگه هم که هست، تنها کاری که می تونم برای کمک بکنم اینه که نرم اصفهان!»

 

نفس راحتی کشیدم و حس کردم کلی بار از روی دوشم برداشته شد. یک عالمه قربون صدقه ش رفتم و اونم هی می گفت: « خب حالا دیگه انقدر یادم ننداز! »

 

 

 

خانه که رفتم، رفتم بغلش کردم و گفتم: «به خاطر این تصمیم عاقلانه ای که گرفتی و خیال منو راحت کردی، یه قرار خوب با هم میذاریم.»گفت:«چی؟»

 

 گفتم:«از این به بعد یه پول تو جیبی منظم بهت میدم.»چشماش برق زد. گفتم:« هر ماه یه مقدار معینی بهت میدم که خرج هاتو خودت تنظیم کنی. خواستی کتاب بخر. خواستی کادو بخر. خواستی بده به گدا. خواستی پس انداز کن. خواستی هله هوله بخر ...من به نحوه ی خرج کردنت کاری ندارم.»

 

 اینجا ی قصه ، اون یکی از محکم ترین بغل هایی که در عمرش کسی را کرده بود را نصیب من کرد. و دو تا هم ماچ آبدار! انگار مدت ها بود منتظر این پیشنهاد بود. ...

 

 

 

 دو:

 

دو درباره ی تلفن دیشب پرویز است. خلاصه اش اینه که پرویز دیشب زنگ زد و خیلی ساده از حمید عذر خواهی کرد. حمید هم پذیرفت. به همین سادگی. اما دل من یک جوری مثل بچه ها قهر کرده. نمی دانم چرا انتظار داشتم پرویز دوکلمه هم با من حرف بزند. یاد حس بهت و بغض آنروز می افتم ... و یک جوری احساس دیده نشدن آزارم می دهد. مخاطب درونی هی می گوید بی خیال! من هم هی بهش می گویم باشه و تظاهر به لبخند زدن می کنم.

سه:

چهاردهم آذر...

امروز سالگرد ازدواجمونه. پانزده سال تمام گذشت و ما هم همراهش گذشتیم. چه سال ها، چه سال ها...

بعد از یکی دو سال اول که به خوبی و خوشی گذشت و تولد دخترک، سال های سختی رو کنار هم گذروندیم. سال هایی که به زور پول در می آوردیم. سالی که خونه مونو از بی پولی مجبور شدیم اجاره بدیم و ساکن خونه ی مادر اون شدیم بعد از اون، چهار سالی که پدرش سرطان داشت و بعدش سال هایی که بعد از فوت پدرش ، مادرش تنها بود و اون شب ها پیش مادرش می خوابید. سال هایی که یه بغضی راه گلومو بسته بود. ...بعدش خراب کردن و ساختن خونه مون توی همین دو -سه سال اخیر... و یاد آوری  سال هایی که فکر میکردم بدون حمید هم می تونم زندگی کنم. اما بعدش که متوجه شدم  نمی تونم! واقعن نمی تونم. و بعدش که فهمیدم چه قدر، همین آقای رئیس بد اخلاق و اخمو و غرغرو رو با همه ی فراز و فرود های زندگی دوستش دارم. و در تمام این سال ها با همه ی سختی ها ازش متشکرم که احساس دوست داشته شدن رو بهم داده. حسی که توی  سال های زندگی بدون اون، هر چی دنبالش می گردم ، پیداش نمی کنم....

+ کتا ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٤
comment نظرات ()

در هم و بر هم ۲

با ابر ها

یکی شدن

هنگام باران...

 

هوای سردیست ،  آسمان تیره ایست و من با اینکه از وقتی از راه رسیده ام، شعله ی بخاری ها را زیاد کرده ام، هنوز هم اینجا که نشسته ام پشتم یخ کرده و دست زیر چانه از پشت میز کار، گاه به گاه بیرون ِ بارانی را نگاه می کنم و در خیالم یک شال روی شانه هایم می اندازم و گرم می شوم...

خب من واقعن برایم مشکل است که بخصوص در این فصل، دخترک را بفرستم سفر. همه ی این حرف هایی را  که می گویید سفر هم برای خودش تجربه ی خوبیست و هم برای من را درک میکنم و هنوز هم تصمیم قطعی نگرفته ام که برود یا نرود. اما صادقانه بگویم که دلم هیچ راضی نیست. شک دارم که اشتباه می کنم یا نه اما به نظر من این سفر جز این که او را چند روز از بقیه ی کار هایش (کلاس زبان و موسیقی) عقب می اندازد و حجم بیشتری از کار ها در روز های بعد برایش تل انبار می شود روی هم و علاوه بر آن خسته و چه بسا بیمار به خانه برگردد ، حاصل دیگری ندارد.

دیروز ظهر نهار با مهیار و حمید رفتیم بیرون. در واقع مهیار مهمانمان کرد. چون نمی خواست حمید در شرکت جلوی حسابدار حرفی از اختلاف ها بزند  و در  راه حمید برایش کلی درد دل کرد. ...

 اینجا ی مطلب نفس عمیقی کشیدم. یاد درد دل هایش که به فریاد تبدیل می شد افتادم و یاد مردمانی که از آنسوی خیابان ناگهان بر میگشتند و سمت ما نگاه می کردند افتادم و یاد خودم که با صدایی ضعیف که گمان کنم به گوش هیچکس نمی رسید، هی بهش می گفتم :‌حرص نخور!...

صبح باز سر صبحانه گفت :« هشت هزار و هشتصد تومان پول لازم دارم!» کیف پولم را آوردم و خالی کردم کنار بشقاب صبحانه اش. هشت هزار تومان در آن بود. دلم گرفت. و بهش گفتم درست نیست که این همه پول خرج می کند! گفتم که هفته ی پیش یازده هزار تومان کتاب خریده بود. و گفتم که برا کاردستی هایش می تواند به جای مقوا های گران قیمت، از مقوا های ارزان تری استفاده کند. گفتم که سه شنبه هم باید چهل هزار تومان برای کلاس موسیقی اش بدهیم و گفتم که عادت نکند مثل همکلاسی هایش با احساس مرفه های بی درد بزرگ شود. گفتم که یک مقدار کمی پول توی بانک داریم با مخارج کمر شکن درمان و پرستاری بیماری مادر و خرج ساختمان و و خرج های روز مره دارد ذره ذره تمام می شود. گفتم کمی هم بفکر باشد. کمی هم رعایت کند. ... طفلک سر به زیر انداخت و چیزی نگفت. شاید من هم زیاده روی کرده باشم ...شاید هم از سر صبح تقصیر همین ابر ها تیره بود و هوای بارانی...

 حمید از نامه ای گفت که برای پرویز نوشته. گفت که می خواهد نامه را تکثیر کند و برای همه ی فامیل بفرستد... من آن نامه را نخوانده ام هنوز اما از مطالبی که توی نامه نوشته چیز هایی را مطرح کرد که چند جا اشکم داشت سرازیر می شد و به روز جلویش را گرفتم...

بعد از نهار، مهیار از حمید خواهش کرد که نامه را برای کسی نفرستد و صبر کند تا عصبانیتش فروکش کند. حمید گفت به مرگ دخترک می فرستند! آخر آخرش مهیار توانست از حمید یک هفته مهلت بگیرد که با پرویز صحبت کند و بعد از این یک هفته تصمیم بگیرد که نامه را بفرستند یا نه. ....کنجکاو هستم که نامه را بخوانم.

 از رفتار مهیار و برخورد دیروزش کمی خیالم راحت شد. خوشبختانه فعلن با مهیار مشکلی نداریم. نمیدانم حقیقتن  از روی دوستی و محبت است یا از روی درک منافع شخصی فعلی اش و  سیاست ،‌ اما با ما خوب تا می کند. خدا کند از روی دوستی و محبت باشد. ...

این هم لینک پست عکس های پاییز رو به زمستان!

+ کتا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٢
comment نظرات ()

نامه ی دخترک

کتی جان سلام!

سلامی به غلظت دودی که پری روز آشپزخانه را پرکرده بود!

الان که این نامه را می نویسم، از اتفاق و دلخوری نسبتن کوچکی که چند روز پیش بین ما پیش آمد، سخت ناراحت و پشیمانم. امیدوارم مرا ببخشی.

می خواهم دلیل به هم ریختگی یا بهتر بگویم : زیر و رو شدن آشپزخانه را برایت توضیح بدهم.

من دختر بچه ای پنج ساله نیستم که با دیدن کارتون های تام و جری هیجان زده شوم و تمام نخود و لوبیا ها را پخش زمین کنم، یا برنج را روی زمین بریزم و تمام ادویه جات مثل زرد چوبه را ، که زردی آن به سختی پاک می شود یا آویشن را که بوی آن تمام آشپزخانه را برداشته بود، در سراسر آشپزخانه پراکنده سازم...درضمن اگر دقت کرده باشی، شیشه های حاوی ادویه ها و نخود و لوبیا ترکیده بود ! من که دیوانه نیستم ! اگر می خواستم آشپزخانه را مانند یک صحنه از تام و جری درست کنم ، مطمئنن در های شیشه ها را به سادگی باز می کردم و محتویات آن ها را پخش زمین می کردم.

در ضمن آشپزی در آن حد ناشی هم نیستم که غذا را تا حدی بسوزانم که دودی غلیظ و پررنگ تا فاصله ی ۵ سانتیمتری خود را نمی دیدی از آن بیرون بیاید. یا تمام حبوبات و هر چیز دیگری را بیرون بریزم و جمع نکنم. شاید بپرسی: حتی اگر آشپزی نمی کردم، چرا این به هم ریختگی را جمع نکردم؟! ...اما من فرصتی برای این کار نداشتم. همه چیز بسیار ناگهانی اتفاق افتاد و بعد شما سر رسیدید. توضیح آخر اینکه:

میدانی که من به آزمایش های شیمی بسیار علاقه دارم. میدانی که به واکنش دهنده ها و فرآورده های شیمیایی خیلی علاقه مندم. باور کن هیچ کار نمی کردم. یعنی می کردم! ولی قصد به هم ریختن چیزی را نداشتم! من فقط داشتم روی شعله ی بزرگ گاز، محلول لوله باز کن ، سرکه و کمی سولفات مس را حرارت می دادم، حتی آنقدر گرم نشده بود که منفجر شود، نمی دانم چطور شد!!! ....ببخشید. و

                                                    دوستت دارم!

                                                                                                               دخترت نوین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: آخه جواب این نامه رو چی میشه نوشت!!!

+ کتا ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٤
comment نظرات ()

 

دیشب معلم دخترک تکلیف عجیبی به بچه ها داده بود. برای درس انشا، فرموده بود که دانش آموزان یک نامه برای مادرشان بنویسند. این نامه می تواند دو موضوع داشته باشد. یا اینکه نامه ی تشکر و قدردانی از زحمات مادر باشد. یا اینکه برای خاطر کاری که موجب ناراحتی مادر را فراهم آورده عذر خواهی کند!

بعد نامه را بدهد به مادرش و بعد مادرش جواب آن نامه را بنویسد. و دانش آموزان، سر کلاس، نامه ای را بخواند که مادرش در جواب نامه ی او نوشته!! همه ش هم فکر می کنم اشتباه متوجه شده. یعنی حد اقل اینکه لابد خود دانش آموز باید از قول مادر خودش نامه بنویسد . اما دخترک می گوید نه! معلم گفته نامه ی مادرتان را باید بیاورید!‌

 خودش عزا گرفته بود که: « آخه من چی بنویسم! من که کار بدی نکردم که بخوام معذرت خواهی کنم! در ضمن روابط ما طوریست که نیاز به قدر دانی در نامه هم نمی بینم!‌»

گفتم یه کم فکرتو پرواز بده. فرض کن یه خرابکاری ای کردی دیگه.

صبح نامه شو خوندم. انصافن با روحیه ی طنزی که داره بامزه نوشته بود. ولی واقعن هر چی فکر کردم دیدم آخه جواب اون نامه رو چی میشد داد! ...

( فردا سعی می کنم نامه هه رو اینجا بنویسم که شما هم ببینین!  )

 گفتم حوصله ی انشا نوشتن ندارم!‌  گفتم اینکه نمی شود ما دوباره بنشینیم به مشق نویسی! گفتم از قول من بگو خانم معلم! ‌مامانم گفت ما مشق هامونو نوشتیم قبلن!! بعد عصبانی تر شدم و گفتم : والله! اون بی چاره ها یی که مادر ندارن چکار کنن؟ اونایی که ماماناشون مریضن و تو بیمارستانن چکار کنن؟ اصلن مامان های بی سواد چکار کنن؟ من که نمی نویسم!

تو نامه ی خودت را ببر و بگو من تکلیفم را انجام دادم. مامانم اگه ننوشته نمره ی خودشو کم کنین!!

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۳
comment نظرات ()

از ته دل شاد ...

پارسال برای انجام تکلیف کار کارگاهی درس حرفه و فنشان یک سیم دراز را برداشته بود و به سرش سرپیچ لامپ بسته بود و یک کلید روشن و خاموش هم وسطش کار گذاشته بود و همین چراغ ساده را به عنوان چراغ مطالعه ی شب ها ، کنار تختش استفاده می کرد. اینکه چطور این سیم دراز را دور پشتی صندلی می پیچاند و از کجای آن آویزان می کرد را نمی توانم دقیقن توصیف کنم که شنیدن کی بود مانند دیدن. اما نور لامپ بدون حفاظ و کلاهک، چشم را آزار میداد و از آن گذشته داغی لامپی که آن همه وسط دست و پا بود هم همیشه موجب نگرانی من بود.

 

غرض از عرض پاراگراف بالا این بود که بگویم هدیه ی تولدی برایش یک چراغ مطالعه ی درست و حسابی گرفتم. این را که یک کادوی حسابی محسوب می شد البته از قول حمید و آن روان نویس ها راهم از قول خودم. زن عمویم هم برایش یک زنجیر نقره و یک آویز ناز و ظریف خرید که خیلی دوست داشت. سارا هم برایش یک شمعدان سرامیکی خرید. کیک را هم از قول مادر خریدیم.یکی از دوستان مهربانمان هم از راه دور برایش هدیه های زیبایی فرستاده بود. یک خرس سفید قطبی(!) و چند تا صدف دریایی ناز... مهمان های تولدش خودمان پنج نفر بودیم. اما حس کردم خوشحال شد. خوشبختانه خوشبختانه خوشبختانه او می داند چطور به بهانه های ساده هم از ته دل شاد شود...

 

+ کتا ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢
comment نظرات ()

وسط آهنگ روی هوا

 

 چرا وقتی معلم پیانوی دخترک یک جای آهنگ که خیلی سخت است و او خوب می زند، وسط آهنگ روی هوا در حالیکه دستش را دارد تکان میدهد می گوید:"مرسی"! من اشک توی چشم هایم جمع می شود یکهو؟؟

.

.

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٧
comment نظرات ()

 

یک:

چهارشنبه سی ام هم گذشت. به ساعت شش رسید. باید بروم دنبال دخترک ِ رویاهای خودم. ببرمش خرید. همین چند لحظه پیش زنگ زد:

 

گفت:

 

       - بد شانسی از این بیشتر می شه آخه؟

       - چی شده مگه ؟

       - بابایی رفتن بیرون، ما باید تا ساعت هشت مواظب مادر باشیم. اَه..!

 گفتم:

 

      -  مادر رم می بریم. نگران نباش. می آم. با هم می ریم بیرون. غصه نخور. یه کاریش می کنیم دیگه. فوقش  تو و حمید برین من می مونم پیش مادر!

      - من و حمید قوقولی قوقو بریم. ...تو غد غد غدا نیای؟!

خنده م گرفت. خودش هم خندید و خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتیم.

 

حالا حمید نشسته توی آن اتاق با کسانی که قرار بود یک ربع بیشتر نمانند الان سه ربع است جلسه دارد.

 

 

من و کولر روشن و سر و صدایش و دلی که الان رفته توی خانه پیش دخترک رویاهای خودم اینجائیم.

 

خمیازه ای می کشم. صندلی را عقب میدهم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. بوی یک خوراکی از خانه ی همسایه ها می آید. مرا یاد خانه ی مادر بزرگ می اندازد و آن سال های دور. چیزی مثل مربای گل سرخ...

 

+ کتا ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳۱
comment نظرات ()

ثانیه نگاری روز یکشنبه (سه از سی و شش)

فصل یکم:

الان باید با مادر برویم دنبال دخترک. ساعت نزدیک ده و ربع روز یکشنبه است. پدر باز بدون هماهنگی با من رفته سفر. مسخره است. اما باید پذیرفت. دردناک هم هست. اما باید تحمل کرد.

گذشته از صبح که حمید شرکت را به امید حضور من وامی گذارد و می رود پی کار های ساختمان، عصر هم یک قرار مهم گذاشته ام. ساعت ۷ بعد از ظهر با آقای الف که درباره ی نشر یک کتاب مشورت کنیم.

صبح با صدای زنگ تلفن ساعت پنج و نیم بیدار شدم. چهار زنگ و بعد خاموشی. می دانستم که قرار است ساعت شش بیایند دنبال پدر و ببرندش کلاردشت. بلند شدم رفتم اتاق پدر دیدم نیست. اتاق او سمت کوچه است و از کوچه صدای سلام و احوالپرسی می آمد. خیال کردم صدای خودش است. داشتم می آمدم اتاق خودمان که شنیدم از توی دستشویی هم صدایی آمد!

پدر آنجا بود. تلفن را جواب داده بود. قرار شده بود نیم ساعت بعد بیایند دنبالش. بین خواب و بیداری به دنبال تکه پاره های رویایی گم شده برگشتم توی رختخواب.

فصل دوم:

نیم ساعت بعد صدای پدر باز بیدارمان کرد که خداحافظی کرد و رفت.

فصل سوم:

صبح ِ قانونی ِ خودمان یعنی ساعت یک ربع به هفت! اما من ده دقیقه دیر تر از همیشه بیدار شدم. هول هول دخترک را صدا کردم و دویدم کتری را شستم و پر آب کردم و گذاشتم که جوش بیاید.

بعد طبق عادت هر روزه ، می روم کنار پنجره ی پارک. پنجره را باز می کنم و نفس می کشم و انگار که چند ثانیه ای همه چیز را فراموش می کنم. تکان های برگ های سپیدار را نگاه می کنم یا مسیر کوتاه پرواز گنجشکی را از این شاخه به شاخه ی دیگر پی می گیرم.

بعد میز صبحانه را چیدم. دخترک آمد. صبحانه خورد و ضمن خوردن حرف می زد. چه می گفت؟‌ ...یادم نیست. اما یک ربع به هشت بود که رفتم حمید را صدا زدم و گفتم که عجله کند چون یک ربع به هشت است. به اتاق که رسیدم دیدم با موهای آشفته از جا بلند شده. دوباره گفتم یک ربع به هشته ها! و برگشتم سمت آشپز خانه. صدایش آمد که می گفت:‌ « یک ربع به هشت ِ دروغگو هاس!!»

خنده ام گرفت. به دخترک هم گفتم او هم خندید و همینطور که داشت آخر های چای اش را سر می کشید،‌ نگاهش را بالا برد و ساعت دیواری را نگاه کرد.

حمید دم در آشپزخانه بود گفت دستشویی دارم! گفتم خب زود باش!! و نوین حاضر شده بود و داشت مقنعه ی آبی رنگش را سرش می کرد.

در را که بستند و رفتند، خانه ناگهان ساکت شد

(تا سر فصل چهارم)

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱
comment نظرات ()

اینجا جهان آرام است

 

اینجا جهان در سینه ی کتاب ها نهان است

 

کتاب، دوای درد ِ همه ی قلب های نا آرام است

 

اینجا جهان آرام است...

 

این سه خط بر تخته ی وایت برد روی دیوار اتاق دخترک، با خط خودش نوشته شده. حس خوبی دارد خواندنش. نه؟!

 

 از ش می پرسم:

 

       - این سه خط از کجاس؟‌

 

       - اینو سر در ِ کتابخونه های وی . اف . دی  نوشته ن!

 

با حالت سوالی انگار که جلوی هر یک از این حروف یک علامت سوال باشد می پرسم:

 

        - وی ؟ اف ؟ دی؟

 

 یه نگاه به دور و بر اتاقش می ندازم که پر از کتابه. روی پاتختی ها. قفسه های زیرشون. روی زمین حتی، و روی تخت و چه بسا زیر بالش.. بعد توضیح می ده که وی اف دی یعنی volunteer fire department و با حرارت داره درباره ی این سازمان توضیح میده که توی سری کتاب های سرگذشت ناگوار درباره شون خونده. یه کمی گوش میدم یه کمی گوش نمیدم. آخرش چشماش یه برق خوشحالی میزنه و  می گه:

 

       - فکر کردم اتاق منم شبیه اون کتابخونه هاست!

 

 و من با لبخند زیر لب تکرار می کنم که:

 

       - اینجا جهان آرام است.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٥
comment نظرات ()

روزنامه اطلاعات!

امروز باز مجلس ترحیم بود. مجلس ترحیم یک مرد پیری از اقوام که من دوستش داشتم.

سر نهار امروز حمید داشت حرص و جوش می خورد که چرا خواهرش بهش نگفته که آقای «خ» فوت کرده و ما نرفتیم بهشت زهرا. و بعدش داشت حرص می خورد که چرا این چند روزه روزنامه اطلاعات نخریدیم که صفحه ی ترحیم ها رو بخونیم و خودمون مطلع بشیم.

این وسط دخترک گفت: بابا آخه روزنامه اطلاعات خیلی دلسرد کننده شده. هر چی آدم می خره هیشکی نمی میره !!

 

 

+ کتا ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۳
comment نظرات ()

از صبح تا ساعت نه و نیم

 

یک ربع به شش صبح، مرا که خواب بودم بوسید و خداحافظی کرد. گفت:« بلند نشو! من رفتم...» همان وقت بود که نگاه خوابالودم را به عقربه های سیاه بر زمینه ی سپید ساعت رومیزی انداختم و دیدم نیم ساعت تا رفتن اش مانده. بلند شدم و دوباره باصدای آهسته چنان که نخواهد دیگران را هم بیدار کند گفت:« بلند نشو! فقط خواستم خدافظی کنم.» اما لحنش را می شناختم که از اینکه بلند می شوم خوشحال است. آب را خودش گذاشته بود و جوش بود. چای دم کردم. نان و پنیر گذاشتم. دو سه تا پیش دستی از دیشب مانده بود شستم. آمد صبحانه خورد و دو تا سیب و دو تا نارنگی و دو تا خیار و دو تا پرتقال هم برایش در ظرف دربسته گذاشتم که ببرد. گفتم مسکن یادت نرود. گفتم دوربین یادت نرود. و راس ساعت شش و ربع،  پژوی آقای مهندس دال جلوی خانه ایستاد و او از پنجره رو به پایین دستی تکان داد و مرا بوسید و در ِ آسانسور بسته شد و رفت پایین.

 

***

 

از پنجره ی راه پله نگاهی به ابر های تیره انداختم. نگاهی هم سمت کوه ها که هیچ پیدا نبودند امروز صبح. بعد پایین را نگاه کردم و حمید را که سوار پژو شد و در را بست. لباسم کم بود. سردم شد. برگشتم توی خانه و در را بستم. بی جهت رفتم اتاق دخترک که خواب خواب بود. گفتم نیم ساعت دیگر بخوابد و رفتم اتاق خودمان و دراز کشیدم اما خوابم نبرد. توی فکر او بودم که حالا تا برگردد باز مرا تا شب نیمه جان می کند. این مسافرت های زمستانه به شمال همیشه مرا می ترساند. آن هم امروز که دیشب پلیس راه گفته بود جاده چالوس بسته است. اما آنها از راه هزار می رفتند و هراز هم از خطرناکی دست کمی از چالوس نداشت. بعد فکر امروز افتادم که توی شرکت تنها هستم. او که رفت شمال و همکارمان هم امروز نمی آید و من می مانم و خودم. با خیال راحت وقت تلف می کنم. با خیال راحت آهنگ هایی که وقتی او هست نمی شود گوش داد از قبیل هایده یا کوهن گوش می کنم. با خیال راحت وبگردی های فراوان میکنم. با خیال راحت می توانم نهار هم نخورم. بروم سر یخچال و به هر چه هست قانع باشم. بعد از ظهر هم که بروم دنبال دخترک می توانیم با هم برویم ببینم جریان این آیس پک ها که تازگی ها مد شده و ما تا به حال نخورده ایم چیست.... توی همین فکر ها وقت چه زود گذشته بود. ده دقیقه به هفت رفتم دخترک را بیدار کردم و صبحانه اش را دادم و قبل از صبحانه

 

 گفتم امروز تو وبلاگت چی بنویسم؟ گفت حالا یه چیزی بهت میگم. و با عجله بلند شد رفت دنبال چیزی. شاید هم برای وبلاگش مطلبی داشت شاید هم رفته بود دنبال کتابی دفتری چیزی که یادش رفته بود بردارد...من برایش دو تا لقمه گرفتم و گذاشتم توی بشقابش و منتظر نشستم تا آمد و صبحانه خورد و یک حرف هایی هم زدیم اما الان یادم نیست چه حرفایی و بعد دو تایی رفتیم پایین و بردمش مدرسه. ته کوچه ی مدرسه شان یک سری پله می رسد به اتوبان کردستان. آنجا بوسیدمش. چه بوسه های خوشمزه ای... بعد او از پله ها رفت پایین بطرف مدرسه و هر پنج متر یکبار هم برمی گشت مرا نگاه می کرد و لبخند می زد و بای بای می کرد و من می ترسیدم نکند جلوی پایش را نبیند و زمین بخورد. اما به سلامت رسید و آخرین بای بای را هم از در مدرسه که وارد می شد کرد و پشت در نا پدید شد. و من فکر کردم هرکس ما را در این حالت دیده باشد می گوید چه مادر و دختر لوسی!

 

***

 

خانه که برگشتم مادرم هنوز خواب بود. برای فریبا ی خودمان اس ام اس دادم که امروز توی شرکت تنها هستم. اینکه منظور خودم از فرستادن این اس ام اس دقیقن چه بود را خودم هم نمیدانم !! شاید یاد  فیلم ماه تلخ بودم که فریبا گفته بود هر وقت تنها بودی بگو برایت بفرستم ببین!  اما فریبا هم اس ام اسم را جواب داد که او هم سرکار نیست و رفته دنبال بیمه.

 

بلند شدم رفتم یک سری لباس های تل انبار شده را آوردم ریختم توی ماشین لباسشویی. بعد رفتم اتاق مادرم در را باز کردم. مادر هم همزمان با باز شدن در چشم هایش را گشود. لبخند زدم گفتم سلام. نگاه هم کرد و هیچ نگفت اما من همیشه فکر میکنم توی دلش می گوید سلام. رفتم کنارش روی تخت نشستم. پرسیدم می خواهید بلند شوید؟ باز هم جواب نداد. اما من فکر کردم حتمن توی دلش گفته بله. پتو را کنار زدم و دستش را گرفتم و بلندش کردم. بعد رفتیم دستشویی و لباس پوشاندم و بردمش سر میز صبحانه. حرکات مادرم کند است و من هم هولش نمی کنم. بنا بر این این کار ها خیلی طول کشید. به ساعت آشپزخانه نگاه کردم که  شده بود  نه و ده دقیقه. یک دستمال گرد گیری روی کابینت بود که برداشتم و نمدارش کردم و نمی دانم چرا در ماشین رختشویی را تمیز کردم. بعد پنجره را باز کردم و هوای اسفند ماهی که انگار پشت پنجره منتظر بود که تا من در را باز می کنم خودش را دعوت کند تو ، با عجله همه جای آشپزخانه پخش شد. دستمال هنوز دستم بود و سرکی بیرون کشیدم که ببینم اگر کسی از آن پایین رد نمی شود بتکانمش. کسی نبود و تکاندم. همان وقت یک تاکسی آمد جلوی خانه ی ما ایستاد. با خودم گفتم حتمن با طبقه های پایین کار دارد. همینطور که داشتم نگاهش می کردم دیدم از در کنار راننده حمید پیاده شد !! نگاهی به ابر های تیره انداختم و بلند گفتم حمید برگشت!! جاده بسته بوده نتوانسته برود...

 

 

سه دقیقه مانده به دوازده ظهردوشنبه

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٧
comment نظرات ()

 

۱-

دیروز بالاخره منم سیم کارتمو گرفتم. اما هنوز گوشی ندارم!

 

۲-

نوشته هایم خیلی خیلی پراکنده شده اند. از دیدنشان اینجا و آنجا تعجب می کنم. اینجا کنار دستم ، خودکار قرمز روی یک یادداشت نوشته :‌

 

دریک نقطه

تمام

و دیگر سر خطی

وجود نخواهد داشت

به همین راحتی باید باشد

مردن.

چند جای دیگر هم چند تا تکه یادداشت این طرف و آنطرف و مثل همین برگ های پاییز در دست باد...

 

٢

حمید به دخترک گفت:«بیا تولدی براش یه گوشی حسابی بخریم»

دخترک لب ورچید و اول جواب نداد و بعد با تاخیر، رو به سمت پنجره آرام گفت:« نه!»

هر دو باهم پرسیدیم :‌«چــــرا؟!»

دخترک گفت: « چون تولدی یه هدیه ی معصومانه ست. گوشی به تولدی نمی خوره»

:)

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٦
comment نظرات ()

زادگاه من!

ساعت نه و نیم صبح است و مثل روز روشن است که من و مادر به اتفاق هم آمده ایم سر ِ کار!

آقای رئیس کلی سفارش کرده که وقت توی نت تلف نکنم و به کار ها برسم. بجز ساختمان خودمان فعلن سه تا کار جدید هم گرفته ایم که بنده هنوز دست به هیچکدام نیالوده ام !

دیروز که دخترک از مدرسه آمد یک کاغذ آ چهار زرد رنگی توی دستش تکان تکان می خورد و با اشتیاق چیز هایی می گفت که با آن همه گرفتاری ِ دستی و ذهنی که داشتم، نصفه و نیمه می شنیدم. آخرش به وضوح صدایش را شنیدم که چند بار صورتش را هی جلو و جلو تر آورد و با صدای بلند تر تکرار می کرد: « بخونم ؟...» « بخونم برات؟‌....»

انگار که از خواب بیدار شده باشم. و تازه متوجه اش شده باشم گفتم : « عزیزم، قربونت برم ! ...الان فرصت شنیدن ندارم. بذار همین جا خودم می خونم. »

صبح اول که پشت میزم نشستم ، کاغذ زرد رنگ، درست همان طور با صدای دخترک صدایم زد.

برگه، چرک نویس امتحان انشایش است. موضوع « زادگاه من! » را انتخاب کرده:

***

زادگاه من!

      -پدر بزرگ شما کجا به دنیا آمدید؟  

      - زادگاه من؟... بچه های خوبم آرام بنشینید تا برایتان تعریف کنم. مرا به یاد روز گار کودکی ام انداختید. زمانی که دنیا در صلح و صفا بود و مردم کاری به ما نداشتند. آن دور دست ها ...نگاه کن! پشت تپه ها . آنجا که حالا از دیده ها پنهان است، در ورای این تپه ها ، سرزمینی است سر سبز. با گل هایی رویایی و ناشناس که نه تنها آنها را ندیده اید و نبوئیده اید،‌ بلکه اسم شان را هم نشنیده اید. بله! من در جایی به دنیا آمده ام که همه ی ساکنانش در صلح و دوستی به سر می بردند. اگر کسی مشکلی داشت همه غصه می خوردند و به کمکش می شتافتند.

من در چمنزار های وسیع و آنجا که عطر سبزه های وحشی اش به انسان آرامش می دهند بزرگ شدم. از صبح تا شب به همراه دوستان کودکی ام و عموی پدرتان گردش و بازی می کردیم. گاهی به تماشای به دنیا آمدن نوزادی می رفتیم و زندگی چه سبز و زیبا بود...

تا اینکه یکی از همان روز ها پشت تپه ای موجودی ناشناس را دیدم. نزدیک تر رفتم تا بتوانم بهتر نگاهش کنم و آنگاه او اسیرم کرد. بله! آن موجود انسان بود. بچه ها من مانند شما در طویله به دنیا نیامده ام! ...یک روز هر طور شده شما را همراه خودم به زادگاه خود می برم تا با اسب های دیگر آشنا شوید... بله! هر طور شده....

 

 

 پی نوشت یک: مورد شماره ی سه ی پست پیش هنوز قطعی نشده اما امید ما هم هنوز قطع نشده ازش.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٦
comment نظرات ()

پراکنده از دیروز و امروز

۱-

لجم می گیرد! ...گاهی یک حرف هایی می زنم که خودم هم بهشان هیچ اعتقادی ندارم. انگار آب نبات دست بچه می دهم که گول بخورد اما یادم می رود که آن بچه خودم ام. ...

 

یک وزنه ی سنگین آویخته به دمب نفس ام. انگار به پای یک محکوم به غرق شدن. هر نفس پرت می شود توی اقیانوس و می میرد و باز این حکم تکرار می شود.

 " کافیست یکروز که در اتاقت نشسته ای تصمیم بگیری."

 

اما مشکل اینست که تصمیم ها این روزها یک جوری زبل و زرنگ شده اند که نمی شود به آسانی گرفتشان. مثل ماهی لیز می خورند از توی دستت. مثل سایه به چنگ نمی آیند. مثل دود، حجمی که بشود گرفت ندارند. مثل پرنده دلت نمی آید اسیرشان کنی. مثل امید ِواهی، همان آفتاب صبحگاهی که از زیر افق ابر تابیده باشد و بدانی تا چند ثانیه ی دیگر تا آخر روز  گم اش می کنی....

 

 ۲-

این کتاب سهراب را که پریدخت گرد آوری و کرده و به چاپ رسانده را نمی خوانم. مزه مزه می کنم. هر کلمه اش را مثل گلی ناشناس بو می کشم. هر جمله اش را چشم می بندم و با خودم تکرار می کنم. هیچ حرفیش تکراری نمی شود. حتی اگر صد بار بخوانم. لحظه ها را روشن می کند. دوچشم را صد چشم می کند. حالا حس می کنم این همه سال چه قدر با او غریبه بودم...از هشت کتابی که از کودکی تا به حال خوانده بودم انگار هیچ در نیافته بودم!

 

 

 

 

۳-

صبح ابری و تاریک بود. برای اینکه دخترک را بیدار کنم بوسیدم اش. لپ هایش سفت و خوشمزه است و آدم هیچوقت با یک بوسه از آن سیر نمی شود. باید گازش زد. مثل سیب آبدار تازه ی سفت ترش! اینطور بود که صبح خوب شروع شد.

بعد آمدم توی آشپزخانه و کتری را گذاشتم روی گاز و غذایش را از یخچال در ‌آوردم که گرم کنم و بریزم در قابلمه. مادرم بیدار بود. در آشپزخانه ی ما گاز روبروی سینک است. چنانکه اگر کسی رو به گاز داشته باشد پشت به سینک خواهد داشت. داشتم غذای دخترک را گرم می کردم که صدای شیر آب آمد. حس کردم مادرم دارد چیزی را آب می کند که به گلدان ها بدهد. با خودم فکر کردم آبپاش را پیدا کرده؟‌و این فکر یک ثانیه هم طول نکشید. روی برگرداندم و دیدم کوزه ای بزرگ و فیروزه ای که سال ها پیش از فرمش خوشم آمده بود و از صنایع دستی خریده بودم و دور تا دورش نقاشی های انتزاعی از فرم بز داشت را در دست دارد و زیر شیر آب گرفته.

خانه ی خودمان که بودیم و دخترک که بچه تر بود، ما بیست و پنج تومانی ها را توی آن می ریختیم و تخمین می زدیم که اگر این کوزه پر از بیست و پنج تومانی شود چند تومان خواهد شد. بعد از مدتی شروع کرده بودیم به شمارش بیست و پنج تومانی ها و برای اینکه شمارش آسان تر شود،  آنها را چهل تا چهل تا توی کیسه هایی کرده بودیم و گره زده بودیم. بگذریم از اینکه نمی دانم این دیگر چه مرضی بود و چرا اصلن آنهمه بیست و پنج تومانی جمع کرده بودیم . شاید انگیزه ی اصلی آموختن مفهوم پس انداز به دخترک بود اما به هر حال و در آخرین شمارش قبل از اینکه به خانه ی مادرم اسباب کشی کنیم، چیزی حدود شانزده هزار تومان بود که هنوز تانیمه های کوزه هم نرسیده بود اما حجم زیاد و سنگینی داشت. و مادر حالا کوزه ی به آن سنگینی را گرفته بود زیر شیر آب و داشت با آن گلدان ها را آب میداد...

رفتم کوزه را گرفتم و آب را خالی کردم . دهانه ی کوزه تنگ است و دست توی آن نمی رود. کوزه را سرازیر کردم و فکر کردم به عادت همیشگی کیسه ها یکی یکی جلو می آیند و من با دو سه انگشت گوشه ای کیسه را می گیرم و میکشمشان بیرون اما تلاشم بیهوده بود چون کیسه ها همگی پاره شده بودند. معلوم بود بار اولی نیست که مادربا این روش گلدان ها را آب میدهد!

با تکان تکان دادن کوزه و ایجاد سر و صدای بسیار زیاد بالاخره پول ها بیرون ریختند.

هول هول دخترک را راهی مدرسه کردم.

 حالا سکه ها را ریخته ام روی روزنامه که خشک شوند و مادر هر دقیقه یکبار می پرسد:‌ با این پول ها  چکار می کنی؟ ...

(ساعت ۸ صبح دوشنبه)

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٩
comment نظرات ()

یک تکه از جمعه

 

من و دخترک توی ماشین نشسته ایم. (می توانستم بنویسم «در» ماشین نشسته ایم. شاید «در» از «توی» ادبی تر باشد اما فکر میکنم «توی» حس ِ توی ماشین نشستن را بیشتر از «در» ادا می کند.)

ماشین جلوی ساختمان نیمه ساز خودمان ایستاده. دخترک فردا امتحان تاریخ دارد و قرار است تاریخ بخواند اما حواسش کمتر به درسش است و بیشتر پیش کارگر هائیست که دارند آجر های نمای ساختمان را می چینند.

قرار بود رئیس نیم ساعت برود و برگردد اما الان خیلی بیشتر از نیم ساعت است که رفته. من هم کتاب « هنوز در سفرم» که مجموعه ای از شعر ها و یادداشت ها و نامه های منتشر نشده ای از سهراب است را همراه آورده ام که در مدت انتظار بخوانم. و چند صفحه ای خواندم. چند تا از نامه ها را و با او به سفر رفتم. به یک شب پر ستاره ی حومه ی پاریس و به دیدن پرنده ای که لندن آزارش میداد و از شما چه پنهان که همراه او دلم برای همه ی بیابان ها تنگ شد.

بعد کتاب را بستم و سرگرم تماشای تابش آفتاب بر برگ های اخرایی ِ چنار های آخر آبان و پشت زمینه ی آن آبی ِ آسمان شدم...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

آخه امروز ...

۱)

بعیده که بیاد وبلاگ منو بخونه. خب الان فرصتشو نداره علاوه بر اون توی خونه هم کامپیوتر نداریم که.  ولی هر وقت بره وبلاگ خودشو چک کنه خوشحال میشه. اول آبان یه روز دیگه س. با همه ی روز های دنیا فرق داره

 آخه امروز

تولّدشه

***

می خوام برم براش کادو بخرم و شاید روش بنویسم :‌

« هرچند که هیچ هدیه ای نمی تونه احساسی که بهت دارم رو به تو برسونه. حتی محکم ترین بوسه ها »

 

۲)

صبح های زود که بلند میشم، کلمه ها توی سرم همگی پیش از من بیدار شده اند

 

۳) نانوشته های دفترچه همچنان منتظرند

۴) گفته بودم که خسرو قرار بود یکی دو روزه جواب بده ها. الان شده یک هفته و هنوز جواب نداده. این یعنی ما نا امید شیم؟

۵) ...

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱
comment نظرات ()

 

۱-

لبخند نزدیک

امیدی دور

کلمه هایی میان زمین و آسمان

و صد البته

خورشید مهربان مهر ماهی

 

۲-

دخترک با چه شوقی رفت مدرسه. اینجا می نویسم که ثبت شود. که بشود بعد رویش فکر کرد که چه عواملی باعث می شود که یک دخترک با این همه شوق منتظر آمدن ماه مهر باشد و از چهل و پنج روز پیش روز شماری کرده باشد که تابستان زود تر تمام شود و مهر ماه برسد...و بشود شمرد که تا چند سال بعد همین حس را خواهد داشت؟ انقدر از مدرسه رفتن خوشحال بود که انگار داشت می رفت توی بغل خوشبختی. صبح چشم هایش چه برقی می زد.

۳-

یادم باشد که می خواستم درباره ی ارزش سکوت فکر کنم.

اینکه هر صدا یا هر کلمه ای با سکوت معنا پیدا می کند.

درست مثل هر بودنی که با نبودن

 

۴- اینکه

 با کمال تاسف

دیروز در یک مجله ی خارجی خواندم که پاواروتی عزیز هم سرطان گرفته ...

۵-

پنج اینکه دیروز ...

دیروز بالاخره بعد از حدود هزار سال  و اگر بخواهم دقیق تر بگویم یازده سال! تصمیم گرفتم به افتخار رسیدن اول مهر، برای خودم یک کیف نو بخرم.

کیف قبلی ام را سال هفتاد و چهار خریده بودم. جریان خریدنش هم این بود که عصر چهارم آذر ماه سال هفتاد و چهار وقتی داشتم خسته و کوفته از دانشکده بر میگشتم و آن روز هم توی دانشکده اسکیس داشتیم و دست هایم پر از وسایل ترسیم و مداد رنگی بود، توی یکی از کوچه های فرعی شریعتی یک موتور سوار آمد و کیفم را زد و رفت. این کیفی که الان داشتم کیفی بود که بعد از سرقت کیف قبلی خریده بودم. خیلی هم معمولی و ارزان قیمت بود. اما من دوستش داشتم. حالا دیگر بندش خراب شده بود و هی از جا در می رفت. وقتش رسیده بود که یک کیف نو بخرم.

 یکی دو روز پیش کیف های تک چرم ِ شعبه ی میرزای شیرازی را دیده بودم . از یکی ش بدم نیامده بود. اما از چیزی که من می خواستم  بزرگ تر بود. یک کیفی در ذهنم بود که فکر می کردم قبلن توی تک چرم دیده ام. اما نبود. همین شد که گفتم برویم شعبه ی منوچهری را هم ببینیم. شاید آنجا باشد. خلاصه رفتیم منوچهری و آنجا هم نبود. تمام کیف فروشی های آنجا راهم گشتیم و یکی دو تا کیف که گرچه نه آنچنان که می خواستم اما خب از بقیه کمی بهتر بود را قیمت کردم. همینطور نا امید داشتم ویترین ها را نگاه می کردم که یک هو دیدم بله. خودش است. نه روی سرش دسته دارد و نه روی صورتش قفل. ساده و سیاه.

گفتم:« همین را می خواستم!» و رفتیم توی مغازه. شلوغ و پلوغ بود و کسی از مشتری نمی پرسید چه می خواهید. بعد از کمی سرگردانی بالاخره توانستم به یکی از فروشنده ها بگویم که:« کیف پشت ویترین را...» با بد اخلاقی گفت:« همان یک دانه است. اگر می خواهید از توی ویترین بیاورم اش. »گفتم:« اگر بیاورید ببینم اش ممنون می شوم.» آورد.

من که کیف را پسندیده بودم گل از گلم شکفت و گفتم:« می خواهم اش. چند است؟‌» قیمت را گفت. رئیس پرسید:« تخفیف چقدر دارد؟» ‌ گفت : «تخفیف ندارد.» رئیس گفت:« حتمن دارد. ما هر جا قیمت کردیم یک قیمت گفتند و یک تخفیف.»فروشنده گفت:« اگر صد در صد خواستید آن موقع می گویم. » رئیس اخم هایش رفت توی هم و به من گفت:« برویم چند جای دیگر را هم ببینیم.» و از مغازه رفت بیرون.  به فروشنده گفتم:« خب شما بگوئید آخرش چند دیگر. اینجوری که مشتری را از دست می دهید. همسرم با این برخورد دیگر بر نمی گردد توی این مغازه.» فروشنده گفت: بر نگردد!

معامله نشد و از مغازه رفتیم بیرون.

چند تا کیف فروشی دیگر ندیده مانده بود. آنها را هم دیدیم و آنکه من می خواستم نبود. توی کل منوچهری که پر از کیف فروشی است، یک دانه بود. آن هم توی همان یک مغازه ای که به علت بد اخلاقی فروشنده معامله به هم خورد.

دست از پا دراز تر سوار ماشین شدیم و برگشتیم. توی راه رئیس به من گفت که تو چرا انقدر ساده ای؟ چرا صاف و پوست کنده یه هو می گی می خوام همین کیفو؟‌ اینجوری که معلومه یارو تخفیف نمی ده!

توی دلم فکر کردم که خب تخفیف نده! ولی اون همون کیفی بود که من می خواستم.

راست می گفت؟ نمی دانم. خب من عادت به چانه زدن ندارم. معمولن هم وقتی از چیزی خوشم می آید نمی توانم این خوش آمدن را  جایی توی صورتم پنهان کنم.  

با خودم داشتم می گفتم که این هم از کیف خریدن ما. و نا خواسته دو گوشه ی لب هایم هم انگار متمایل به سمت پایین شده بود که دخترکم هم غمگین نگاهم می کرد.

***

نرسیده به خانه رئیس گفت برویم همین مغازه ی چرم مشهد که توی یوسف آباد است راهم ببینیم. و آنجا هم رفتیم.

چی؟ ...بله! عین همان کیف آنجا هم بود. البته آنجا هم تخفیفی بهمان ندادند اما در عوض فروشنده اش خوش اخلاق بود. من باز مثل دفه ی اول خوشحال شدم و توی مغازه با خوشحالی گفتم : «همان است که می خواستم!»  رئیس باز توی ماشین بهم یاد آوری کرد که: « جلوی فروشنده خوشحالی ات را نباید نشان بدهی !! »

 پس چی؟ .... ذوق خریدنش را هم دارم. یک حسی درست مثل بچگی ها. حس خوبی که نمی توانم پنهانش کنم.

 

+ کتا ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱
comment نظرات ()

از اولش !

 یک اینکه:

بعضی روز ها در ِ جعبه ی فکر هایم سفت می شود. مثل در شیشه های مربایی که آدم اولش با کلی شور و شوق و اشتها تصور می کند که الان روی نان می گذارد و بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن، از اشتها ی صبحانه خوردن  هم می افتد.

(...یادم باشد که این تکه ادامه دارد! )

 

دواینکه:

یکی دو روز پیش داشتم از حال مادرم غصه می خوردم. نگاهش می کردم و او را با دوران های پیش توی ذهنم مقایسه می کردم. دخترک کنارم بود که انگار یک تکه از فکر هایم از توی سرم پریده بود بیرون و گفتم:

      - نمی دانی چه رنجی دارد اینکه ببینی مادرت عقلش را هر روز بیشتر از روز پیش از دست میدهد...

دخترک جواب داد:

      - نه ! هیچوقت این رنج را نمی برم. چون مادر من از اولش هم عقل نداشت!!!

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٩
comment نظرات ()

اکسپرشن

ساعت ده صبح!

تا به تو برسم

چقدر دواندی مرا ...

....

الان ساعت ده و سی چهار دقیقه شده البته. اما اون سه خط بالا را وقتی نفس نفس زنان از پله ها بالا آمده بودم و روی صندلی نشسته بودم با خودم گفتم!‌

دو صفحه ای توی دفتر چه یادداشتم صبح که منتظر بودم دخترکم امتحانش تمام شود نوشته ام که بدون هیچ ویرایشی می گذارم اش همینجا.

...

در اتاق انتظار مدرسه نشسته ام. -- چندمین روز خرداد است؟‌ -- و سه مادر دیگر هم هستند که از تکالیف انجام نشده ی مدرسه شان می گویند. یکی به رنگ کاکائویست یکی به رنگ سرخ یکی به رنگ سیاه. هیاهوی بچه ها با شروع شدن امتحان شان یکباره ساکت می شود. اما مادران حرف می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند و من گاهی گوش می دهم گاهی می نویسم گاهی لبخند می زنم.

...و کاش سکوت بود که هر چه صبر می کنم از راه نمی رسد...

جریان تند حرکت حرف هایشان می بَرَدَم...

حالا مادر کاکائویی رنگ رفت که از دبیر علوم بپرسد که آیا در امتحان علوم مسئله ی فیزیک هم هست یانه؟ من میدانم! هست. اما نمی گویم. و دارم فکر میکنم که این ها چرا نمی دانند موقع امتحان بچه ها باید ساکت باشند؟

...

بلند شدند از این اتاق رفتند. حالا من مانده ام و صدای دستگاه چاپ مدرسه و صدا های بیرون پنجره و سکوتی که اگر تا آخر عمر هم منتظرش بمانم نمی آید.

...

صبحانه نخورده ام. فقط صبحانه ی مادر و دخترک را دادم و دارو های مادر را. بعد با شتاب سه نفری از خانه در آمدیم بیرون. مادر را بردم خانه ی برادرم. بعد دویدیم تا تاکسی. آقای تاکسی پیر مردی بود. تا سوار شدیم بعد از سلام هیجان زده گفتم: « آقا! دخترم دیرش شده. ممکن هست شما ما را تا دم در مدرسه برسانید؟ » و او با شوق پاسخ داد که :‌«می شود!»‌و با شوق پایش را بر پدال گاز فشرد بسوی نشانی. این شد که به موقع رسیدیم. وگرنه اگر آن قسمت راه --که تاکسی خور نبود-- را پیاده گز می کردیم که نمی رسیدیم!

...

بعد از امتحان باید برویم مادر را از خانه ی برادرم برداریم و برویم خانه برایشان نهار درست کنیم. به ساعتم نگاه می کنم: ظرف چه مدت؟ - یک ساعت. خوب است. می شود! بعد باید بروم شرکت. رئیس امروز رفته دماوند.

...

نوک مداد بعد از نوشتن نقطه ی بعد از دماوند، چند دقیقه ای بلاتکلیف در هوا ایستاد. این یعنی دیگر فعلن حرفی ندارد. دفترم را می بندم. مدادم را می گذارم توی جیب کیفم. کتابم را باز می کنم و بدون اینکه نگاه به صفحه اش بیاندازم مثل فال حافظ شروع می کنم به خواندن.

بقیه ی مدت انتظارم را

شعر خواندم

و زمان آرام

اما لبخند زنان

از فراز سرم گذشت

...

به قول معروف پی نوشت یک اینکه:

توی راه‌ ِ برگشتن، دخترک پرسید که وقت را چگونه گذراندم و من یک مقدار برایش شفاهی تو ضیح دادم و این نوشته را هم همانطور که توی سرازیری خیابان مدبر قدم می زدیم برایش خواندم. آخرش گفتم:

   - چطور بود؟

گفت: عالی!

بعد ادامه داد: اکسپرشن هات عالی اند.

کسی توی دلم شگفت زده شد وپرسید:

   - ببخشید چی هام؟! 

و او کمی توضیح داد و من بقیه ی راه را داشتم به املا و معنی اکسپرشن و پیدا کردنش توی آن متن فکر می کردم!!!

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

بدون آداب و ترتیب

(۱)

دیروز عصر

ماهی مرد

مهتاب تنها شد

 

(۲)

آب می خواهد

کنار باغچه ی دلم

گل تازه ای

 


 

صبح امروز از خانه که بیرون رفتیم،‌ حجله ی یک جوان ناکام سر کوچه مان بود.کوچه ی ما نوزدهم است و فکرکردم باید از جوان های همین کوچه باشد. رفتیم جلو و عکسش را نگاه کردیم: جوان ناکام نشسته بود روی مبل سفیدی. کراوات هم زده بود و دو تا دست هایش روی دو تا دسته های مبل بودند. رد شدیم. سوار تاکسی شدیم.

 میان راه از پنجره ی تاکسی هم دو جای دیگر حجله ها را دیدیم. سر سی و هفتم پیاده شدیم و راه افتادیم سمت جهان آرا. نرسیده به چهارراه دیدم سر کوچه ی مدرسه هم یکی هست و وقتی رسیدیم آنجا به چپ و راست که نگاه کردم دیدم که سر تمام کوچه های جهان آرا را هم یکی یکی حجله گذاشته اند.

دخترک گفت : مثل داستان های باور نکردنی ست!‌

من گفتم: طفلکی جوانی که بعد از مرگش اینطوری معروف شود.

دخترک رسید مدرسه. من پیاده برگشتم. میان راه باز یک جا سرم کج شده بود طرف یکی از حجله ها که پسرکی پانزده -شانزده ساله که از کنارم می گذشت متلکی گفت و حواسم پرت شد که نفهمیدم کلمه ی اولش چه بود اما کلمه ی دومش «عزیزم» بود! اول عصبانی شدم اما بلافاصله یاد سن و سالم افتادم و ته دلم شاید خندیدم. شوخی شوخی جای مادرش بودم!

کنار میوه فروشی زنی که سه تا بچه را به مدرسه می رساند داشت برایشان از این می گفت که در خوردن توت فرنگی خیلی باید دقت کنند.

مرد روزنامه فروش روزنامه ها را مرتب می کرد. شرق و اعتماد را خریدم و رسیدم دوباره سر نوزدهم و چراغهای حجله ی جوان ناکام دوباره مرا به فکر معروفیت یک شبه اش انداخت.

یک نفر توی دلم گفت : باز خوب که کسی را داشت که برایش این همه چراغ بکارد. یک نفر دیگر توی دلم جواب داد: چه فرق می کند؟

 

 

+ کتا ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٥
comment نظرات ()

نیمه های شب،

نیمه های شب، زمان کند تر می گذرد و چند دقیقه ای که درجه باید بماند توی دهان،...کلی وقت است برای فکر.

نیمه های شب شاید زمان کند تر نمی گذرد اما سرعت فکر ها بیشتر می شود که فکر های مادرم اینهمه بیدار می شوند و هر نیمه شب صدای زنگ می شنوند و هی اف اف را بر می دارند و هی می پرسند: «کیه؟! »، و کسی نیست.البته که کسی نیست. و بعد من می روم توی راه پله و از کنار پنجره ی باز، نیم تنه اش را در آغوش می کشم، می بوسمش و می گویم که مادر جان! کسی نبود...کسی نیست...کسی در نزد. و او جواب میدهد:.....آه مهم نیست چه جواب میدهد! مهم اینست که دست چپ ام را که از پشتش عبور میدهم و میرسانم به بازوی چپش، دستم کلی اضافه می آید...و باز می بوسم اش و او هم می بوسد ام و لبخند می زند و نیمه شب ها چقدر طولانی اند...

درجه را می خواهم از دهان تب دار بیرون آورم. می گویم:« بس است». اشاره می کند که:« نه! یک دقیقه مانده!» . از چشم های باهوشش اجازه می گیرم که این یک دقیقه را بی خیال شود! درجه را می کشم بیرون و جیوه را دنبال می کنم تا سی و هشت و نیم...

و نیمه های شب همچنان کشدار و عقربه ها بر جای خود ایستاده اند وقتی آب گرم و عسل و چند قطره آب لیمو ی تازه را باقرص می دهم دستش و می شمارم که صبح امروز شد روز دهم از بیماری اش.

 

 

+ کتا ; ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۸
comment نظرات ()

گریه

عصر پاییز است. هوا خنک شده. صبح دیدم توچال برف زده بود.

 دخترکم اینجا-توی شرکت- سه تا صندلی را چسبانده به هم و خوابش برده. سر درد داشت.

 توی مدرسه گریه کرده بود. رفته بودم دنبالش. بین یک عالمه دختر بچه ی مقنعه آبی صورتش را دیدم که پکر بود. تا رسید بهم گفتم چه شده؟   تعریف کرد و باز به جای حساس که رسید زد زیر گریه.

 من نگفتم گریه نکن. نگفتم تو دیگه بزرگ شدی. نگفتم گریه کار بچه هاست. برعکس گفتم گریه کن گلم! گریه نمودار غصه است. همچنانکه خنده نمودار شادی.

و او گریه کرد. خودم هم بغضم گرفته بود. بعدش درباره ی آنها که گریه می کنند و آنها که گریه نمی کنند حرف زدیم و هر دو دوست داشتیم که هر وقت غصه داشتیم بتوانیم گریه کنیم. گفت مثل تو که آنروز  گریه کردی. گفتم آره مثل من! و بعد هر دو خندیدیم.

هوا دارد تاریک می شود. باید بیدارش کنم برویم...

+ کتا ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٦
comment نظرات ()

مادر و دختر

سه قاشق غذاخوری روغن. یکی این دو تا این سه تا.

(تا اومدم توی صفحه ی مدیریت پیام ها دخترم زنگ زد.) داره غذا می پزه. روغنو ریخته توی قابلمه. پیازم ریخته توش. داره هم میزنه صداشو میشنوم...

- زرد چوبه نمی زنی؟  

- نه!

- نمک کجاس؟

- کابینت بغل گاز .دست چپ

- توی اون کاسه؟

- آره

- چه قد نمک بزنم؟

- نصف قاشق مربا خوری

-بابایی نیان بگن تو چیکار داری به این کارا ؟ تو که تجربه نداری...

- بگو خب باید تجربه پیدا کنم دیگه...بگو مامانم گفت

-اونوقت دعوا ها سر تو خالی میشه.

-عب نداره...

-دیدی یه تلفنایی اومده دوربین داره؟

-نه

-کاش میدیدمت

-آب جوش بریزم یا آب شیر؟

-...

- آب جوش بریزم یا آب شیر؟

-آب شیر

...

(کاش   شمام صدا شو میشنیدین)

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱
comment نظرات ()