آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سر تا قدمش

.

دلتنگ دیدارت هستم مادرک ِ خوشگلم. یکسال است که دلتنگ دیدارت هستم.

+ کتا ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٢
comment نظرات ()

مامانم

دیشب خواب دیدم مامانم یه بار دیگه هم زنده شده. یعنی علاوه بر اون بار که واقعا توی خونه ماساژقلبی دادیم و زنده شد، این بار توی بهشت زهرا زنده شده بود. رفته بودیم بریم سر خاک و دیدیم توی قبر خالیه. بعد رفتیم دفتر بهشت زهرا و بهمون همون اطراف یه آدرسی دادن. رفتیم یه سالن بزرگی بود مثل گلخونه . با سقف شیشه ای اما بلند. یه عده ای اونجا مشغول کار بودن. ما رفتیم به مسئولش اسم مادر و گفتیم و گفت بله و با انگشت اون طرف رو نشون داد. نگاه کردم مادرم خوابیده بود. چشم هاش باز بود. رفتم پیشش و بوسیدمش. هزاربار بوسیدمش. تمام تنش رو می بوسیدم و فکر می کردم چطور بوی کافور نمیده؟ بعد یک خانمی آمد گفت باید حمامش کند. بعد یک لیستی به ما دادند گفتند وسایل احتیاج دارد که برایش تهیه کنند. و پول خواستند. ما هفت هزار تومان بیشتر نداشتیم. من غصه خوردم. حمید همه ی هفت هزار تومان را داد . من گفتم دو تومانش را برای خودمان نگه دار که بتونیم برگردیم! من پرسیدم کی می تونیم مادرمونو ببریم؟ گفت به این زودی ها نمی تونین اما فردا می تونی بیای ببریش هواخوری و برش گردونی. من همه ش فکر می کردم چرا نمی ذارن مامانمو با خودم ببرم؟ بعد این وسط هم داشتم فکر می کردم حالا این ماجرا رو چجوری تو وبلاگم بنویسم؟ !

+ کتا ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
comment نظرات ()

نگاهش

 

هنوز اتفاقی نیافتاده. مادرم نفس می کشد. عمق نفس هایش هم کمی بیشتر شده.

امروز دوباره چشم هایش را باز کرده. از بیهوشی ِ دیروز در آمده. قطره قطره آب می ریزم توی دهانش که دهانش خشک نباشد، قورت می دهد. گردنش را هم کمی حرکت می دهد. دست هایش ولی لمس و کاملا بی حرکت شده. مثل پاهایش.

نگاهش را اما دوباره بدست آورده ام و مثل خورشیدِ غروب ، چشم دوخته ام بهش. بعد از اتفاقِ پریشب و سپری کردن ِ دیروز، بوسیدنش لذتِ دیگری دارد.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٢
comment نظرات ()

اگر اتفاقی بیافتد

 

من از صبح هی گریه ام می گیرد. خودم را از نظر ذهنی کاملا برای این روز ها آماده کرده بودم اما باز هم حالا که رسیده هی گریه ام می گیرد. بخصوص وقتی تنها هستم. جلوی حمید و نوین و آقای دکتر و آقای سرمی سعی می کنم خودم را قوی نشان بدهم. راستی آدمِ قوی گریه نمی کند؟ واقعیت، پذیرفتنی ست اما گاهی دردناک و گریه دار هم هست.

از همان دیشب رفته توی حالی مثل کما. نفس های سطحی و کوتاه کوتاه. سر و دست های شل. دیگر هیچ عکس العملی به هیچ چیز ندارد. فقط قلب آرام می زند و نفس‌های کوتاه و صدا دار همراهی اش می کند.

توی آن ایست ِ کوتاه ِ قلب و تنفس ِ دیشب، همان یک ذره هوشیاری اش را هم از دست داده. دیگر نگاهش که از این سوی اتاق، به آن سوی اتاق دنبالم می چرخید را هم ندارم. اما چشم هایش همچنان زیباست. مژه هایش همچنان بی مانند است.

صبح صورتش را با دستمال مرطوب تمیز کردم. دندانهایش را هم با پنبه و دهانشویه.  عطر به گونه‌هاش زدم. موهایش را شانه کردم. آقای سرمی را هم گفتیم آمد و حالا دو تا سرم هم توی دست چپش است. یکی آب و یکی غذا. اما آقای سرمی گفت نرسیدن اکسیژن به مغز که دیشب اتفاق افتاده قسمت هوشیاری مغز را از کار انداخته.

یاد خواهر داشتن و برادر داشتنم می افتم و هی گریه ام می گیرد. لادن دو سه روز پیش تلفن کرد. من خودم را آماده کرده بودم که وقتی از حال مادر می پرسد، بهش بگویم که خوب نیستند و حتمن بیاید. بعد لادن از سفر شمالشان و اینکه چقدر خوب بوده تعریف کرد. بعد ابراز ناراحتی کرد که فرکانس های فارسی وان از کار افتاده. بعد غصه خورد که چرا قرار است خانواده شوهرش بروند خانه شان. و من هر چه صبر کردم بپرسد حال مادر چطور است، نپرسید. من هم چیزی نگفتم. مهم نیست. مهم نیست. مهم نیست.

اگر اتفاقی بیافتد بی سر و صدا می رویم بهشت زهرا. به هیچکس هم خبر نمی دهیم. این تصمیم ِ قطعی ِ من است. 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۱
comment نظرات ()

امشب حدود ساعت ده و ربع،

 

امشب حدود ساعت ده و ربع، برای اولین بار مادرم مُرد.

برده بودمش دستشویی. نشسته بود که یکهو دیدم سرش افتاد و تمام بدنش شل شد. صورتش را نگاه کردم دیدم چشم ها باز است و کمی که توجه کردم دیدم نفس هم نمی کشد. حمید را صدا کردم نگاه کرد و چیزی نگفت. چرا! گفت صبر کن بیایم کمک. رفته بود صندلی بیاورد که مادر را بگذاریم رویش ، اما من صبر نکردم دوباره مادر را بغل کردم و برگرداندم توی تختخواب و زیر نور چراغ نگاهش کردم. مُرده بود. قشنگ مرده بود. صورتش یکهو سفید سفید شده بود. نفسی در کار نبود و چشم ها هم باز بود و رفته بود.

نا خود آگاه هی سینه اش را فشار دادم. حمید گفت برش گردان بزنیم پشتش. و از جلو و پشت به قفسه سینه اش فشار دادیم. صدای هوایی که خارج می شد می آمد. بعد از چند بار یک نفسِ کوتاه هم کشید. رنگ هم آرام به صورتش برگشت. پلک هاش هم باز و بسته شدند. توی بغل گرفته بودمش. و داشتم بهش می گفتم: " نترسین مادر! نترسین! من پیشتونم. "‌

حالا آرام خوابیده به پهلوی چپ و نفس های کوتاه کوتاه می کشد. دوباره زنده شده. فکر می کنم دلش می خواست برود. نکند از دستمان ناراحت باشد که چرا برش گرداندیم...؟

 

+ کتا ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۱
comment نظرات ()

دل ِ گرفته ی ما هم ...

 

یک:

از دیشب همینطور خبر ها را که بالا و پایین می برم، تصویر محمد نوری است و یاد ترانه هایش. خیلی دوستش داشتم،خیلی! و بیشتر از این درباره اش حرفی نمی توانم اضافه کنم. 

 

دو:

دکتر آمد نتایج آزمایش های مادر را دید و گفت در شرایط ایشون طبیعیه. گفت وضعش ثابت و پایدار است  و مشکل خاصی ندارد. نه کلیه مشکلی دارد، نه کبد، نه عفونتی هست و نه ریه صدای ناجوری دارد و نه قلب. همه ارگان ها دارند به درستی فعالیت می کنند و ورم ِ دست و پا هم ناشی از بی تحرکی بیمار است که در صورت زیاد بودن،می شود آن را با تجویز آلبومین کنترل کرد اما باید مواظب بود که آلبومین فشار خون را نبرد بالا. 

نمی دانم این چه جور زندگی ای است. نمی دانم تا چه زمانی این وضعیت ادامه دارد؟ یادم می آید کابوس ِ مادر وقتی حالش خوب بود این بود که مثل مادر بزرگ به این وضع دچار شود. نمی خواست اینطوری زندگی کند. این را می دانم. 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٠
comment نظرات ()

نیمه‌شب‌ها

مثل این است که شب‌ها کنار یک جسد می‌خوابم.
نیمه‌شب‌ها که بیدار می‌شوم، صورتش را نگاه می‌کنم، چشم‌هاش بی اینکه جایی را نگاه کند، نیمه‌باز است و دهانش باز است و دندان‌های جلوش از بس که صورتش لاغر شده پیداست. 

صورتم را می‌برم نزدیک‌تر که ببینم صدای نفس اش می‌آید یا نه؟
دستی به موهاش می‌کشم و فکر می‌کنم شاید دارد کنترل عضلات صورت را هم از دست می‌دهد. 

آرام پلک هاش را می بندم. گاهی بسته می‌ماند و گاهی بعد از مدتی آرام دوباره باز می‌شود. 

+ کتا ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸
comment نظرات ()

چطور!

 

یک: مادر چطورند؟

امروز صبح نمونه خون مادر را فرستادیم آزمایشگاه. سرم ها کمبود آب بدن را جبران کرده و دکتر گفته سرم را هر روز باید داشته باشند. دو تا آنتی بیوتیک قوی هم این چند روز دوازده ساعتی بهشان تزریق می شد که احتمالا باید عفونت را از بین برده باشد. اما دست ها و پاها و صورت ورم شدیدی کرده. به خاطر حجم زیاد وارد شده ی آب است که کلیه نمی تواند به سرعت آن را به مثانه بفرستد. آقای سرمی گفت، سرم ها که کم شوند، درست می شود. طبیعتا عفونت و در پی آن آنتی بیوتیک آدم سرحال را هم از پا در می آورد چه برسد به اسکلتی که نام مادر من رویش هست. طفلکی پرِکاه شده. مثل یک کودک در آغوش می گیرمش و می برمش دستشویی. دیگر قدرت ندارد حتی روی توالت فرنگی بنشیند. کج می شود از یک طرف.

زندگی همین است. زندگی همین است. زندگی همین است.

 

دو: ما چطوریم؟

شاید ناخود آگاه می خواهم سر خودم را گرم چیزهای دیگر کنم جوری که انگار حواسم نباشد روزها چطور می گذرند. یاد این می افتم که مادرم اینطور وقتها شب تا صبح بیدار می ماند و همه در و دیوار و زمین و زمان را می سابید. من کلا دارم از قانون "هر مادری را دختری ست مساوی با آن و در خلاف جهت" پیروی می کنم و هیچ میانه ای با نظافت بیش از حد ندارم. بر همین اساس  من و نوین داریم با سرعت غیرقابل باوری گری‌زآناتومی می‌بینیم. گاهی روزی چهار- پنج اپیزود می بینیم و طبیعتا شب ها هم آدم هایش وارد خواب هایمان شده اند. ترس برمان داشته که نکند اینها که داریم، تمام شود و ادامه اش را هنوز نتوانسته باشیم بدست بیاوریم!

 نوین از فردا مدرسه دارد. هفت و نیم صبح تا دو و نیم بعد از ظهر. البته سه روز در هفته. امسال می رود سال سوم دبیرستان و این دو سال آخر را باید خیلی درس بخواند طفلکی.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
comment نظرات ()

فرو ریختگی

 

حال مادرم خوب نیست و من نوشتنم نمی آید. راستش خواندنم هم نمی آید. فقط اسکرول کردنم می آید. پایین پایین، پایین تر که هنگامِ آن، نگاه کنم به عدد پیپل یو فالو که کم و کمتر می شود.

گفتیم دکتر بیاید. من فکر می کنم عفونت ادراری شدید باشد. و  از مادری که نه می  تواند بگوید درد دارد و نه می تواند ابراز ناراحتی اش رابه هیچ صورت دیگری نشان دهد، چگونه می توان فهمید که مشکل کجاست؟

 پریشب که ندا اینها اینجا بودند تب داشت. اما حالا دیگر تب هم ندارد. یادم می آید که شوهر خواهر حمید هم روز های آخر تب داشت و بعد تبش برید. همه خوشحال شده بودند که تبش بریده اما دکتر ها گفتند جای خوشحالی ندارد. این مقاومت بدن است که تمام شده.

بقیه ی مغزم خالی است. همین ها هی می چرخد توش .


اما آدم ِ بیرونی باید بلند شود لباس بپوشد چون حمید می آید دنبالش بروند بانک که فقط تا آخر تیر پول دایی را میتواند بگیرد و برای بعد از آن هنوز گواهی قید حیات نرسیده که پول را بگیرد و بریزد به حساب حمید که فردا لازمش دارد و بدبختانه حساب کند که چقدر به بدهی مان اضافه می شود باز و همه ی پول ها را چرا مثل برگ خزان باد می برد؟  

آدم بیرونی به روی خودش نمی آورد که چه غصه ی عظیمی ست تماشای حال مادر. و دارد فکر می کند : آدم تا کجا می تواند احساس ِ فرو ریختگی کند و هنوز روی پا باشد؟ 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

سرخ

 

یک:

امروز لادن زنگ زد. اصلا نمی دانم چه موقع از زمانی که داشتم با او صحبت می کردم گریه ام گرفت. شاید وقتی که صبحت از مادر شد و گفتم که  نه من برایت مهم هستم و نه مادر! وگرنه آن وقت که بهت گفتم حال مادر خوب نیست و من نمی دانم حتی تا یکی دو روز دیگر می تواند دوام بیاورد یا نه، می آمدی تهران، نمی گفتی نمی توانی بیایی چون بچه ات امتحان دارد.گفتم ما خواهر همیم فقط برای اینکه وقتی یکی مرد برویم سرخاکش؟ می خواهم صد سال نرویم. گفتم" پرسیدن حال مادر یعنی چه؟ یعنی هنوز زنده است یا نه؟ بله هنوز زنده است. خیالت راحت! هنوز واجب نیست بیایی.."

خب تند رفتم اما خیلی حرص خورده بودم از دستش. می دانم که مریض است اما من هم طاقتی دارم. آدم گاهی دلش می خواهد خالی بشود.

گفتم حتی وقتی می خواهی سارا را ببینی، وقتی از مشهد راه می افتی می روی سمت تاکستان نمی گویی می روم مادر را ببینم ، تو هم بیا آنجا! بلکه می گویی بیا تاکستان ببینمت! یعنی از تهران هم رد می شوی و باز نمی آیی دیدن مادرت. چه حالی؟ چه احوالی؟

گفتم اصلا مادرم که از دنیا رفت هم بهت خبر نمی دهم. به هیچکس خبر نمی دهم. خیال کنید همینطور آرام و بی صدا دارد نگاه می کند و نفس می کشد. زندگی تان را بکنید و خیال کنید خیلی گرفتار هستید.

آدم گاهی حق دارد لجش بگیرد. آدم گاهی حق دارد عصبانیت اش را فریاد کند. آدم گاهی حق دارد اشک بریزد و نداند از چه زمانی گریه اش گرفته.

دو:

مثل همه مان دارم به پارسال همین وقت ها هم فکر می کنم. ساعت الان نه و چهل و هفت دقیقه ست و سیزده دقیقه دیگر ده می شود. دارم به انگشت هایمان فکر می کنم به سکوتمان. دارم به سطل های آشغالمان فکر می کنم. دارم به سیگار های مان فکر می کنم، به روزنامه هایمان. به چشم های سرخمان. به پیراهن های سرخمان. به صورت های سرخمان... 

 

 

+ کتا ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٩
comment نظرات ()

کسی چه می داند...

 

 

 

همچنان همه چیز مثل همان آهنگ معروف آرام است. دوران های سکوت داشته بودم پیش تر هم اما این بار انگار از همیشه ساکت ترم. 

شاید چند روزی ننویسم. شاید بتوانم روزی یک عکس بگذارم مثلا. شاید هم همین فردا نطقم گل کند و از در و دیوار بنویسم. کسی چه می داند... 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٢
comment نظرات ()

ایکاش می توانستم...

 

دیروز از حدود ظهر که خانم پرستار رفت، تا حدود پنج عصر، مقدار کمی سِرم رفته بود. من کمی آن درجه کم و زیاد کردنش را زیاد کردم و تاثیرچندانی نداشت. تا حدود ساعت هفت، کمتر هم شد. شاید این به معنی این بود که کشش رگ بتدریج کم شده بود. و حدود ساعت هفت، متوقف شده. حس کردم بالای آنژیوکت کمی متورم شده و بعد دیدم سرم دارد نشت می کند. این شد که بستم هر دو را و با موسسه پرستاری تماس گرفتم.

یک آقایی آمد و وضع را دید و گفت اگر بتوانیم، یک رگ دیگر می گیریم. نتوانست! خودش هم غمگین شد. مادر هم باز اذیت شد. گفتم :« آقا! یه لطفی بکنین! ... این آنژیو رو از دستشون در آرین بی زحمت، بذاریم چن روز این دستا ترمیم شن، بعد به سرم تراپی ادامه بدیم» آقا قبول کرد و شروع به کندن چسب های دور آنژیو کرد و مادر باز بی قرار شد. آنژیو را که در آورد خون زد بیرون. از آن گذشته دیدم پوستِ از برگ گل نازک ترش که زیر چسبها و آنژیوکت بود بد جوری زخم شده. آنوقت صدایش هم در نمی آید و فقط می تواند برای بیان احساسش تکان بخورد.

حالا آرام است. از دیشب سرم ها را قطع کردیم. گفتم هر طور باشد سعی می کنم غذا بدهم بهش. پانسمان دستش را عوض کرده ام. تترا سایکلین زده ام که چرک نکند. صبحانه نان سوخاری را در چای نرم کرده ام و با قاشق چایخوری گذاشته ام. دهانش. دو دور تا ته سالن راه بردم اش. ولی وقتی می خواستیم برویم توی دستشویی دو زانو یکهو خورد زمین و من نتوانستم نگه اش دارم. با این همه ضعف، استخوان بندی اش خوشبختانه هنوز محکم است. بعد از صبحانه بردمش که کمی استراحت کند. حالا آرام تر است.

از پیام های تان بی نهایت ممنونم. بخصوص راهنمایی های پرستاری برایم بسیار مهم اند. شما را به خدا از من تعریف نکنید. غصه می خورم. کاش می توانستم کاری بکنم.

 

+ کتا ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۸
comment نظرات ()

رگ هاش...

 

مادرم امروز خیلی بی قراری کرد. نفس نفس می زد و تکان تکان می خورد. هی می خواست از جا بلند شود و نمی شد. اگر سِرم به دستش وصل نبود می توانستم بلندش کنم اما واقعا نمی شد. نمی دانم درد داشت؟ کجایش درد داشت؟

این آنژیوکت صورتی از روز جمعه تا حالا که سه شنبه است توی دست چپش مانده. میگویند تا چهل و هشت ساعت ایراد ندارد اما هر که می آید نمی تواند ازش رگ تازه بگیرد. رگ های برجسته ای دارد که پرستار ها را گول می زند. برجسته است اما تویش خون نیست. برجسته است اما شکننده است. تا نوک سوزن می خورد بهش می ترکد. الان همه جای هر دو تا دستش کبود کبود شده و پرستار ها دلشان نمی آید آن یکدانه آنژیوکت ِ صورتی را از دستش در بیاورند. آن هم از نقطه ای که رفته توی رگ،سوراخ پوستش هی گشاد شده و دارد تبدیل به زخم می شود. می ترسم چرک کند.

حالا خوابش برده از بس که خودش را تکان تکان داده. از بس که کنارش نشسته ام و مثل نوزادی که نمی فهمیم چه دردی دارد نوازشش کرده ام. از بس توی دلش لابد مثل همان نوزاد گریه کرده.

خانم پرستار گفت دفعه بعد آنژیو کت بنفش و زرد برایش خواهد آورد. این ها نازک ترین هاست. مال نوزادهای نارس است. اما مگر از توی آنها هم می شود این سِرم های لیپو نمی دونم چی چی  که چرب هم هست را رد کرد؟

حالم خوب نیست. بد برزخی ست.

 

 

+ کتا ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
comment نظرات ()

ای دل غمدیده حالت به شود!

 

الان وضع مادر اینجوری است. آن سرم زرد، سرم قندی و نمکی و ب کمپلکس است. آن سرم سفید، بقول آقای پرستار سرم کله پاچه ایست که زده می شود توی رگ. دو تا سرم کله پاچه دارد مادر. دو تا سرم چلوکباب! می گویند این ها را که بخورد چاق و چله خواهد شد!

حالا من باید یادم بماند که چطور هر سرم که تمام شد درِ ورودی اش به آنژیوکت را ببندم و آن شیر سه راهی را چطور بپیچانم. باید مواظب هم باشم که هر دو تا قطره از سرم زرده، یک قطره از سر سفیده بچکد که هر دو تقریبا با هم تمام شوند. باید مواظب هم باشم که آنژیوکت از توی دست مادر در نیاید چون رگ گرفتن ازش با وجودیکه همه رگ ها واضح و مبرهن است، اما مشکل است چون خانم پرستار نتوانست برایش سرم را وصل کند و دو بار سعی کرد و هر دوبار رگ مادر پاره شد و آخرش مجبور شد به آقای رئیسش زنگ بزند که خودش بیاید اینکار را بکند.

یک دکتری هم آمد مادر را ویزیت کرد که دکتر باحالی بود. قدش بلند بود و خودش می گفت صد و هشت کیلوست و باید وزن کم کند. خودمانی و راحت بود. ژست دکتر ها را نداشت. همین دوستداشتنی اش کرده بود. صدای ریه های مادر را گوش داد و گفت که خیلی خوب ازشان مراقبت کرده ایم چون به نظر او ریه های مادر خشک بود و صدای نفس های عمیقش راحت و قشنگ بود.

بچه ام هم امروز گلودرد گرفته بود و فردا امتحان فیزیک دارد.

 

+ کتا ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳
comment نظرات ()

می گذرند؟ نمی گذرند؟

 

نگران من نباشید. حالم خوب است. روحیه ام خوب است. مادرم زنده است هنوز. من زنده ام هنوز. هیچ اتفاق بدی نیافتاده.

فقط ساکتم و ثانیه ها را نگاه می کنم. می گذرند؟ نمی گذرند؟

حال مادر امروز خوشبختانه بدتر از دیروز نبود. سرم دیروزی خوب بود برایش. یک ب کمپلکس هم تویش بود. مادرم امروز توانست صبح کمی نان قندی حل شده در شیر بخورد، ظهر هم کمی غذای میکس شده همراه کمی ماست. فکر میکنم یک روز در میان اگر  سرم برایش بزنیم خوب باشد. چشمهای نازنین اش را باز می کند و آدم را نگاه می کند هنوز. کمی هم توانست دستش را به سینک دستشویی بگیرد و بایستد.

از زخم بستر می ترسیدم. باز من ِ خرآمدم توی اینترنت و تصاویر "بِد سور" سرچ کردم و تصاویر وحشتناکی دیدم که خواب از چشمم پرانده. البته چیزی نشده هنوز برخی جاهای پشت اش کمی ملتهب شده. به آن آقایی که آمده بود سرم وصل کند نشان دادم یک چسب های مخصوصی زد. به داروخانه امروز گفتم یک اسپری داد گفت در مرحله التهاب ، ظرف چند ساعت ترمیم می کند پوست را. امیدوارم اینکار را بکند. بیست میلی لیتر است، بیست هزار تومان!

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢
comment نظرات ()

مسئله این است

 

حال مادر روز به روز، شاید هم ساعت به ساعت بد تر است. گفتیم بیایند تو خانه برایش سِرُم وصل کنند شاید کمی جان بگیرد.

حرفی نمیتوانم بزنم.  فقط شده ام نگاه. کمی هم دلپیچه دارم. مثل وقت هایی که امتحان های سخت داشتم.

یادم می آید که مادربزرگ، همینطور روزها روی تخت دراز کشیده بود و من که از همه کنجکاو تر و از همه کوچک تر بودم ، چند وقت یکبار می رفتم و چشم می دوختم به حرکت آرام سینه اش که بالا و پایین می رفت. بعد یک روز هرچه نگاه کردم دیدم هیچ حرکتی نمی بینم. مادر را صدا کردم و گفتم که مادر بزرگ دیگر نفس نمی‌کشد.

توی فکرم بعد از مادر چکار باید بکنم؟ چقدر به درازا می کشد این عمر؟

مادرم می گفت دوست ندارد توی مقبره خانوادگی زیر سقف باشد مزارش. می گفت دوست دارد بر گورش آفتاب بتابد و باران ببارد. می گفت دوست دارد یک بید مجنون هم بالای سرش باشد. عاشق بید مجنون بود. مادرم بار ها گفته بود دوست دارد روزی که می میرد، هوا نه گرم باشد و نه سرد. مادرم گاهی هم به شوخی می گفت توی باغچه ی خانه خاکش کنم! مادرم می گفت نگذارم زندگی اش اگر مثل مادر بزرگ تبدیل به زندگی گیاهی شد، طول بکشد. این ها همه را آن موقعی می گفت که مادربزرگ مثل ِ الانِ خودش شده بود.

من آن موقع هی می گفتم این حرف ها را نزنید مادر. سعی می کردم گوش ندهم. خودم را بزنم به راهی دیگر ! اما توی دلم می گفتم :«تو که می گویی نگذاریم زندگی گیاهی ات دوام بیاورد پس چرا خودت مادر بزرگ را نمی کشی؟!»

حالا هرچه به مغزم فشار می آورم یادم نمی آید که آن اواخر مادرم به مادر بزرگم چه می داد بخورد؟ سِرُم هم که بهش وصل نبود...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات ()

گریه

 

امروز زیادی بی حوصله ام. توی این بی حوصلگی مهمان هم داشتم. دختر دایی ام با دخترش اول صبح آمده بودند دیدن مادر مثلا. من هنوز خوابالو ! مادر هنوز خواب.

دختر دایی ام یک مقدار با دیدن مادر گریه کرد. من دیگر حس ِ گریه کردن ندارم. لابد تاثیر قرص های آرامبخش و ضد افسردگیست.

دختر دایی ام گریه می کرد و با چشم های خیسش به من نگاه می کرد و می گفت :"بمیرم برا دلت!" در حالی که دل من عین خیالش نبود انگار. کمی هم خجالت کشیدم که مثل دیوار فقط نگاه می کردم و بی احساس بازی در آوردم.

 بعد یاد آن گریه ی تمام نشدنی ام  در آن غروب  افتادم که توی شرکتِ تخت طاووس، تنها  بودم و تلفنی فهمیدم دکتر از روی نتیجه ام آر آی گفته بیماری مادر آلزایمر است...یادم آمد که آن روز مدت ها با صدای بلند گریه کرده بودم. انگار مادرم را همان موقع از دست داده بودم.

 

+ کتا ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
comment نظرات ()

زندگی

 

حالا دیگر به وضوح می بینم که حال مادرم بد تر است. دیگر نمی تواند راه برود. آن راه رفتن های بی هدف و تمام نشدنی اش این بار دیگر تمام شد. اما یادش می رود که نمی تواند راه برود و قصد برخاستن می کند و به جای برخاستن می افتد. حالا می نشانمش روی مبل، و میز را می کشانم جلویش و یک بالش هم می گذارم توی بغلش. نمی دانم این ها را پیش تر هم نوشته بودم یا نه؟

دیروز حالش خیلی بد بود. تب داشت. از خواب بیدار نمیشد. همینطور چهره ی استخوانی اش با دهان باز توی رختخواب ، دم های کوتاه کوتاه می کشید و بازدم های بد بو پس می داد. پنجره را باز کردیم و هوای بهار دوید تو. حمید می گوید خوابیدن بیمار توی تخت، بیماریش را تشدید می کند. باید سعی کنیم بلندش کنیم، راهش ببریم، دست ها و پاهایش را تکان دهیم. بی حرکت ماندن بد است. هم بدن را خشک می کند هم باعث ذات الریه می شود. لابد راست می گوید. مادر حدود ساعت دو که بیدارشد بلندش کردم و به زور چند قدم سعی کردیم راه برود. خودش دیگر به تنهایی نمی تواند و باید زیر بازویش را گرفت. نمی دانم تا چند روز می توان به این کار ادامه داد؟ ...

دیروز غذا هم نتوانست بخورد. من قاشق قاشق می گذاشتم توی دهانش و او نمی توانست غذای له شده را حتی ببلعد. از طرف دیگر لبش غذا ها آرام می آمد بیرون و هی با دستمال پاک می کردم.  این یکی دیگر شوخی ندارد. اگر نتواند غذا بخورد باید از طریق لوله غذا را بفرستیم توی معده اش. از این کار بدم می آید. فکر می کنم اذیت می شود. چاره ای هست؟ برای تامین آب هم کم کم باید سرم داشته باشد. نه می تواند راه برود، نه می تواند حتی یک کلمه را دیگر تکرار کند. اسم این هنوز زندگی است؟

 

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۸
comment نظرات ()

نوشاندن آب به بیمار آلزایمری

می گویند بیمار آلزایمری بدلیل اینکه دارو زیاد می خورد، آب هم باید زیاد بخورد.

اما بیمار آلزایمری از یک وقتی به بعد - غالبا در مرحله سوم بیماری آلزایمر که دکتر یکبار گفت اسمش "اند استیج" است-دیگر نمی تواند آب یا هیچ مایع دیگری را بخورد. به این ترتیب که اول نمی تواند لیوان را بدست بگیرد، یا اگر بدست بگیرد نمی داند با لیوان باید چه کند. مثلا مثل جغجغه تکان تکانش می دهد. یا مثل چکش می کوبد روی میز. بنا بر این دیگر نمی شود لیوان را با خیال راحت بدستش داد و تا مدتی می شود لیوان را آرام برد کنار لبهایش و مواظب بود که جرعه های کوچکی بنوشد.

اما از یک وقتی به بعد هر جرعه ای را که می خورد همان جرعه ی کوچک را هم نمی داند باید چطور قورت بدهد. آب بدلیل اینکه خیلی مایع است، غالبا پیش از اتخاذ تصمیمِ نوشنده به نوشیده شدن، سر می خورد و می رود توی راه گلو و در آن هنگام هنوز راه نای بسته نشده و در نتیجه می رود توی نای و بیمار در حالی که به سرفه می افتد، تا شعای یک متری روبرویش را هم آّب پاشی می کند.

در این مرحله چکار باید کرد؟

پس از مطالعات ِبسیار ، بنده به این نتیجه رسیدم که مثل بقیه غذا ها که توی مخلوط کن تبدیل به ماده ای کرم مانند می شوند، ‌آب را هم باید به حالتی بین مایع و جامد در آورد. برای اینکار مقداری ژلاتین باید به آب افزود. اما چقدر؟

 اگر مقدار آب را به دوبرابر و نیم مقدار معمولی که برای درست  کردن ژله معمولی آب به ژلاتین اضافه می کنیم،  افزایش دهیم، هی خواهیم رفت سر یخچال و هی ظرف را کج خواهیم کرد و هی خواهیم دید که ژله هه نگرفته. اما بعد از صرف یک شبانه روز چیزی که حاصل می شود نتیجه ای رضایتبخش خواهد داشت. نه ژله است و نه آب. آبی ست که می شود آنرا قاشق قاشق به بیمار داد و از اینکه توی راه نای اش نمی پرد تا مدتی خوشحال بود.

این برای این مرحله است. من نمی دانم چند وقت دیگر برای قورت دادن این هم دچار مشکل خواهد بود یا نه.

 

دو: ارواح را امروز تمام می کنیم.

سه: از دیشب دوباره پارازیت ها شدید شده و هیچ کانال خبری را نداریم و فقط رادیو فردا گوش می کنیم.

چهار: یک عالمه شیر داشته ایم، یک عالمه شیر برنج پخته ایم. بوی هل و گلاب  و شیر برنج به یاد خانه ی مادر بزرگ می بردمان.

 

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

یک و شاید دو

یک:

پر از نوشته های درهم ام.

از کلمه های بی ربطی که همینطور اتفاقی از دهان مادر بیرون می آیند ، تا حروفی که از کشیدن نقشه ی راه های قدم زدن های عجیب و غریب استیلمن بدست می آید.

شاید جایی جاده ای بوده که من بی آنکه خودم بفهمم از راه اصلی منشعب شده ام.

شاید جایی جاده ای بوده...

.

حالا شما از چند خط بالا چیزی نفهمیده اید.

 

و شاید دو:

مادر در حالی که نشسته است روی توالت فرنگی و دارد جیش می کند یکهو تمام قدرتش را جمع می کند که بلند شود.

من در حالی که میگیرمش، سعی می کنم نگذارم بلند شود و می گویم:

      - صب کنین! ...صب کنین بشورمتون!

مادر مرا نگاه می کند و می گوید :

      - بگیرمتون!

 .... بعد از مرحله شستشو بهش می گویم:

      - حالا پاشیم!

مرا نگاه می کند. دوباره می گویم:

      - حالا یا علی بگیم و پاشیم!

همینطور مرا بی عکس العملی نگاه می کند. از روی لبه وان بلند می شوم. دستش را می گیرم و سعی می کنم کمکش کنم که یادش بیاید حالا باید بلند شود. می گوید:

     -پشیمون!

 

+ کتا ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

فهم

 

آن روزها که سلیمان می گفت :"آرزو دارم پدرم یک لیوان آب را بتواند دست خودش بگیرد و بنوشد" نمی فهمیدم چه می گوید.

امروز می فهمم

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٩
comment نظرات ()

گذشت

٨ آذر - پشت میز آشپزخانه مادر.

الان خانه مادریم. خانهء خالی که روز به روز حالی تر هم میشود. آمده ایم کمی خرده ریز ها را ببریم، گلدانها را آب بدهیم، ببینیم زباله توی خانه جا نمانده باشد.

سی و چند سال گذشت و قصه ء این خانه هم تمام شد. مثل قصه ی خانه ء مادربزرگ و حیاط و گل های زرد و درخت انجیرش، مثل قصه ی خانهء پدر و مادر حمید.

 همه ی شادی ها و غم هایش گذشت. عروسی ها، عروسی ندا، لادن،‌دختر عمه و پسر عمو که همه آنجا برگزار شد.بدنیا آمدن نوه ها، سر و صدا ها و دنبال هم دویدنشان دور میز نهارخوری، عزاداری ها،مرگ مادر بزرگ، مرگ خواهر، مرگ عموها ، و این مجلس آخری مرگ پدر... همه گذشت. آدم هایش هم گذشتند.

حالا چندی میز و تخت و مبل و فرش مانده‌اند کنار هم ساکت و منتظر که ببینند چه خواهد شد.

به مادر نگاه کردم و گفتم :" روزگارِ این خونه هم گذشت."

مادر کمی نگاهم کرد و گفت :"گذشت."

 

 

+ کتا ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
comment نظرات ()

رفت

 

گفت شوهر سابقش رفته شکایت کرده که او بچه اش را داده به فرزندخواندگی. گفت گفته که دخترم را هم نمی گذارد ببینم. گفت شوهر سابقش از دوستان برادرش بوده. و حالا هر روز توی روستای آنها یک حرفی پشت سرش در می آورند که رفته تهران چکار؟ و برادرش و خانواده به ستوه آمده اند از حرف مردم. گفت من گفتم مگر من به خاطر حرف مردم زندگی می کنم؟ زندگی من به مردم چه؟ اما هر چه گفته بی فایده بوده. آخرش گفته اند بلند شو بیا. یک لقمه نان داریم با هم می خوریم بجایش جلوی حرف مردم را می گیریم. جلوی چشمشان باشی که پشت سرت نتوانند حرف بزنند.

گفتم برو صحبت کن بهشان بگو داری خرج خودت را در می آوری و به همه ی خانواده هم هر مشکلی داشته اند کمک کرده ای. یادشان رفته؟ خواهرت عمل داشت و پول عملش را تو دادی. پدرت می خواست گاو بخرد و پول گاوش را تو دادی. خواهر زاده ات که سرباز است مرتب می آمد از تو پول می گرفت. آنها که خودشان در آمدشان کفاف مخارجشان را نمی دهد چطور می خواهند مخارج تو و دخترت را تقبل کنند؟ دخترت اینجا دارد می رود مدرسه و هر بار ازش می پرسیم اینجا بهتر است یا آنجا کلی چشمهایش برق می زند و با شوق می گوید "اینجا... اینجا خخیلی بهتره!" جواب شوق چشمهای دخترت را چه می دهی؟ ...

گفت خواهرش گفته یک خانمی هست که از او بهتر است. چهل ساله است. تنهاست. یک ازدواج ناموفق داشته. از او مهربان تر و تمیز تر است و اگر می خواهیم کسی را جایش بیاوریم ، او را بیاوریم. چیزی نگفتم.

موسسه هم همان دیشب گفته بود که یک خانم دیگری هست که بین چهل و پنجاه است، چهار فرزند دارد، برای تهیه جهیزیه دخترهایش کار می کند. خانم خوبی است. و ساعت ده صبح می فرستدش که کارها را بهش بگوئیم و من گفته بودم که نه! موسسه اصرار کرده بود و از خوبی های آن خانم هی گفته بود و من همه را گوش داده بودم و آخرش باز گفته بودم نه!

آنها چه می دانند الان در موقعیت انتخاب پرستار تازه نیستم؟ که فکر می کنم تازه بعد از یکسال مادر با این پرستار آشنا شده بودند و بهش عادت کرده بودند. که من نمی توانم مثل سال گذشته یکماه با پرستار تازه آمده زندگی کنم و تا دوهفته اجازه ندهم دست به مادرم بزند وبهش بگویم خوب مرا نگاه کند. فقط این دو هفته را تماشا کند  تا ببیند من با مادرم چطور رفتار می کنم. چطور از خواب بیدارش می کنم، چطور از رختخواب بلندش می کنم، چطور می برمش دستشویی، چطور پوشک اش را می بندم؟ دستش را به کجا بگیرد که نیافتد، دندانهایش را چطور مسواک می کنم، غذا و دارو ها را چطور می دهم بهش  و بعد هفته ی سوم امتحان پس بدهد و من بتوانم از همه چیزش مطمئن شوم؟ آنها چه می دانند که حوصله دیدن آدم های تازه را ندارم. که حوصله ی لبخند زدن و سلام گفتن را هم حتی ندارم...

 

 

+ کتا ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠
comment نظرات ()

فصل بعد

 

سارا خانم امروز ظهر ناگهان تلفن زد و گفت که فردا باید برود شهرستان و برادرش گفته دیگر لازم نیست تهران بماند و کار کند. فردا ساعت دو بعد از ظهر برایش بلیط گرفته و من ساعت هشت صبح بروم آنجا که او بتواند برود با موسسه پرستاری تسویه حساب کند و برگردد وسایل و دخترش را بردارد و ببرد.

از فردا مادر را می آورم پیش خودم.

نمی دانم بعد چه خواهد شد...

 

 

+ کتا ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
comment نظرات ()

نه آنجا نه اینجا

سرم همین الان اعلام کرد که دارد درد بدی می گیرد. صبح رفتم مادر را رساندم خانه خودشان. برایشان نان روغنی و نان سوخاری که بشود توی شیر و احتمالن چای حل کرد به علاوه ی موز و ماست هم  که نداشتند خریدم. سفارش های لازم را هم به سارا خانم کردم. مادر نازنینم را گذاشتم آنجا و برگشتم. دلم یک جایی وسط راه گم شده. نه آنجاست نه اینجا.  نمی دانم کجاست.

مادر دیگر خانه ی خودش را هم نمی شناسد. از در کوچه که وارد ساختمان شدیم ، به جای اینکه برود سمت راه پله و آسانسور، رفت طرف پارکینگ. دستش را گرفتم و آوردم سمت پله ها و دکمه آسانسور را زدم اما مادر دستش را گرفت به نرده و راه افتاد که از پله ها برود پایین سمت زیر زمین... این ها غصه است. این ها همه اش نوعی غصه است.

توی راه برگشتن از میدان ونک برای بنفشه آفریقایی ام که مدت هاست گل نمی دهد داروی تقویتی خریدم. حمید از صبح خانه مانده بود و من که آمدم، داشت می رفت بانک که صورتحساب بگیرد ببیند چه چک هایی پاس شده چه چک هایی پاس نشده. هوا ابری است و من دلم می خواهد بی هدف بی هدف بروم زیر این ابر ها قدم بزنم. همینطور سر بالایی بروم و بروم مثل قصه های کودکی که قهرمان قصه می رفت و می رفت و می رفت تا می رسید به یک جایی...

+ کتا ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٥
comment نظرات ()

فکر...

غروب دومین جمعه ی سال نزدیک می شود و دلم گرفته. شاید به این خاطر باشد که امشب باید مادر را ببرم خانه خودشان. شاید به این خاطر هم باشد که امشب آنجا می مانم و صبح نیستم که نوین را بیدار کنم و برایش صبحانه درست کنم. شاید هم به این خاطر باشد که بعد از اتفاقی که پریشب افتاد، برای تنها گذاشتن مادر با پرستار بیشتر دلنگرانم. همان پریشب هم اگر من دست تنها بودم و حمید و نوین نبودند معلوم نبود چه بر سر مادر می آمد. حالا هی با خودم فکر می کنم اگر سارا خانم توی خانه با مادر تنها باشد و به دلیل اینکه بیمار آلزایمری رفته رفته بلعش دچار اشکال می شود باز چیزی در گلوی مادر گیر کند، او به تنهایی چکار می تواند بکند؟

باید بهش بگویم همه چیز را نرم کند و به مادر بدهد. مثلن صبحانه نان سوخاری را در شیر و عسل حل کند یا اینکه مثل امروز که من پرتقال و سیب را ریختم توی مخلوط کن ، غذا ها و میوه ها را بریزد توی مخلوط کن.

این فکر ها کمی خیالم را راحت می کند و با خودم  می گویم در این صورت دیگر جای نگرانی نیست، اما باز هم نگرانم.

حال عجیبی ست. من سه سال ِ گذشته را با مادر زندگی کردم و از نزدیک، تمام جزئیات را زیر نظر داشتم. از طرفی هم با مسائل و مشکلاتی که در پیوستگی دائمی خانواده ی ما و مادر بود درگیر بودم.  در آن حالت هم درست است که خیالم از بابت مادر راحت بود ، اما حمید و نوین داشتند فدای وظیفه ی پرستاری من از مادرم می شدند و ادامه اش درست به نظر نمی رسید. علاوه بر آن برای روحیه ی خودم هم خوب نبود. الان درست هشت ماه است که برای مادر پرستار گرفته ایم اما چاره ی کار دل من این هم نیست. حس می کنم خودم بیشتر باید پیش مادر باشم. و این فکر ، یک غم سنگین می شود توی دلم...

+ کتا ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٤
comment نظرات ()

نفس

روز از روی لحظه ها عبور نرم و ساکتی داشت تا غروب. آنجا ناگهان انگار که منحنی ضربان قلب یک بیمار روی صفحه نمایشگر سخت بر هم بخورد، تعادلش را از دست داد. یا مثل بند بازی که ناگهان میان طناب، حواسش پرتِ چیزی شود و سخت تلو تلو بخورد یا یک آسمان ِ سراسر پوشیده از ابر که نگهان برقی بزند و صدای رعدی بپیچد توی گوش مردم شهر...

الان است که بعد از چند ساعتی که از غروب گذشته،‌ و حتی برنامه نود هم تمام شده و تلویزیون خاموش شده، لرزش دست و پایم دارد از بین می رود و می توانم نفس راحتی بکشم از اثر آنچه غروب به سرمان بارید که هزار بار مردیم و زنده شدیم به خاطر یک لقمه ی نان که چنان در راه تنفس مادر گیر کرد که یکباره دیدیم مادر نفس نمی کشد و رنگ چهره اش شروع به سرخ شدن کرد...

حمید دوید که مادر را سر و ته کند. یعنی کمر مادر را از پشت گرفت و بلند کرد که مادر خم شود رو به پایین. و نوین شروع کرد به پشت ِ مادر ضربه زدن و من یک ظرف گرفتم زیر صورت اش. ولی مادر دهانش قفل شده بود و دندان هایش سخت چسبیده بود به هم. هی می گفتیم :" سرفه کنین! ... مادر! سرفه کنین...!" و سعی می کردم با انگشت لای دندان های مادر را باز کنم و نمی شد. خون دویده بود توی چهره اش و لحظه به لحظه سرخ تر می شد. عاقبت کمی باز شد و من به زور انگشت چپاندم لای دندان هایش که بسته نشود. و مقداری نان جویده شده را توانستیم بیرون بیاوریم. که صدای خس خس ضعیفی از نفس کشیدن آمد اما صورتش دیگر ارغوانی شده بود و چشم هایش دو کره ی بیرون آمده شده بود و لبهایش کبود ِ کبود و وقتی دوباره صافش کردیم، صدای تنفس اش بیشتر به صدای خفه شدن می مانست...

حمید زنگ زد اورژانس و آنها گفتند دوباره سریع سر و تهش کنید و علاوه بر ضربه زدن به پشت، زیر‌ ِ قفسه ی سینه را که جای معده است،‌ را هم فشار دهید. صورت مادر لحظه به لحظه کبود تر می شد. مشتم را بردم زیر قفسه سینه فشار دادم و بعد از چند فشار بالاخره صدای تنفس اش را شنیدم که باز شد...

الان هنوز هم که یاد باز شدن راه تنفس و آن صدای اولین نفس اش می افتم،بی اختیار یک نفس عمیق می کشم انگار تمام هوای جهان را یکباره می ریزند توی ریه های من...

+ کتا ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۳
comment نظرات ()

سرمای گل سرخ

یک. مهربانی

امروز صبح هم درست مثل دیروز حدود ساعت چهار و نیم صبح مادرم بیدار شد و قصد برخاستن کرد. دستش را گرفتم. بعلش کردم. خواباندمش و باز تا آمدم بخوابم مادرم قصد برخاستن کرد. نه یک بار، نه دو بار، نه ده بار... آخرش رهایش کردم که بلند شود. برخاست. از اتاق بیرون رفت و توی تاریکی های خانه شروع به قدم زدن کرد.

من هم بلند شدم رفتم پی اش که نکند به چیزی برخورد کند یا پایش گیر کند زمین بخورد، کمی رفتیم و برگشتیم و باز خواستم بخوابانمش و باز نخوابید. خواب از سرم پرید. پی کتاب گشتم که بنشینم به خواندن و مادر هم قدم بزند و چشمم بهش باشد. احساس تنهایی می کردم و دلم سخت گرفته بود از این وضع. از این بیماری عجیب. از این روزگاری که عزیزی را در آغوشت می فشاری در حالیکه او دیگر نیست. نه تو را می شناسد و نه احساسی بهت دارد... با این حال و روز کتاب را باز کرده بودم که نوین خوابالوده آمد. من این مهربانی اش را هیچوقت فراموش نمی کنم.

مهربانانه بغلم کرد. نوازشم کرد. بهم گفت من بروم جای او بخوابم و او مواظب مادر خواهد بود. گفتم که خواب از سرم پریده. بعد دست مادر را گرفت آورد توی اتاق و خواباند. یک چشم بند هم زدیم به چشم های مادر که البته اگر دست هایش را رها می کردیم، چشم بند را بر می داشت. من دست های مادر را در دست گرفتم و کنارش خوابیدم. نوین هم من را بغل کرد و کنارم خوابید. مادر هم که دیگر چشم هایش بسته بود، بعد از مدتی خوابش برد...

دو. سرمای گل سرخ

صبح برف ِ درشتی می بارید روی برگ های سبز چنار ها. همانطور که باریدن برف را نگاه می کردم،‌یادم آمد که سال هاپیش هم در خاطرات کودکی ام روز سیزدهم فروردین برف باریده بود...یادم آمد که مادر بزرگم آن سال این شعر را می خواند : زبعد ِ هفتاد / یه برفی افتاد / به حق این پیر / به قد این تیر! و بعد توضیح می داد که یعنی یک روزگاری هفتاد روز بعد از عید هم برف ِ زیادی باریده بوده. یادم آمد که مادر بزرگ به سرمای بعد از عید می گفت : سرمای گل سرخ!

+ کتا ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۱
comment نظرات ()

دوشنبه ده فروردین

1. هنوز

ده روز از سال نو رفت. امروز ابرها آمده اند به تماشای شهری که هنوز آرام است از اثر تعطیلات نوروز، و آرامشی که هنوز در خانه ی ما هم پراکنده است : زیر گام های پی در پی مادر، میان فکرها توی سر من، میان عبور گاه به گاه کلمات. مثل همین ماشین ها که از شکاف باریک میان دو پرده می بینم. تک و توک رد می شوند و نه بیشتر. و هرچه به شب برسد کمتر هم می شوند. تا جاده هم چشم هایش گرم شود...

2. سحرگاه

 شب ها من کنار مادر می خوابم و مادر مثل همه ی عمرش تا سپیده می زند و هوا هنوز تاریک - روشن است بیدار می شود. می خواهد از جا بلند شود، اما من بغلش می کنم و می بوسمش و در گوشش  آرام می گویم :"بخوابین ،... بخوابین! .... چند لحظه آرام می گیرد و باز قصد برخاستن می کند.

بلند می شوم ، دست ِ نرم و نازک اش را می گیرم، در ِ اتاق را آرام باز می کنم  ، می رویم دستشویی، پوشکش را عوض می کنم. همه خوابند، آرام برمی گردیم توی اتاق. در را دوباره می بندم. باز سعی می کنیم بخوابیم. باز بغلش می کنم و تا چشم هایم گرم می شوند، مادر از کنارم آرام بلند می شود و توی باریکه ای که بین فاصله ی تخت تا دیوار است شروع به راه رفتن می کند: از جنوب به شمال، از شرق به غرب، و بر می گردد: از غرب به شرق از شمال به  جنوب. و در رفت و برگشت هایش دو ضلع تخت را همینطور مکرر می پیماید. من توی خش خش ِ آرام گام هایش خوابم می برد و بیدار می شوم و او همچنان راه می رود.

3. رعایت احترام

حالا ساعت یک ربع به سه بعد از ظهر است قرار است ساعت شش ما برویم خانه ی صاحبخانه ی شرکت برای بازدید عید. هیچ دوستش ندارم اما بعضی روابط هستند که آدم مجبور است در آنها تظاهر کند. کاش مجبور نبودم. البته آنقدر در تظاهر پیش می روم که مشخص باشد "رعایت احترام" است : نه لبخند اضافی می زنم نه حرف اضافی. شاید هم اسمش تظاهر نباشد. همین "رعایت احترام" کلمه ی بهتری است.

+ کتا ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٠
comment نظرات ()

و اینگونه است که...

خط به خط انگشتم را می‌سراندم روی خطوط، لا‌به‌لای کلمات، و آنها را شمرده شمرده و بلند بلند ادا می کردم و چشم های مادرم روی نوک ِ انگشت ِ اشاره ی دست ِ راست ِ من سوار شده بودند و تمام ِ کلمات ِ داستان را با تمام ِ دقتی که بعد از چهار سال مبارزه با آلزایمر برایش باقی مانده بود، دنبال می کردند . چون من گاهی آخرین کلمه ی جمله را نمی خواندم و در سکوتِ حاصل از ناتمام ماندن ِ جمله مادرم را نگاه می کردم و مادرم پس از مکثی گاه کوتاه و گاه بلند، آن کلمه را می خواند .

به این ترتیب، تمام ِ داستان ِ "انتقام ِ چمن" ، از کتاب ِ اتوبوس ِ پیر براتیگان را با هم خواندیم و آنجایی که زنبور انگشت ِ کوچک ِ جک را نیش زد و جک گفت :"آ آ آ‌ آ آ آ آ آ آ‌ آ آ آ آ" من همچنان انگشتم را آرام روی  آ ها می سراندم و صدایش را ادا می کردم و بعد دیدم که مادرم خندید... من هم خندیدم !

و اینگونه است که یک خاطره ی خوب زاده می شود...

سر بلند کردم و بر شاخه های چنار، بیرون ِ پنجره زیر آفتاب ِ ظهر زمستان، دو گنجشک همراه هم از این شاخه به آن شاخه می پریدند...

______________________________________________

به نظر من این چهار قسمتی را از وبلاگ نوین از دست ندهید!

:

قسمت اول / قسمت دوم

 

+ کتا ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

سه شنبه / چهارشنبه / پنجشنبه

یک:

کار هایی که انجام نخواهند شد!

سه شنبه بیست و دو بهمن

نیم ساعت بعد از نیمه شب است. نمی دانم چرا حس می کنم فردا کارهایی دارم که انجامشان نخواهم داد! دلیلش را نمی دانم. شاید یادم برود شاید هم به هر علت دیگری انجام نشوند. فردا باید بروم یوسف آباد بانک صادرات حقوق مادر را بگیرم برای پرداخت حق فرانشیز موسسه پرستاری. باید بروم خانه شان که هم خودشان را هم ببینم و هم قبض های برق و تلفن که آمده را هم بگیرم. باید پیش از آن اول صبح بروم برای خودمان مرغ بخرم. نوین هم کلاس ریاضی المپیاد دارد و ساعت چهار باید بروم دنبالش. یادم باشد ماشین لباسشویی را هم روشن کنم. نان هم نداریم. اگر بخواهم لیست خرید بنویسم که خیلی چیز ها نداریم. مثلن ماست و خیار و گوجه و شیر و تخم مرغ. الان هم خوابم می آید و ذهنم برای برنامه ریختن و پس و پیش کردن اولویت ها کمکم نمی کند. نمی د انم چرا گرسنه هستم. باید زود تر خودم را بخوابانم که گرسنگی مجال نیابد.

دو:

دوی استقامت

چهارشنبه بیست و سه بهمن

نزدیک ظهر است. هنوز از خانه بیرون نرفته ام. داشتم حساب و کتاب می کردم و از روی لیست مخارج مادر، جمع پول هایی که نقدن گاه و بیگاه برایشان از پول خودم خریدی کرده ام را در می آوردم که ببینم چقدر می توانم از حسابشان بردارم. باز موجودی ما تمام شده و شرکت هم فعلن بجز خرج برایمان چیزی ندارد. خدا آخر و عاقبت مارا با این روزگار به خیر کند.

چهارشنبه است و نمره ماشین ما فرد است و بنابر این با ماشین نمی شود بروم یوسف‌ آباد.

دارم فکر می کنم پیش تر من و زمان پا به پا می دویدیم... حالا عقب می مانم از قدم هایش...

 

سه :

همیشه یک نفر باید بداند

چهارشنبه بعد از ظهر

زیر باران سیل آسایی که می بارید، من فقط رفتم مرغ خریدم و ماست. خوبی اش این بود که توی مرغ فروشی هیچکس نبود. خود صاحب مغازه هم تعجب کرده بود که من چرا گذاشته ام صاف زیر این باران رفته ام خرید!

توی مرغ فروشی داشتم به کامنت یک قدیس فکر می کردم. به اینکه او میدانست من امروز می روم مرغ بخرم. بعد رفتم توی این فکر که همیشه یک نفر باید بداند که چه زمانی آدم مرغش تمام می شود و اینکه این ساعت کجاست و نهار چه دارد و اندوه ِ امروزش چیست. و یاد مادرم افتادم که تا پیش از بیماری اش همه ی این ها را هر روز می دانست...

چهار :

هزینه های بیمورد × ٢

پنجشنبه بیست و چهار بهمن

بعد از ظهر

اول صبح رفتم حقوق مادر را گرفتم. بعد برایشان نان خریدم و بردم خانه شان. بعد رفتم شرکت مخابرات دنبال پرینت تلفن که گفتند این مرکز دیگر پرینت نمی دهد و این کار ها همه ش برای دولت هزینه های بی مورد است و به جایش گفتند باید بروم از توی نت ریز مکالمات را ببینم که این کار برای بررسی قبض تلفن سیصد هزار تومانی کاری بس دشوار و چه بسا ناممکن خواهد بود.

بعد رفتم برایشان خیار و گوجه و فلفل سبز و موز و کره خریدم و بردم تحویل دادم. قبض های جدید را برداشتم و ناباورانه دیدم پول تلفن باز شده صد و پنجاه و هفت هزار تومان که همه ش را پرستار حرف زده. ولی می گوید خیلی رعایت کرده!‌ پول برق هم شده صد و یازده هزار و هفتصد تومان چون دائم بخاری برقی را روشن می گذارد...

بعد رفتم برای مادر مرغ و یک دارویی را که تمام شده بود را گرفتم و وقتی برگشتم خانه نمی دانم چقدر از ظهر گذشته بود.

مخارج مادر وحشتناک زیاد شده. حساب کردم دیدم بدون هزینه خوراکشان، بیشتر از یک میلیون تومان در ماه داریم هزینه قبض ها و پرستار و شارژ آپارتمان را می دهیم . باید فکری بکنم که این هزینه ها را به حد اقل برسانم . اما چه فکری ؟ چه فکری؟...

پنج :

جوجه ماستی

نیمه شب

شام در رستوران بزرگ آ. آس . پ مهمان ِ دختر دایی ام بودیم. یکی از مزایای اینکه آدم مهمانی بدهد اینست که به جایی دعوتش کنند...و ما از این مزیت ِ مهمانی ای که دو هفته پیش داده بودیم استفاده کردیم!

من تا به حال نرفته بودم آنجا. رستوران خوبی بود. غذا های خوشمزه ای هم داشت. من جوجه ماستی خوردم. مثل جوجه کباب بود ولی بسیار بسیار خوش طعم. کمی ترش و کمی تند. چون جوجه را توی ماست و فلفل خوابانده بودند. قیمت غذا ها از هر پرس حدود هشت - نه هزار تومان بود تا هفده هزار تومان. ولی یک خوراک لابستر داشت که قیمتش پنجاه و پنج هزار تومان بود. یازده نفر بودیم و گمان می کنم با حساب سالاد ها و سوپ و دسر و نوشابه و سرویس باید بیشتر از دویست هزار تومان برای میزبان خرج برداشته باشد.

دارم فکر می کنم کاش به جای این شام، پولش را به ما می دادند! حمید شیر ماهی خورد و نوین استیک باسس قارچ و گمان کنم جمعن پول شام ما حدود پنجاه هزار تومانی شده باشد!!

+ کتا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

رنگ لحظه ها

یک: تردید در گذاشتن یا نگذاشتن ِنامه ها

امروز صبح می خواستم این یادداشت ِ رنگ ِ لحظه ها را بگذارم توی وبلاگم که در پی خواهم گذاشت.

اما اول صبح که آمدم توی نت و ای میلیم را باز کردم یک نامه آمده بود از برادرم. که اول صبح تا به حال مشغول پاسخ دادن به آن شدم. نمی دانم تا چه حد درست خواهد بود اگر آن نامه و پاسخش را یا تنها پاسخ اش را بگذارم اینجا. اما به عنوان بخشی از تاریخ من و در نتیجه بخشی از تاریخ ِ این وبلاگ، دلم می خواهد بگذارمش. اگر با خودم به نتیجه منطقی برسم شاید فردا بگذارمش...

دو : رنگ لحظه ها

شش و نیم عصر جمعه است. هنوز کنار مادر هستم. داشتم کاری می کردم و حواسم پی چیز دیگری بود که دیدم مادرم "در قند هندوانه" را برداشته و با مداد ِ مشق نویسی اش دارد در بعضی از صفحات، زیر بعضی از خطوط را بصورت اتفاقی خط می کشد. دارم فکر می کنم حالا آن صفحه ها عزیز ترند...

و دارم فکر می کنم امروز اینجا چه آرامش ِ شیرینی داشتم. خود ِ حضور مادر مثل شناور بودن میان سیالی گرم و لذت بخش است. مثل یک خواب ِ آرامش بخش که نخواهی لحظه ی بیداری برسد.

بعد ازنهار، من و مادر دست ِ هم را گرفتیم و رفتیم توی تخت مادر کنار هم خوابمان برد. و این خاطره ها ارزش ِ ثبت شدن دارند که هزار بار خوانده شوند و هزار بار تصور شوند و توی ذهن آدم گرمای آغوش را زنده کنند و توی ذهن آدم پرده ی اتاق را کنار بزنند و آفتاب بتابانند و دارم فکر میکنم چه خوب که ذهن آدم این همه قابلیت های بزرگ دارد که می تواند در آن واحد آدم را چند جا ببرد...

مثلن من امروز هم خانه ی مادر بودم هم خانه ی خودمان. هم کنار نوین و حمید بودم هم کنار مادر. و ذهن آدم به راحتی از پس این مسافت ها بر می آید. همچنانکه علاوه بر همه این ها توی "ایدت" هم بودم و تازه مادرم را هم با خودم برده بودم حوالی کلبه ی پائولین و جای پایش پشت ِ در ِ کلبه مانده...

توی این فکر ها منتظر حمید هستم که بیاید و منتظر سارا خانم هستم که بیاید و چای دم کرده ام و پشت ِ پنجره، کاج ها و چنار ها همه در تاریکی فرو رفته اند و به جای آنها حالا تصویر ِ چراغ توی شیشه افتاده و از راه پله صدای خدا حافظی مهمان های همسایه می آید...

و دارم به شقایق و کامنتش فکر می کنم که گفته بود اینجا وحشتناک شده از بس که آرامش ندارد. و دلم می خواهد بهش بگویم که آرامش همه جا هست. فقط ما گاهی ندیده اش می گیریم. و روز ها اینچنین رنگارنگند مثل خود زندگی که هر ثانیه رنگ و طعم و بوی دیگری دارد. و ما تنها باید حواسمان به رنگ ِ لحظه ها باشد...

شش و پنجاه دقیقه عصر جمعه

+ کتا ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

جمعه

 

من در آشپزخانه‌ی مادر نشسته‌ام پشت میز، رو به پنجره‌ی پر از کاج و پر از شاخه‌های لخت چنار‌های زمستانی. با گوش چپم حرفهای نوین را گوش می‌کنم از گوشی ِ تلفن که دارد پست آخر شراگیم را برایم می‌خواند. خواه ناخواه می‌خندم و به مادرم نگاه می کنم که روبه‌روی من نشسته و به خنده‌ی من نگاه می‌کند و خواه ناخواه لبخند می‌زند...

 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

برف می بارد...

پنجشنبه - یادداشتی از خانه مادر

٩ و چهل دقیقه سارا خانم از در رفت بیرون و برای خودش ساعت خروج زد. من ٩ و پانزده دقیقه اینجا بودم و سارا خانم پای تلفن بود و با گویش ِ غلیظ ِ روستا‌های خراسان داشت صحبت می کرد.

سلام کردم. با حرکت سر پاسخ گفت. بعد سوال کردم :‌" مادر صبحانه خورده اند؟" با سر اشاره کرد که‌ :"نه!"

برای مادر لقمه درست کردم و چای ریختم و داشتم لقمه ها یکی یکی می گذاشتم دهانش و او همچنان داشت با گویش غلیظ روستاهای خراسان با تلفن حرف می‌زد و به احتمال قریب به یقین فکر می‌کرد من صحبت‌هایش را متوجه نمی‌شوم. اما من فهمیدم که یک خواستگار پیدا کرده که مردی‌ست که زن دارد و زنش را اینطور که او می‌گفت هنوز طلاق نداده و یک بچه هم دارد. و فهمیدم که امروز هم که دارد می‌رود مرخصی، برای آن می‌رود که با خواستگار ملاقات کند.

دلم می خواست گوشی را که می‌گذارد، بهش می‌گفتم: " یک وقت این کار را نکنی ها!!" اما او که با من حرفی نزده بود و راهنمای نخواسته بود. پس سکوت کردم. به علاوه اگر من چیزی بگویم شاید خیال کند این حرف را برای این می‌زنم که از کارش راضی هستم و نمی‌خواهم خانه‌ی مادر را ترک کند. اما حقیقت اینست که فکر می‌کنم اینکه الان دارد توی یک خانه‌ی بزرگ و دلباز و مشرف به پارک زندگی می کند و کار فرمایی که بهش امر و نهی کند ندارد و خرج اجاره و آب و برق و خورد و خوراک هم ندارد و ماهی چهارصد و پنجاه هزار تومان هم دستمزد می گیرد برایش موقعیت خوبیست به نسبت اینکه برود همسر یک مردِ زن دار بشود و توی طبقات پایین ِ جامعه، درگیر ِ یک زندگی پر مشکل شود.

بااین شرایط، آینده ی خوبی نمی توانم برایش تصور کنم. فکر میکنم اگر با این شرایط ازدواج کند، احتمال ِ پشیمان شدنش زیاد خواهد بود.

اما من چه کاره ام که بخواهم چیزی بهش بگویم؟!

به مادر سرمشق می دهیم و مادر سعی می کند از روی سرمشق ها بنویسد. گر چه که آنچه که مادر می نویسد در نهایت شبیه سرمشق ها نمی شود اما این کار برای تمرکز و تمرین و تلاش برای هر چه دیر تر از دست دادن مهارت هایی که هنوز دارد مفید است. من جمله های ساده ای سرمشق می دادم. مثل: " ممکن است برف ببارد" یا: "کتایون امروز آمده اینجا"

و از سارا خانم هم خواسته بودم که هر روز چند سرمشق برای مادر بنویسد. داشتم دفترچه ی سرمشق های مادر را ورق می زدم دیدم سارا خانم لا به لای سرمشق ها این سرمشق ها را هم داده:

" زمانه با ما ناسازگار است"

" در رویا هایم زمان متوقف مانده است"

"در واقعیت زمان گذشته است پرشتاب"

"همچون کودکی مبهوت گذشته و آینده را می نگرم"

" آنچه با خود می برم تجربه ای تلخ است برای آینده ای شیرین"

"بطالت و پشت کردن به خود و منتظر نشستن برای آمدنت"

"دلم برای خانواده ای مهربان و گرم تنگ شده است"

"تمام روز های زندگی ام تکراری می باشد خسته شدم از این تکرار"

"باید فراموش کنم که خانواده ای داشته ام. پسرم و دخترم و شوهرم"

"سرنوشت در چنگال تقدیر دریده می شود. کاش می مردم" (!!)

گذشته از اینکه این سرمشق ها برای رونویسی مادر مناسب نیست  وهمه اش تلخ و منفی ست، اگر این جمله ها جمله های خودش باشد من نمی توانم به ماندن تشویقش کنم. نمی توانم توقع داشته باشم که قدر آرامش و امنیت و در آمدی که اینجا دارد را بداند و خودش را عجولانه در امواج دریای سرنوشتی مبهم نیاندازد.

ساعت یاده ی صبح است. پشت پنجره تک و توک دانه های برف دیده می شوند. برای مادر سرمشق نوشتم: " برف می بارد به روی خار و خاراسنگ"

 

 

+ کتا ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٤
comment نظرات ()

ورزش دهد نیرو به انسان!!

 

صبح امروز یک خانم به نام خانم نون که همسر پسر عمویم می باشد، آمد مرا کشان کشان با خودش برد پیاده روی. من زیاد تمایلی به پیاده روی در شهری با هوایی به این آلودگی را ندارم اما او چون اصرار بر کم کردن وزن دارد کاری به کار آلودگی هوا ندارد و تند و تند راه می رفت و من هم با حالتی شبیه بچه هایی که دنبال مادرشان می دوند سعی می کردم خودم را به او برسانم! این پارکی که مخصوص خانم هاست نزدیک خانه ی ماست و رفتیم آنجا و من هم که نمی خواستم جلوی او کم بیاورم هیچ نگفتم که خسته شدم و دو ساعتی پا به پای او در سر بالایی ها و سر بالایی ها خودم را می دواندم و در ضمن از زمین و زمان هم حرف می زدیم. از حال و روزگارم می پرسید و من هم انگار که کل مطالبی که در مدت این سه سال توی این وبلاگ نوشته ام را بخواهم همه را یکجا برایش تعریف کنم، نفس نفس می زدم و حرف می زدم.

در مدت این سه سال زیاد با هم نزدیک نبودیم. حال هم را می دانستیم اما از راه دور. دیدار هایمان هم در مراسم رسمی بود. مجلس ختمی ، عید نوروزی، دیدار مسافری... نمی دانم چه شد که به این فکر افتاد که بیاید مرا همراه خودش ببرد پیاده روی.

بعد از آن پیاده روی سنگین که برای منی که بعد از کوه رفتن های چند ماه پیش دیگر تحرکی نداشتم کمی تا حدودی خسته کننده بود، سرکوچه که داشت خداحافظی می کرد من یک تعارف شاه عبدالعظیمی زدم که:" حالا بیا با هم بریم استخر!" و او هم این پیشنهاد را روی هوا زد و در نتیجه بعدش هم یک ساعتی رفتیم استخر و من دیگر آخرش از فرط خستگی نزدیک بود توی آب خوابم ببرد! و لی او همچنان سرحال و کوشا تازه از آب که در آمده بود نرمش می کرد!! بعدش هم آمد خانه ی ما به صرف چای و شیرینی و میوه و چه دردسرتان بدهم که الان که بدرقه اش کردم ساعت دو و نیم بعد از ظهر است .

چه آدم انرژیک و پر شوری ست! حالا می خواهد برنامه ی دوره و مسافرت و میهمانی ترتیب بدهد برایم! من ِ آرام، من ِ مردم گریز، من ِ سر توی لاک ِ خود را به چه کار ها که بتواند وا دارد را خدا داند!

از طرفی انرژی نهان ِ من آنقدر ها نیست که بتوانم پا به پایش بدوم. از طرفی هم چون او هم مثل من یک خواهر دوست داشتنی اش را همین چند سال پیش از دست داده و فکر می کنم احساس تنهایی ای دارد که به من پناه آورده تا کمی این جای خالی را راحت تر بتواند تحمل کند، نمی خواهم بهش جواب رد بدهم. حالا ببینیم بار بعد چه تماسی خواهد گرفت و چه قراری خواهد گذاشت! خدا به خیر کند!!

دو:

دیروز عصر رفتم پیش مادر. یک سری چیز ها کم داشتند که برایشان خریدم. برنج و نان و روغن و ماست و شکر. حال مادرم بد نبود. اصلن آدم که ظاهرش را می بیند باور نمی کند که این خانم به این خوش صورتی و مرتبی با لبخند همیشگی اش دیگر فرزندانش را هم به یاد ندارد. من می نشینم کنارش . دستش را در دست می گیرم و نوازش می کنم. او هم دست مرا نوازش می کند. البته دست هر کسی را که بگیرد نوازش می کند. می بوسمش و دیشب دلم خواست خیال کنم همان مادر چند سال پیش است. حرف هایم را می شنود. با او حرف زدم. مثل سال های پیش. و توی دلم از قول او به خودم جواب می دادم. سوال های ساده و کوتاهش را تصور می کردم و باز پاسخ می دادم...

الان دارم فکر می کنم هر روز هم که ببینمش باز هم دلم برایش تنگ می شود...

+ کتا ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

م ا د ر

 

من می نویسم:

     "مادر"

شما می خوانید:

     "مادر"

اما میان آنچه
من می نویسم با
آنچه شما می خوانید
فرسنگ ها
فاصله است

.

+ کتا ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٤
comment نظرات ()

حقیقت نادیدنی ست/ واقعیت دیدنی!

یک:

از روز جمعه ، زن عموی من رفت شمال و من فعلن به جای او مانده ام خانه به پرستاری از مادر و امروز دوشنبه است. دوشنبه سوم دی. و ساعت شش و ربع صبح است. و این یعنی همین حالاست که سی و نه ساله شدم!

چه میگفتم؟ ...آها! زن عمو رفته شمال و من خانه نشین شدم و اگر جمعه ی آینده برگردد همه چیز به وضع سابق بر می گردد. اما او قبل از رفتن طوری برخورد کرد که انگار قرار نیست برگردد. مثلن گفت : « اگر بار گران بودیم ، رفتیم» و نمی دانم حقیقی گفت یا شوخی کرد یا اینکه خواست ناز کند... در هر صورت ما هم زیاد نازش را نکشیدیم و حالا نشسته ایم در هیجان اینکه آیا او جمعه بر می گردد یا نه!

زیاد نباید روده درازی کنم. می خواستم خیلی خلاصه و تلگرافی علت شرکت نیامدنم را برایتان شرح بدهم. فعلن تا شنبه صبر می کنیم. ببینیم چه می شود و اگر اون بر نگشت، مجبور می شویم یک کامپیوتر برای خانه بخریم.

دو:

پس الان کجام؟ معلومه دیگه! : توی کافی نت

سه:

یک یاداشت از صبح شنبه اول دی:

گاهی موقع نوشتن حس میکنم چقدر با خودم فاصله دارم. از گذشته ها هم همینطور بود. خیال می کنم او که می نویسد من نیست. اما حاصل چه می شود؟ دست نوشته هایی که هر که بخواند می گوید: « خودش نوشته بود!... با خط خودش! »

من اما هر دست نوشته ای را که می بینم به همین فاصله فکر میکنم. اینکه هر کسی موقع نوشتن در چه فاصله ای با خود واقعی اش ایستاده بوده؟ در ادامه ی این بحث، مخاطب درونی می گوید بنویس مثلن یک آدم درغگو می تواند با خط خودش بنویسد و امضا کند که : « من را ستگو هستم!! »و بعد هم بیافتد بمیرد! گاهی هم البته هیچ عمدی در کار نیست. یعنی مردم حواسشان به این فاصله نیست و می نویسند و در واقع قصدشان گول زدن خوانندگان نیست بلکه خودشان هم دروغ خودشان را باور دارند. و این ها همه ناشی از همان فاصله است. فاصله ای عمیق که میان من و دست راستم ، موقعی که قلم را بدست می گیرد هست.

این مدت که حس این فاصله به من دست داده، در فکر بدست آوردن راه هایی هستم که بتوانم اندک اندک فاصله را کم کنم. یک جوری انگار به خودم که چند قدم دور تر از من ایستاده می گویم : بیا جلو اینا رو بخون ببین نظر تو هم هست؟ ... کاش بیاید. کاش بشود یکی بود. ...

یکی شدن. . . توی شناسنامه ام امروز روز تولدم است. اما یکی توی دلم نشسته که تولدش سوم دی ماه است. شاید فاصله میان من و او همین دو روز باشد...

+ کتا ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳
comment نظرات ()

 

 

از صبح نه تنها خودم پراکنده بودم بلکه کار های پراکنده ای هم کرده ام!

این روز ها حواستم هزار جا هست و هیچ جا نیست.

یک:

ماشین را برده بودیم برای معاینه فنی، گفتند همه چیزش درست است ولی باید بروید رنگ بدنه و سپر ها را اصلاح کنید. ما هم مثل خنگ ها رفتیم ماشین را گذاشتیم تعمیر گاه مجاز!  و موقعی  فهمیدیم اگر به طرف یک رشوه ای می دادیم از این ماجرا صرف نظر می کرد که دیر شده بود. حالا یک هفته است که ماشین نداریم و تا دوشنبه ی آینده هم نخواهیم داشت و این در حالی است که دوشنبه ی آینده می شود سوم دی ماه و این بدان معنی ست که آذر تمام شده و تمام شدن آذر یعنی مهلت تعویض پلاک ما هم تمام شده. و نمی دانم بعد از تمام شدن مهلت چه اتفاقی خواهد اوفتاد....

دو:

برادرم طی همان تماس که با دکتر شین داشته حرف های عجیبی زده و مثلن گفته من به مادر قرص خواب اضافی می دهم که روزها بخوابانمش! ... یا اینکه گفته من مدارک پدر را پیش خودم نگه داشته ام و او نیاز داشته و من بهش نداده ام!! اینکه چطور من هنوز شاخ در نیاورده ام را نمی دانم.

نمی دانم با گفتن  این دروغ ها چه هدفی را دنبال می کند؟ گفتم من حتی برای اینکه مادرم در حال راه رفتن گیج و ویج نباشد و نکند که خدای نکرده زمین بخورد قرص کلرودیازپوکساید صبحش را هم که دکتر داده بود قطع کرده ام. ایشان از کجا چنین حرفی را می زند؟ ...و اینکه تا به حال هرگز به من نگفته که فلان مدرک را نیاز دارد. و مدارک همه همینجاست دست نخورده توی اتاق پدر، ...

ولی در ادامه ی این گفتگو ، این چند روزه همه ش غرق توی مدارک پدر بودم و از بوی توتون پیپی که لابه لای کاغذ ها به شدت پیچیده بود اشک توی چشم هایم بند نمی شد و با همین حال ، مشغول دسته بندی و لیست کردنشان بودم و گیج که چه مدارکی را ممکن است ایشان تا قبل از به انجام رسیدن انحصار وراثت نیاز داشته باشد و اینکه اگر نیاز دارد چرا به خود من نمی گوید؟! حمید اعتقاد دارد بی خود انقدر به این حرف های بی مورد بها می دهم. باید از این گوش بگیرم و از آن گوش در کنم و زندگی خودم را بکنم. ولی وقتی دکتر شین از من خواسته که مدارک پدر را در اختیار برادرم قرار دهم که نمی شود گوش نکرد. در ضمن نمیدانم چرا خودش نمی آید ببیند چه می خواهد بردارد ببرد. زحمت همه کار ها را انداخته گردن من دو قورت و نیمش هم باقی است. آخرش بدهکار هم هستم.

حالا می خواهم بروم بگردم توی آرشیو همین وبلاگ، تمام پست هایی که طی این دوسال درباره مادر نوشته ام را یکجا جمع کنم و پرینت بگیرم...اینکه این کار چه حاصلی دارد را نمیدانم اما اندوهناک حس می کنم خود این خاطرات در چنین مواقعی مثل یک سند تاریخی است...

سه:

با همه این احوال، صبح که پیاده رفته بودم دخترک را برسانم مدرسه،توی راه ِبازگشت به خودم خوش گذراندم. و فکر کردم چه خوب است که هنوز می توانم بایستم به تماشای برگ های زرد درخت نارون در نور آفتاب صبحگاه و لبخند بزنم و هیچ برایم مهم نباشد که عابران دیگر چطور نگاهم می کنند!

بعد هم یک جا رنگ خزانی برگ های گیاه چسب دیواری هوش از سرم برد و این عکس را گرفتم :‌

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٧
comment نظرات ()

دکتر شین

صبح اول صبح ، درست آخر صبحانه، دکتر شین زنگ زد.

 

دکتر شین در واقع پسر عموی پدرم می باشد و از دوران بچگی با او روابط نزدیکی داشت. اولین  روز بعد از فوت پدرم وقتی داشت با من خدا حافظی می کرد پرسید:

 

" از دست من چه کاری برات ساخته ست؟"

 

همانطور که زار می زدم گفتم :

 

 " پدری کنید...پدری کنید برایم،... آقای دکتر!..."   

 

...

 

از آن روز به بعد هر هفته زنگ می زند. حال مادر را می پرسد، درباره ی داروهایی که مشکل پیدا می شود برایم تحقیق می کند، همفکری می کند و همراهی. توی جلسه ی فامیلی که برای مشخص شدن تکلیف سرپرستی موقت مادر تشکیل شد هم حضور مثبتی داشت.

 

 

امروز اما زنگ زده بود که به من بگوید خواهر و برادرم از نحوه ی پرستاری مادر رضایت ندارند!!

 

و کسی چه می تواند بفهمد که  چه غمی،... چه غمی ناگهان آوار می شود بر سرم از شنیدن این حرف...

 

 

دکتر شین اما در ادامه ی حرفش می گوید:

 

" بین شما چهار تا: مادرت- تو – خواهرت و برادرت ، من می دونم که سه تاشون سلامت روانی ندارند. تو هم میدونی ؟"

 

 همانطور ساکت و اندوهناک که به حرف هایش گوش سپرده ام می گویم:

 

" بله!"

 

می گوید : " خب!...پس باید باهاشون کنار بیای! می فهمی ؟ ... "

 

من باز قاطی سکوت هایم تکرار می کنم :

 

 " بله!"

 

 

و توی دلم به تمام زندگی یک پوزخند تلخ می زنم...

 

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٥
comment نظرات ()

 

پنجشنبه ۲۴ آبان

صبح هم مادر نتوانست ادرار کند. مثل دیشب. مثل دیروز عصر. ولی این اولین بار بود که صبح بعد از بیدار شدن نمی توانست ادرار کند.

یک لیوان آب، یک لیوان چای ، یک لیوان شیر، کمی صبر ، نیم ساعت، ...یک ساعت... اما باز هم بی فایده بود. مادر نمی توانسد ادرار کند. از ظهر روز قبل تا صبح روز بعد.

من رفتم شرکت. اما خیالم ناراحت بود. به زن عمو گفتم هر وقت رفت دستشویی خبرم کند. اما خبری نشد. توی شرکت موضوع را به حمید گفتم. گفت صبر نکن. برو ببرشان بیمارستان اگر لازم است سوند بزنند.

مادر اما هیچ نمی گفت. نه از درد حرفی می زد نه اینکه نگران بود. اما برای چنین بیماری که نسبت به وضعیت خودش آگاهی کافی  ندارد، جای نگرانی بسیار است. مادرم حتی نمی تواند بگوید که چه دردی دارد. مظلوم تر از این بیمار گمان نمی کنم در دنیا کسی یافت شود.

آن موقع پست قبلی را نوشتم و برگشتم خانه.

زن عمو و پسرش نشسته بودند پای تلویزیون و مادر قدم می زد. از زن عمو پرسیدم: « کاری انجام شد؟» سری به علامت نفی تکان داد و گفت :« نه!» ...ادامه داد:« همین الان از دستشویی آمدیم اما کاری نشد. » من مادر را بوسیم و گفتم بیایید دوباره برویم دستشویی. همان وقت حس کردم که پوشک اش بوی بدی می دهد.

رفتیم و پوشک را باز کردم و دیدم کثیف شده اما ادرار نکرده. نشاندمش روی توالت فرنگی. چند قطره ادرار آمد، اما صورتش سرخ سرخ شد و توی چشم هاش اشک جمع شد. فهمیدم که سوزش شدیدی دارد.

مدت ها صبر کردیم. شیر آب را باز کردم که شنیدن صدای آب شاید برایش کمکی باشد. این کار گمان می کنم حدود نیم ساعت به همین ترتیب طول کشید تا اینکه مادر به سختی و ذره ذره توانست ادرارش را انجام بدهد. خیلی خیلی زیاد بود و خیلی خیلی سخت توانست این کار را بکند. اما برای من جای خوشحالی بود که از خطر های دیگری که ذهنم را مشغول کرده بود، خیالم راحت شد.

چیزی که مسلم است اینست که مجاری ادراری اش عفونت دارد. و جواب آزمایشی که شنبه ی پیش داده ایم را شنبه ی آینده می دهند. یعنی دو روز دیگر.

بعد از دستشویی باز یک لیوان بزرگ آب بهش دادم. یک ساعت بعد دوباره بردمش دستشویی و پوشکش خیس بود. و به همین ترتیب تا عصر یک ساعت یکبار رفتیم دستشویی و هربار پوشک خیس بود. امیدوارم این حجم زیاد آب بتواند کمی مجاری اش را شستشو دهد و به نظر می آید که فعلن درد و سوزشش بهتر شده چون به راحتی این کار را انجام می دهد. تا شنبه که نتیجه ی آزمایش را بگیریم و بتوانیم برویم پیش یک دکتر متخصص و زود تر آنتی بیوتیک را بتواند شروع کند.

توی خانه نه گوشت داریم و نه میوه. باید بروم خرید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه ۲۶ آبان

حال مادر بد تر نیست. امروز جواب آزمایش را می گیرم.

اما امروز صبح امروز بالاخره دکتر قاف از دنیا رفت. رفتیم بیمارستان و اولین بار بود که چند ساعتی پهلوی یک جسد می ماندم....

 فردا باز برنامه ی بهشت زهرا و خاکسپاری داریم....

+ کتا ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٦
comment نظرات ()

امروز ، من...خوب...؟

 

خوب؟.... خوب که نمیشه گفت!

امروز نگران مادرم هستم. الان هم که ساعت ده و چهل و یک دقیقه ی صبحه دارم از سرکار میرم خونه. شاید مجبور شیم ببریمشون بیمارستان.

دلم گرفته و حق داره که گرفته باشه...

.

.

.

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٤
comment نظرات ()

پراکنده

 

یک:

زن عمو یم که در نگهداری از مادر در یک ماه گذشته کمک به سزایی کرده بود،  پری روزبرگشت شمال. نمی دانم چه موقع باز خواهد گشت!   نگفت. ولی دایی ازش خواهش کرده بود که بماند. و او هم این خواهش را رد نکرده بود . خب وضع مالی رو به راهی ندارد و من برای این یک ماهه بودجه ای را که برای پرستار در نظر گرفته بودیم ، به ایشان دادم و او هم بدون هیچ تعارفی پذیرفت. اما این رفتنش ... خب نمی دانم در این باره چه طوری ادامه بدم. ...خلاصه اینکه  دو روز است که مادر را می گذارم پیش عمه م و میایم سر ِ کار اما خیالم همه ش پیش مادر است...

دو:

و امروز :

یکشنبه شش آبان است.  

 

 و عدد شش بصورت آزار دهنده ای مزاحمم می شود. دست خودم و خودش هم نیست. امروز دقیقن دو ماه از آخرین روز زندگی پدر می گذرد. ...از خودم می پرسم:« فقط دوماه گذشته ؟»  و باورم نمیشود که دو ماه این همه طولانی بر من گذشته.

امروز عصر، بعد از ساعت پنج، سیمین خانم می آید خانه ی ما برای رسیدگی به حساب و کتاب هایش.

سیمین خانم، خانم  ِ یکی از دایی های مرحومم می باشد و ساکن واشنگتن است و بعد از چهلم پدر برای روشن شدن تکلیف حساب و کتاب هایش به ایران آمده.  لازم به ذکر است که  پدر مبلغ خیلی زیادی به ایشان بدهکار می باشد. و من هرچه میان کاغذ ها و مدارک پدر گشته ام ،مدرک به درد بخوری برای این ماجرا پیدا نکرده ام.

 

+ کتا ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٦
comment نظرات ()

 

من امروز خیلی تلخ و خیلی گرفته ام.

از صبح یکی دوبار به نت وصل شدم. اما دیدم نه حوصله خوندن دارم و نه حوصله  نوشتن.

نمی دونم چی میشه. واقعن نمی دونم چی میشه و تا وقتی که ندونم، نمی تونم فکر کنم ! یک جوری انگار توی بی وزنی معلق موندن. انگار نفس نکشیدن. نمی دونم انگار چی دیگه...

مخاطب درونی می گه : قضیه رو برای خودت حد اقل روشن کن! خب خیلی ساده بگو چی شده؟ ...

من بهش می گم :  تو از نگاه ِ توی چشمام نمی فهمی حل شدن و حل نشدن چه فرقی باهم دارن؟‌

بعد میرم تو فکر مادرم. :‌خب نمی تونم ولش کنم. نمی تونم بسپرمش به کسی مثل برادرم. این فهمش مشکله؟

مخاطب درونی می فهمه چی می گم اما خودشو می زنه به کوچه علی چپ.از این قیافه ش اصلن خوشم نمیاد.

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٢
comment نظرات ()

پاورقی هشت


یکشنبه ۲۵ شهریور

صدای فرهاد توی خانه منتشر می شود که :‌

یه افق یه بی نهایت

کمترین فاصله مونه

...

من با شنیدن این جمله هوس می کنم دفتر چه ام را بدست بگیرم و همین دو خط را بنویسم و هی چنین فاصله ای را مجسم کنم. یه افق - یه بی نهایت...

حالم خوب نیست. دلم می خواهد و می دانم که باید قوی باشم. اما نیستم!‌ رمق توی دست و پایم نیست. ساعت می گذرد و من نشسته ام. انگار که ته یک کوچه ی بن بست نشسته باشم. به همین صراحت!

*

روز های خالی و دلگیری ست. من و مادر در خانه تنها هستیم. او راه می رود و گاه به گاه کلامی بر زبان می آورد. کلمه هایی که هیچ نیستند. بی ارتباطی به هیچ کجای زندگی.

باید بلند شوم و فکر نهار باشم. توی یخچال هم چیزی نداریم. توی کیفم هم پولی برای خرید نیست. اگر هم بود نمی توانستم همراه مادر بروم خرید.

از نقطه ی خستگی

به نقطه ی خستگی

راه می روم

بر یک مدار

*

حتی انگیزه و دل نوشتن ندارم اما اگر همین چند خط را هم نمی نوشتم چه می کردم؟ از دست این احساس تلخ، فرار باید کرد.

همون ۲۵ شهریور

حوالی ظهر ، مایلا زنگ زد. صدایش مهربانی را به یادم آورد. و ثانیه هایی را که قدرشان را باید دانست. و سهراب را که گفته بود از چه دلتنگ شدی؟‌دلخوشی ها کم نیست...

نهار یک چیز ِ من در آوردی درست کردم : فریزر را زیر رو کردم و کمی میگو پیدا کردم. ...‌پیاز داغ و دو حبه سیر و تخم مرغ و زرد چوبه و نمک و میگو! نمی دانم چه مزه ای می دهد. الان روی هم رفته حالم بهتر از صبح است. سپاس گزار مهربانی ات مایلای عزیز...

+ کتا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱۸
comment نظرات ()

کاش پرنده ای ... ،

مادر بی تاب است. بی آن که بداند چرا.

مثل مرغی اسیر بال بال می زند. به در و پنجره می کوبد . در خانه تند تند راه می رود.

می خواهد در را بگشاید. گشوده نمی شود. مرا نمی شناسد. نمی داند که هستم...

و چرا  نشسته ام اینجا و  توی این دفتر چه ی نارنجی چه می نویسم.

.

آه مادر کاش

پرنده ای ... ،

پرنده ای بودی و من

رهایت می کردم

در آسمان ِ 

آبی ِ

آرامش...

.

مادر پــــــرنده ایست

 

افــــــــــتاده در قفس

 

بی بال و بی پر است

 

افـــــــــــتاده از نفس

 

.

 

مــــــادر کـــبوتریست

 

تنهــــــا و بــــــی پناه

 

دور از درخــــــت و گل

 

از آســـــمان و مـــــاه

 

.

 

مادر ترانه ایســــــــت

 

از یاد رفـــــــــــــته دور

 

کــــو نغــــــمه های او

 

ای اشک های شور؟...

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٥
comment نظرات ()

یک یادداشت و یک پی نوشت

چهارشنبه سیزده تیر

نشسته ام پشت میز حمید. چون یک نفر آمده و مرا از صندلی خودم بلند کرده و دارد سیستم های شرکت را شبکه می کند.

از صبح هی یک سری کلمه توی ذهنم  نوشته می شوند و خط می خورند و باز نوشته می شوند و بعد مچاله می شوند و دلم مثل همین نوشته های ذهنی ... هم هست و هم نیست...

....

 

کنار مادر می نشینم هر صبح. لقمه هایش را می خورد. اگر ننشینم، هر کدام از لقمه ها که می برد به دهان، یا هر جرعه از چای را که می خورد، قصد ِ برخاستن می کند.

به اینجای که نوشته که می رسم یادش می افتم. نفس عمیقی می کشم و زیر لب می گویم :‌مادرم...مادرک ام...

دستش را می گیرم و می گویم:

     - بشینین مادر! ...بشینین صبونه تونو بخورین. تموم که شد، بعد پاشین. خب؟

و مادرم مرا نگاه می کند و می نشیند. و این نشستن به اندازه ی یک لقمه دوام می آورد.

من سرگرم خواندن روز نامه های روز گذشته می شوم که همان جا از دیشب کنار میز مانده. دست چپ ام را کنار بشقاب مادر می گذارم که تا خواست بلند شود، دستم خودش بهش بگوید که بنشیند! و حواس خودم همچنان پرت خواندن یک تیتر بماند که : نسخه ی بنزین برای برق... یا مثلن نگاه کردن به عکس های تام کروز ... و مادر لقمه ی آخر بر دهان برخاسته.

به بشقاب خالی اش نگاه می کنم و با خودم می گویم: « حالا بگذار یک دوری بزند. از این در ِ آشپزخانه بیرون برود و برود دور میز نهار خوری بچرخد و بعد از در ِ دیگر ِ آشپزخانه درون بیاید. این مسیریست که از صبح تا شب بار ها می پیماید. »

امروز صبح ، همانجای نوشته که لقمه ی آخر بر دهان برخاست، یک قدم که دور شد، دیدم یک تکه پنیر از دهانش افتاد روی فرش و من که همانطور حواس خودم را پرت ِ روزنامه کرده بودم، پنیر را بر نداشتم.

مخاطب درونی گفت:

      - بلند شو پنیرو ور دار دیگه! اگه بلن نشی مادرت موقع راه رفتن لهش می کنه ها! ...فرش خراب میشه ها...پاک کردنش سخت تر میشه ها...

بعد هم که دید من هیچکار نمی کنم گفت :

      - ‌از من گفتن بود...خودت میدونی.

و رویش را به نشانه ی اینکه از بی تفاوتی من ناراحت شده بر گرداند.

و من به روی خودم نیاوردم و همانطور خودم را زدم به روزنامه خواندن و مادر یک دور زد و آمد. دمپایی اش نرفت روی پنیر!  و من انگار که با مخاطب درونی شرط بسته بودم که لهش نمی کند ، خنده ی پیروزمندانه ای کردم !

مخاطب درونی که زیر چشمی اوضاع را تحت نظرداشت، گفت:

      - کله شقی و بی عقلی را بگذار کنار. و پنیر را با یک تکه دستمال کاغذی بردار!

من پرسیدم:

      - فکر میکنی توی دور بعدی لهش کند؟

گفت:

      - کاشکی من دست داشتم و برش میداشتم!

و مادر یک دور دیگر زده بود و آمده بود و نگاه ِ من همینظور مسیر دمپایی هایش را دنبال کرد که اینبار هم نرفت روی پنیر. بعد باز پیروزمندانه زل زد توی چشم های مخاطب درونی.

مخاطب درونی این بار جلو آمد. یک جوری که انگار دلش برای من به شور افتاده آغوش واکرد. سرم را گرفت توی بغلش ...

و مادر ، ...دور سوم بود که به پنیر نزدیک می شد.

بلند شدم. یک دستمال کاغذی برداشتم پنیر را از روی فرش جمع کردم انداختم توی سطل.

.

.

پی نوشت:

شنبه شانزده تیر.

از همون چهارشنبه که یارو اومد سیستم ها رو شبکه کنه سیستم من بد جور به هم ریخته. یک ویروس تروجان هم کشف شد که کلن ویندوز را از کار انداخت. یک ویندوز دیگر نصب کردم که هنوز کلی اشکال دارد. باید این را هم عوض کنم اما نمی دانم چه موقع. همین پست را هم نمیدانم آخرش می شود فرستاد یا نه ...

 

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٦
comment نظرات ()

گرفتن وقت برای ام آر آی

دیروز بعد از ظهر اون آقایی که باید تو مرکز ام آر آی بهم وقت میداد بد اخلاقی کرد و گفت بدون نسخه وقت نمیده. بعد هم انقدر بد و بی احترامانه برخورد کرد که دعوامون شد. وقت نگرفته اومدم تو خیابون که برم دم شرکت ماشینو بردارم برم خونه نسخه رو بردارم بیارم .

 

 پا که در خیابان گذاشتم گریه ام گرفت. نمی دونم چرا.احتمالن هم از برخورد اون آقا و هم از فکر بیماری مادرم.  ولی تا خود شرکت رو به آفتاب پیاده رفتم و تمام راه هم به خودم گفتم تنهایی اشکال نداره. هر چقد دلت می خواد گریه کن و همینطور گریه ام بند نمی آمد. تا رسیدم به شرکت و همانجا دم در سوار ماشین شدم و رفتم سوی خانه. و پشت یک چراغ قرمز یکی از این بچه های طفلکی که لنگ (به ضم لام) می فروخت آمده بود اصرار که لنگ بخر لنگ بخر و آخرش صورت پر اشک و چشم های سرخم را به سویش کردم و گفتم حالم خوب نیست بچه جون . نمی بینی. لنگ نمی خوام! و یک حسی که هم ترس توش بود هم همدردی، توی چشم ها و صورت آن بچه دیدم. و بعد چراغ سبز شد و من رفته بودم و او رادر آیینه دیدم که همینطور داشت ماشین من را نگاه میکرد.

 

 

 

بعدش هم تا شب تحت تاثیر همین برخورد بد دلم گرفته بود. آمدم بطری ماء الشعیر را باز کنم که مثل همیشه دستم درد گرفت و نتوانستم.

بعد هم این تکه را گوشه ی یک روزنامه که خود کار هم کنارش بود نوشتم و بعد آن تکه را بریدم و گذاشتم لای دفترم.

 

+ کتا ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۱
comment نظرات ()

 

یک:

بعد از ظهر پنجشنبه است.

انگار توی هیچکدام دیگر از وبلاگ هام آرامش اینجا را ندارم. دستم به نوشتن نمی رود. یا خیلی به زور می رود.

دو:

صبح مادر را بردم آزمایشگاه. یادم آمد که بار پیش توی راه برگشتن زار زار گریه می کردم. اما این بار نه. آرام بودم. و  با هم آرام قدم می زدیم و در این راه رفت و برگشت تا آزمایشگاه، دستش را در دست داشتم.تو ی خیالم با او حرف می زدم. اوهم توی خیالم مثل گذشته ها جوابم را می داد... 

حس فوق العاده ای بود این بار . یک جوری هوا و زمان حالت خاصی داشت. دلم می خواست همینطور تمام نشدنی دستش را در دست داشته باشم و راه بروم. مثل خواب می ماند حالا که به یادش می آورم

همین الان هم که این ها را می نویسم دلم برایش تنگ شد.

آزمایش خون را دادیم و من همه ش می ترسیدم وسط خون گرفتن دستش را از زیر سرنگ تکان ندهد یا نکشد. برای همین خودم هم دستش را گرفتم و به خانمی که خون می گرفت گفتم مادرم آلزایمر دارند. می ترسم تکان بخورند. و آن خانم هیچ نگفت. هیچ عکس العملی نشان نداد. حتی نگاهی و یا تکان دادن سری!  من هم همانجا پیشانی مادرم را دلم خواست ببوسم و بوسیدم.

 

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٤
comment نظرات ()

بازم یک و دو و سه

 

 

یک:

 

دلم گرفته

از دست هیچکس

حتی خودم!

.

بهانه ها آنقدر زیادند که همینطور ریخته اند توی دست و پا و نیازی نیست دنبالشان بگردم.

:

 برای خسته بودن ، برای کار نکردن، برای وقت گذراندن ... برای اشک ریختن. برای گریختن از میان ثانیه ها

اما یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه : در دیزی وازه/ حیای گربه کجا رفته؟!

.

دو

این هفته باید مادرم را ببرم آزمایشگاه. امروز چند شنبه است؟ جواب آزمایش ها بار پیش بیست روز طول کشید و باید حساب کنم ببینم بیست روز قبل از روزی که وقت دکتر داریم کی می شود. نکند بعد از وقتمان جواب آزمایش را بدهند...از طرفی ذهنم مشغول این ماجراست که از کسیکه بی اختیاری دارد چطور باید نمونه گیری کرد...

از یک طرف دیگر هم  باید وقت ام آر آی هم بگیرم و ببرمش برای عکس مغز.

بار پیش مسول آنجا گفت اگر نتوانند بیست دقیقه بی حرکت بمانند باید بی هوششان کنیم. آن بار توانست اما این بار مطمئنم که نمی تواند.

باید از روز قبل بگویم این را اما دلم شور می زند.

فکر می کنم چه اهمیتی دارد که دکتر روند پیشرفت بیماری را ببیند یا نبیند!... بیهوشی خودش به مغز های سالم هم صدمه می زند. چه برسد به همین یک ذره باقی مانده ی مغز مادرکم...

سه

از وقتی تصمیم گرفتم مقدار وبگردی رو کم کنم. همه ش تو فکر این حکایت سعدی ام

«بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر داشت و چهل بنده ی خدمت کار. شبی در جزیره ی کیش مرا به حجره ی خویش درآورد. همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله ی فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین. گاه گفتی که خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است، باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم. گفتم آن کدام سفر است؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و کاسه ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم...». (سعدی، کلیات، باب سوم)

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۱
comment نظرات ()

سی و شش از سی و شش

خانه که رسیدیم، مادر نشسته بود پای تلویزیون. پدر هم آنجا بود. دخترک نبود. دنبالش گشتم و دیدم توی اتاق ما خوابش برده.

 

(می دانم! این که نشد ثانیه نگاری! چطور در باز شد، سلام و علیک یادت رفت؟ به پدر که از سفر رسیده هیچ نگفتی؟‌...این ها همه از قلم افتاده. اما روز ثانیه نگاری همینطور نوشته شده. چه می شود کرد!)

 

سر راه چشمم به اتاق مادر افتاد و یک نفر توی سرم گفت : ای وای!! ..ملافه ها هنوز توی ماشین رختشویی مانده. بعد رفتم یک دست ملافه ی تمیز آوردم و تخت را ملافه کردم. بعد دست مادر را گرفتم و از روی صندلی بلندش کردم. قدم به قدم با هم رفتیم تا آشپزخانه. نشاندمش روی صندلی خودش. جعبه ی کوچک دارو های روزانه را آوردم. دارو های شب را ریختم روی  رومیزی چهارخانه ی سبز آشپزخانه و به صف ردیفشان کردم. از یک تا هشت.  شیر ریختم توی لیوان و دادم دستش. قرص ها را دانه دانه دادم دستش. بعد از دادن هر کدام مطمئن شدم که قورت رفته یا نه.

 

       - مادر دهنتونو وا کنین! ... باز...باز....بگین اَ... 

 

و مادر دهانش را باز می کرد و گاهی قرص را مثل آب نباتی که با چای می خورند توی دهانش نگه می داشت و من می باید می گفتم :

 

      - قورت بدین! ... قورت. قرص که آبنبات نیس! قورت بدین مادر!

 

و باز یک جرعه ی کوچک کوچک شیر می خورد و باز نمی دانستم که قرص قورت رفته یا نه...

 

اینجا اسم آن دارویی که عصر هرچه فکر کردم به خاطرم نیامده بود را بیاد آوردم. «گاباپنتین»! خنده ام گرفت.

 

بعد مادر را بردم دستشویی. مسواک را خمیردندان زدم و دادم دستش.

 

       - مسواک بزنین مادر!‌ مسواک!

 

و لباس هایش را با لباس خواب عوض کردیم. نشد؟ بنویسم دکمه ها را یکی یکی باز کردم؟ اول آستین راست و بعد آستین چپ را بیرون آوردم؟ لباس خوابش را به همین ترتیب در حالیکه مادر مدام راه می رفت و من مدام تکرار می کردم که «وایسین!»  بهش پوشاندنم؟ و بعد گفتم :

 

      - حالا ملافه هاتون تمیزه. لباس خوابتون تمیزه. خودتون تمیزین! و مادرکم گفت:

 

      - همه چیم تمیزه!

 

و بعد بوسیدمش. و رفت توی تختخواب. شب به خیر گفتم و چراغ را با صدای تیکی خاموش کردم و در را بستم.

 

 

 

فصل سی و پنجم

 

آمدم آشپزخانه برای حمید شام گرم کردم. بشقاب چیدم. آن وسط هم رفتم دخترک را به زور از اتاق خودمان که خوابش برده بود بلند کردم و کشان کشان تا دم دستشویی مشایعتش کردم که مسواک بزند. گفتم :

 

      - شام نمی خوری؟

 

خوابالو جواب داد:

 

      - نه! شیر و موز خوردم سیرم.  

 

این وسط مشغول بیرون آوردن ملافه های شسته هم از ماشین رختشویی شدم. حمید شام خورد. بعد رفت به ماشین پدر بنزین بزند.

 

من ظرف های شام را جمع کردم و شستم. وقتی ظرف می شستم پدر آمد درباره ی سفرش کمی حرف زد. ظرف ها تمام شد. سینک را هم شستم. خوب تمیز شد. به پدر شب به خیر گفتم و رفتم توی اتاق خودمان. نه! قبل از رفتن مسواک هم زدم!

 

لباس عوض کردم و رفتم توی تختخواب. تلویزیون روشن کردم. انگار داشتند درباره ی سینما ماورا حرف می زدند. کانال ها را عوض کردم. و بعد مشغول نوشتن ادامه ی ثانیه نویسی شدم. چون صبح که بیدار شدم دفترم کنار تختم بود.

 

تا همینجا بس!

 

فصل سی و ششم

 

گرچه نبرد موفقیت آمیزی نبود اما لذت بخش بود . گرچه در مقابل ثانیه ها باز هم کم آوردم اما همنشینی شیرینی بود. شاید همین حس کوچک هم برای حاصل این همه کافی باشد...

 

پایان:صبح دوشنبه سی و یک اردیبهشت/ساعت هشت و نیم

 

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک:

 

 

اون کتاب، که حرفش توی این ثانیه نویسی آمده و شما که این همه مهربانید ابراز  محبت و شادی کرده اید، کتاب ِ من نیست. مال یکی از دوستان است.

 

 

پی نوشت دو:

حسب حال فعلی

   

 

چند روزی هست که دلگیرم بی آنکه بدانم از چه چیز. چند روزی هست که اشک توی چشم هام بند نمی شود. چند روزی هست که آینده ... همان دورنمای زیبای همیشگی، دیواری شده و در نزدیک ترین جای به نگاهم ایستاده. چند روزی هست که فکر نمی کنم. نگاه نمی کنم. و طبیعت بی تفاوت از کنارم می گذرد. چند روزی هست که سعی دارم باور کنم زندگی همین است.

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦
comment نظرات ()

سی از سی و شش

فصل بیست و هفتم

توی کوچه ی شرکت که رسیدیم، از سر کوچه تا وسط های کوچه که در ِ شرکت ماست، خیلی دقیق چشم دواندم دنبال جای پارک. نبود!حتی جلوی در  های پارکینگ های همسایه ها هم ماشین ایستاده بود. ناچار به زحمت فراوان و کجکی اما طوریکه راه ماشین های عبوری سد نشود توی جای کوچکی ایستادم که بروم زنگ بزنم و حمید را صدا کنم که بیاید ماشین پدرم را که فعلن دست اوست و  می خواهد باهاش برود بیرون، از توی پارکینگ در بیاورد و برود که این ماشین را بگذاریم جایش.

موقع همین پارک کجکی هم داشتم دنده عقب می رفتم که چون جا خیلی تنگ بود، خوردم به پراید سفیدی که پشت ایستاده بود!‌ خوردن البته در حد نوازش بود اما همان بس بود که پراید سفید را بیاندازد به جیر و ویر و سر و صدا!‌ من هم به روی مبارک نیاوردم. یعنی چکار باید می کردم؟‌ از توی یکی از پنجره ها یک نفر با سوئیچ کنترل از راه دور سر و صدای پراید را خاموش کرد.

فصل بیست و هشتم

آن موقع حمید دخترک را برد کلاس زبان. دخترک هم با کلی غر و ناراحتی رفت. حق داشت!‌ کلاسش ساعت سه و نیم شروع میشد و ما داشتیم ساعت دو ونیم طفلکی را می فرستادیمش! چون یک نفر می باید توی شرکت تا ساعت پنج می ماند. و چراغ این دفتر را روشن نگه می داشت. تا اگر کسی تلفنی کند حد اقل کسی باشد که گوشی را بردارد.

دخترک با حمید رفت. من و مادر ماندیم. در شرکت را قفل کردم و چون تمرکز کافی برای انجام کاری بجز وبگردی نداشتم، کامپیوتر را روشن کردم و رفتم توی نت. ...توی اکسپلورر....توی پرشین بلاگ....توی مدیریت کاربر...کامنت ها را تائید کردم. بعد از توی لیست بلاگ رولینگم وبلاگ های دوستانی را که به روز شده بود خواندم. چند خط گزارش احوال نوشتم و پینگ کردم.

مادر کمی کنارم نشست. بعد برخاست و راه رفت. مثل همیشه ی این روز های خودش. کمی بعد بی طاقت شد و دائم می گفت : «بریم!» و من دائم جواب میدادم: « ساعت پنج! » ... « ساعت پنج! » او هم تکرار می کرد: « ساعت پنج! » و باز یک دور راه می رفت و وقتی بر میگشت دوباره می گفت: « بریم!‌»

من هم فکر میکنم کم کم احساس وسواسی بودن و خیالاتی بودن بهم دست می دهد. دائم خیال می کنم پوشک اش کثیف است. دائم بو می شنوم. دائم خیال می کنم نم پس داده...

فصل بیست و نهم

ساعت ده دقیقه به پنج حرکت کردیم سمت کلاس دخترک. حواسم بود که درهای ماشین قفل باشد.

فصل سی ام

دم در کلاس هم که منتظر بودیم چند فصل نوشتم. دقیقش می شود از فصل های نهم تا آخر دوازدهم.

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٠
comment نظرات ()

بیست و شش از سی و شش

فصل بیست و دوم

خانه که رسیدیم، صدای زنگ گوشی ام آمد. جواب دادم. حمید بود. گفت رفته شرکت و چون آقای همکار نبوده، همانجا مانده. کلی حرف زدیم. درباره ی همکار و ادعا ها و بی نظمی هایش. درباره ی کار. گفت تا ساعت دو می ماند همانجا و قرار شد من ساعت دو بروم شرکت که او بتواند برود کارگاه.

بعد از این همه حرف زدن بهش گفتم :

      - چرا تلفن ِ خونه رو نمی گیری؟!...گرون میشه که !

گفت که حواسش نبوده و خندید. بعد قطع کردیم و تلفن خانه را گرفت. گرچه بجز خداحافظی حرفی نمانده بود.

 

فصل بیست و سوم

مشغول پختن نهار شدم. نخود پلو با شوید و مرغ. جزئیات نهار پختن را هم اگر بخواهم به ثانیه ها وفادار باشم باید  بنویسم اما اینجاهای کار نبرد با ثانیه ها که رسیده حس می کنم دارند باز شکستم می دهند. گرچه که فکر کنم خواننده ها هم حوصله ی خواندن این جزئیات را ندارند! غذای خوشمزه ای شد. دخترک که از بچگی هم خوش اشتها و خوش خوراک بود کلی قربان صدقه ام رفت! بعد با عجله میز نهار را جمع کردیم.

همین موقع بود که از یک دوست دو تا اس ام اس داشتم و جواب دادم.

ظرف ها را نشسته گذاشتم و سه نفری رفتیم شرکت. آنجا بود که پست روز یکشنبه را نوشتم.

فصل بیست و چهارم

حالا که ساعت شش و هجده دقیقه است و به اینجا رسیده ام یادم افتاد که بروم ظرف ها را بشورم! دستم هم کمی خسته شده از نوشتن! در نتیجه باقی ش باشه بعد. راستی همین الان یادم افتاد که یادم رفته بنویسم که پوشک شده بسته اس ۱۷۵۰۰ تومان! ظرف چهار ماه از ۱۳۵۰۰ تومان رسیده به این قیمت. سیر صعودی قیمت ها بعد از عید عجیب و غریب شده.

فصل بیست و پنجم

ظرف ها را شستم. ساعت شش و نیم است. حمید آمده. باید بروم حاضر شوم برای قرار ساعت هفت.

فصل بیست و ششم

یک چیز دیگر را هم یادم رفت. این تکه که قرمز می نویسم جایش توی پرانتزیست که در پاراگراف آخری فصل بیست و یکم باز می گذارم :

آنجا که داشتیم از بانک می رفتیم برای خرید مرغ، سر ِ پیچ ِ سیصد و پنجاه درجه ای که خیابان ولیصر را به مستوفی می رساند، یک آقایی از بیرون ماشین داد زد:‌

      - خانم! در ِ ماشین وازه....!!

وحشتزده نگاه کردم دیدم بله! مادر ، در ِ عقب سمت ِ خودش را باز کرده. خطر از بیخ گوشمان گذشت. در را سریع بستم و قفل کردم و رنگ از رویم فکر میکنم پریده بود و تا چند دقیقه  صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. و یک نفر باز توی دلم می گفت چقدر چقدر چقدر سخت است مراقبت از بیمار آلزایمری...

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٩
comment نظرات ()

بیست و یک از سی و شش

فصل نوزدهم

 

مدتی باز توی ماشین منتظر دخترک بودیم تا بالاخره شاد و خندان آمد و سوار شد.

 

فصل بیستم

 

شاید خنده دار باشد. اگر بخندید اشکال ندارد اما مسخره ام نکنید. حقیقتش اینست که از سر فصل پانزدهم تا اینجا را دارم توی دستشویی می نویسم! حالا باید بلند شوم مادرم را هم از روی توالت  بشورم و بلند کنم !

 

فصل بیست و یکم

 

بعد با دخترک رفتیم به سمت پمپ بنزین ِ بالای یوسف آباد. در راه ازش پرسیدم مدرسه چه خبر؟ این دوساعت را چکار کردین؟ گفت هیچ کار. معلم نداشتیم.

 

به پمپ بنزین که نزدیک می شدیم دیدم انگار تعطیل است. چون هیچ ماشینی توی محوطه ی پمپ نبود. اما نزدیک تر که شدیم دیدم صف طویلی برای ورود به پمپ بنزین در شمال به جنوب خیابان تشکیل شده. من که مسیر حرکتم از جنوب به شمال بود سمت راست پارک کردم و رفتم آن طرف خیابان و به نفر اول صف که راننده ی یک پژوی سبز بود گفتم:

 

      - سلام! ببخشید جریان پمپ و تعطیل بودنش چیه؟

 

      - گفتن کامپیوتراشون خراب شده!! هنگ کرده. باید صب کنیم تا درس شه.

 

      - از مزایای مدرنیزه شدن!

 

خداحافظی کردم و برگشتم سوار ماشین شدم. دو دل بودم که بروم ته این صف که معلوم نیست تا کجا بالا رفته بایستم یا بروم یک پمپ دیگر؟ دخترک گفت :

 

      - اینجا رو ول کن! برو یه جا دیگه!

 

و فکر کردم اینطور مواقع چه خوب است که کسی به جای آدم تصمیم بگیرد. رفتیم از بالای یوسف آباد توی بزرگراه همت و بعد توانیر و بعد سرازیر شدیم پایین. همینجا بود که یک دفعه یادم آمد اول باید می رفتم بانک پول می گرفتم. بعد می رفتم پمپ بنزین! وگرنه با چه پولی بنزین می زدم؟ فکر کردم توی سوراخ سنبه های کیفم شاید در حد سه چهار تومان پیدا شود. ضمن همین فکر گفتم:

 

      - اگه جایی عابر بانک شتاب دیدی بهم بگو!

 

و ضمن گفتن همین حرف با خودم فکر می کردم : چه در خواست مسخره و ناممکنی! مگر علامت به آن کوچکی شتاب از توی ماشین دیده می شود؟! رسیدیم به پمپ بنزین. دو سه تا ماشین جلوی ورودی پمپ بودند و داخل خلوت بود. ماشین جلویی من با راهنمایی یکی از کارکنان پمپ بنزین به خط آخری هدایت شد و من هم پشت سرش رفتم ایستادم. همیشه موقع بنزین زدن ماشین پیاده می شوم. کارت را دادم به مسئول پمپی که ایستاده بودم. مسئول گفت:

 

      - این پراید راه شمارم بسته بود!

 

نگاهی به پراید انداختم و به راننده اش که مرد پیری بود. گفتم:

 

      - بله خب! ورودی پمپ هم باریکه پیش میاد. شما که لابد زیاد می بینین اینطور صحنه ها رو.

 

      - اووه خیلی زیاد!‌ خیلیا...

 

نگاهش روی لب هایم مانده بود انگار. اینطور حس کردم. حتی پیش خودم فکر کردم نکند لبخوانی می کند و کم شنواست!‌ بعد فکر کردم شاید همین ماتیک کمرنگ جلب توجه اش را کرده. با همین فکر بیهوده کمی معذب شدم. باک خالی بود. پرسید:

 

      - پرش کنم؟

 

      - بله. مرسی!

 

کمی بعد بنزین از سر باک سر ریز شد. تشکر کردم و پرسیدم چقدر شد که دقیق یادم نیست اما  سه هزار و خورده ای شده بود. پول را دادم. گفت:

 

      - صب کن کارتتو بدم!

 

و کارت راکه از توی دستگاه بیرون می آورد گفت که خیلی ها یادشان می رود کارت را بگیرند و جامی ماند. کارت را گرفتم و تشکر کردم. پرایدی که جلوی من بود هنوز نرفته بود. کمی بعد رفت و ما هم رفتیم.

 

پایین تر از پمپ بنزین یک بانک تجارت هست. آنجا ایستادم و پیاده شدم و تقریبن تا کنار بانک را دویدم. کارت را گذاشتم. زبان فارسی را انتخاب کردم. بعد گرفتن وجه نقد و بعد عدد چهل هزار. پول را گرفتم و فبض رسید را که برداشتم نگاه کردم دیدم شش هزار تومان بیشتر ته حسابم نمانده. بعد دوباره فکر کردم پس این اردیبهشت کی تمام می شود؟

بعد بلافاصله فکر کردم که ولی پس فردا توی این حساب پول خواهد بود.

رسیده بودم کنار ماشین. پول و کیف و کارت را از پنجره انداختم توی بغل دخترک و از در سمت راننده سوار شدم. خیابان ولی عصر را مستقیم سرازیر شدیم پایین. نزدیک سر عباس آباد پیچیدم توی مستوفی.(...)توی این پرانتز یک قسمت فراموش شده هست که در پست بعدی با رنگ قرمز اضافه شد. بعد رفتیم ابن سینا. من پیاده شدم و رفتم توی مرغ فروشی. شاید لازم به گفتن نباشد اما بوی مرغ میآمد و چون این بو به مشامم رسید باید که بنویسم اش. مرغ خریدم. دخترک هم رفت ساندیس خرید. بعد رفتیم داروخانه پوشک خریدیم. موقع پوشک خریدن داشتم فکر میکردم که دیگر به این کار هم عادت کرده ام. یاد بار های اول افتادم که از این فکر که این پوشک ها را برای چه کسی می خرم  گریه ام می گرفت...

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۸
comment نظرات ()

هجده از سی و شش

فصل هجدهم

بعد حمید رفت. من ماندم و مادر. همینجا بود که برای کاستن از سنگینی بار ثانیه های این روز ِ طولانی به فکر افتادم که ثانیه نگاری کنم و نشستم کنار کیفم و دفترچه یادداشت نهال سبز رنگم را و خودکار دوست داشتنی ام، همان که موقع نوشتن نوک نازک اش را با ناز ،سُر میدهد روی کاغذ، بیرون آوردم و نگارش این متن را آغاز کردم. نوشتم تا ساعت ده و ربع. بعد بلند شدم که حاضر شوم برویم دنبال دخترک. توی آیینه نگاهی به صورتم انداختم. بیرنگ و رو بود. لبخند زدم. باز هم بی رنگ و رو بود. بنا بر این ماتیک زدم و آرایش ملایمی هم کردم. بعد مادر را جوراب و مانتو پوشاندم. دستش را گرفتم و رفتیم تا دم در. قفل در را گشودم و رفتیم بیرون. پشت در آسانسور یادم افتاد که ماشین بنزین ندارد. باید کارت بنزین را هم بر میداشتم. دوباره و این بار از بیرون، قفل در را باز کردم و به مادرگفتم :

      - یه لحظه بیاین تو که من برم کارتو ور دارم...

و دویدم سمت اتاق خودمان و کشوی میز تحریر را بیرون کشیدم و پاکت را برداشتم و خیالم توی همین چند ثانیه نگران بود که نکند مادر برود بیرون!... اما برگشتم دیدم نه! توی خانه ایستاده منتظر. دوباره در را بستیم و رفتیم. آسانسور رفت پایین. در را گشودم اول او  بعد خودم رفتیم بیرون. ماشین جلوی در بود. او را روی صندلی عقب،  پشت سر خودم نشاندم. چون فرصت نبود که بروم در ِ آنطرف را باز کنم و مادر را با همین حرکات کند و آرام همراهی کنم تا آنسو. در را بستم و خودم هم نشستم پشت فرمان و توی ذهنم برنامه ریزی کردم که پس چی؟! : اول دخترک. دوم بنزین. سوم بانک...نه! اول دخترک. دوم بانک سوم بنزین. چهارم پوشک. پنجم مرغ بخریم و برگردیم. و تا این برنامه ها توی ذهنم ردیف میشد رسیده بودم پشت در مدرسه ی دخترک. یا اینکه اگر وقت اضافه ای هم این وسط توی مغزم تلف شد یادم نیست.

در مدرسه بسته بود. بقیه ی بچه ها امتحان زبان داشتند اما دخترک من امتحان زبان نداشت. چون مدرک pet اش را گرفته و سطح انگلیسی اش از سطح انگلیسی فوق العاده ی این مدرسه بالا تر است این ها هم قبول کرده اند که در این کلاس ها شرکت نکند.

ته کوچه ی بن بست مدرسه اش دور زدم. دو تا از مادر ها روی پله ای نشسته بودند و حرف می زدند. من زیر یک درخت توت که شاخه هایش خیلی پایین آمده بود پارک کردم. در را باز کردم. در ِ سمت مادر را دوباره قفل کردم. سرم را خم کردم و از زیر شاخه بیرون آمدم و رفتم پشت در مدرسه. در باز شد و یکی از همشاگردی های دخترک تا مرا دید سلام کرد. یادم آمد که اسمش نسترن است. لبخند زدم و سلام کردم. یادم آمد که دخترک گفته بود نسترن تو را خیلی دوست دارد. هر وقت می بیندت ذوق می کند و سرخ می شود و به همه می گوید!! گفتم:

      - خوبی عزیزم؟

خنده ی خوشگلی روی صورتش بود که گفت:

      - می خواین نوینو صداش کنم؟

     - اگه برات زحمتی نیست ممنون میشم. و باز لبخند زدم.

نسترن از پله ها بالادوید و توی پاگرد ناپدید شد. من برگشتم توی ماشین. اینجا بود که وقتی داشتم دوباره سرم را خم می کردم که از زیر شاخه ی درخت توت سوار شوم، با خودم گفتم یادم باشد این شاخه را توی ثانیه ها گم نکنم...

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧
comment نظرات ()

هفده از سی و شش

نام

 

 

فصل یازدهم

 

حالا دخترک از کلاس بیرون آمده. اما با دوستش ، آنسوی صدای آب، ایستاده در پیاده رو. منتظریم که پدر دوستش بیاید و در این فاصله، او را تنها نگذاشته ایم. این عادت را البته پدر ِ او از اول راه انداخت. این دو تا از شش سالگی با هم همکلاس بودند. زمستان و تابستان. و آن سال ها یکبار زمستان بود و هوا زود تاریک می شد و البته سرد هم بود. یک شب ما در ترافیک گیر افتاده بودیم و کلی دیر رسیدیم به دم در کلاس و به همین میزان هم نگران کوچکی و تنهایی ِ دخترک بودیم که وقتی رسیدیم دیدیم پدر دلارام با مهربانی او را هم برده توی ماشین خودشان و بعد که از ایشان تشکر کردیم دستی بر شانه ی دخترک زد و گفت: پس رفاقت به چه درد می خوره! ...مرد نازنینی است. پزشک متخصص قلب است اما اصلن ژست های متداول دکتر ها را ندارد.

 

...تاکجا گفته بودم؟

 

فصل دوازدهم

 

بعد خودم هم مشغول خوردن صبحانه شدم. حمید هم آرام و خوش خلق بود. گفت:

 

      - صبر کردم کار هایت تمام شود با هم صبحانه بخوریم.

 

الان حضور ذهن ندارم که به یاد بیاورم هنگام خوردن صبحانه چه حرف هایی گفتیم...پدر دلارام هم آمد و دلارام خدا حافظی کرد و رفت. با پدرش هم دورادور سری به نشان سلام فرود اوردم

 

فصل سیزدهم

 

ساعت پنج و نیم عصر است. تازه رسیده ایم خانه. خسته ام. خیلی خسته. جلوی خانه پارک کردم. کمک کردم مادر پیاده شود. از جوی رد شود. بعد دخترک دستش را گرفت و برد تا دم در. من کیف و خرده ریز هایی را از توی ماشین در آوردم و در را بستم. در عقب را شل بسته بودم. یک تنه بهش زدم تا سفت شد. همان وقت فکر کردم مانتو ام خاکی شد!

 

فصل چهاردهم

 

سر صبحانه شاید

 

 

فصل پانزدهم

 

 

فصل چهاردهم همان سه کلمه شد! دقیقن همان سه کلمه! آن  را که نوشتم مجبور شدم از جا برخیزم. نفس عمیق! ..مادرم پوشک اش را در آورده بود و وسط آشپزخانه ایستاده بود. پوشک را گرفتم دور انداختم و حالا آمده ایم دستشویی. و دارم فکر می کنم: سخت است. سخت است. سخت است مراقبت ازبیمار آلزایمری.

 

فصل شانزدهم

 

سر صبحانه شاید درباره ی برنامه های امروز حرف زدیم. شاید کمی برای اوضاع و احوال خودمان دل سوزاندیم. شاید کمی قربان صدقه ی همدیگر رفتیم. یادم نیست و فکر می کنم همه ی این ها بود.

 

بعد از صبحانه، قبل از اینکه حمید برود زنگ در زده شد. گوشی اف اف را برداشتم. خواهرم بود. آمد بالا قفل در را باز کردم. یک نان سنگک دستش بود که برای ما آورده بود. گفتم ما صبحانه خورده ایم. گفت:" پس نان را می برم خانه ی خودمان." و برای این کارش یک عالمه توضیح داد که مدت هاست خودشان نان سنگک نخورده اند.و من داشتم فکر می کردم که  طفلک خواهرم... طفلک همه ی بیمار های روانی ... بعد پرسید بابا کجا هستند؟ گفتم سفر. می خواست مانتو به مادر بپوشاند و  مادر را با خودش ببرد. گفتم من مانده ام پیش مادر امروز. مواظبشان هستم. و او رفت.

 

فصل هفدهم

 

آها! آخر صبحانه  حمید گفته بود  من زنگ بزنم شرکت به آقای همکار بگویم که وضع اضطراری پیش آمده و تا حدود ظهر نمی توانم بروم شرکت و از او بخواهم که تا عصر بماند و احتمالن اگر پیامی یا تلفنی بود یادداشت کند. من دنبال گوشی تلفن بی سیم که هیچوقت نه سر جای خودش است و نه هیچ کجای دیگر گشتم. روی میز نهار خوری پیدایش کردم و شماره ها را گرفتم که این ها را بگویم و آن موقع ساعت از نه گذشته بود . از توی گوشی صدای بوق می آمد. تا دوازده تا بوق نگه داشتم و کسی توی شرکت گوشی را بر نداشت. به حمید گفتم: "نیست!" گفت:

 

       -یه چیزی تو شرکت جا گذاشتم. می رم بردارم. اونم حتمن تا اون وقت می آد. خودم بهش می گم.

 

خوشحال شدم. بوسیدم اش. بوی ادکلن اش را نفس عمیقی کشیدم.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٦
comment نظرات ()

تا آخر ده از سی و شش

 

 

فصل هفتم:

 

 

 

بعد شُستم اش. پوشک پوشاندم. یادم آمد که بجز این پوشک که می پوشد، یکی بیشتر نمانده. یادم آمد که باید پوشک بخرم. یادم آمد که پول ندارم و آهی کشیدم. یادم آمد که  هنوز اردیبهشت تمام نشده و باید بروم ته مانده ی حساب کوتاه مدتم را خالی کنم.

 

اینجاهای فکرهام بود که دیدم مادر دارد باز از دستشویی بیرون می رود. دوباره کشیدمش تو و گفتم:

 

        - دست و رو! ...مادر دست و روتون رو نشُستین که !

 

و مادرم همانطور ساکت دستش را جلو آورد و شیر آب سینک دستشویی را باز کردم و صابون را دادم دستش و آستین هایش را بالا زدم...

 

 

 

فصل هشتم:

 

 

 

بعد از دستشویی صورتش را خشک کردم. دامن بهش پوشاندم و به راه ِ آشپز خانه فرستادم اش. او که در راه آشپزخانه بود، ملافه های خیس اش را بغل کردم و آوردم ریختم توی ماشین رختشویی.

 

حمید گفت:

 

      -  چند بار بهت گفتم که زیر ملافه شون نایلون پهن کنی؟ ...کی می خوای به حرف من گوش بدی ؟ مگه مرض داری که این همه کار ِ خودتو سخت می کنی؟!

 

 

 

فصل نهم:

 

 

 

الان ساعت شده پنج بعد از ظهر. پشت در کلاس زبان دخترک منتظرم که بیرون بیاید. از بلند گو های ماشین ویلن پاگانینی پخش می شود. خیابان مستوفی و درخت های چنار بلندش و از سمت ِ چپ، صدای جوی آب بی نظیرش،...کجا بودم راستی؟ کجای صبح؟

 

 

 

فصل دهم:

 

 

 

صبحانه ی مادر یک لیوان چای است که دو قاشق شکر هم تازگی ها تویش می ریزم.خوش بینانه دلم می خواهد  خیال کنم که  برای مغز خوب است! شاید هم اشتباه کنم اما از آخرین آزمایشی که داد و دیدم قندش نه تنها بالا نیست بلکه پایین هم هست، فکرکردم این پرهیز بیهوده برای چه باشد؟!

 

نان ها را به تکه های کوچک تقسیم می کنم پنیر رویش می گذارم و می چینم توی بشقاب پیش دستی. یاد آن روز ها می افتم که دخترکم کوچک بود و برای او لقمه می گرفتم و می گذاشتم . بعد یاد خودم می افتم که کوچک بودم و مادرم برایم لقمه می گرفت و می گذاشت...

 

 

 

بعد می روم سراغ دارو ها. با خودم می گویم بعد از صبحانه شش قرص داریم: اکسلون، ابیکسا، سیپرامیل، ... ... وای! اسم سه تای دیگر یادم نیست. قرص هایی که هر روز و هر روز دارم با آنها سر و کله می زنم...پیراستام و جینکو مکس و ... یکی بیشتر نمانده قیافه اش یک کپسول صورتی رنگ است. خارجی اش سفید است. چه بود؟...چه بود؟...خیلی منتظر شدم که یادم بیاید اما نیامد!

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢
comment نظرات ()

شد شش از سی و شش!

 

فصل چهارم:

 

 

حمید که برگشت، برای او و خودم چای ریختم. نشسته بودیم بخوریم که مادر با لباس خواب و موی آشفته و دامنی که داشت به زور روی لباس خواب می پوشید، جلوی در آشپز خانه ظاهر شد. چای را نخورده گذاشتم و دستش را گرفتم که ببرمش دستشویی.

 

داشتم دامن را از تنش در می آوردم که متوجه شدم پوشک اش آنقدر خیس است که به بیرون هم حسابی نم پس داده. رفتم توی اتاقش و دیدم رختخوابش هم که دیشب ملافه های تمیز انداخته بودم خیس خیس است.

 

 

نمی دانم چطور می شود اینطور اندوه ها را نوشت. شاید هیچ طور نشود. شاید هم بشود اما من هنوز نمی دانم چطور و با کدام کلمات می شود اندوهی را که با دیدن این وضع روی سرم هوار می شود را وصف کنم.

 

 

 

لباسش را از تنش در آوردم. و او را بردم دستشویی. آمدم ملافه ها را از تخت بکشم که بیشتر به تشک خیسی پس ندهد که دیدم مادرم بی لباس آمده بیرون. خودم را لعنت کردم که چرا حواسم نبوده و مادر را توی دستشویی تنها گذاشته ام. ملافه ها را رها کردم و رفتم دوباره مادر را بردم دستشویی. در را بستم. او را نشاندم روی توالت فرنگی و گفتم :

 

      - هر کاری دارین بکنین مادر!

 

مادرم تکرار کرد:

 

      - هر کاری دارین بکنین.

 

من با سر تائید کردم و نشستم روی لبه ی وان و در چشم های درشت خوشگل اش که از پشت عینک درشت تر و خوشگل تر هم می شود نگاه کردم. مادرم نگاهی به اطراف کرد و گفت:

 

      - اینجا ها هنوز جمع نشده.

 

توی حرفش دنبال معنی و مفهومی نمی شود گشت . از این حرف هایی ست که ناگهان و بی هدف و منظور از ذهنش به زبانش راه می یابند.با این حال من نگاهی به اطراف کردم: وان، بیده، سینک دستشویی، پرده ی حمام...چه چیزی جمع نشده؟ بعد دوباره بهش گفتم که سعی کند زور بزند که هر کاری دارد بکند.

 

بالای سرش پنجره ایست که از آن نگاهی به آسمان انداخت و گفت:

 

      - تا همه ی آسمون خالی شه!

 

این بار من تکرار کردم:

 

      - تا همه ی آسمون خالی شه...

 

 

فصل پنجم:

 

 

یاد فیلم دستفروش ِ مخملباف می افتم. توی اپیزود دومش. اسمش اگر اشتباه نکنم "تولد یک پیرزن" بود. دائم صحنه های این فیلم برایم تداعی می شود. من آن پسری هستم که قرار است دیوانه شوم.

 

 

فصل ششم:

 

 

همیشه توی دستشویی نفس ام را حبس می کردم. به بوی بد از بچگی حساس بودم. بار های اول بی هوا حالت تهوع بهم دست میداد. چشم هایم پر از اشک می شد و از اینکه این همه لوس و بچه ننه ام پیش خودم خجالت می کشیدم. بعد یاد گرفتم که بیرون از دستشویی نفس ام را حبس کنم و از راه بینی تنفس نکنم تا دچار این حالت نشوم. امروز کمی به خودم جرات دادم و آرام آرام نفسی که حبس کرده بودم را بیرون دادم و با احتیاط نفس کشیدم. بو می آمد. اما آزار دهنده نبود. بو کمتر شده بود یا من عادت کرده بودم؟

 

 

 

(تا سر فصل هفتم)

 

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱
comment نظرات ()

ثانیه نگاری روز یکشنبه (سه از سی و شش)

فصل یکم:

الان باید با مادر برویم دنبال دخترک. ساعت نزدیک ده و ربع روز یکشنبه است. پدر باز بدون هماهنگی با من رفته سفر. مسخره است. اما باید پذیرفت. دردناک هم هست. اما باید تحمل کرد.

گذشته از صبح که حمید شرکت را به امید حضور من وامی گذارد و می رود پی کار های ساختمان، عصر هم یک قرار مهم گذاشته ام. ساعت ۷ بعد از ظهر با آقای الف که درباره ی نشر یک کتاب مشورت کنیم.

صبح با صدای زنگ تلفن ساعت پنج و نیم بیدار شدم. چهار زنگ و بعد خاموشی. می دانستم که قرار است ساعت شش بیایند دنبال پدر و ببرندش کلاردشت. بلند شدم رفتم اتاق پدر دیدم نیست. اتاق او سمت کوچه است و از کوچه صدای سلام و احوالپرسی می آمد. خیال کردم صدای خودش است. داشتم می آمدم اتاق خودمان که شنیدم از توی دستشویی هم صدایی آمد!

پدر آنجا بود. تلفن را جواب داده بود. قرار شده بود نیم ساعت بعد بیایند دنبالش. بین خواب و بیداری به دنبال تکه پاره های رویایی گم شده برگشتم توی رختخواب.

فصل دوم:

نیم ساعت بعد صدای پدر باز بیدارمان کرد که خداحافظی کرد و رفت.

فصل سوم:

صبح ِ قانونی ِ خودمان یعنی ساعت یک ربع به هفت! اما من ده دقیقه دیر تر از همیشه بیدار شدم. هول هول دخترک را صدا کردم و دویدم کتری را شستم و پر آب کردم و گذاشتم که جوش بیاید.

بعد طبق عادت هر روزه ، می روم کنار پنجره ی پارک. پنجره را باز می کنم و نفس می کشم و انگار که چند ثانیه ای همه چیز را فراموش می کنم. تکان های برگ های سپیدار را نگاه می کنم یا مسیر کوتاه پرواز گنجشکی را از این شاخه به شاخه ی دیگر پی می گیرم.

بعد میز صبحانه را چیدم. دخترک آمد. صبحانه خورد و ضمن خوردن حرف می زد. چه می گفت؟‌ ...یادم نیست. اما یک ربع به هشت بود که رفتم حمید را صدا زدم و گفتم که عجله کند چون یک ربع به هشت است. به اتاق که رسیدم دیدم با موهای آشفته از جا بلند شده. دوباره گفتم یک ربع به هشته ها! و برگشتم سمت آشپز خانه. صدایش آمد که می گفت:‌ « یک ربع به هشت ِ دروغگو هاس!!»

خنده ام گرفت. به دخترک هم گفتم او هم خندید و همینطور که داشت آخر های چای اش را سر می کشید،‌ نگاهش را بالا برد و ساعت دیواری را نگاه کرد.

حمید دم در آشپزخانه بود گفت دستشویی دارم! گفتم خب زود باش!! و نوین حاضر شده بود و داشت مقنعه ی آبی رنگش را سرش می کرد.

در را که بستند و رفتند، خانه ناگهان ساکت شد

(تا سر فصل چهارم)

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱
comment نظرات ()

ثانیه نگاری 36 قسمتی : مقدمه

یک:

ساعت نزدیک سه ی بعد از ظهر است. الان آمدم پست نگهبانی از شرکت را تحویل گرفتم!

 از صبح اجبارن نتوانسته بودم بیایم. فکر ها آنقدر بهم فشار آوردند که توی دفتر چه ام مشغول ثانیه نگاری شدم. بعد متوجه شدم که  ثانیه نگاریم هم ضعیف شده. مثل حافظه ام .مثل تمرکزم. اما با هر جان کندنی هست دارم می نویسم. تمام که شد احتمالن باید بخش به بخش بنویسم اش همینجا. چرا که نه!

از دیروز یک سلسله اتفاقاتی ردیف شده دنبال هم که نتیجه اش تا این لحظه که من اینجا نشسته ام این شده که مادرم هم کنار دستم همینجا توی شرکت نشسته باشد و من مدام حالا دماغ تیز کنم به دنبالش و  نگران دستشویی رفتن یا نرفتن ش باشم...

حکایت وابستگی فعلی مادرم به من و نیاز مظلومانه اش به کمک های من حکایت غریبی شده. غریب...غریب...

 

 

دو :

ساعت چهار و چهل و یک دقیقه نمی دونم چرا دلم خواست برگردم اینجا بنویسم :

وبلاگ خودمه! به کسی چه!؟

+ کتا ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳٠
comment نظرات ()

ترس شماره یک

 

این روز ها ساکتم. مخاطب های درونی هم حوصله شان سر رفته از این سکوت. یکی می گوید:

 

       - حرفی بزن!

 

 

 نگاهش می کنم. می گویم:

 

       - تو که می دانی!

 

       - اما بگو!  نه که بخواهی به من، به خودت! ...  که صدای خودت را بشنوی.

 

 

می پرسم تا شاید بداند جواب سوالی که این همه به سکوتم وا داشته:

 

 

 

       - تو بگو می شود کسی از یکی از بزرگترین آرزوهای خودش بترسد؟!

 

می خندد:  

 

       - تقصیر بازی ترس ها و آرزو هاست؟!

 

 

 

حوصله ی شوخی ندارم.

 

می ترسم از روزی که خانه مان تمام شود و بخواهیم از خانه ی پدری برویم خانه ی خودمان. و بعد با خودم تکرار می کنم :مادرم، مادرم، مادرم، مادرم، مادرم ، مادرم  ...

 

 

حالا همه ساکتند اما صدای خودم را به وضوح می شنوم. نمی فهمم حاصل این شنیدن چیست.

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٩
comment نظرات ()

 

اگر دسترسی به نت داشتم،  چه همه حرف داشتم برای گفتن.

دو روز است که نیامده ام سر کار.  یعنی دو روز است که نتوانسته ام بیایم توی نت. امروز عصر هم یک کار فوری پیش آمد که مجبور شدم بیایم اما وقتی آدم در دو قدمی سیستمی باشد که بتواند او را ببرد توی این دنیای خیالی مگر می شود در مقابل این وسوسه مقاومت کرد؟!

پدر تلفن زد و گفت که اگر خیلی زود برگردد پنجشنبه خواهد بود. و تا او نباشد من هم نمی توانم بیایم سر کار.

 این روز ها مجبورم بمانم خانه پیش مادرم. حس می کنم حتی همین روز های با او بودن روز های ارزشمندی ست. باید در خاطرم حک کنم شان. مثل آذوقه ی خاطراتی برای روز های دلتنگی.

...

 

+ کتا ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۱
comment نظرات ()

حکایت ما و آرامش و امید

پست قبلی را ندیده بگیرید. همانطور که خودم ندیده اش کردم! نه که نباشد. هست. مثل مثل خودم.

ساعت چهار و بیست دقیقه ی بعد از ظهر است. من نرفتم خانه. پدر عاقبت خودش آمد مادر را برد. بعد باید می رفتم سراغ دخترک که ساعت سه تعطیل می شد. قبل از رفتنم باز حمید زنگ زد و گفت تا تو بروی دخترک را از مدرسه بگذاری خانه و برگردی، من هم می رسم شرکت و با هم نهار می خوریم. 

حالا رفته ام و برگشته ام. دیر هم برگشته ام. اما حمید هنوز نیامده. توی خانه فس فس کرده ام و نشسته ام تکرار پرستاران را که دیشب ندیده بودم دیدم! بعد هم سلانه سلانه آمدم شرکت. توی راه درباره ی یک چیز هایی فکر کردم که حواس خودم را از دلتنگی پرت کنم. یکی ش اینکه راستی چرا نقاش خیابان نور اسم وبلاگش را گذاشته «دلتنگی های نقاش خیابان نور؟» مگر می شود دلتنگی این همه که او می نویسد قشنگ باشد؟ بعد به آرامش و امید فکر کردم. یک اس ام اس درست کردم که یادم بماند با خودم فکر کرده بودم که : 

امید همیشه آنجا که پی اش می گردیم نیست اما شاید جای دیگری پیدایش کنیم.

بعد درست به نقیض همین قضیه هم فکر کرده بودم که :‌

اگر توی اولین کشوی میزت امید را پیدا نکردی، جاهای دیگر را هم دنبالش نگرد!

آخرش نفهمیدم کدام درست تر است. آدم امیدوار امید را به راحتی پیدا می کند. اما اگر پیدایش نکرد آیا باید باز هم بگردد یا نه ؟

بعد همینطور که توی یک پیاده روی سرازیری به طرف شرکت می آمدم نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم که میان سبزی بهار و سایه روشن آفتاب عصر چه آرام هستم. و در ادامه ی جمله ی بالا یک جمله ی دیگر را دلم خواست به یاد بسپرم که :‌

مثل آرامش که وقتی توی خانه نباشد، توی یک پیاده رو شاید پیدایش کنیم ...

 

 

+ کتا ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()

یک پست اضطراری از واگویه های افکار قر و قاطی نمی دونمی!

دلم به اندازه ی تمامی ِ دنیا گرفته است.

 در چه راهی ام؟ ‌در چه راهی بوده ام؟ ‌به کدام سو رفته ام که این همه تحمل ثانیه هایم دشوار شده؟

مادرکم توی اتاق های شرکت راه می رود. راه می رود. من زنگ زدم به حمید گفت برو خانه. بعد گفت صبر کن من بیایم بعد برو. ذهنم مشغول و اندهگین است.

پدر چقدر بی فکر است!‌ یا اینکه بهتر است بدانم که از او دیگر توقع فکر نباید داشت. اما چرا باید به حرف هایش گوش داد و به اوامرش سر نهاد؟

اگر مادر اینجا توی پوشک اش خرابکاری کند من چه کنم؟

همین الان رفته بودم برایش چای بریزم در را باز کرده بود و رفته بود توی راه پله. من که نمی توانم در شرکت را قفل کنم. اینجا امد و رفت هست.

با بی قراری اش چه کنم. هی می نشانمش به تماشای مجله ای  هی بلند می شود راه می افتد می آید به من می گوید «‌بلند شو بریم!»...

 بعد از چای اش دیدم همینطور دارد قند می خورد. رفتم قندان را برداشتم.

مادر یک پرستار دائمی نیاز دارد.

پدر! چرا این را نمی فهمی؟ !

من از همه بیکار ترم اینجا که آوردیش پیش من؟ خودت چه کار مهم تری داشتی  ؟

عجب وضع بدی شده.  الان زندگی من که عبارت از زندگی و نشاط دخترک چهارده ساله ام و حمید و خودم است به شدت تحت تاثیر وضع مادرم قرار گرفته.

نه وقت تفریح داریم. نه وقت استراحت. نه من نه حمید نه دخترک. می ترسم از عاقبت این اوضاع و کاری از دستم ساخته نیست.

همه می گویند دخترک الان باید محیط شاد و امنی داشته باشد. من چطور می توانم به عنوان مادرش این محیط را برایش فراهم کنم با این همه غصه که خودم دارم و این همه کار ؟‌

خودم به چه نیاز دارم؟

دلم گرفته. دلم عجیب گرفته است...

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()

 

صبح چهارشنبه است. یک ساعت است که رسیده ام شرکت و دارم با آقای همکارجدید سر یک بالکن ِ دو در دو چک و چانه می زنم. که حمید گفته این بالکن اینجا باشد و ایشان می گوید نباشد و نقشه باید تا ظهر تمام شود که کسی که در شهرداری آشناست و قرار است تصویب نقشه را بدهد گفته بجنبید که باز دارند قوانین راتغییر می دهند و ممکن است از اول هفته ی آینده دیگر تراکم ساختمان را به این میزان که الان می دهند، ندهند و حمید  اگر سرگیجه ی صبحش خوب شده باشد الان باید رفته باشد کارگاه و خلاصه خودش نیست که خودش بگوید چرا این بالکن را اصلن گذاشته.

 .دیروز با همان حالتی که داشتم و در پست پیش نوشتم و عادله اسمش را گذاشته «حالت یواش! ِ » خودم تا حدود هشت شب شرکت بودم سر تغییرات همین نقشه ی مذکور. دیروز بعد از ظهر هم دخترک همچنانکه خودش نوشت حالش زیاد خوب نبود و گفتم باز دارد مریض می شود. و حمید رفت برایش قرص لوراتادین و سرماخوردگی و مسکن و ازاین حرف ها خرید و داد خورد و خلاصه آن وقت شب با حالت یواش ِ خودمان و نیمه بیمار دخترک رفتیم خانه.

 چشمتان روز بد نبیند که در ِ خانه که باز شد از بویی که پیچیده بود توی ساختمان فهمیدم که مادر باز پوشک اش را در آورده و معلوم نیست کجا ها و کجا ها را باید بگردم و کثیفی ها را پیدا کنم و بشورم. پدر تا توانسته بود با چشمی که نمی بیند و گوشی که نمی شنود هر جا را که دیده بود تمیز کرده بود. و چون خودش راضی به آوردن پرستار نیست اصرار داشت که همه چیز مرتب است و چیز مهمی نبوده تمام شده! اما بویی که توی خانه بود و مبلی که کشیده بودند برده بودند توی حمام شسته بودندش و باز تمیز نشده بود و خود مادرم که هر جا راه می رفت به دنبال خودش بوی بدی را همراه می کشید و دمپایی کثیف مادر که رد پایش را  همه جا باقی گذاشته بود، همه ی این ها حرف های دیگری می گفتند...

 دخترک با همان حال خرابش رفت با شلوار مدرسه دمر افتاد روی تختش و نیافتاده خوابش برد. می دانستم که باید علوم می خواند که نتوانسته بخواند. می دانستم که نصف مسئله های ریاضی اش را هم به خاطر حالش نرسیده حل کند.

 حمید با یک نفر قرار داشت که ساعت نه شب برود یک بسته ای را ازش بگیرد اما گفت آنقدر سرگیجه دارد که نمی تواند رانندگی کند. و تلفن زد قرارش را به هم زد.

 بیرون پنجره شب بود و درخت ها هم نا پیدا. هوا ابر بود ولی باران هم نمی بارید.

 اول باید مادرم را می بردم حمام؟ اول باید به دخترک می رسیدم؟ اول باید شام حمید را می دادم؟ اول باید زمین ها را می شستم؟ اول باید مبل را می شستم؟

 دو ساعت بعد اما تمام این کار ها شده بود و بوی بد از خانه رفته بود. و باران هم بی انصافی نکرد و  نرم نرم شروع به باریدن کرده بود...

 ***

 صبح ساعت شش بیدار شدم که ببینم حال دخترک چطور است و اگر خوب است بیدارش کنم که به کار هایش برسد. رفتم توی اتاقش دیدم که نیست. رفتم آشپزخانه دیدم. میز صبحانه را چیده و چای دم کرده و نان داغ کرده و حاضر و آماده نشسته دارد علوم می خواند. مرا که دید مثل همیشه خندید!

 چه دخترکی...چه دخترکی دارم که خودش هوای بهار است و عشق است و امید...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت عصبانی:

.

.

 

.....اااای ی ی ی ی خداااااا.......

 

پدر ناگهان برداشته مادر را آورده شرکت. اگر تنها بودم اشکال نداشت. اگر فقط من و خانم همکار هم بودیم باز هم اشکال نداشت. اما الان بجز من و خانم همکار، آقای همکار و مگس هم هستند. دلم نمی خواهد جلوی همه ی این ها مادرک بی گناهم راه بیافتد دور تمام اتاق ها و همه مات و حیران نگاهش کنند.

 

نمی دانم چه کنم! شاید برش دارم با خودم ببرم خانه...

 

L

 

 

 

  

 

+ کتا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()

میموزا

او نیست با خودش

او رفته با صدایش...

 

سال های سال بود مادرم  هر چه نداشت توی دست هایش اما پر بود از آرزو ها ی ساده و کوچک. 

من نمی دانم آنها را کجا خرج کرد. اما میدانم که الان نه توی دست هایش نه توی جیب هایش نه توی هیچکدام از جاهای کیف هایش ، نه هیچ کجا نه هیچ کجا ی دیگر او هیچ آرزویی ندارد...

هشتم مارس

روز جهانی زن

گرامی باد

+ کتا ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

از صبح تا ساعت نه و نیم

 

یک ربع به شش صبح، مرا که خواب بودم بوسید و خداحافظی کرد. گفت:« بلند نشو! من رفتم...» همان وقت بود که نگاه خوابالودم را به عقربه های سیاه بر زمینه ی سپید ساعت رومیزی انداختم و دیدم نیم ساعت تا رفتن اش مانده. بلند شدم و دوباره باصدای آهسته چنان که نخواهد دیگران را هم بیدار کند گفت:« بلند نشو! فقط خواستم خدافظی کنم.» اما لحنش را می شناختم که از اینکه بلند می شوم خوشحال است. آب را خودش گذاشته بود و جوش بود. چای دم کردم. نان و پنیر گذاشتم. دو سه تا پیش دستی از دیشب مانده بود شستم. آمد صبحانه خورد و دو تا سیب و دو تا نارنگی و دو تا خیار و دو تا پرتقال هم برایش در ظرف دربسته گذاشتم که ببرد. گفتم مسکن یادت نرود. گفتم دوربین یادت نرود. و راس ساعت شش و ربع،  پژوی آقای مهندس دال جلوی خانه ایستاد و او از پنجره رو به پایین دستی تکان داد و مرا بوسید و در ِ آسانسور بسته شد و رفت پایین.

 

***

 

از پنجره ی راه پله نگاهی به ابر های تیره انداختم. نگاهی هم سمت کوه ها که هیچ پیدا نبودند امروز صبح. بعد پایین را نگاه کردم و حمید را که سوار پژو شد و در را بست. لباسم کم بود. سردم شد. برگشتم توی خانه و در را بستم. بی جهت رفتم اتاق دخترک که خواب خواب بود. گفتم نیم ساعت دیگر بخوابد و رفتم اتاق خودمان و دراز کشیدم اما خوابم نبرد. توی فکر او بودم که حالا تا برگردد باز مرا تا شب نیمه جان می کند. این مسافرت های زمستانه به شمال همیشه مرا می ترساند. آن هم امروز که دیشب پلیس راه گفته بود جاده چالوس بسته است. اما آنها از راه هزار می رفتند و هراز هم از خطرناکی دست کمی از چالوس نداشت. بعد فکر امروز افتادم که توی شرکت تنها هستم. او که رفت شمال و همکارمان هم امروز نمی آید و من می مانم و خودم. با خیال راحت وقت تلف می کنم. با خیال راحت آهنگ هایی که وقتی او هست نمی شود گوش داد از قبیل هایده یا کوهن گوش می کنم. با خیال راحت وبگردی های فراوان میکنم. با خیال راحت می توانم نهار هم نخورم. بروم سر یخچال و به هر چه هست قانع باشم. بعد از ظهر هم که بروم دنبال دخترک می توانیم با هم برویم ببینم جریان این آیس پک ها که تازگی ها مد شده و ما تا به حال نخورده ایم چیست.... توی همین فکر ها وقت چه زود گذشته بود. ده دقیقه به هفت رفتم دخترک را بیدار کردم و صبحانه اش را دادم و قبل از صبحانه

 

 گفتم امروز تو وبلاگت چی بنویسم؟ گفت حالا یه چیزی بهت میگم. و با عجله بلند شد رفت دنبال چیزی. شاید هم برای وبلاگش مطلبی داشت شاید هم رفته بود دنبال کتابی دفتری چیزی که یادش رفته بود بردارد...من برایش دو تا لقمه گرفتم و گذاشتم توی بشقابش و منتظر نشستم تا آمد و صبحانه خورد و یک حرف هایی هم زدیم اما الان یادم نیست چه حرفایی و بعد دو تایی رفتیم پایین و بردمش مدرسه. ته کوچه ی مدرسه شان یک سری پله می رسد به اتوبان کردستان. آنجا بوسیدمش. چه بوسه های خوشمزه ای... بعد او از پله ها رفت پایین بطرف مدرسه و هر پنج متر یکبار هم برمی گشت مرا نگاه می کرد و لبخند می زد و بای بای می کرد و من می ترسیدم نکند جلوی پایش را نبیند و زمین بخورد. اما به سلامت رسید و آخرین بای بای را هم از در مدرسه که وارد می شد کرد و پشت در نا پدید شد. و من فکر کردم هرکس ما را در این حالت دیده باشد می گوید چه مادر و دختر لوسی!

 

***

 

خانه که برگشتم مادرم هنوز خواب بود. برای فریبا ی خودمان اس ام اس دادم که امروز توی شرکت تنها هستم. اینکه منظور خودم از فرستادن این اس ام اس دقیقن چه بود را خودم هم نمیدانم !! شاید یاد  فیلم ماه تلخ بودم که فریبا گفته بود هر وقت تنها بودی بگو برایت بفرستم ببین!  اما فریبا هم اس ام اسم را جواب داد که او هم سرکار نیست و رفته دنبال بیمه.

 

بلند شدم رفتم یک سری لباس های تل انبار شده را آوردم ریختم توی ماشین لباسشویی. بعد رفتم اتاق مادرم در را باز کردم. مادر هم همزمان با باز شدن در چشم هایش را گشود. لبخند زدم گفتم سلام. نگاه هم کرد و هیچ نگفت اما من همیشه فکر میکنم توی دلش می گوید سلام. رفتم کنارش روی تخت نشستم. پرسیدم می خواهید بلند شوید؟ باز هم جواب نداد. اما من فکر کردم حتمن توی دلش گفته بله. پتو را کنار زدم و دستش را گرفتم و بلندش کردم. بعد رفتیم دستشویی و لباس پوشاندم و بردمش سر میز صبحانه. حرکات مادرم کند است و من هم هولش نمی کنم. بنا بر این این کار ها خیلی طول کشید. به ساعت آشپزخانه نگاه کردم که  شده بود  نه و ده دقیقه. یک دستمال گرد گیری روی کابینت بود که برداشتم و نمدارش کردم و نمی دانم چرا در ماشین رختشویی را تمیز کردم. بعد پنجره را باز کردم و هوای اسفند ماهی که انگار پشت پنجره منتظر بود که تا من در را باز می کنم خودش را دعوت کند تو ، با عجله همه جای آشپزخانه پخش شد. دستمال هنوز دستم بود و سرکی بیرون کشیدم که ببینم اگر کسی از آن پایین رد نمی شود بتکانمش. کسی نبود و تکاندم. همان وقت یک تاکسی آمد جلوی خانه ی ما ایستاد. با خودم گفتم حتمن با طبقه های پایین کار دارد. همینطور که داشتم نگاهش می کردم دیدم از در کنار راننده حمید پیاده شد !! نگاهی به ابر های تیره انداختم و بلند گفتم حمید برگشت!! جاده بسته بوده نتوانسته برود...

 

 

سه دقیقه مانده به دوازده ظهردوشنبه

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٧
comment نظرات ()

یک و دو

یک:

 

حمید نمی ذاره گریه کنم. دعوام می کنه. اما من بغضم می شکنه. هزار بار. صد هزار بار در هر بار. دوست ندارم اشک هامو پنهان کنم. بهش میگم گریه هم مثل خنده ست. فقط نمود ظاهر غمه. برعکس خنده که نمود ظاهر شادیه.

به علاوه، از حس بغض فروخورده هم خوشم نمیاد.

هوای سرد به صورتم می خوره و اشکام می ریزه. آقای داروخانه چی نمی فهمه چرا چشم ها و نوک دماغم سرخه. شاید هم از  بسته ی پوشک های بزرگسالی که در مقابل سیزده هزار و دویست تومان در بغل می گیرم یک حدس های بزنه.

توی خیابون باز بغضم می شکنه. اما هر چی هست باید همینجا تموم شه. حمید گفته گریه نکن. پس تکلیف من با این همه اشک که ته چشم هایم انبار شده چیه؟

 

دو:

(برای نگاه خورشید وار مادرم)

 

 

کنار پنجره آمده ام

که تماشایت کنم

تو هم مرا نگاه کن

ای آخرین

طلایه ی خورشید!

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

دلم عجیب

۱-داروی جدیدی که مادرم استفاده می کند

Ebixa

Memantine hydrochloride

 

است. دلم خوشبینانه هی باز به خودش دلداری می دهد که بی تاثیر نیست. نه اینکه حال بیمار را رو به بهبودی برده باشد اما من حس می کنم حد اقل عملکرد های از دست رفته ی  یکی دوهفته را بهش برگردانده. قبل از شروع دارو سرعت حرکت اش توی سرازیری بیشتر شده بود. الان حس می کنم شیب نمودار حالش کمی متعادل تر شده. اما تا کی ...نمیدانم.

حمید داشت با برادرش که پزشک است و در آمریکا ست درباره ی آلزایمر مادر صحبت میکرد. برادرش گفت دارو ها مدت کمی می تواند بیماری را متوقف کند و بیماری مسیر خودش را طی می کند.

این روز ها با دیدن چهره ی نازنین مادرم بی اختیار گریه ام می گیرد. دلم بد جوری می سوزد. می دانم که باید تلخی حقیقت را پذیرفت اما مثل هر بچه ی زمین خورده ای دلم میخواهد صدای گریه ام تا خانه ی هفت تا همسایه آنطرف تر برسد...

یک جا خواندم نوشته بود متوسط دوره ای که آلزایمر بیمار را از پا در می آورد چهار سال است. حالا مدام روز ها را می شمارم. قدم های بی هدف مادرم را که در خانه راه می رود. چند قدم مانده؟ چند نفس؟ تا کی می تواند راه برود؟ همین طور بی هدف اما سر پا باشد ؟‌.....

+ کتا ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

صبح با جلالی

کار های صبحگاهی مادرم را انجام داده بودم و برای رفتن سرکار آماده می شدم. داشتم کیفم را جمع و جور می کردم که مادرم آمد  کنارم نشست. نگاهش کردم. چقدر دوست دارم این نگاه را. کتاب جلالی را از کیفم بیرون آوردم و صفحه ای را اتفاقی باز کردم و بلند خواندم:

دیگر سنگی بر پای

فکر من نیست

بلکه بادکنکی آن را

به سوی بالا می برد

تا در نیمه راه

رهایش کند

.

نگاهش کردم. نگاهم می کرد هنوز. می توانستم تصور کنم که گوش می دهد. باز خواندم:

همه ی ما از آسمان

آمده ایم

مثل باران

و دوباره بخار

خواهیم شد

.

نگاهش کردم. سری تکان داد. باز خواندم:

گفتم به رویا هایم

پناه ببرم

از این رو در اطاق

چرخی زدم

و خرده ریز های پراکنده را

جا به جا کردم

از رویا هایم

خبری نبود

.

مادرم برخاست شاید تا در اطاق چرخی بزند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: ۶۲ روز مانده به عید!

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

کسی را در آغوش می فشارم که دیگر...

 

 

حال مادرم برایم این روز ها حال نگذاشته. ظاهر قضیه هیچ نیست. مثل همین آرامش همیشگی چهره و لبخند من که شاید وام گرفته از چهره و لبخند خود اوست.  اما غمش هم مثل خودش درون گرا ست. حالتی چون اندوه پشت نقاب.

 

 صبح داشتم فکر می کردم کاش اختلاف سنی مان کمتر بود. او  سی و شش سال از من بزرگ تر است و این همه فاصله این میان چون دره ای عمیق گوییا همیشه ما را از هم جدا می کرد. من همواره این حس را داشتم که  از او دور بودم و حالا بد تر از همیشه ی گذاشته ها حسی دارم که انگار او سوار باد شده و با  چنین سرعتی هر ثانیه  از من دور تر هم می شود.

 

 

از کودکی، هنوز شیرینی و آرامش سپید آغوشش را خوب به یاد دارم اما نوجوانی من همزمان با غصه های بزرگ او شد:

 

 هفت سالگی ِ من، هومسیک شدن برادرم در آمریکا و بازگشت ناموفق اش. ده سالگی ِ من، پیوستن برادرم به صفوف انقلابیون در دانشگاه تهران و دلنگرانی های هرساعته ی مادرم برای او. یازده سالگی ِ من، آغاز بیماری روانی خواهر دوم ام و آغاز تماشای غصه های عمیق در چشم های آرام ِ مادر. پانزده سالگی ِ من، دیدنش در لباس سیاه عزای خواهر اولم. که بیست و شش ساله از دستمان رفت....

 

 کاش بزرگ تر می بودم که مثل دوستی در آغوشش می گرفتم. کاش می شد غم هایش را با هم نصف می کردیم. اما انگار من پایین کوهی بودم و کارم تنها تماشا بود. چه دور چه دور چه دور بودم از او آن زمان که جز شانه ای شاید هیچ نمی خواست.

 

 

 حالا توی چهره ی نازنین و دوست داشتنی اش دنبال تمام سال های گم شده می گردم. کسی را در آغوش می فشارم که دیگر معنای اشک را هم نمی فهمد...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

یه موقعی از این روزای خط خطی....

 

 ebixa داروی جدیدیست که برای کنترل علائم بیماری آلزایمر آمده و چون روند بیماری مادرم رو به بد تر شدن است، دکتر پیشنهاد داده تاثیر این داروی تازه را هم آزمایش کنیم و بعد از یک ماه اگر موثر بود ادامه بدهیم.

امروز یک هفته از روزی که رفتیم دکتر و نسخه را گرفته ایم می گذرد. اما پدر هنوز برای تهیه اش اقدام  نکرده. دکتر گفت که این دارو گران قیمت است و تحت پوشش بیمه هم نیست. به قرار هر دانه قرصی سه هزار و اندی تومان که باید روزی دو تا هم مصرف شود.

 پدر می گوید:« من کار بیمه شو درست می کنم!»‌

 اما همچنان دست ها زیر سر دراز کشیده توی رختخواب و به نظر می رسد ذهنی مشغول حل مشکل ترین مسائل ریاضی جهان است.

می گویم: «‌نسخه را بدهید من ببرم بگیرم»

اصرار دارد که : « تو نمی تونی کار بیمه شو درست کنی!»

می گویم: « آخه دارویی که تحت پوشش بیمه نیست رو چطوری می خواین از بیمه بگیرین؟ »

....و به همین ترتیب روز ها سپری می شوند و حال مادرم اندک اندک بد تر.

امروز می خواهم بروم بگردم دفتر چه بیمه را از توی سوراخ سنبه های اتاق پدر پیدا کنم و دارو را بخرم.

...دیشب اولین شبی بود که برای مادر پوشک بستم. حس دلگیر کننده ایست اینکه فکر کنی در ابتدای روز هایی ایستاده ای که یکی از یکی غم انگیز تر خواهند بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: دخترک تصمیم گرفته هر روز وبلاگش را به روز کند. به بهانه اینکه :«چند روز مانده به عید؟» این هم بهانه ی خوبیست. می روم دستخط اش را برایش توی وبلاگ بگذارم..

+ کتا ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

سر چرخش در آخرین پاگرد

۱) 

سرد و غمگین

ترانه می خواند

روز زمستان

 

....

صبح ها ی این زمستان یک جوری اند. غمگین تر از هر سال.

سکوت چشم هایت را باور نمی کنم مادر. دلم برای نگاهت تنگ شده. می بوسم ات می بوسم ات اما نیستی. هستی؟ هنوز کنار من هستی؟ ...بعد یک جایی از ثانیه ها که هیچوقت نمی فهمم کجاست،‌ میان خاطره هایت تنها ی تنها گم می شوم.

۲)

دیروز عصر شوهر خواهر حمید سکته مغزی کرد. نمی دانم چه آرزویی می شود برایش داشت. بیست و پنج سال پیش هم سکته کرده بود. مدت ها همه ی توانایی هایش را از دست داده بود. بعد کم کم یکی یکی با تمرین و تلاش دوباره به دستشان آورده بود. همه را بجز سخن گفتن را. با لکنت و بریده بریده سخن می گفت. دکترای حقوق دارد. علاقمند ادبیات است. یکی از مولفان لغت نامه ی دهخداست.  

 ۳)

بعد از همه ی دل ناخوشی ها صدای قدم هایم توی راه پله ی شرکت پیچیده سر چرخش در آخرین پاگرد اما نامه ای افتاده:  نام گیرنده اش اسم من است. فرستنده اش: دوست... لبخند می زنم

 

.

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

شب هفتم زمستان

الان صبح جمعه ست و هوا آفتابیه و آسمون آبی و زمین سفید.

روز چهارشنبه اینجا برق یک ثانیه رفت و برگشت اما همین رفت و برگشتش باعث سوختن پاور کامپیوتر من شد و دستم از دنیای مجازی کوتاه شد. دیروز توی خماری این اعتیاد خودکشی کردم از بس اس ام اس روانه ی گوشی های دوستان کردم...توی برفی که دیشب از عصر تا شب می بارید و هر عاشق برفی را دیوانه می کرد خیلی دلم می خواست بیایم یک تکه یادداشت اینجا بنویسم اما نمی شد و برای یک دوست نازنین این را گفتم و او نهایت لطف را به من کرد و آمد آن لحظه را اینجا ثبت کرد. ... اما ادامه اش:

حقیقت اینست که می خواهم شاد باشم این شب برفی را اما برای شاد بودن هم تمرکز نمی توانم.

بیرون از پنجره برف است و سپیدی و نوری که شب های برفی نمیدانی از کجا تابیده بر آسمان ...دنبال دو نفس شعر می گردد نگاهم رفته تا دور دور ِ شاخه ها و خیس خیس برگشته و دست خالی و سردش را در دست های من گذاشته که مادر هر بار چراغ را روشن می کند و عکس من و اتاق و خودش می افتد توی شیشه و برف توی تاریکی شب گم می شود و من و نگاهم را بر می گرداند توی همین خانه...

مادر دست بر شانه ام گذاشته و می گوید:

    - پاشوبریم...برف نمی آد.

من صدای خودم را می شنوم که جواب می هد:

      - خانوم خانوما! شب برفی کجا بریم؟

و مادرم خیلی پیش تر از اینکه جواب مرا بشنود از من دور شده. من باز می روم چراغ را خاموش می کنم بر می گردم پشت شیشه و گوش می سپارم به این همه حرف سپید که شب هفتم زمستان گفت...

 

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۸
comment نظرات ()

تمرکز روی ابعاد ستون ها یی که منتظر هستند

 

پلک بالای چشم راست. سمت راست می پرد. از صبح. نمی دانم چرا. ربطی هم به جر و بحث برسر ابعاد ستون ها و دیر کرد ابلاغ آکس های تازه به بخش سازه ندارد. از قبلش می پرید.

از همان وقت که روی مبل توی خانه حاضر و آماده نشسته بودم منتظر حمید که حاضر شود و بیاید و داشتم توی دفتر چه ی زرد چیز هایی می نوشتم و مادر یکباره پرسید:« ‌اسم من را هم می نویسی؟ ...» من نگاهش کردم و گفتم : «بله که می نویسم.» بعد برخاست آمد بالای سرم و روی نوشته هایم را نگاه کرد. زیر آن کلمه که نوشته بودم مادر خطی کشیدم. نگاه او شاید اما هیچ کجا نبود. بعد رفت دور خانه راه رفت و من هنوز داشتم فکر ها و دلواپسی های اخیرم را با تمام بن بست هایش می نوشتم و مادر دورش را تمام کرد و برگشت و باز پرسید  : «اسم من را هم می نویسی؟...»  همان جا بود که اولین پرش های بالای پلک را حس کردم. و بعد پرش ها توی ماشین هم ادامه داشت آنجا که حمید داشت راهنمای چپ می زد که بپیچد و من  سایبان سمت خودم که آیینه هم دارد را باز کردم و توی آیینه، چشم دوختم به همان نقطه که می پرید: یک خط افقی، بالاتر از پلک، زیر تر از ابرو هی خودش را نمایان می کرد. بعد سعی کردم همه ی عضلاتم را شل کنم. سعی کردم صورتم را در اختیار خودم در آورم اما همان جا چشم در چشم آقای پلیسی شدم که بعد از پیچ ایستاده بود و ذهنم راه گم کرد تا کمر بند ایمنی ماشین که نبسته بودم.

این جملات از کجا می آیند و به کجا می روند؟ اگر همین پرش های ناخود آگاه دست خیالم را نمی گرفت بیاورد بنشاند اینجا تا کجا ها که نرفته بودم و چه گم ها که نشده بودم توی کوچه های این روز.

برخیز. بس است . روز شروع شده. ابعاد ستون ها منتظر تو هستند.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٩
comment نظرات ()

چه خوبند ثانیه های نوشتن...

 

از سر تخت طاووس پیچیده ایم توی سر بالایی خیابان بیمه و سنگین سنگین قدم می زنیم. مادر دست راستش را گرفته به بازوی چپ من و نیم تنه ی چپم سنگین تر شده. هر چند که کیف سنگینی که به شانه ی راستم آویخته تا حدود زیادی در صدد است که میان دو نیمه ام  تعادل برقرار کند اما نمی تواند. چند تا جزوه و کاتالوگ آسانسور هم باید برای رئیس می آوردم خانه که آنها را هم در دست دارم و باعث شده که هر دو دست کاملن اسیر باشد و نتوانم موهایی که از کناره های روسری و دور صورتم ریخته بیرون را مرتب کنم و دوباره بزنم شان زیر روسری.

یک جا حس کردم مادرم حتی با همین حرکت آرام هم  به نفس نفس افتاده و این حس باعث شد سرعت حرکتمان را از این هم که هست کند تر کنیم.

همیشه مواقع خستگی دوست دارم تند تند راه بروم که زود تر به مقصد برسم. مثل وقت هایی که آدم بی چتر زیر رگبار گیر می افتد و می خواهد زود تر به سر پناهی برسد.

از خیابان اصلی که رد می شدیم ، میان ازدحام ماشین ها یک می نی بوس هم پیچید جلویمان و گاز داد و رد شد و دود اگزوزش بد جور راه نفس مان را تیره و تار کرد. فکر کردم ما قوم این روز های تهران شاید از نفرین شده ترین اقوام تاریخ این شهر باشیم. وگر نه این عصر پاییزی که هوا نه سرد است و نه گرم و آسمان ِ آبی اگر که دود آلود نبود ، چه عصر پاییزانه ی دل انگیزی می بود...

(این ها را توی همان راه با همان دست های بند نمی دانم چطور توی دفتر چه ام نوشته ام !)  این شد که نفهمیدم باقی راه چطور به آخر رسید و بعد فکر کردم که چه خوبند ثانیه های نوشتن....

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٩
comment نظرات ()

بمان پیشم

الان حالم خوب است. آرامش خوشی دارم. این چهارشنبه ای که مثل آب در جوی هایش جاری شده ام را هم دوست دارم.

مادر پیش خودم همینجاست. نشسته کنار پنجره و کتاب «سوزن جادویی» را می خواند.  این کتاب را دوست دارد و تنها کتابیست که یک خلاصه ی یک جمله ای ازش برایمان می گوید: «سوزنی که همه چیز را به همه چیز می دوزد.». یاد کودکی های خودم می افتم. یاد چرخ خیاطی سینگر دستی اش که می نشست و با دست راست دسته را می چرخاند و می چرخاند و  من محو تماشای سوزن چرخ می شدم که مثل اسب بر پارچه می تاخت. ...

دکتر گفت گوش دادن به موسیقی برایشان خوب است. گرچه خودم که تنها باشم همیشه سکوت را به هر صدایی ترجیح میدهم اما یک سی دی از نوری گذاشتم توی کامپیوتر. آهنگ های قدیمی ترش را دارد که شاید کلمه هایی یا نواهاییش چیز هایی را در ذهنش زنده کند.

- مادر! « نازنین مریم» را یادتان می آید؟

مادر نگاهم می کند. لبخند محوی می زند و سرش را طوری  تکان می دهد که بیننده نمی فهمد چیزی به یاد می آورد یا نه.

...

آقای رئیس فردا می رود طالقان. الان قرارش را قطعی کرد. دلم می خواهد تمام روز را شعر بخوانم. بمان بمان بمان پیشم ای همین آرامش!‌

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۸
comment نظرات ()

زادگاه من!

ساعت نه و نیم صبح است و مثل روز روشن است که من و مادر به اتفاق هم آمده ایم سر ِ کار!

آقای رئیس کلی سفارش کرده که وقت توی نت تلف نکنم و به کار ها برسم. بجز ساختمان خودمان فعلن سه تا کار جدید هم گرفته ایم که بنده هنوز دست به هیچکدام نیالوده ام !

دیروز که دخترک از مدرسه آمد یک کاغذ آ چهار زرد رنگی توی دستش تکان تکان می خورد و با اشتیاق چیز هایی می گفت که با آن همه گرفتاری ِ دستی و ذهنی که داشتم، نصفه و نیمه می شنیدم. آخرش به وضوح صدایش را شنیدم که چند بار صورتش را هی جلو و جلو تر آورد و با صدای بلند تر تکرار می کرد: « بخونم ؟...» « بخونم برات؟‌....»

انگار که از خواب بیدار شده باشم. و تازه متوجه اش شده باشم گفتم : « عزیزم، قربونت برم ! ...الان فرصت شنیدن ندارم. بذار همین جا خودم می خونم. »

صبح اول که پشت میزم نشستم ، کاغذ زرد رنگ، درست همان طور با صدای دخترک صدایم زد.

برگه، چرک نویس امتحان انشایش است. موضوع « زادگاه من! » را انتخاب کرده:

***

زادگاه من!

      -پدر بزرگ شما کجا به دنیا آمدید؟  

      - زادگاه من؟... بچه های خوبم آرام بنشینید تا برایتان تعریف کنم. مرا به یاد روز گار کودکی ام انداختید. زمانی که دنیا در صلح و صفا بود و مردم کاری به ما نداشتند. آن دور دست ها ...نگاه کن! پشت تپه ها . آنجا که حالا از دیده ها پنهان است، در ورای این تپه ها ، سرزمینی است سر سبز. با گل هایی رویایی و ناشناس که نه تنها آنها را ندیده اید و نبوئیده اید،‌ بلکه اسم شان را هم نشنیده اید. بله! من در جایی به دنیا آمده ام که همه ی ساکنانش در صلح و دوستی به سر می بردند. اگر کسی مشکلی داشت همه غصه می خوردند و به کمکش می شتافتند.

من در چمنزار های وسیع و آنجا که عطر سبزه های وحشی اش به انسان آرامش می دهند بزرگ شدم. از صبح تا شب به همراه دوستان کودکی ام و عموی پدرتان گردش و بازی می کردیم. گاهی به تماشای به دنیا آمدن نوزادی می رفتیم و زندگی چه سبز و زیبا بود...

تا اینکه یکی از همان روز ها پشت تپه ای موجودی ناشناس را دیدم. نزدیک تر رفتم تا بتوانم بهتر نگاهش کنم و آنگاه او اسیرم کرد. بله! آن موجود انسان بود. بچه ها من مانند شما در طویله به دنیا نیامده ام! ...یک روز هر طور شده شما را همراه خودم به زادگاه خود می برم تا با اسب های دیگر آشنا شوید... بله! هر طور شده....

 

 

 پی نوشت یک: مورد شماره ی سه ی پست پیش هنوز قطعی نشده اما امید ما هم هنوز قطع نشده ازش.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٦
comment نظرات ()

بدون عنوان

یک

پدر امروز عصر می رود سفر. نمی دانم چند روز. فصل سرما و سفر دور و جای سرد تر و سن بالا دلنگرانم می کند.

شاید چند روز نتوانم بیایم شرکت. اگر نشود مادر را بیاورم اینجا، باید خانه بمانم. روزگار چه بازی ها در می آورد.

امروز صبح هم پدر بیرون از خانه کار هایی داشت و گفت زود بر می گردد اما هر چه صبر کردم نیامد و مجبور شدم  مادر را بیاورم شرکت. حالا هم مثل همین روز های خودش مدام می خواهد برود بیرون. از این سر به آن سر همه ی اتاق ها را  قدم می زند. و در هر دور می آید و دست بر شانه ام می گذارد و می گوید:« پاشو بریم خونه! ...» خانم همکارمان لبخند می زند و نگاهمان می کند. من هم لبخند می زنم و نگاهش می کنم اما ته دلم کسی گریه می کند.

با این حال اگر بتوانم(یک-) او که گریه می کند را یک جوری آرام کنم و (دو-)  به او که از نگاه دیگران آزده است بقبولانم که:« بی خیال!» البته شاید مثل همین امروز مادر را همراه خودم بیاورم. اما این دو کار خیلی خیلی سخت است.

 

دو

یک سری اصلاح نقشه هست که باید تا عصر تمامشان کنم. اما تمرکز برای انجام هیچ کار ندارم.

 

سه

امروز عصر شاید یک مشتری که قبلن هم برای پیش خرید این واحد باقی مانده ی ساختمان تمایل نشان داده بود  بیاید. منتظر تماسش هستیم . قرار بود زنگ بزند و قرار بگذارد اما هنوز نزده. و دارم فکر می کنم که شاید این بار هم مثل بار های پیش بیهوده منتظر باشیم.

 

+ کتا ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٥
comment نظرات ()

پراکنده از دیروز و امروز

۱-

لجم می گیرد! ...گاهی یک حرف هایی می زنم که خودم هم بهشان هیچ اعتقادی ندارم. انگار آب نبات دست بچه می دهم که گول بخورد اما یادم می رود که آن بچه خودم ام. ...

 

یک وزنه ی سنگین آویخته به دمب نفس ام. انگار به پای یک محکوم به غرق شدن. هر نفس پرت می شود توی اقیانوس و می میرد و باز این حکم تکرار می شود.

 " کافیست یکروز که در اتاقت نشسته ای تصمیم بگیری."

 

اما مشکل اینست که تصمیم ها این روزها یک جوری زبل و زرنگ شده اند که نمی شود به آسانی گرفتشان. مثل ماهی لیز می خورند از توی دستت. مثل سایه به چنگ نمی آیند. مثل دود، حجمی که بشود گرفت ندارند. مثل پرنده دلت نمی آید اسیرشان کنی. مثل امید ِواهی، همان آفتاب صبحگاهی که از زیر افق ابر تابیده باشد و بدانی تا چند ثانیه ی دیگر تا آخر روز  گم اش می کنی....

 

 ۲-

این کتاب سهراب را که پریدخت گرد آوری و کرده و به چاپ رسانده را نمی خوانم. مزه مزه می کنم. هر کلمه اش را مثل گلی ناشناس بو می کشم. هر جمله اش را چشم می بندم و با خودم تکرار می کنم. هیچ حرفیش تکراری نمی شود. حتی اگر صد بار بخوانم. لحظه ها را روشن می کند. دوچشم را صد چشم می کند. حالا حس می کنم این همه سال چه قدر با او غریبه بودم...از هشت کتابی که از کودکی تا به حال خوانده بودم انگار هیچ در نیافته بودم!

 

 

 

 

۳-

صبح ابری و تاریک بود. برای اینکه دخترک را بیدار کنم بوسیدم اش. لپ هایش سفت و خوشمزه است و آدم هیچوقت با یک بوسه از آن سیر نمی شود. باید گازش زد. مثل سیب آبدار تازه ی سفت ترش! اینطور بود که صبح خوب شروع شد.

بعد آمدم توی آشپزخانه و کتری را گذاشتم روی گاز و غذایش را از یخچال در ‌آوردم که گرم کنم و بریزم در قابلمه. مادرم بیدار بود. در آشپزخانه ی ما گاز روبروی سینک است. چنانکه اگر کسی رو به گاز داشته باشد پشت به سینک خواهد داشت. داشتم غذای دخترک را گرم می کردم که صدای شیر آب آمد. حس کردم مادرم دارد چیزی را آب می کند که به گلدان ها بدهد. با خودم فکر کردم آبپاش را پیدا کرده؟‌و این فکر یک ثانیه هم طول نکشید. روی برگرداندم و دیدم کوزه ای بزرگ و فیروزه ای که سال ها پیش از فرمش خوشم آمده بود و از صنایع دستی خریده بودم و دور تا دورش نقاشی های انتزاعی از فرم بز داشت را در دست دارد و زیر شیر آب گرفته.

خانه ی خودمان که بودیم و دخترک که بچه تر بود، ما بیست و پنج تومانی ها را توی آن می ریختیم و تخمین می زدیم که اگر این کوزه پر از بیست و پنج تومانی شود چند تومان خواهد شد. بعد از مدتی شروع کرده بودیم به شمارش بیست و پنج تومانی ها و برای اینکه شمارش آسان تر شود،  آنها را چهل تا چهل تا توی کیسه هایی کرده بودیم و گره زده بودیم. بگذریم از اینکه نمی دانم این دیگر چه مرضی بود و چرا اصلن آنهمه بیست و پنج تومانی جمع کرده بودیم . شاید انگیزه ی اصلی آموختن مفهوم پس انداز به دخترک بود اما به هر حال و در آخرین شمارش قبل از اینکه به خانه ی مادرم اسباب کشی کنیم، چیزی حدود شانزده هزار تومان بود که هنوز تانیمه های کوزه هم نرسیده بود اما حجم زیاد و سنگینی داشت. و مادر حالا کوزه ی به آن سنگینی را گرفته بود زیر شیر آب و داشت با آن گلدان ها را آب میداد...

رفتم کوزه را گرفتم و آب را خالی کردم . دهانه ی کوزه تنگ است و دست توی آن نمی رود. کوزه را سرازیر کردم و فکر کردم به عادت همیشگی کیسه ها یکی یکی جلو می آیند و من با دو سه انگشت گوشه ای کیسه را می گیرم و میکشمشان بیرون اما تلاشم بیهوده بود چون کیسه ها همگی پاره شده بودند. معلوم بود بار اولی نیست که مادربا این روش گلدان ها را آب میدهد!

با تکان تکان دادن کوزه و ایجاد سر و صدای بسیار زیاد بالاخره پول ها بیرون ریختند.

هول هول دخترک را راهی مدرسه کردم.

 حالا سکه ها را ریخته ام روی روزنامه که خشک شوند و مادر هر دقیقه یکبار می پرسد:‌ با این پول ها  چکار می کنی؟ ...

(ساعت ۸ صبح دوشنبه)

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٩
comment نظرات ()

حرف هایی

 

 

 

 این روز ها تنها کاری که مادر هنوز با علاقه انجام می دهد آب دادن به گلدان هاست. اما کاش یادش می ماند که چند بار به یک گلدان آب داده.

 

یکبار صبح ، یکبار پیش از ظهر، یکبار عصر، یکبار شب... آب از سر و روی گلدان می بارد و مادر همچنان آب پاش را سرازیر می کند توی گلدان. کار به جایی رسیده که از سقف همسایه ی طبقه ی پایین هم نم پس داده.

 امروز دیدم روی برگ گلدان ها کنار پنجره یادداشتی هست. مادرم را صدا زدم که یادداشت را بخواند. خواند:

 

"صاحب عزیزمان!... پری جان

لطفن معرفی مارا آب ندهید. هم خودمان خراب شده ایم...همه ی خانواده به مرخصی رفته اند."

 

 

 

نگاهم روی یادداشت ماند.

 

پدر نوشته بود:

 

 

 

" صاحب عزیزمان ! ...پری خانم مهربان

 

لطفن مدتی ما را آب ندهید. هم خودمان خراب شده ایم و هم خانم معین شکایت دارند"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

صبح ابری امروز 

 

یک بلبل صدایم زد کنار پنجره

 

حرف هایی گفت که گفتنی نیست

 مانده ام که چطور هیچکس به «طریقه خوانش» مادر توجه نکرد یا نخواست چیزی در این باره بنویسد. نمی دانم کلمات توی ذهنش چه معنایی دارند. 

 بر خورد پدر البته جالب توجه بود اما چه اندازه به کار آمد؟

مادر همچنان تمام روز دنبال آب پاشی می گردد که نمی دانم پدر کجا قایمش کرده! ! ...

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٦
comment نظرات ()

مادر .

 

 

دیروز بعد از ظهر ، نمی دانم ساعت چند بود، شاید حدود سه و نیم تا یک ربع به چهار، داشتم خوش خوشک وبگردی می گردم و با فریبای نازنین هم جسته گریخته چت می کردیم که تلفن زنگ زد.

دخترک بود. با صدای لرزان و گرفته گفت که مادر رفته اند بیرون. گفتم خب بدو دنبالشون! گفت بابا رفتند. و چیزی نمانده بود گریه اش بگیرد. پرسیدم نگفتند کجا می روند قبلش؟‌ گفت خونه ی خاله لادی. بعد گفت به خاله لادی هم گفتم. رفتند دنبالشون. گفتم عزیز دلم حتمن تو راه می بیننشون. تو نگران نباش.

هنوز این حرف را نزده بودم که زد زیر گریه و گفت که بابا و خاله آمدند! مادر را هم پیدا نکردند.

***

دلم مثل آوار توی خودش فرو ریخت. گفتم من آمدم! گوشی را گذاشتم و مثل جن زده ها بلند شدم. با فریبا هم خداحافظی نکردم و سیستم را خاموش کردم. به رئیس گفتم مادرم از خانه بیرون رفته اند و بابا و لادن هم پیدایشان نکرده اند. من می روم. گفت چنددقیقه صبر کن! گفتم می ترسم  خیلی دیر شود. اشک های خودم هم سرازیر شد. در را بستم و پله ها را باسر دویدم پایین...

***

قلبم نمی فهمید می زند یا نمی زند. حجم عظیمی از قصه و فریاد و دلواپسی و اندوه زیر پوست صورتم دویده بود. خودم کوچه را می دویدم. کجا؟‌ کجا؟ کجا؟‌ دردی روی استخوان ساق پایم ذوق میزد. سر تخت طاووس نگاه به چراغ نکردم که ببینم سبز است یا قرمز. از بین ماشین ها می دویدم. شانس آوردم که تصادف نکردم. آن سوی چهار راه با خودم گفتم توی خیابان بیمه را نگاه می کنم و اگر ندیدمشان یک تاکسی در بست می گیرم و تمام کوچه پس کوچه ها را می گردم...

توی پیاده روی شرقی را چشم دواندم نبود. آمدم غرب خیابان توی پیاده روی غربی ، دو سه تا کوچه بالاتر خانم سیاه پوشی داشت سرازیری می آمد که هم قد مادرم بود. فاصله دور بود و نمی توانستم ببینم اش. آرزو کردم که خودش باشد و به سمت اش دویدم. خانم سیاه پوش که دید کسی دارد با آن سرعت می دود ایستاد. نزدیک تر شده بودم. :‌خودش بود. بغضم شکست. نفس راحتی کشیدم. بهش که رسیدم صورت ام خیس خیس بود. بغلش کردم.

مادر با تعجب پرسید:‌ تو اینجا چکار میکنی؟

گفتم هیچ کار! ...هیچ کار مادر جان.

آغوشش یاد هزار خاطره از قدیم بود

*** 

امروز مادرم را با خودم آورده ام شرکت.

الان نشسته پشت سر من. یک خوشه انگور و چند تا بیسکوئیت برایش گذاشته ام.  یک مجله ی گردشگری هم داده ام دستش که تماشایش می کند و کسی چه می داند شاید هم بخواند.

 

 

+ کتا ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۱
comment نظرات ()

شاید درنگ قاصدکی،

۱)

پدر با مادر بد رفتاری می کند و سخت می آزاردم. مادر بیمار آرام و محترمی ست. نباید با او چنین رفتاری شود. پدر اما همچنان درک نکرده این بیماری را. هم احترام مادر را از بین می برد هم خودش را می آزارد.

بعد از ظهر که می شود، مادر می رود اتاق پدر و آرام به او می گوید : «پاشو بریم بیرون»

پدر ابتدا خیلی عادی جواب می دهد که :‌« الان نمی توانم!. باشد دیر تر می رویم»

مادر از اتاق پدر بیرون می آید و دو قدم از اتاق دور نشده فراموش میکند که پدر چه گفت. بر میگردد توی اتاق و به پدر می گوید: « پاشو بریم بیرون»

پدر این بار بلند تر و رسا تر و واضح تر جواب می دهد که : « گف تم که نمی توا نم ! برو بنشین کتاب ات بخوان»

مادر باز از اتاق پدر بیرون می آید. دور خانه چرخی می زند و بر می گردد: « پاشو بریم بیرون»

پدر این بار از جا بلند می شود. توی سر خودش می کوید و فریاد می زند: « چرا حرف حالیت نمیشه؟‌می گم نمی تونم! دیوونه م کردی.»

مادر این بار کمی با تعجب پدر را نگاه می کند و از اتاق بیرون می رود. می رود تا کنار پنجره ی آشپزخانه و در راه برگشتن مانتو اش را از روی جا رختی بر می دارد و به تن می کند. دمپایی هایش را با کفش عوض می کند و آماده ی بیرون رفتن، به اتاق پدر می رود: « پاشو بریم بیرون»

پدر که خوب عصبانی شده فرصت را مغتنم می شمارد که این عصبانیت را بروز دهد. بازوی مادر را می کشد و هلش می دهد روی مبل. مادر هاج و واج می افتد روی مبل. کفش های مادر را با عصبانیت در می آورد و پرت می کند از اتاق بیرون. صورت خودش هم سرخ می شود. سر مادر فریاد می زند. صدایش را همه ی همسایه های طبقه های پایین تر می شنوند:‌« حالا که این کارو کردی دیگه نمی برم ات بیرون. بگیر بشین همینجا لامصب!‌ ...»

مادر مات کار های پدر می شود و بی تفاوت نگاهش می کند. بعد از چند دقیقه دوباره از جا بلند می شود و کفش ها را یکی یکی از جاهایی که پرت شده بر می دارد و می پوشد. ...

 

 من آنجا نیستم که ببینم اما می دانم این قصه هر روز با همین جزئیات در آن خانه تکرار می شود.

 

۲)

یک تکه از نانوشته های دفتر چه ی سورمه ای:

زندگی متعادل حالتی از ترازوئیست که در یک کفه اش لذت و در کفه ی دیگرش بد بختی، در توازن ایستاده باشند.

هرگاه مگسی حتی، بر کفه ی بد بختی فرو نشیند و این توازن را بر هم زند ، سخت احساس بیچارگی می کنیم و هر گاه پشه ای از آن بپرد ، ناگهان احساس خوشبختی به ما دست می دهد!

محتویات  کفه ی لذت ها بعد از رسیدن به تعادل، کمتر اضافه  می شود. اما چیز هایی از قبیل بلایای طبیعی ممکن است کلن چپه اش کنند در کفه ی بد بختی ها.

حالا دارم می گردم ببینم نقشی که پشه ها و مگس ها در کفه ی بد بختی برای ما دارند را چه چیزی می تواند روی کفه ی لذت ها برای مان انجام دهد؟

...شاید درنگ قاصدکی، شاید پرواز شاپرکی...

 

۳)

خسرو دیروز گفته:" فردا- پس فردا جواب می دم."

 

 

دیروز را به سختی تا امروز کشاندیم.

 

قلب لعنتی! بیست و چهار ساعت دیگر هم تحمل کن.

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

 

صبح

سرم انگار دارد درد می گیرد. حواسم باشد که نگذارم کهنه شه و زود مسکن بخورم.

صبح شنبه است. دیروز از صبح ساعت هفت تا آخر شب یک ریز گرفتار کار های خانه بودم. صبح مادرم را بردم حمام و ملافه ها و لباس هایش را شستم. آلزایمر عجیب تلخ است. گرچه خیال می کنم باورم شده که مادرم آلزایمر دارد اما آدم هیچوقت این را نمی فهمد.

داشتم فکر می کردم که مادرم وقتی هم سن الان ِ من بود چه جور زندگی ای داشت؟

مادر وقتی هم سن الان من بود، من دوساله بودم. سال های شیرینی بود. حال مادر برزگم خوب خوب بود و من بیشتراوقات را با او می گذراندم. مادرم معلم بود و صبح تا ظهر نبود. مادر بزرگم در انجام کار ها خیلی کمک می کرد.

مادرم سه برادر داشت. یکی از یکی مهربان تر و هر سه مایه ی افتخار. دو تا بزرگ تر ها هر دو مهندس پتروشیمی بودند و در شرکت نفت پست های بالایی داشتند. آخرین سمت یکی شان سرپرستی کل پالایشگاه های ایران بود. هرسه مایه های افتخار بودند.

بر می گردم به زمان حال:

... اوضاع مادرم وقتی به سن من بوده خیلی بهتر از حالای من بوده.

بعد از این مقایسه برای آینده ی خودم نگران شدم. چرا مادرم به این زودی آلزایمر گرفت؟‌ برای دکترش هم عجیب است. هم سنش برای این بیماری کم است و هم اینکه دکتر می گفت در کسانی که شاغل هستند و بخصوص شغل معلمی به دلیل سال ها  فعالیت ذهن، این بیماری کمتر دیده می شود.

حالا که شده . بگذریم. اما خسته ام. ... خیلی خسته.

وقتی آدم خسته است فکر رسیدن به تعطیلات و آرامش و در راهی که می دوی لختی نشستن چه شیرین است . اما وقتی هر چه چشم می دوانی جایی برای این رفع خستگی وجود نداشته باشد حس بدی به آدم دست می دهد.

دلم می خواهد بخوابم. دلم می خواهد مثل یک خرس، بروم غاری پیدا کنم و کل پاییز و زمستان را بخوابم. ...

 

خطـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعد از ظهر

سر درد دارم بد جور. ساعت سه و نیم شده. مسکن هم خوردم فایده نداشت. 

 یک خط هم نمی توانم بکشم. دلم می خواد برم بیرون. طبقه ی پایین رو دارند رنگ می کنند و بوی رنگ پیچیده همه جا و روی درد سرم تاثیر بدی می گذارد.

اگه به رئیس بگم بیا کار و تعطیل کنیم بریم یه کم بیرون راه بریم قبول می کنه؟

اما من احتمالن نمی گم بهش. چون می ترسم قبول نکنه. چون اگه بگم و قبول نکنه ناراحت می شم.

:(

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٥
comment نظرات ()

حکایت آن جمله ی ناتمام...

امروز رئیس با میهمانان ویژه رفته اند کوه نوردی. من و کار آموزم شماره دو در شرکت تنها هستیم.

 الان ساعت یازده ست.  صبح که از راه مدرسه ی دخترکم بر می گشتم، توی ذهنم یک جمله ی ناتمام دنبال ادامه ی خودش می گشت. آنرا نوشته ام. اما هنوز تایپش نکرده ام. این جمله ی ناتمام خودش بعد از یک متن کوتاهی که دیروز عصر نوشته بودم زائیده شده و بین تمام دیگر ماجرا های شبانه روز های من هنوز که هنوز است ادامه ی خودش را پیدا نکرده. فعلن آن متن که دیروز نوشتم را می گذارم اینجا (بعد از خط) تا بعد که فکر ها و نوشته های امروز صبح را تایپ کنم و به آخر همین پست اضافه کنم.


 بخش اول:

ندارم اش دیگر. نه که نباشد، اما نیست.

هست اما از دستش داده ام. او که بود و با او سخن می گفتم، می خندید از شادی ام، غصه می خورد از غمم دیگر نیست. نه که نباشد، اما خودش نیست. دیوار شده.  یک نفر دیگر است. یک غریبه. کسی که خیال می کنی هیچوقت نبوده است. و  نه تنها اینکه نبوده است، بلکه هیچوقت هم نخواهد بود.نه! او دیگر هیچوقت وجود نخواهد داشت. با همین تاکید بر تمامی لغاتی که نبودن را شرح دهد. هرچند که تکرار باشد. هر چند که کسالت آور باشد.

 

حس می کنم نیاز به این دارم که با تمام تفصیلات این موضوع را شرح دهم و از دادن شرح این ماجرا خسته نشوم.

  و بعد، مثل کسیکه می داند و باور دارد که بازگشت به گذشته غیر ممکن است، می خواهم بی رحمانه قضیه را فراموش کنم.

 

" آهای دیوار! ... با تو سخن می گویم. صدای ام را می شنوی؟" - باید این را تمرین کنم. اینکه بتوانم سر صحبت را بدون احساس دیوانه شدن، با دیوار باز کنم. چون تازه فهمیده ام که برای حرف زدن، داشتن گوشی لازم نیست. تنها داشتن دهانی کفایت می کند.-

 

"دلم" می خواهد مشفقانه به یاد آورد و "من" صبعانه مجبورش می کنم که پای اش را از حریم همین یکی دو هفته پیش فرا تر نگذارد. ده الی پانزده روز. حتی به یک ماه پیش بر نگردد. و اگر کشیدن خط قرمزی بر زمین خاطرات گذشته برای رد نشدن افکار آدمی کافی نیست، دستورمی دهم آنجا را سیم خاردار یا دیواری بلند بکشند. دستور می دهم اصلن آن منطقه را – از همان خط قرمز به آن سمت دیگر را- منفجر کنند. محو کنند. یک جوری نابودش کنند که اگر گذر کسی هم به آنجا افتاد چیزی دستگیرش نشود.

 

 آن وقت این آدم شاید بتواند بدون اندوهی مضاعف، به پیش را نگاه کند. میان دالانی را مستقیم مستقیم نگاه کند و حواسش باشد که دو طرف، دو دیوار عمودی است.  و این دیوار ها هیچ نقشی در ادامه ی راه ندارند. و این دیوار ها را- اگر بخواهی صحبت کنی،- می توانی گوش به حساب آوری. بی اینکه دلت بگیرد یا توقعی بیشتر از گوش بودن ازآنها داشته باشی.

 

 مادر، مادر، مادر... دلم گرفته عزیز. دلم سخت گرفته از بیماری ات. از اینکه هر روز بیشتر از پیش می فهمم که دیگر نیستی. که بیش تر نمی توانی باشی.

 

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳
comment نظرات ()

 

 

ساعت از سه ی بعد از ظهر گذشته. من امروز مثل طلسم شده ها تقریبن هیچ کار نکردم. نشستم و عبور ساعت ها را نگاه کردم.

دخترکم زنگ زد و گفت که رسیده خانه و خبر تلخی داد. اینکه برای اولین بار امروز مادرم موقعی که توی خانه تنها بوده رفته بیرون. و همه نگران شده اند. و هر که از طرفی رفته دنبالش. و خواهرم پیدایش کرده.

کاش پدرم بفهمد که نباید او را در خانه تنها بگذارد.

***

دیگر اینکه به نظر من این آقایی* که داره الان گلدون ها رو آب میده خیلی از من آدم حسابی تره

ببین من از صبح تا حالا چه جوری وقت تلف کردم و هیچ غلط مهمی نکردم (این سه تا پست شاهدند!!)  اما اون از راه رسیده و داره گلدون ها رو آب میده.

دلم می خواد به خودم بگم خاک بر سرم.

 

(* آقای رئیس خودمون)

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۱
comment نظرات ()

 

من و سکوت و فکر و صفحه ی سپید و آرامشی که سخت در تلاش است از ثانیه ها نهایت لذت را ببرد.

نگران مادرم هستم. دلم می خواهد یک جا - نمیدانم کجا- توی یک دفتر چه شاید روز به روز شرح احوالش را مخلوط با خاطراتی که از او دارم بنویسم. دلم می خواهد گریه کنم. نمی دانم کجا.

صبح ها برایش لقمه درست می کنم. لقمه هایی کوچک به اندازه ی دهان گنجشک ها. گاهی خودش می گذارد توی دهانش. گاهی نمی گذارد. من می گذارم توی دهانش. چای اش را هم مثل گنجشک ها می خورد.

حال جسمی این هفته اش از هفته ی پیش بهتر است. حال تهوع ندارد. اما نیم ساعت قبل از غذا بهش قرص ضد تهوع می دهم. نمی دانم اگر قرص را نخورد باز هم حالش به هم می خورد یا نه.

این هفته که از نظر جسمی از هفته ی پیش بهتر است اما از نظر روحی بد تر است. زمان را گم می کند. خواب بعد از ظهر را با خواب شب اشتباه می گیرد. شب را با صبح. می برمش پشت پنجره که مشرف به پارک است. آسمان را نشانش می دهم و میگویم که ستاره ها را نگاه کند و شب را به خاطر بیاورد. به خاطر بیاورد به خاطر بیاورد. می بوسم اش اما دلم می خواهد گریه کنم.

... 

حمید از کارگاه زنگ زد. یک سری اندازه های تکمیلی برای اجرای پله ها می خواهند. باید زود اندازه ها را بدهم.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

 

 

اینجا (شرکت) که می آیم تمرکز برای فکر کردن ندارم. توی خانه هم دیگر تمرکز ندارم. مادرم روز به روز ضعیف تر و نحیف تر می شود و این جای هیچ فکری باقی نگذاشته.

 

میان توانستن و نتوانستن یک قدم فاصله بیشتر نیست. اما قدم ات موقع برداشتن انگار تبدیل به سنگ می شود. من می توانم به او کمک کنم. درست به همان اندازه که کاری از دستم بر نمی آید... من می توانم حد اقل کمی برای حالش مفید باشم اما سدی راهم را بسته!

شده سدی که راهت را می بندد سد عزیزی باشد ؟ شاید عزیز کلمه ی مناسبی نباشد. شاید کلمه ی محترم مناسب تر از عزیز باشد و حتی دنبال کلمه ی مناسب تری هم بشود گشت. کلمه ای که از کسی حکایت کند که تو مجبوری احترامش را حفظ کنی. و نام او پدر باشد.

پدرم سد انجام خیلی از کار هایی است که می توانم برای مادرم انجام دهم. او می خواهد همچنان خود را مدبر و مستحکم نشان دهد. و باور نکند که آدمی ممکن است وقتی به بالای هشتاد سالگی می رسد در بعضی موارد ناتوان باشد و نیاز به کمک داشته باشد. او نمی تواند پرستاری مناسبی از مادرم در تمام طول روز داشته باشد و با بد اخلاقی حاضر نیست در این باره کمک کسی را هم قبول کند.

چه باید بکنم؟ ضرب در صد. ضرب در هزار...

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٦
comment نظرات ()

 

....اَه !

یک عالمه چیز نوشته بودم دستم خورد به کلید back ماوس و همه اش پرید.

نوشته بودم که

دیروز پیش از ظهر خواهرم زنگ زد و گفت که حال مادرم خوب نیست. یک ربع به دوازده رسیدم خانه. مادرم روی تخت بود با رنگی مثل گچ. تهوع داشت. بلندش کردم.لباس پوشاندم و دوازده و ربع رفتیم بیمارستان. تا ساعت شش عصر آنجا زیر سِرُم بود. اینکه با چه بدبختی ای دکترش را پیدا کردیم که ویزیتش کند بماند. اینکه تشخیص و تجویزش چه بود هم بماند. اما دیروز بعد از ظهر توی اورژانس بیمارستان یکی دو صفحه به یاد وبلاگم نوشته ام که اگر فرصت کنم تا ظهر تایپش کنم،‌ می آورمش پی نوشت این یادداشت.

هنوز سری به سایت های خبری نزده ام. بروم ببینم دنیا چه خبر است...


به قول معروف پی نوشت ِ یک اینکه  

انقدر فکر هایم قر و قاطی است که می توانم بنویسم:

 

سنگ و چراغ و دودکش....

بدون اینکه از این نوشته منظور خاصی داشته باشم. گیج و نادانم. توی کار های خودم مانده ام. و فکر میکنم همه تا حدودی همینطور اند منتها به روی خودشان نمی آورند.

یعنس کسی پیدا می شود که آگاه و دانا باشد و بر کار های خودش آنقدر مسلط باشد که با اطمینان کامل و وقوف به درست بودن آنها انجامشان دهد؟

چقدر بی حواس شده ام...امروز از پله های شرکت که بالا آمدم ممد آقا توی پاگرد بالایی منتظر بود و پشت در مانده بود و حواسم پرت شد و احوال قمری ای که یک هفته ایست از پشت شیشه ی راه پله دیده می شود که توی لانه اش فرو رفته را نپرسیده ام... 


 و پی نوشت دو اینکه امروز اون نوشته ی بیمارستانی رو نرسیدم تایپ کنم. شایدم از صرافتش افتادم. نمی دونم. (من تا حالاننوشته بودم صرافت. درسته؟‌ هم خانواده ی چه کلمه هاییه؟ اصلن یعنی چی؟!)

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢
comment نظرات ()

 

 

آدم نمی فهمد که مادرش آلزایمر گرفته

آدم هیچوقت اینرا نمی فهمد ...

 

 

+ کتا ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

پرنده ها ی برفی

 

پرنده ها ی برفی

 لابه لای برف ها

دانه می جویند...

 

روز ها بد جنس تر از قبل. آنقدر که مجال فکر هم نمی دهند.

چند دقیقه فرصت دارم؟ کجا بودم ؟ کجا هستم؟

...

مغزم همراهی نمی کند. یک جا جا می ماند و با من نمی آید. مثل سگی باید قلاده اش را بکشم. لای کدام بوته ها پنهان شده ای؟

...

بگذار یک گزارش گونه از هفته ی پیش بنویسم.

آنچه که مجال نشده اینجا بیاورم.

 

چهارشنبه در اثر بی احتیاطی خودش. پیچاندن میلگرد دور سیم بکسل. برای کاری که اصلن لازم نبوده. نمی دونم مهار نیروی عکس العمل چی چی..کار بیخودی... میلگرد رها شده و خورده توی سرش. جمجمه اش شکسته. زخمی آنچنان عمیق به وجود آمده که کلی آشغال و مو های سر خودش رفته لای زخم. بی هوش شده. رفته توی اغما. راننده ی جرثقیل.

 کلاه و وسایل ایمنی را امضا داده و گرفته. جرثقیل و راننده اش را باید صاحب جرثقیل بیمه کند اما نکرده. به هوش آمده اما خطر تا بیست و چهار ساعت رفع نمی شود. عملش کردند. یک دختر دارد. و بالاخره به خیر گذشت.

 

شنبه برف شدیدی می بارید و روز دکتر بردن مادرم بود. از مادر و بابا انکار که ما توی برف دکتر نمی آییم و از من اصرار که چرا؟ من می آیم می برمتان. سر موضوع به این سادگی با بابا دعوایم شد. گفتند که خودم تصمیم میگیرم چکار کنم. گفتم اشتباه می کنید. ناراحت شدند. بالاخره با چه بساطی رفتم به زور مادرم را بردم دکتر. بابا خودشان را به خواب زده بودند!

 

بعدش فوت شوهر نیلوفر بود و یکشنبه  که مراسم آنها.

 

همان دیروز دلهره ی آمد و نیامد یک مشتری هم برای ساختمان. تماس با شیکاگو برای کسب اجازه از شرکا. حالا اسکن نقشه هایی که یکبار فرستادیم و گویا گم اش کرده اند اینجا هم گم شده. توی همه ی دستگاه ها دنبال فایل ها گشتم. محال است که پاکشان کرده باشم. اما نیست و نابود شده اند. باید دوباره چاپ بگیرم اسکن کنم. چه کار احمقانه ای. تازه فکر کنم کارتریج رنگی هم به چاپ اون همه نقشه ی رنگی نرسد.

 

دلم کمی آرامش می خواهد. سراغ ندارید؟

 

آخه این حرفا به درد اینجا نمی خوره که...

 

اینم یه حرف دیگه: آخرین صحنه ی زیبایی که دیده ام

 

اون روز که برف میومد توی حیاط همسایه ی روبرویی شرکت دانه ریخته بودند برای کبوتر ها. حیاط کوچکی که مرا یاد حیاط اون خاله پیرزن داستان مهمان های نا خوانده می اندازد که اندازه ی یه قوطی کبریت بود.. چند تا کبوتر و قمری جمع شده بودند و دانه می خوردند. زیر برفی که می بارید و روی بال های بسته ی آنها هم برف نشسته بود. صحنه ی جالبی بود و هر لحظه هم برفی که رویشان نشسته بود بیشتر میشد.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۳
comment نظرات ()

 

ساعت ده دقیقه به نه صبحه و این یعنی دیر! من زیاد وقت ندارم. باید بروم اما دلم می خواهد چند خط بنویسم.

 

دیروز روز بدی بود اما دیشب از بدی وحشتناک هم بود.انگار اعصابم ضعیف شده و قدرت کنترل حرکات خودم را ندارم.

حال مادرم خوب نبود. اما نمیدانم چه ش است. دیروز پیش از ظهر تهوع داشته و صبحانه و قرص ها را استفراغ کرده. تا شب هیچ نخورده و دچار ضعف شده. شب که آمدم پرسیدم:« چطورین؟» گفت: «خوب نیستم.» گفتم «الان تهوع دارین» ؟ گفت« نه.» گفتم« جایی تون درد می کنه؟ »گفت« نه!» ...امانمی دانم مشکل کجاست. می خواهد قرص هایش را نخورد. قرص هایی که دکتر گفته مواظب باشید حتی یکیش هم جا نیافتد و حتمن خورده شود. و دیشب می گفت که من دیگر قرص نمی خورم. حال تهوعم مال این قرص هاست.

به بابا می گویم بذارید تلفن کنم به دکتر و این وضع را بگویم ببینم چه می گوید؟ بابا نمی گذارند با دکتر تماس بگیرم!!! می گویند فرض کن یک چیزی گفت و ما نتوانستیم انجام دهیم. آنوقت چه؟ ! من گیج و گیج تر می شوم . 

 از ۴ تا قرصی که شب باید بخورد، مهم ترینش را برداشتم و با یک لیوان آب رفتم که قرص را بدهم بخورد. نخورد. گفت نمی خورم. گفتم« دل بخواهی نیست. باید بخورید. اگر نخورید تمام زحمت هایی که این دو ماهه کشیدیم از دکتر رفتن و ام.آر آی و تهیه ی داروهایی که هر بسته ی ۲۱ تایی اش پنجاه هزار تو مان است و کلی زحمت همه بر باد می رود.» باز سرد و بی تفاوت میگوید:« نه! »

بعدش من نمی دانم چطور عصبانی میشوم و چه می گویم که همه می آیند به اتاق مادرم و رئیس بیچاره کلی از دیدن قیافه ی من می ترسد و دخترک طفلکی گریه اش می گیرد. می گویند صورتت سرخ و کبود شده بود. می گویند ترسیدیم همان جا سکته کنی.

اما مادرم مثل سنگ بی تفاوت شده. آلزایمر چیز وحشتناکی ست. مادر ِآدم را تبدیل به یک تکه سنگ می کند. مادری که از کودکی مظهر احساس و محبت بوده حالا کم کم بجز نگاهی سرد چیزی از و نمانده.

بعد رئیس به من یک اگزازپام داد. و یکی از این قرص ها ی پروپانولول که دکتر بهم داده.

الان صبح سه شنبه است. دخترک را صبحانه داده ام و رفته مدرسه. رئیس را صبحانه داده ام و  رفته سر ساختمان و من قرص ها ی مادرم را مثل هر روز ریخته ام توی جاقرصی و باید بروم شرکت.

اما نگران قرص ها هستم. مادرم هنوز صبحانه نخورده. نمی دانم قرص ها را می خورد یانه. رئیس می گوید اگر وضع اینطور باشد باید بیمارستان بستری شود. من هم این را می فهمم اما قدرت اجرایی ندارم. باید بابا را راضی کنم. آن هم مشکلی کوچک تر از مادر نیست.

یک خواهر و یک برادر هم دارم. خواهرم از من ۸ سال بزرگ تر است و برادرم از من ۱۲ سال بزرگ تر است اما اصلن انگار نه انگار که من توی این خانه با چه مشکلاتی روبرو هستم.

ببخشید که اینجا درد دل می کنم. 

ساعت شد نه و ده دقیقه و این دیگر یعنی خیلی دیر. امشب بتن فونداسیون ها را هم می ریزند. با قرض و قوله اسکلت ساختمان را یک هفته بعد از بتن ریزی میآیند نصب می کنند اما اینکه بعدش چه می شود را نمی دانم.

توی این اوضاع قمر درعقرب خانم رئیس بانک هم یک نفر را برای کار معرفی کرده به شرکت ما ! ما توی در آوردن حقوق خودمان هم مانده ایم آنوقت رئیس روی رو در بایستی می خواهد به کارمند جدید سفارشی بگوید بیا! و من نه کار دارم که بهش بدهم نه حقوق!

زندگی چرا این هم در هم پیچیده و سخت است؟ آدم چقدر تحمل دارد؟

 

 

+ کتا ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٩
comment نظرات ()

نیمه های شب،

نیمه های شب، زمان کند تر می گذرد و چند دقیقه ای که درجه باید بماند توی دهان،...کلی وقت است برای فکر.

نیمه های شب شاید زمان کند تر نمی گذرد اما سرعت فکر ها بیشتر می شود که فکر های مادرم اینهمه بیدار می شوند و هر نیمه شب صدای زنگ می شنوند و هی اف اف را بر می دارند و هی می پرسند: «کیه؟! »، و کسی نیست.البته که کسی نیست. و بعد من می روم توی راه پله و از کنار پنجره ی باز، نیم تنه اش را در آغوش می کشم، می بوسمش و می گویم که مادر جان! کسی نبود...کسی نیست...کسی در نزد. و او جواب میدهد:.....آه مهم نیست چه جواب میدهد! مهم اینست که دست چپ ام را که از پشتش عبور میدهم و میرسانم به بازوی چپش، دستم کلی اضافه می آید...و باز می بوسم اش و او هم می بوسد ام و لبخند می زند و نیمه شب ها چقدر طولانی اند...

درجه را می خواهم از دهان تب دار بیرون آورم. می گویم:« بس است». اشاره می کند که:« نه! یک دقیقه مانده!» . از چشم های باهوشش اجازه می گیرم که این یک دقیقه را بی خیال شود! درجه را می کشم بیرون و جیوه را دنبال می کنم تا سی و هشت و نیم...

و نیمه های شب همچنان کشدار و عقربه ها بر جای خود ایستاده اند وقتی آب گرم و عسل و چند قطره آب لیمو ی تازه را باقرص می دهم دستش و می شمارم که صبح امروز شد روز دهم از بیماری اش.

 

 

+ کتا ; ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۸
comment نظرات ()

 

مادرم در خانه بی هدف قدم میزند. بوی ماهی سرخ شده می آید با فلفل.

 

جلوی چشم من یک پنجره ی کوچک هست که بند رختی اریب از پشتش می گذرد. یک قمری از تراوش باران فرار کرده زیر سقف بالکن و روی بند رخت توی قاب پنجره کز کرده.

دلم می خواهد مداد بردارم و طرحش را بکشم.

صدای رادیوی بابا می آید و اخبار انفجار های اردن

مادرم رفت پشت پنجره. قمری پرید در باران.

+ کتا ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٩
comment نظرات ()

شروع

سرم داغ است. حالم خیلی بد است. نمی دانم چه کاری از دستم بر میاید. باید بروم تحقیقات کنم. باید از کسانی که میدانند در باره اش بپرسم. خیال نمی کردم این کابوس جدی باشد. توی اینتر نت هم می توانم بگردم نه؟

عصر خواهرم تلفن زد. نتیجه ی ام. آر. آی مغز مادرم را برده بودند دکتر. گفته یک سال است که شروع شده. یک سال..یک سال....

 

+ کتا ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩
comment نظرات ()

کدامم؟

۱- تابستان امسال تابستان خوبی ست. متفاوت و خوب. فرصتی برای به دست آوردن همه ی نداشته ها. فرصتی برای حس پدر و مادری که سال ها از ایشان دور بوده ام. فرصتی برای به خود اندیشیدن. فرصتی برای دوباره به دنیا آمدن و راه های نرفته را رفتن. تابستان امسال تحولی ست که مدت ها به دنبالش بوده ام. یک تحول جانانه. تغییر همه چیز حتا خود آدم. تغییری از آنچه که هست به آنچه که می خواهی باشد. حتا همین یک ماه توفیق اجباری که پیش آمده درنقل و انتقال شرکت ببین چه فرصت خوبیست: کار ها را تا اول شهریور باید در خانه انجام بدهم خوب! کار کردن در خانه خیلی لذت بخش تر از شرکت است. هر وقت بخواهی کار  میکنی هروقت بخواهی خستگی در میکنی. مثلن کتاب می خوانی و کسی هم به کسی نیست. و از اول شهریور هم که به ساختمان جدید منتقل می شویم هم تحول لذت بخشی ست. بخصوص توی آن ساختمان آجری زیبا و آن خانم صاحب خانه ی مهربان زرتشتی... 

 

۲- تابستان امسال گند و افتضاح است. بد ترین تابستان عمرم است. هیچوقت این همه تنش و تضاد را در یک مدت کوتاه تجربه نکرده بودم. زندگی با پدر و مادرم سخت تر از آنست که خیال می کردم. پدرم غیر قابل تحمل شده.مدام غر میزند. از همه کار من و همسرم ایراد می گیرد. من به درک. دائم با همسرم درباره ی حرف های پدرم بحث و بگو مگو داریم. گوشش هم کر شده و حاضر نیست از سمعکی که برایش گرفته ایم استفاده کند. صدای تلویزیون را آنقدر بلند می  کند که واقعن تا هفت تا خانه آنطرف تر می رود. آنوقت با بی خوابی ای که شب ها به سرش می زند تا ساعت دو ی بعد از نصفه شب هم تلویزیون تماشا می کند. ما که صبح زود باید بلند شویم برویم سر ساختمان همه ی روز را به خستگی می گذرانیم. مادرم هم که در یک سراشیبی تند به سوی آلزایمر یا فراموشی مطلق پیش می رود. خیلی مواظبت می خواهد. حرف های تکراری کار های تکراری سوال ها و جواب های تکراری توضیح های تکراری...در این خانه من اصلن فرصت سر خاراندن هم ندارم. چه برسد به کار. و دلهره ی کار های باقی مانده ی شرکت خراب شده. سر کردن با یک رئیس خسته و عصبی و درب و داغان و ناز نازی و زود رنج .....و غصه ی یک فراغ سر نیامدنی...

این هر دو منم.

+ کتا ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٥
comment نظرات ()

ما با عجله

آخرش یادم رفت کیف دخترک را بدهم پدرش برایش ببرد. تقصیر بهروز شد که وسط همه ی هیروویر های ما سر و کله اش پیدا شد و کلی قرض الحسنه گرفت و رفت. کیف را گذاشته بودم توی راه پله که یادم نرود اما رفت. این یعنی برای نرفتن یاد کار دیگری باید کرد.

بالا خره با مادرکم دیشب حرف زدم. جمله شد عین جملات در هم ریخته. باید اینجوری بگم: بالاخره دیشب با مادرکم حرف زدم....

از شنیدن صدایش دلم کمی واشد کمی گرفت. بهتر نبود. مثل قبل از رفتنش بود. صد بار یک جمله در میان گفت: دیگه خبری نیست مادر؟ و من هر بار سعی کردم خبر هایی برایش پیدا کنم. اما آخرش دیگه خبری نبود مادر.

....

طرح داستانک:

ما هر روز صبح با عجله از خواب بیدار می شویم. با عجله میز صبحانه را می چینیم. با عجله صبحانه می خوریم. با عجله خیابان هارا طی می کنیم. با عجله به محل کار می رسیم. با عجله روی صندلی مان می نشینیم. با عجله پای راستما ن را روی پای چپ می اندازیم. با عجله آرنج چپ را روی زانوی راست و دست چپ را زیر چانه می گذاریم و تا ساعت ۵ به جایی روبروی خودمان خیره می مانیم.

 ما تا ساعت ۵ وقت هایمان را بی شتاب تلف می کنیم و بعد به خانه بر می گردیم. 

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()