آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تلما و لویز

 

دیدیمش و دوستش داشتیم. در واقع نمی دانم چرا حتی کیف هم کردیم از دیدنش ! 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()

اصلا چهار!

یک: Flyboys

اینو نشستیم نگاه کردیم و دوست داشتیم. داستان واقعی بخشی از زندگی چند خلبان در جنگ جهانی اول است.  

دو : این را هم 

نشستیم نگاه کردیم .کمدی خوبیست. دوستش داشتیم. (ما اصولا تا فیلمی خیلی افتضاح نباشد انگار دوستش داریم!) داستان پسری ست که در نوزادی داده اندش به فرزند خوانده گی و وقتی ٣۴ ساله شده بهش گفته اند که تو بچه ما نیستی و می خواهد پدر و مادرش را پیدا کند.

سه:

این را هم

نشستیم نگاه کردیم - و شاید به همان دلیل قبلی - دوستش داشتیم. و این ها همه را مدیون همین ام. بی. سی پرشیا هستیم.

چهار: بعد دیشب هر چه نشستیم منتظر، نیامدید. شاید فراموش کرده بودید که جمعه گفته بودید پس فردا می آیید. شاید نوین اشتباه شنیده بود. بعد ما میوه هم شسته بودیم گذاشته بودیم. چای خوبی هم دم کرده بودیم. بساط کشمش و شکلات هم به راه بود. تازه حمید مان می خواست برود از آن نوع کیک ها هم بخرد اما خب نشد. البته هر وقت بیائید قدمتان سر چشم. ما همینطور منتظریم خلاصه. بادا که هوا همیشه سرد باشد.

پنج: هر کار می کنیم به هفت نمی رسد خب!

 

+ کتا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

یه پست

 

این بچه بالاخره

  ــو دانلود کرده.

(همینجا من ازش خیلی تشکر می کنم)

حالا هنوز ندیدیم البته

امتحان فیزیکشم میگه خوب داده.

الان وایساده بالاسرم میگه : "ببخشین اینجا مگه وبلاگ منه؟"

ولی خب تا تو نیومده بودی من همینطور این صفحه مدیریت رو واز کرده بودم جلو روم سفید سفید و هیچی به ذهنم نمی رسید که بنویسم و دلم می خواست یه پست هوا کنم...

(همینجا من ازت دوباره خیلی خیلی تشکر می کنم)

 

 

+ کتا ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

قرو قاطی های امروز

 

حال خودمم بد شده انگار. سرم داره از درد منفجر میشه. و حال تهوع هم دارم. از صبح به اجبار مشغول تنظیم پیشنهاد قیمت و قرارداد برای یک کار تازه بودم. حالا تموم شده و بردنش و من توی شرکت تنهام.

حیف این تنهایی که اسیر درد شد. فکر نکنم بتونم هیچ استفاده ای ازش ببرم.

 

پی نوشت اینکه :‌ سی روز مانده تا نوروز

 

 

پی نوشت دو:

 

یادم باشد

 

کار های دیروزِ به امروز افکنده را

به فردا نیاندازم...

راستی این فیلم را هم دیدیم :

+ کتا ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

یک حرف خوب یعنی

اگر امروز هم اینجا به روز نشود حس می کنم از خودم خیلی فاصله گرفته ام!

نفس عمیق.

 آنلاین می نویسم. زیاد وقت ندارم. امروز هم تا ظهر ماندم خانه پیش مادرم. دفتر چه ام پر از نام او شده. چشم هایم هم.

کار های عقب افتاده ی من توی شرکت عقب افتاده تر شده اند!!

با این همه

یک حرف خوب یعنی :  دو روز پشت سر هم فیلم شکلات را با بازی «ژولیت بینوش» و «جانی دپ» دیدیم. بار دوم از بار اول قشنگ تر بود.

+ کتا ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
comment نظرات ()