آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

!

من نمی دانم این چه جلسه ای بود اصلن!

داور فرمود که اعتراض را مطالعه کرده ولی فرصت ندارد پاسخ بدهد!!  پاسخ را موکول کرد به آخر اردیبهشت. گرچه که او گفت تا آن تاریخ، فرصتی برای رسیدگی ندارد و گرچه که هیچ اشاره‌ای به این موضوع نشد که این تاریخ زمانی ست که قرار است شرکا هم از ینگه‌دنیا بیایند،  اما معلوم بود که پیش از برگزاری جلسه، با آنها هماهنگ کرده.

این ندیده گرفته شدن ِ اعتراض، بعد از این همه مدت، مسلم است که برای من و حمید حس خوبی نداشت.

مشخص بود که حمید فشار عصبی زیادی را تحمل کرد.

من حرف زیادی نزدم. تنها موقعی که حمید داشت به مهیار می گفت :" بقیه شرکا فقط به منافع خودشان فکر می کنند"  و مهیار هم داشت متقابلا پاسخ می داد که :"  مگر تو به منافع خودت فکر نمی کنی؟!"  من به مهیار گفتم که:" این را قبول کنید که اگر حمید تنها در فکر منافع خودش بود، با هر مشکل و سختی و قرض و گرفتاری، بدون اینکه شرکا پول بدهند، کار را به اتمام نمی‌رساند و الان ساختمان نیمه کاره مانده بود. "

موقع خداحافظی، داور به حمید توصیه کرد که انقدر حرص نخورَد! و برایش توضیح داد که این فشار های عصبی ممکن است منجر به سکته شود!!

حالا باید صبر کنیم تا اواخر اردیبهشت. اما توی راه ِ برگشت، من و حمید تصمیم گرفتیم که توی جلسه‌ی بعد، وکیلمان را هم ببریم. یا اینکه اصلن حمید نیاید و من و وکیل برویم.  قرار شد بگوئیم که وکیل را من گرفته ام به دو دلیل: اول اینکه سرمایه ای گذاشته ام  که الان می بینم منافعم نادیده گرفته می شود و دوم به دلیل اینکه تحمل بار فشار عصبی این گونه جلسات چون فامیلی است و احساسات هم در آن دخیل است، برای حمید خطرناک است و بهتر است که یک وکیل از جانب او صحبت کند.

به وضوح می توان دید که چون حمید فرزند کوچک خانواده خودشان است، همه از شرکا گرفته تا خود داور، نسبت بهش احساس بزرگتری می کنند و به جای اینکه به اعتراض رسیدگی کنند، سعی دارند مجابش کنند که به خاطر دیگران باید کوتاه بیاید. در صورتی که با وکیل نخواهند توانست اینطور برخوردی بکنند و شاید بفهمند که قضیه حد اقل برای ما مهم تر از این حرف هاست...

+ کتا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

هزینه تحصیل در دانشگاه جهان!

ساعت ده صبح است. پرونده ی ساختمان بسته شد و سودی که قرار بود به جیب کسانی که سرمایه گذاشتند برود، با نهایت نامردی شرکا سر ریز شد به جیب کسانی که سرمایه ای نگذاشتند و تنها مالک ِ زمین بودند!

در این میان ما بهای شناختمان را پرداختیم. فرض می کنیم این پول ِ از دست رفته را توی یکی از معتبر ترین دانشگاه های دنیا خرج کردیم! و امروز به شناختی رسیدیم که دو- سه سال پیش فرسنگ ها با آن فاصله داشتیم. بند هایی را از دست و پا گسستیم و چشم بندی را از چشم ها برداشتیم که بدون این تجربه شاید تا آخر عمر هم در بندمان نگاه میداشت. خود این احساس رهایی از مبلغی که خرجش کردیم شاید بیشتر هم می ارزد.

صبح این حرف ها را هی با حمید مرور کردیم و وقت خداحافظی گفت :" پس دکترایمان را در جامعه شناسی گرفتیم! ... و در حالی که از در بیرون می رفت ادامه داد : حالا بریم سراغ فوق دکترا! " و خندیدیم و من گفتم دیگر ادامه تحصیل ندهیم!

حالا برای پرداخت بدهی هایمان فکر می کنم شاید در نهایت مجبور شویم یکی از دو واحدمان را بفروشیم. نمی دانم...

ساعت ده و یازده دقیقه صبح است و نوین از مدرسه یکراست می رود کلاس روبوکاپ تا ساعت شش بعد از ظهر و من تا عصر توی خانه تنها هستم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

بنگر ز جـــــهان چه طرف بربســتم هیچ،

وز حاصل عمر چیســــت در دستم هیچ،

شمع طـــرب ام ولی چو بنشستم هیچ،

من جام جمم، ولی چو بشکستم هیچ!

+ کتا ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱
comment نظرات ()

نتیجه ی آن جلسه

 

871025

صبح ِ چهارشنبه، توی ماشین، صندلی عقب- ساعت ده و نیم

دارم  فکر میکنم که روز ها چقدر با هم فرق می کنند. دیروز، همین جا، همین وقت، چقدر احساس من با امروز همین جا، همین وقت فرق می کرد.

نتیجه ی آن جلسه خوب نبود. حمید افسرده است و این افسردگی تا اعماق ِ خاکی که درخت هایمان در آن ریشه دوانیده اند هم گویی نفوذ کرده.

روی یک نکته ی مهم توافق حاصل نشده که تاثیر زیادی بر نتیجه ی کار گذاشته. علت هم این بوده که روز ِ اول که قرار بر تخریب خانه ی موروثی و ساختن این عمارت نو بوده، کسی فکر نمی کرده که این همه مشکل پیش خواهد آمد و در نتیجه هیچکدام به متن قرار داد توجه کافی نکرده اند.

تاریخ ِ امضای قرارداد، یک سال قبل از اخذ ِ جواز و در نتیجه شروع کار است و حالا آن شرکایی که در سرمایه گذاری بجز زمین سهیم نبودند، دارند از تاریخ قرارداد ناجوانمردانه سوء استفاده می کنند و سرمایه گذاری را از آن تاریخ و بصورت روز-ریال حساب می کنند و در نتیجه سود را آنها که پولی جزو سرمایه نگذاشتند، می برند و ما که یکسال بعدش ویلایمان را فروختیم و خودمان را به آب و آتش زدیم و سرمایه اولیه کار را فراهم کردیم در واقع از سود بی نصیب می مانیم. یعنی آنها که از دور نظاره گر بودند، حالا به خاطر ارزش افزوده زمین، چقدر دارند به ریش ما که مثل خر جان کندیم تا این خانه ساخته شد می خندند! کاریش هم نمی شود کرد.

برای من مهم نیست. ولی برای حمید خیلی مهم است. من با باخت های بزرگ مقایسه اش می کنم. با غرق شدن کشتی مثلن! یا رسیدن به نقطه ی صفر. و با خودم می گویم :" نگاه کن! اینجا که ما ایستاده ایم که نقطه ی صفر نیست. پس خوشحال باش!" این خودش خیلی خوشحالی دارد. بار ها در طول کار، آن زمان که تمام پول فروش ویلا تمام شده بود و ساختمان هنوز به سقف اول هم نرسیده بود و هیچکس هم پیش خرید نکرده بود هنوز، به خودم می گفتم شاید این ساختمان هرگز به اتمام نرسد. همان روز که ویلا فروختیم هم به خودم گفته بودم فرض کن ساختمان نیمه تمام بماند. باید برای همه چیز خودت را آماده کنی.

و حالا ساختمان تمام شده. ما توی آن ساکن شده ایم. این خودش مهم است. هر چند که از نظر مالی ارزش داشته های قبل از ساختمان مان با داشته های بعد از ساختمان مان زیاد تفاوت نکند اما این یک خانه ی خاص است. از پنجره ی شمالی اش دید ِ زیبایی به البرز دارد، دیوار هایش دوجداره است و پنجره هایش چوبی،  اتصالات اسکلتش پیچ و مهره ایست که از روزی که توی دانشکده درس ایستایی را پاس کردم آرزو داشتم که توی یک خانه با اتصالات پیچ و مهره ای زندگی کنم. مگر نه؟ ...به اینجا که ما رسیده ایم نمی شود گفت نقطه ی صفر!

هر چقدر اما تلاش می کنم نمی توانم این حس را به حمید منتقل کنم. تصوری که او در ذهن خودش از"روزگاری که ساخت ِ این خانه تمام شود" ساخته بود، از دوستی و روابط برادری و اینکه شرکا قدر این کار بارزشی را که حمید برای همه خواهر و برادر ها انجام داده را خواهند دانست و چقدر همه خوشحال خواهند بود بگیر تا مسائل مالی اش، همه در ذهن او بهشتی بود که از جایی که ما الان ایستاده ایم گویی خیلی دور است.

امان از ایده آل گرا ها... !

صبح ِ چهارشنبه، توی ماشین، صندلی عقب- ساعت ده و پنجاه دقیقه

 

+ کتا ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

شاید چهار هم داشته باشه...من نمی دونم هنوز...!

یک:

دخترک که  از مدرسه می آید، اولین کاری که می کند اینست که تلفن می زند به من. و ما مفصل مفصل با هم حرف می زنیم. او میرود دست و رویش را می شورد و ضمن اینکار  گوشی را میگذارد روی اسپیکر و  همینطور با من حرف می زند. من نقشه می کشم و همینطور با او حرف می زنم. او بعد میرود نهار می خورد در حالیکه همینطور با من حرف میزند. از مدرسه از دوستانش از معلم هایش از آزمایشگاه از کارهایی که باید برای فردا انجام دهد، از روابطش با دوستان و قهر و آشتی هایش، من گوش می دهم و کیف می کنم و می خندم و گاهی هم نظر خودم را بهش می گویم. این گفتگو حس خیلی خوبی دارد. هم برای من هم برای او و هیچکدام دل نمی کنیم از هم برای خدا حافظی.آخرش هم  حرف ها همیشه نصفه و نیمه توی هوا می مانند...

 

دیروز هم مثل هر روز این اتفاق افتاد. تلفن راس ساعت سه و بیست و نه دقیقه زنگ خورد و صدای ناز و پر انرژی دخترک از آن سوی خط  شروع به صحبت کرد. میان صحبت های  به هم پیوسته و لاینقطعش گفت که:« راستی معلم علوممون کلاس فوق العاده گذاشته قراره پنجشنبه ها صبح، یک ساعت زود تر بریم مدرسه. یعنی به جای هفت و نیم، شیش و نیم مدرسه باشیم!... هزینه شم هشتاد هزار تومنه...» میان کلامش گفتم چه قدر؟؟ ... دوباره تکرار کرد: « هشتاد هزار تومن! »و بدون اینکه تغییری توی لحنش ایجاد کند یا فاصله ای بین کلمه هاش بیافتد گفت :« خیلی زیاده بی انصافا نه؟ ولی نگران نباش من نمی رم اصفهان به جاش! ...» گفتم راست می گی؟ تصمیم گرفتی نری؟ ... گفت : « آره واللا! ... خب دیدم این کلاس که هشتاد تومنه ، کلاس المپیاد ریاضی هم که از این هفته شروع میشه همین قیمت هم اونه ، کلاس های دیگه هم که هست، تنها کاری که می تونم برای کمک بکنم اینه که نرم اصفهان!»

 

نفس راحتی کشیدم و حس کردم کلی بار از روی دوشم برداشته شد. یک عالمه قربون صدقه ش رفتم و اونم هی می گفت: « خب حالا دیگه انقدر یادم ننداز! »

 

 

 

خانه که رفتم، رفتم بغلش کردم و گفتم: «به خاطر این تصمیم عاقلانه ای که گرفتی و خیال منو راحت کردی، یه قرار خوب با هم میذاریم.»گفت:«چی؟»

 

 گفتم:«از این به بعد یه پول تو جیبی منظم بهت میدم.»چشماش برق زد. گفتم:« هر ماه یه مقدار معینی بهت میدم که خرج هاتو خودت تنظیم کنی. خواستی کتاب بخر. خواستی کادو بخر. خواستی بده به گدا. خواستی پس انداز کن. خواستی هله هوله بخر ...من به نحوه ی خرج کردنت کاری ندارم.»

 

 اینجا ی قصه ، اون یکی از محکم ترین بغل هایی که در عمرش کسی را کرده بود را نصیب من کرد. و دو تا هم ماچ آبدار! انگار مدت ها بود منتظر این پیشنهاد بود. ...

 

 

 

 دو:

 

دو درباره ی تلفن دیشب پرویز است. خلاصه اش اینه که پرویز دیشب زنگ زد و خیلی ساده از حمید عذر خواهی کرد. حمید هم پذیرفت. به همین سادگی. اما دل من یک جوری مثل بچه ها قهر کرده. نمی دانم چرا انتظار داشتم پرویز دوکلمه هم با من حرف بزند. یاد حس بهت و بغض آنروز می افتم ... و یک جوری احساس دیده نشدن آزارم می دهد. مخاطب درونی هی می گوید بی خیال! من هم هی بهش می گویم باشه و تظاهر به لبخند زدن می کنم.

سه:

چهاردهم آذر...

امروز سالگرد ازدواجمونه. پانزده سال تمام گذشت و ما هم همراهش گذشتیم. چه سال ها، چه سال ها...

بعد از یکی دو سال اول که به خوبی و خوشی گذشت و تولد دخترک، سال های سختی رو کنار هم گذروندیم. سال هایی که به زور پول در می آوردیم. سالی که خونه مونو از بی پولی مجبور شدیم اجاره بدیم و ساکن خونه ی مادر اون شدیم بعد از اون، چهار سالی که پدرش سرطان داشت و بعدش سال هایی که بعد از فوت پدرش ، مادرش تنها بود و اون شب ها پیش مادرش می خوابید. سال هایی که یه بغضی راه گلومو بسته بود. ...بعدش خراب کردن و ساختن خونه مون توی همین دو -سه سال اخیر... و یاد آوری  سال هایی که فکر میکردم بدون حمید هم می تونم زندگی کنم. اما بعدش که متوجه شدم  نمی تونم! واقعن نمی تونم. و بعدش که فهمیدم چه قدر، همین آقای رئیس بد اخلاق و اخمو و غرغرو رو با همه ی فراز و فرود های زندگی دوستش دارم. و در تمام این سال ها با همه ی سختی ها ازش متشکرم که احساس دوست داشته شدن رو بهم داده. حسی که توی  سال های زندگی بدون اون، هر چی دنبالش می گردم ، پیداش نمی کنم....

+ کتا ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٤
comment نظرات ()

در هم و برهم ۳

اول اینکه  

حالم خوب است انگار... مثل کودکی که در دشتی دنبال پروانه، زنبور یا بادبادکی بدود. همین الان زیر این خورشید درخشان این حس را دارم.

و این پروانه را از یک جا شکار کرده ام آورده ام ببینم توی وبلاگ من هم بلد هست بال بال بزند؟...

اوه ! بله بلد هست!!!

 باز هم تکرا می کنم که چه آفتابی...

 یک تکه دیروز نوشته ام بروم از توی ورد پیدایش کنم بر گردم:

«مهیار امروز هم برای ادامه ی حسابرسی ها آمد. وقتی که رسید، هنوز حسابدار ما نیامده بود. حمید هم شرکت نبود. سر ساختمان بود. مهیار مرا صدا کرد و گفت که چند کلمه حرف دارد.  رفتم توی اتاق کنفرانس و نشستم روبرویش.

 

گفت دیشب با پرویر صحبت کرده و اصرار داشت که به من بقبولاند که مسئله ی پیش آمده یک سوء تفاهم است. گفت پرویز نگفته که به حمید اعتماد ندارد بلکه گفته به حساب و کتاب هایش اعتماد ندارد. – بماند که من فرق میان این دو حرف را هم خوب متوجه نمی شوم!!- گفت که نخواسته تهمتی بزند. اینطور که به من گفت ، مهیار هم ازش خواسته که امشب زنگ بزند به حمید و ازش عذرخواهی کند.

 

مهیار از من خواست که حمید را آرام کنم و سعی کنم در برقراری مجدد روابط نقش مثبتی داشته باشم... من نمی فهمم که خرابکاری را دیگران می کنند ، درست کردنش را چرا می اندازند گردن من!! بخصوص که آخر حرف هایش گفت فقط یک اتفاق بدی افتاده که باز از تو می خواهم رفع و رجوعش کنی. من همینطور ساکت نگاهش می کردم و گفت پرویز بعد ازا ینکه حمید تلفن آن شب را قطع کرده، نشسته یک نامه نوشته برای حمید و آن را پست کرده! از من خواست که هر طور هست سعی کنم نامه به دست حمید نرسد. چون در عصبانیت نوشته شده و به آتش  ها دامن می زند.

 

گفتم باید ببینید نامه را به چه آدرسی نوشته. چون پرویز آدرس پستی شرکت یا خانه ی پدری من را نداشت. اگر به آدرس این دو جا بود، من می توانستم نامه را به دستش نرسانم اما اگر مستقیم نامه را فرستاده باشد سر ساختمان، از دست من کاری ساخته نیست.

 

... مهیار رفته توی فکر و از من پرسید در این باره چه پیشنهادی دارم؟ گفتم تنها کاری که می شود کرد اینست که خود پرویز به حمید بگوید آن نامه را ندیده بگیرد و خودش تاکید کند که مطالب نوشته شده ، نظر حقیقی او نیست.

 

حالا دارم فکر میکنم روابط برادری که به اینجا میر سد. مثل لباس پاره و پوسیده و پر از وصله و پینه ای به نظر می رسد. تا به کی می شود از این لباس استفاده کرد؟!

 

بعد از این حرف ها مهیار همینطور توی چشم های من نگاه کرد و گفت : کتایون جان! حمید از نظر اعصاب خیلی به هم ریخته و درب و داغان است. مثل ظرف پری می ماند که گنجایش هیچ حرفی را ندارد. هر کلمه ای که تویش ریخته می شود سر ریز می شود بیرون. ... بهتر است که او را پیش یک روانپزشک ببری... از دست من چه کمکی ساخته است؟

 

شنیدن این حرف ها برایم سنگین و گران بود اما تحمل کردم و به روی خودم نیاوردم. گفتم چشم! بعد از تمام شدن پروژه ،حمید به یک استراحت نیاز دارد. اگر بعد از آن استراحت هنوز هم همینطور به هم ریخته بود ، دنبال یک دکتر روانپزشک هم خواهم بود... »

 

 

 

دیشب که خوشبختانه خبری از تلفن پرویز نشد.

درباره ی دخترک آخر همین پست بنویسم یا توی پست فردا؟!

:)

راستی دیروز ِ بارانی،این عکس را هم گرفتم.کیفیتش خوب نیست اما  پناهنده شدن این قمری ها زیر سقف بالکن ما هم حس خوبی دارد برایم...

 

 قمری های خیس

زیـر سـقف بالکـن مـا،

تماشای باران

+ کتا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۳
comment نظرات ()

در هم و بر هم ۲

با ابر ها

یکی شدن

هنگام باران...

 

هوای سردیست ،  آسمان تیره ایست و من با اینکه از وقتی از راه رسیده ام، شعله ی بخاری ها را زیاد کرده ام، هنوز هم اینجا که نشسته ام پشتم یخ کرده و دست زیر چانه از پشت میز کار، گاه به گاه بیرون ِ بارانی را نگاه می کنم و در خیالم یک شال روی شانه هایم می اندازم و گرم می شوم...

خب من واقعن برایم مشکل است که بخصوص در این فصل، دخترک را بفرستم سفر. همه ی این حرف هایی را  که می گویید سفر هم برای خودش تجربه ی خوبیست و هم برای من را درک میکنم و هنوز هم تصمیم قطعی نگرفته ام که برود یا نرود. اما صادقانه بگویم که دلم هیچ راضی نیست. شک دارم که اشتباه می کنم یا نه اما به نظر من این سفر جز این که او را چند روز از بقیه ی کار هایش (کلاس زبان و موسیقی) عقب می اندازد و حجم بیشتری از کار ها در روز های بعد برایش تل انبار می شود روی هم و علاوه بر آن خسته و چه بسا بیمار به خانه برگردد ، حاصل دیگری ندارد.

دیروز ظهر نهار با مهیار و حمید رفتیم بیرون. در واقع مهیار مهمانمان کرد. چون نمی خواست حمید در شرکت جلوی حسابدار حرفی از اختلاف ها بزند  و در  راه حمید برایش کلی درد دل کرد. ...

 اینجا ی مطلب نفس عمیقی کشیدم. یاد درد دل هایش که به فریاد تبدیل می شد افتادم و یاد مردمانی که از آنسوی خیابان ناگهان بر میگشتند و سمت ما نگاه می کردند افتادم و یاد خودم که با صدایی ضعیف که گمان کنم به گوش هیچکس نمی رسید، هی بهش می گفتم :‌حرص نخور!...

صبح باز سر صبحانه گفت :« هشت هزار و هشتصد تومان پول لازم دارم!» کیف پولم را آوردم و خالی کردم کنار بشقاب صبحانه اش. هشت هزار تومان در آن بود. دلم گرفت. و بهش گفتم درست نیست که این همه پول خرج می کند! گفتم که هفته ی پیش یازده هزار تومان کتاب خریده بود. و گفتم که برا کاردستی هایش می تواند به جای مقوا های گران قیمت، از مقوا های ارزان تری استفاده کند. گفتم که سه شنبه هم باید چهل هزار تومان برای کلاس موسیقی اش بدهیم و گفتم که عادت نکند مثل همکلاسی هایش با احساس مرفه های بی درد بزرگ شود. گفتم که یک مقدار کمی پول توی بانک داریم با مخارج کمر شکن درمان و پرستاری بیماری مادر و خرج ساختمان و و خرج های روز مره دارد ذره ذره تمام می شود. گفتم کمی هم بفکر باشد. کمی هم رعایت کند. ... طفلک سر به زیر انداخت و چیزی نگفت. شاید من هم زیاده روی کرده باشم ...شاید هم از سر صبح تقصیر همین ابر ها تیره بود و هوای بارانی...

 حمید از نامه ای گفت که برای پرویز نوشته. گفت که می خواهد نامه را تکثیر کند و برای همه ی فامیل بفرستد... من آن نامه را نخوانده ام هنوز اما از مطالبی که توی نامه نوشته چیز هایی را مطرح کرد که چند جا اشکم داشت سرازیر می شد و به روز جلویش را گرفتم...

بعد از نهار، مهیار از حمید خواهش کرد که نامه را برای کسی نفرستد و صبر کند تا عصبانیتش فروکش کند. حمید گفت به مرگ دخترک می فرستند! آخر آخرش مهیار توانست از حمید یک هفته مهلت بگیرد که با پرویز صحبت کند و بعد از این یک هفته تصمیم بگیرد که نامه را بفرستند یا نه. ....کنجکاو هستم که نامه را بخوانم.

 از رفتار مهیار و برخورد دیروزش کمی خیالم راحت شد. خوشبختانه فعلن با مهیار مشکلی نداریم. نمیدانم حقیقتن  از روی دوستی و محبت است یا از روی درک منافع شخصی فعلی اش و  سیاست ،‌ اما با ما خوب تا می کند. خدا کند از روی دوستی و محبت باشد. ...

این هم لینک پست عکس های پاییز رو به زمستان!

+ کتا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٢
comment نظرات ()

در هم و بر هم

 

 

باز هم دلشوره.

 

ساعت نه و پنجاه و هشت دقیقه س. حمید و مهیار و حسابدار ساعت ده اینجا قرار دارند. مهیار یک ربع پیش زنگ زد گفت منتظر آژانس است. من به حمید نیم ساعت پیش زنگ زدم گفتم راه بیافتد که دیر نرسد. من از این دیر رسیدن به قرار های مهم خیلی حرص می خورم. حمید هم همیشه دیر می رسد. و خلاصه فقط حسابدار ما اینجا نشسته منتظر. حد اقل خدا کند حمید دیر تر از مهیار نرسد. ساعت شد ده. و هیچکدام هنوز نیامده اند.

 

دیشب پرویز باز زنگ زد . خود حمید گوشی را برداشت. من دیدم حمید رفت توی یک اتاق و در را بست. هیچ چیز نگفت. ده ثانیه هم طول نکشید که با عصبانیت در را باز کرد و گوشی را کوبید سر جایش و رفت توی دستشویی و در را قفل کرد.

 

بعد که ازش پرسیدم کی بود فهمیدم پرویز بود. گفته :‌سی ثانیه حرف دارم جواب هم نمی خواد بدی! « برو دکتر چهار تا قرص اعصاب بخور انقدر سر مردم داد نزن!...» هنوز داشته حرفش را ادامه میداده که حمید قطع کرده گوشی را.

 

 حالا مهیار بالاخره بعد از دوماه قرار است بیاید بنشیند حساب و کتاب های ساختمان را بررسی کند. از این جلسه هم می ترسم. دیگر از هر گفتگویی که درباره ی ساختمان باشد می ترسم...

 

هوا ابری است. باران نم نمی هم می بارد. سرد هم هست و من همینطور یک جور قوز کرده ای دارم می نویسم و توی دلم هم سرد است و هم شور میزند.

 

دفتر چه م راستی این شکلیه. :

                                          

 

ساعت ده و شش دقیقه ست و خدا رو شکر حمید رسید.

 

ساعت ده و هشت دقیقه مهیار هم رسید.

 

الان حمید دارد پای تلفن با کسی که قرار است شیشه های پنجره ها را بیاندازد حرف می زند. هنوز با مهیار سلام نکرده. مهیار رفته توی اتاقی که حسابدار منتظرش بود.

 

مدت ها بود دنبال این دفتر چه ها ی فرنو ی دویست برگ می گشتم. این یکی دو ساله گیرم نیامده بود. یک جا دیدم و سه تا خریدم. یک قرمز. یک آبی آسمانی و یک سیاه. فعلن دلم خواست سیاهه را بردارم . قیافه اش یک جوری جدی ست. انگار با آدم شوخی ندارد. مخاطب درونی هم گفت همین سیاهه را بردار. من هم که فعلن زیاد حوصله ی جر و بحث کردن با مخاطب درونی را ندارم...

 

آبی اش را دادم به دخترک.

 

گفتم دخترک... باز یاد برنامه ی مسافرت مدرسه افتادم. قرار است هفته ی آخر آذر مدرسه ببردشان اصفهان. من تا حالا جایی نفرستادمش. دلم نمی خواهد در سرد ترین روز های سال دخترک سینوزیتی و دچار آلژری تنفسی ام را بفرستم سفر...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۱
comment نظرات ()

 

جمعه ۹ آذر

نهمین روز ماه نهم، گشودن یک دفتر نو. حس خوبی مثل آغاز یک فصل تازه که تو و تنها تو خالق آن هستی...

شنبه ۱۰ آذر

دیشب کتاب ناتور دشت را تمام کردم. هجده آبان شروعش کرده بودم. یعنی حدود بیست روز خواندن ِ یک کتاب سیصد و بیست صفحه ای را طول داده ام. بطور متوسط روزی چند صفحه خوانده ام؟‌ جواب می شود شانزده صفحه. و این برای کسی که موقع شروع کتاب آنقدر به خودش اطمینان نداشت که بتواند از یک پاراگراف عبور کند یا نه، میانگین خوبی محسوب می شود.

حمید دیشب تا نیمه های شب با اخم های در هم نشسته بود و چیز هایی می نوشت. همیشه همینطور است. موقعی که درد های برادری توی دلش انبار می شود می نشیند برایشان نامه های طولانی می نویسد. من اما شک دارم که اصلن آن نامه ها توسط برادر هایش خوانده می شوند یا نه! ! آنها را اینگونه می شناسم که حاضر نیستند وقتشان را صرف چیزی کنند که احتمال بدهند ممکن است خاطر شان را مکدر کند. بنا بر این احتمال نخوانده کنار گذاشتن ِ نامه های حمید بسیار است. اما یک حسن دارد و آن اینکه هر چه باشد من فکر میکنم او با نوشتن ِ نامه ها کمی سبک تر می شود. حتی اگر خوانده نشوند...

حس می کنم نثرم کمی تغییر کرده و من این تغییر را مثل موقعی که خوراکی خوشمزه ای را قورت میدهیم و بعد تا چند دقیقه طعم خوبش را تنها با به یاد آوردن مزه مزه می کنیم، می سنجم. نمی توان مطمئن باشم اما حدس می زنم این تغییر تاثیر نثر سلینجر است. اصولن کتاب هایی که بهم می چسبند، اینطور هستند. تا مدتی نحوه ی فکر کردنم هم تاثیر پذیرفته از کلمات کتاب می شود و بعد کم کم مثل پریدن اثر مستی، این حالت از سرم می پرد! و بر می گردم توی قالب خودم.

 

+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٠
comment نظرات ()

 

یک

دیروز که حمید آمد، من خیلی مختصر جریان تلفن پرویز را بهش گفتم.چیز زیادی نگفتم. آب و تابی به ماجرا ندادم. دلم نمی خواست به روابط برادری شان خدشه ای وارد شود چون در این همه سال، همیشه از برادری پرویز، گرچه که از راه دوری بود، یک احساس محبت و امنیتی داشتیم. به علاوه ی اینکه دخترک هم از همین راه دور علاقه ی شیرین و زیبایی به این عمویش دارد. ... فقط گفتم که پرویز زنگ زد و یک مقدار ناراحت بود. از طولانی شدن کار ساختمان و از اینکه مخارج زیاد شده.

 

دیگر نگفتم که گفت به حمید اعتماد نداریم. نگفتم که گفت خیال می کند ما خریم.از لحن بد صحبت و عصبانیتش هم چیزی نگفتم.

 

 بعد از مدتی فقط گفتم تو از برادر هات خواهش کن که بیایند به حساب ها رسیدگی کنند که یک وقت این تصور برایشان پیش نیاید که پول ها خرج ساختمان نشده.

 

و حمید زنگ زد با خسرو(برادر دیگرش) کمی درد دل کرد. خسرو هم انگار بهش گفته بود تو زیادی حساس شده ای و سخت نگیر و از این حرف ها.

 

من خوشحال بودم که دیروز با پرویز صحبت نکرد. با خودم فکر می کردم یک روز که بگذرد، شاید عصبانیت پرویز هم کمتر بشود. و فکر می کردم بهتر که پرویز آن حرف ها را به من گفت و به حمید نگفت و باز فکر می کردم بهتر که من ملایم تر به حمید منتقل کردم و باز فکر می کردم بهتر شد که ضربه ی  مرحله ی اول ِ شنیدن این حرف ها که از پرویز برای ما بسیار غیر منتظره بود ، نصیب من شد.

 

 

شب حمید به پرویز زنگ زد و پرویز خانه نبود. قرار شد صبح امروز دوباره زنگ بزند.

 

 

صبح بالاخره حمید به پرویز زنگ زد و حرف هایی که نباید طرفین به هم می گفتند گفته شد و گوشی بدون خدا حافظی و با عصبانیت قطع شد.

 

 

 ...دلم نمی خواهد وارد جزئیات بشوم. می خواهم از باد بیاموزم و عبور کنم از پستی و بلندی ها.... کاش حمید هم بتواند عبور کند. بگذرد و اندوهی به دل نگیرد اما مگر می شود؟ دلش بدجوری شکسته...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۸
comment نظرات ()

دلخوری

 

بغض می کنم!

 

کفش های خیالم را می کـَنَم

پای گلیم ِ رویاهای کــَس ِ دیگری

...

 

شاید که

 

قالیچه ی پرنده ای باشد

.

.

.

 

دارم فکر می کنم چطور می شود از دست  دلخوری ها گریخت؟! من امروز سخت دلخورم. و آفتاب درخشانی که می تابد هم باری از دوش دلخوری ها کم نمی کند...

یک کمی مرددم که اینجا بنویسم یا نه؟‌ مخاطب درونی می گوید خب بنویس! تو که همه چیز را نوشته ای... این هم تکه ای از حال و هوای زندگیست.

باز تردید دارم. یاد حرف های دوستی می افتم که می گفت برای چه غصه هایمان را به دیگران منتقل کنیم؟ بعد یاد خودم می افتم که بهش گفتم غصه های ما آنقدر که خودمان را آزار می دهند، دیگران را آزار نمی دهند. بیان آنها تنها مارا سبک می کند...

من می نویسم. شما اگر نخواستید، نخوانید... 

...

 دلم گرفته.

صبح اول صبح تا رسیدم شرکت  تلفن زنگ زد. پرویز بود. برادر بزرگ حمید. از آمریکا! ناراحت و عصبانی.

نمی دانم چه چیز های نادرستی به گوشش رسیده بود که با من هم این همه بد حرف زد. از دیر تمام شدن ساختمان. از اضافه شدن خرج ها. از اینکه می گفت:

« چرا چهار ماه کار تعطیل بوده؟؟!!! »

کاری که حتی یک ساعت هم تعطیل نبوده.

با تعجب می پرسم:« این حرف ها از کجا آمده؟..این کار حتی یک ساعت هم تعطیل نبوده...» 

می پرد میان حرفم و می گوید: «رفته اند پرسیده اند!»

..... عجیب است. دل آدم بد جوری سیاه می شود.

می گوید:« همه ی ساختمان ها دو ساله تمام می شوند.چرا این ساختمان چهار سال طول کشیده! !»

می گویم :«کجا چهار سال طول کشیده؟ ...هفتم مرداد سال هشتاد و چهار اولین کلنگ تخریب به ساختمان زده شده. تا الان شده دو سال و چهار ماه که!‌ آن هم  کیفیتی که این ساختمان دارد را نمی شود با ساختمان های بساز و بفروشی مقایسه کرد... »

می گوید :‌«نه خیر ! ...خیلی بیشتر شده! آن هم با این همه خرجی که اضافه شده...  »‌

گفتم:« شما به حمید اعتماد ندارید؟ »

‌می گوید:« تا حالا داشتیم اما دیگر نداریم!»

از اینجا به بعدش را دیگر نمی شنوم. انگار نفس هم نمی توانم بکشم...و او  با یک حرف هایی همینطور ادامه میدهد که کلماتش را تشخیص نمی دهم. نمی فهمم چه می گوید فقط وسط حرف هایش شنیدم که گفت : « خیال می کند ما خریم!»‌...

گفتم : « خدایا ! این حرف ها را من از که دارم می شنوم؟...» گفت : « از من ! »

دلم برای تنهایی حمید می سوزد.  بعد از تلفن حس کردم که به شدت  گریه م گرفته. رفتم توی کتابخانه و مدتی همینطور خیره به کتاب ها نشستم. گریه داشتم اما نمی آمد. بیشتر بهت زده بودم. و هنوز هم هستم انگار...

+ کتا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٧
comment نظرات ()

 

 

 

دیروز هم جلسه بود. عصر.

ما پنج نفر بودیم و روبروی من پنجره ای رو به شمال با چشم انداز پاییزی باغی و دو سپیدار بلند که در تمام مدت حواس مرا پرت می کردند.

برخورد ها کاملن متفاوت بود. کسی با کسی دعوا نداشت. ندانستم تاثیر چه چیزی بود که در این دو سه روز این همه تغییر ایجاد کرده بود. صحبت ها آرام گذشت. لبخند ها تا آخر جلسه دوام آورد.

بعدش مثل بازگشتن از یک راه پیمایی طولانی بود. خسته بودیم اما نه شکسته. می شد آرام یک لیوان شیر داغ خورد و تا خود صبح خوابید...

 

+ کتا ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٦
comment نظرات ()

پذیرش واقعیت ها

اول

 

دارم فکر می کنم همه ی لحظه های عمر انگار وقف پذیرش واقعیت ها می شوند و بس.

 دوم

بعد از جلسه ی روز چهارشنبه ، تا امروز هنوز برخورد یا صحبتی میان طرفین گفتگو صورت نپذیرفته. طبق قرارداد ، می بایست در صورت بروز هر گونه اختلاف، به دو نفر داور بی طرف که در قرارداد تعیین شده بودند مراجعه شود. حمید هم همین کار را کرد. رفت پیش یکی از آن داور ها و مسئله را در میان گذاشت.آن داور بعد از شنیدن حرف هایش، بهش گفته بود:" از این که تو می گویی برادرانه تر و منصفانه تر ممکن نیست. "

 سوال:

 

برای ساختن ساختمان، یک مبلغی خرج شده که این مبلغ باید بین شرکا تقسیم شود.  سهم هر کدام چقدر می شود؟!

 

 

من فکر می کنم این مسئله را جلوی بچه های کلاس پنجم دبستان هم بگذارند، به راحتی حل می شود! برایم جای سوال است که مشکل این انسان های تحصیل کرده و باسواد در حل این مسئله چیست!

 

 

 

سوم

 

پدر از محل فروش دفتر شرکتی که داشت، و یک ماه قبل از فوتش قولنامه ی فروش را بسته بود، تعدادی چک وصول نشده داشت. تاریخ چک ها از شهریور سال جاری تا اردیبهشت سال بعد گذاشته شده. با صحبت های فراوان و تلاش های دایی ، قرار شد که چک ها را برای تامین مخارج بیماری مادر در اختیار من بگذارند که در یک حساب سپرده ی پنجساله بگذارم که وقتی وصولشان کامل انجام شد، بشود از بهره ی این پول، برای مخارج دارو و درمان و پرستاری مادر استفاده کرد.

 چک های شهریور و مهر وصول شد و طبق برنامه توی سپرده گذاشته شد. اما...

 

 

با وضعی که پیش آمده و شرکای ساختمان که در این یک ماه آخر پایانی بازی در آورده اند و حاضر به پرداخت پول نیستند و چک های حمید که بدون تامین موجودی مانده ، چون دیدم خیلی خیلی تحت فشار است و از شدت حرص و جوشی که بهش وارد می شود بشدت نگران سلامتی اش شده بودم ، گفتم بقیه ی آن چک ها را در اختیارش می گذارم که خیالش راحت شود. اما نمی دانم کار درستی کردم یا نه. نمی دانم چاره ی دیگری هم داشتم یا نه :

 

یا باید می نشستم و خم شدن کمرش را نگاه می کردم، یا باید کاری را که از دستم بر می آمد می کردم که کردم!

 

 ولی اگر کسی ازم بپرسد که "چرا این کار را کردی؟" ، پاسخ منطقی و قانع کننده ای ندارم !

 

حالا امیدوارم که کار ساختمان زود تر به نتیجه برسد و واحدی که برای فروش گذاشته اند زود تر به فروش برسد که من هم مجبور به پاسخگویی به سوالی که جوابش را نمی دانم نشوم.

 

 

  

+ کتا ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٢
comment نظرات ()

نه آبان

 

ساعت یک بعد از ظهر است.

پنج دقیقه ی پیش، خسرو و مهیار آمدند اینجا. رفتم سلام کردم. لبخند زدم.مهیار هیچ لبخند نزد. با من روبوسی هم نکرد. خسرو خوش رو تر بود. مثل همیشه خندید و روبوسی کرد.

راهنمایی شان کردم توی اتاق کنفرانس. حمید هم آن موقع آمد و سلام کرد. مهیار خیلی خودش را گرفته.

صحبتشان شروع شد. اول آرامشی که یک دقیقه طول کشید.

بعد صدای خسرو بلند تر شد که گفت: « من که تا حالا فقط شنیدم ! این اولین باریست که میخوام حرف بزنم و شما ها نمی ذارین!»

بعد در اتاق بسته شد و گفتگو ها پشت در ِ بسته گنگ شد...

خدا کند حمید آرام باشد...

دلم شور می زند.  خسرو خیلی کم حوصله ست
 از آن آدم ها  که هر وقت اگر گمان کنند چیزی ممکن است  ذره ای  هم ناراحتشان کند ،
 بلند شوند و از جلسه نصفه بروند بیرون.
 مهیار هم که شمشیر را معلوم بود از رو بسته بود موقع ورود...

الان صدای حمید از همه بلند تر است و آن دو نفر هم که بد جور لوس هستند. می ترسم بلند شوند بروند...

وای صدای عقب رفتن صندلی آمد.

حمید بلند شد...

آمد بیرون که چای ببرد. من از صدای صندلی ترسیدم. حمید از آن دو تا احساساتی تر است. کنترل احساساتش هم برایش خیلی مشکل است.

ساعت یک و بیست دقیقه

حمید داد های خیلی بلندی کشید

و طبق پیش بینی من آنها بلند شدند رفتند. آخرین جمله ای که شنیدم این بود: مهیار گفت: با شما نمی شود حرف زد. ...

 

حالا چه می شود؟

از دست من چه کاری ساخته است ؟‌ ... عاقبت ساختمان ما با این دعوای فامیلی که هیچ کدام کوتاه نمی آیند به کجا می کشد؟‌ عاقبت روابط برادری این ها به کجا می کشد؟‌ موقع تقسیم و به نام کردن آپارتمان ها چه می شود؟ اصلن این ساختمان تمام می شود یانه؟ اگر بروند وکالت هایی را که به حمید داده اند را لغو کنند چه می شود؟

 

 

خسرو برادر حمید است.

 حالا چه  میشود؟
 کسی را نمی شناسم که بتواند میانه را بگیرد...

حمید و خسرو مدت ها با هم قهر بودند. بعد از سال ها... تازه روابطشان داشت بهتر می شد. ...

نمی تونم پیش بینی کنم که چی میشه اما از این اوضاع به هم ریخته هر طور فکر میکنم نمی تونم به نتیجه ی خوبی برسم...

 


....

+ کتا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩
comment نظرات ()

روزهای سخت

دیروز روز بدی بود. حمید اعصابش خیلی خراب بود. از آن مواقع که یک تلنگر که سهل است، با یک نگاه هم به راحتی خرد می شد. همین بود که پشت تلفن با یک کلمه ی مهیار آن همه به هم ریخت. مهیار گفته بود :‌

« مشکل ِ من نیست! »

و همین حمید را آتش زده بود. از اتاق کناری صدای داد هاییش می آمد که :

«‌مشکل تو نیست. مشکل خسرو نیست. مشکل پرویز نیست....پس فقط مشکل ِ منه ؟؟

و بعد گوشی را آنچنان محکم کوباند روی تلفن که از اتاق کناری صدایش مرا از جا پراند.

قلبم از همان موقع شروع به طپش شدید کرد.

بلند شدم رفتم پیشش گفتم :

      - چی شد؟

      - هیچی!

      - اون قطع کرد؟ 

      - نه! من قطع کردم!

باورم نمی شد! تا به حال ندیده بودم وسط صحبت با کسی از نزدیکان این کار را بکند. خودم را گذاشتم جای مهیار و خیلی بهم بر خورد. خودم را گذاشتم جای حمید و دلم برای خودم خیلی سوخت!

خیلی زیاد تحت فشار است. شرکای ساختمان هم درکش نمی کنند. نفس خودشان از جای گرم در می آید و حال او را نمی فهمند که برای پاس شدن هر چکی تحت چه استرسی قرار می گیرد. چطور با چنگ و دندان حسابش را هر طور که هست با قرض و قوله هم که شده پر می کند....

چند روز پیش که از اینکه درکش نمی کنند نارحت بود بهش گفته بودم به آنها هم حق بده که درکت نکنند!

گفتم مثال تو مثل کسیست که توی یک رودخانه ی جوشان و خروشان افتاده و جریان شدید آب با خود می بردش. تو زیر آب می روی ، فرا می آیی... به سنگ و صخره بر خورد می کنی و زخمی می شوی.... به آبشار می رسی و پرت می شوی... اما آنها از کنار رود شاهد این ماجرا هستند. هر چقدر هم که بگویی : « درد » آنها نمی توانند درد تو را حس کنند. تو زخم بر میداری اما آنها فقط خون را می بینند. سوزش زخم تو را حس نمی کنند.

به فکر فرو رفته بود.

عصر که برگشتم خانه، او تا دیروقت مانده بود شرکت برای رسیدگی و به روز کردن حساب های ساختمان. توی خلوت خانه به بغضی  که از ظهر توی گلویم مانده بود، فرصت دادم خودش را نشان دهد.و اشک هایم تا خود صبح بند نیامده بود.

***

امروز ساعت یک هم قرار است یک جلسه باشد. با خسرو و مهیار و حسابدار.

به مخاطب درونی می گویم: به چه روز های سختی از زندگی رسیده ایم! ازش می پرسم : تو فکر می کنی از این سخت تر هم می شود ؟

مخاطب درونی ذهنم را متوجه اخبار دنیا می کند. می گوید بله! جنگ! جاهایی که جنگ است، اوضاع خیلی بد تر و سخت تر از این است...

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩
comment نظرات ()

پاورقی ۹

سه شنبه ۲۷ شهریور

صبح، بعد از صبحانه برای گرفتن کارت عابر بانکم که توی دستگاه میرداماد گیر کرده بود آمدم این طرف. کارت را گرفتم و حالا آمده ام سر ساختمان. رفتم تا طبقه ی پنجم و از پنجره ی خانه ی خودمان چشم دوختم به دامنه جنوبی البرز مهربان. با خودم فکر می کردم کی می شود توی این خانه یک شب بخوابم!

آمده ام طبقه پایین و توی دفتر کارگاه نشسته ام. حمید دارد حرص می خورد که در های به چه سنگینی را تکیه داده اند به لوله های پولیکای داخل داکت و انگار یکی ش ترک خورده.

حال خودم فعلن نه خوب است و نه بد. دلهره ها و نگرانی ها انگار تکه ای از وجود خودم شده اند. حال عمومی ام بخصوص صبح ها خوب نیست. این چند روز هم دردی در سمت چپ شکمم دارم که وقتی دست رویش می گذارم حس می کنم زیرش سفت است. مثل یک توده. ناخود آگاه فکرم می رود به سوی بد ترین حالت! چرا که نه؟! بعد به همین دلیل ساده ، ذهنم شروع می کند به پی گیری عواقب آن.

باید بروم دکتر اما می ترسم. مخاطب درونی هم بی خیال می گوید: « دنیا همینه دیگه!»

چهارشنبه ۲۸ شهریور

چندان حرفی برای گفتن و ذوقی برای نوشتن ندارم اما اردشیر گفته بود در بد ترین شرایط زندگی هم خودت را مجبور کن حتی اگر شده روزی یک پاراگراف بنویسی. مهم نیست چه می نویسی . فقط سعی کن بنویسی و تاثیرش را بعد از نوشتن خواهی دید. این حرف نمی دانم چرا همیشه توی ذهنم هست و برای نوشتن های بی دلیل بهانه ی خوبیست.

پنجشنبه ۲۹ شهریور

ده و نیم شب است. نمی دانم چرا پیش تر ها عدد چهل هم برای خودش عدد با صلابتی بود و حالا چه کوچک شده! تا چهلم پدر دو هفته بیشتر نمانده. هنوز کسی را دعوت نکرده ام. هنوز برای سنگ قبر هم تصمیمی نگرفته ام. می دانم که برادرم هم به فکر نیست. اما اگر من انجام بدهم می گوید چرا اینطور شد و چرا آنطور شد! مهم نیست.

این روز ها چهره ی بی اهمیت زندگی رخ به من کرده. باید بتوانم به آسانی از همه چیز دل بکنم. ...نکند این دل کندن دیر شود...

شنبه ۳۱ شهریور

خسته و نا امیدم. این روز ها خیال می کنم شاید راه زیادی هم تا پایان نمانده باشد. بعد از تصور کوتاهی راه و افق هایی که نا دیده خواهد ماند دلم می گیرد

یکشنبه اول مهر

...

حرفی برای گفتن

نیست؟!

باید

سپیدی کاغذ را

باور کنم ؟

.

 

دوشنبه دوم مهر

دارم از استرس و دلشوره می میرم. چقدر ترسو هستم! همانقدر که در کودکی بودم. مثل شب های موشک باران. مثل تاریکی های ته حیاط. گریه دارم و آغوش مادر هم نیست. گریه دارم و دلداری های پدر هم نیست. دیروز رفتیم دکتر.

تا دست روی شکمم گذاشت گفت یک چیزی حس می شود. امروز می رویم سونو گرافی. آینده ی نزدیک هم هیچ خبری از آفتابی یا ابری بودن هوا نمی دهد.

مخاطب درونی مدام می گوید : مطمئن ترین لحظه ، همانست که در مشت داری! ...

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۳
comment نظرات ()

 

سه شنبه شب

سردرد بدی دارم. درد از پشت چشم هایم پخش می شود توی پیشانی ام و بعد مثل مه رقیقی همه جای سرم می پراکند. چشم که می بندم حس می کنم در کوره راه هایی سرد و زمستانی ام. گردنه هایی پر مه. پیدا و ناپیدا. همراه گردنه ها گم و پیدا می شوم. برهه ی سختی ست. سیاه و تاریک. بغضی هم دارم به همین تاریکی که حواسم که از خودم پرت شود، اشک صورتم را پر میکند. به زور نگاهش داشته ام. یادم نرود. یادم نرود. ... و یادم رفت که بگویم یک حجم بزرگ هم انگار که حبس شده توی سینه ام. ابری متراکم که نه فرو می رود و نه فرا می آید. ... تنهایی ات یار! بر شانه های من سخت سنگین می آید. باری که نه می توانم اش کشید، نه بر زمینش نهاد...

عید ما یک برآوردی از قیمت ساختمان تا پایان کار داشتیم که مثلن صد میلیون تومان لازم است تا کار به پایان رسد. تا الان آن مبلغ خرج شده و دقیقن صد ملیون دیگر لازم است. عجیب است؟‌برای ما که در ایران زندگی می کنیم. نه! چرا که از بعد از عید همه چیز دقیقن دو برابر شده . یا حد اقل توی بخش مصالح ساختمان و مزد کارگر و کرایه حمل و نقل دقیقن همه چیز دو برابر شده. ...

 دیشب حمید داشت با شوهر خواهرش که سوئد زندگی می کند و یکی از شرکای ساختمان است صحبت می کردو
 یک خورده بگو مگو و عصبانیت پیش آمد
 سر قیمت ها
 
که چرا برآورد ها به هم ریخته
 حمید هم سعی داشت بهش حالی کند که بابا اینجا ایران است 

هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
 
یک شب می خوابی صبح پا می شی با یه کلمه حرف ِ یک نفر، قیمت ها دو برابر می شود
 این چیز ها رو تا اینجا زندگی نکنن نمی تونن درک کنن...

حس کردم که چه تنهاست...
 

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٤
comment نظرات ()

اوضاع و احوال...

قشون شکست خورده شدیم.

 

دخترک دو سه روزی ست که گردن درد گرفته و یک وری مانده.

خودم هنوز خوب نیستم. به زور و قدرت هزار تا قرص خودم را سر پا نگه داشته ام. از کلیدینیوم سی گرفته تا یدوکینول و ویتامین ب کمپلکس. تا مسکن و دیمن هیدرینات ... آنتی بیوتیک ها تمام شد و حالا باید برم آزمایش هم بدهم که نه وقتش را دارم نه حوصله اش را.

 

 

 سر درد های حمید هم بد تر شده. که من فکر می کنم بخش عمده اش عصبی باشد. صبح بهم گفت سردرد بدی دارد و قرص خواست. گفتم چه قرصی آخه بهت بدم!‌ گفت فرض کن دکتری! چکار می کردی؟‌گفتم می خوابوندمت بیمارستان تو یه اتاق تاریک. بهت آرامبخش میدادم که حسابی بخوابی!

 

 

کار ساختمان رسیده به کفسازی ها و کاشیکاری و نصب سرویس ها و شیر آلات و همینطور سرامیک زیر زمین و استخر اما ما دیگر پول نداریم.

 

دنیا یک طوری انگار ساکت و صامت مانده. مثل ثبت تصاویر قدیمی که در آنها به دلیل باز ماندن طولانی مدت دیافراگم ، نفس هم نباید کشیده می شد. نمی دانم چرا همچین حسی دارم.

 

اوضاعِ ما که اینطوری بود و امروز صبح ساعت یازده خانم همکار زنگ زد به گوشی من که مانده پشت در شرکت و کلید را یادش رفته ببرد. این به آن معناست که آقای همکار هم تا آن ساعت خبری ازش نیست. این ها همه یعنی ضعف مدیرت و کویت شدن محل کار!

 

 

.

پی نوشت یک : تصمیمی گرفتم همه ی تاثیر گذار ها را جمع کنم توی پست قبلی. یعنی آن سه تای اول را کپی می کنم همانجا و بعد هم بقیه اش را با یک رنگ دیگر اضافه می کنم.

 

پی نوشت دو: از لطف و احوال پرسی های پر مهر تک تک شما دوستان و کامنت گذاران مهربان یک دنیا ممنون. بخصوص کامنت های پر مهر ماهور نازنین که تنها کسی بود که جریان فوت ناگهانی هربرت را به یاد داشت. شگفت زده ام کرده که از کی بصورت نامرئی خواننده ام بوده و من نمی دانستم...

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۳
comment نظرات ()

 

 یه جاهایی 

 یه جوری انگار همه چیز متوقف میشه

 متوقف

 مثل سر یه امتحانی که جواب هیچ سوالی رو بلد نیستی

 نفس آدم حتی تو سینه حبس میشه از احساس نادانی

 حس می کنم تو کله م هیچی نیست

 جلوی روم هم 

 فقط نقطه چین

 ..........................................................................................................

..........................................................................................................

..........................................................................................................

پی نوشت یک: چرا دیگه...! تو کامنت های پست پیش نوشتم که! کیف خوشبختانه پیدا شد. کجا؟‌ توی شهرداری. خدا عمرشون بده. آدم های خوبی بودن که کیف رو صحیح و سالم تحویل دادن.

پی نوشت دو: حمید این روز ها خیلی گرفته و عصبی و حواس پرته. خب آخر های کار ساختمون خودمونه. حق داره. دو تا از پیش فروش ها کامل چک هاشون تصفیه شده. اما کار ِ خونه تا تموم بشه هنوز چند ماهی مونده. همه میگن آخر هاش همیشه سخت تره. باز خوردیم به بی پولی. من که از شرکت حقوق نمی گیرم. حقوق هام همه پای سرمایه گذاری حساب میشه. از طرفی بابت باقی مانده ی پولی که از فروش ویلا بدست اومد و توی بانک دارم و دلم هر ماه به بهره های اون خوشه، اول اردیبهشت کلش رو گرفتم دادم به حمید.چقدر از بی پولی بدم میاد. امروز یه مشت بیست و پنج تومنی برداشتم برای پول تاکسی.... چرا این اردیبهشت تموم نمیشه پس؟

پی نوشت سه: صبح سر صبونه یه نگاه به پنجره انداختم. هوا هوس انگیز بود. کوه ها هم. دیدم امروز چهارشنبه س فردا پنجشنبه. به حمید گفتم برنامه ی فردات چیه؟ گفت چطور مگه؟‌ می خوای بری کوه؟ ! خوب فهمیده بود. ولی گفتم نه ! همینجوری پرسیدم.

پی نوشت چهار: بلفی نازنین ازم خواست از حدود هفت ماهگی دخترکم براش عکس بیارم. اینم فعلن یدونه عکس!‌

+ کتا ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٩
comment نظرات ()

از دیروز و ساختمان و من و درخت

ساعت نه و نیم شب یکشنبه دوازدهم آذر ماه است

همگی خانه هستیم. یادم باشد ببینم سال گذشته این روز ها چه نوشته ام. چه حال بدی داشتیم. یاد آوری اش هم سخت است برایم. امروز عصر بالاخره واحد سوم را هم فروختیم. حالا باز اگر زلزله نیاید، ...

سرم را از روی دفترچه یادداشت بلند میکنم. نگاه اش می کنم و می پرسم:

      - حمید! کی تموم میشه؟

      - چطور مگه؟‌

بگم چی؟ بگم دارم می نویسم که اگر زلزله نیاید ساختمان ما کی تمام می شود؟ گفتم:

      - همینجوری!

      - سعی می کنم تا اواخر بهار تمومش کنم.

پس کلمه ی اردیبهشت را باید از ذهنم پاک کنم. ادامه: حالا باز اگر زلزله نیاید، خانه ی ما هم تا اواخر بهار تمام می شود.

حمید خوشحال است. خیلی وقت بود این همه خوشحال ندیده بودم اش. حساب هایش درست از آب در آمده. بدون گرفتن وام، با برنامه ریزی و جیب خالی توانست ساخت خانه را با بهترین کیفیت پیش ببرد.

جای مادر و پدرش خالی. روحشان شاد

***

اما امروز فقط همین یک اتفاق که نیافتاد!‌ ماشین را هم کوبیدم به درخت. در حال کوبیدن ماشین به درخت که بودم ، دو تا ماشین دیگر هم داشتند عبور می کردند که از این عمل من خیلی حیرت زده شده بودند. اما آنها که نمی دانستند ماشین قراضه ی ما اتوماتیک است و چون دخترک خیلی سریع سوار شد، من هنوز دنده را توی پارک نگذاشته بودم و فقط پایم روی ترمز بود و در را که بست، تا پایم را از روی ترمز برداشتم ماشین راه افتاد و در آن لحظه که خیلی خیلی برای فکر های من کشدار هم شده بود، پاک گیج شده بودم که وقتی گاز نداده ام ماشین چطور حرکت کرده. عادت نداشتم که ماشین توی دنده باشد و بخواهم حرکت کنم. این را به عنوان یک شاهکار نمی نویسم که بهش افتخار کنم. می نویسم که هیچوقت فراموش نکنم که در هر ایستی دنده را بگذارم توی پارک. مفهوم شد؟ اما حمید گفت: فدای سرت! ماشین خودته. بزن درب و داغونش کن. به کسی چه مربوط؟

اما درخت...

...درخت طفلکی داشت خوابش می برد که از خواب پرید
یک تکه از پوست ساق پایش هم کنده شد
+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۳
comment نظرات ()

بدون عنوان

یک

پدر امروز عصر می رود سفر. نمی دانم چند روز. فصل سرما و سفر دور و جای سرد تر و سن بالا دلنگرانم می کند.

شاید چند روز نتوانم بیایم شرکت. اگر نشود مادر را بیاورم اینجا، باید خانه بمانم. روزگار چه بازی ها در می آورد.

امروز صبح هم پدر بیرون از خانه کار هایی داشت و گفت زود بر می گردد اما هر چه صبر کردم نیامد و مجبور شدم  مادر را بیاورم شرکت. حالا هم مثل همین روز های خودش مدام می خواهد برود بیرون. از این سر به آن سر همه ی اتاق ها را  قدم می زند. و در هر دور می آید و دست بر شانه ام می گذارد و می گوید:« پاشو بریم خونه! ...» خانم همکارمان لبخند می زند و نگاهمان می کند. من هم لبخند می زنم و نگاهش می کنم اما ته دلم کسی گریه می کند.

با این حال اگر بتوانم(یک-) او که گریه می کند را یک جوری آرام کنم و (دو-)  به او که از نگاه دیگران آزده است بقبولانم که:« بی خیال!» البته شاید مثل همین امروز مادر را همراه خودم بیاورم. اما این دو کار خیلی خیلی سخت است.

 

دو

یک سری اصلاح نقشه هست که باید تا عصر تمامشان کنم. اما تمرکز برای انجام هیچ کار ندارم.

 

سه

امروز عصر شاید یک مشتری که قبلن هم برای پیش خرید این واحد باقی مانده ی ساختمان تمایل نشان داده بود  بیاید. منتظر تماسش هستیم . قرار بود زنگ بزند و قرار بگذارد اما هنوز نزده. و دارم فکر می کنم که شاید این بار هم مثل بار های پیش بیهوده منتظر باشیم.

 

+ کتا ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٥
comment نظرات ()

یک تکه از جمعه

 

من و دخترک توی ماشین نشسته ایم. (می توانستم بنویسم «در» ماشین نشسته ایم. شاید «در» از «توی» ادبی تر باشد اما فکر میکنم «توی» حس ِ توی ماشین نشستن را بیشتر از «در» ادا می کند.)

ماشین جلوی ساختمان نیمه ساز خودمان ایستاده. دخترک فردا امتحان تاریخ دارد و قرار است تاریخ بخواند اما حواسش کمتر به درسش است و بیشتر پیش کارگر هائیست که دارند آجر های نمای ساختمان را می چینند.

قرار بود رئیس نیم ساعت برود و برگردد اما الان خیلی بیشتر از نیم ساعت است که رفته. من هم کتاب « هنوز در سفرم» که مجموعه ای از شعر ها و یادداشت ها و نامه های منتشر نشده ای از سهراب است را همراه آورده ام که در مدت انتظار بخوانم. و چند صفحه ای خواندم. چند تا از نامه ها را و با او به سفر رفتم. به یک شب پر ستاره ی حومه ی پاریس و به دیدن پرنده ای که لندن آزارش میداد و از شما چه پنهان که همراه او دلم برای همه ی بیابان ها تنگ شد.

بعد کتاب را بستم و سرگرم تماشای تابش آفتاب بر برگ های اخرایی ِ چنار های آخر آبان و پشت زمینه ی آن آبی ِ آسمان شدم...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

 

 

این روز ها حسی دارم مثل احساس یک کوچه ی بن بست. آن هم نه کوچه ای که از اول بن بست طراحی شده باشد اینکه ناگهان آمده باشند بسته باشندش بدون اینکه بداند چرا.


 

از دیروز کار ِ سقف ها شروع شده. باید جای داکت ها را دقیق در می آوردم می دادم که توی سقف ها خالی بگذارند اما حمید ناگهان بعد از این همه مدت برای پلان فکر بهتری به سرش زده که باعث تغییر کل نقشه ها می شود.  تمام پلان ها و بزرگنمایی های آشپز خانه و سرویس ها. چه جالب که حاصل چند ماه کار آدم یکباره هیچ شود.

باید شروع کنم به اعمال تغییر ها وگرنه بد جور دیر می شود.

 


این چند روز که تهران باران بارید، کوه برف زده. هوا خنک تر شده. و من نمی دانم چرا هر وقت برف تازه ای بر کوه می نشیند مثل یک وظیفه حس می کنم که این را باید جایی ثبت کنم!

راستی «عطر سنبل عطر کاج» هم تجدید چاپ شده.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٩
comment نظرات ()

تا بهار سال آینده

 

توضیحی پیرو پست شادی و ترس توامان عرض شود که

شادی اش انگار به تحقق پیوستن این دعا است که در این بازار کساد خرید فروش زمین و مسکن در تهران،  ما داریم یک دستگاه دیگر از آپارتمان ها را می فروشیم. البته تائید خبر هنوز صد در صد نیست اما خب نود و نه درصد که هست!.

این شد دلیل این شادی که با آمدن این امید، بار سنگین نگرانی از لنگ ماندن درنیمه راه بر دوشمان اندکی سبک تر شده. و اگر چنانچه آن یک در صد باقیمانده هم به راه آن نودو نه درصد دیگر برود، تا پایان ساختمان که حمید به طور اعجاب انگیزی معتقد است که تا بهار سال آینده به پایانش خواهد رساند ، نگرانی مالی نخواهیم داشت.

برای تحقق این آرزو و به ثمر رسیدن این تلاش باید که

 اول:حمید و آقای خریدار اول و آقای خریدار دوم هرسه تا بهار سال آینده زنده و سلامت باشند.

دوم: توی مملکت، حداقل تا بهار سال آینده جنگ به راه نیافتد

سوم: بر شهری که بر گسل های بسیاری واقع شده که از دوره ی بازگشت فعالیتشان چند سالی گذشته، تا بهار سال آینده زلزله ای واقع نشود.

برای جلوگیری از تشویش ذهن خودم از خیالپردازی در جهت تشریح حقایق تلخ دیگر خودداری میکنم.

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٦
comment نظرات ()

پرنده ها ی برفی

 

پرنده ها ی برفی

 لابه لای برف ها

دانه می جویند...

 

روز ها بد جنس تر از قبل. آنقدر که مجال فکر هم نمی دهند.

چند دقیقه فرصت دارم؟ کجا بودم ؟ کجا هستم؟

...

مغزم همراهی نمی کند. یک جا جا می ماند و با من نمی آید. مثل سگی باید قلاده اش را بکشم. لای کدام بوته ها پنهان شده ای؟

...

بگذار یک گزارش گونه از هفته ی پیش بنویسم.

آنچه که مجال نشده اینجا بیاورم.

 

چهارشنبه در اثر بی احتیاطی خودش. پیچاندن میلگرد دور سیم بکسل. برای کاری که اصلن لازم نبوده. نمی دونم مهار نیروی عکس العمل چی چی..کار بیخودی... میلگرد رها شده و خورده توی سرش. جمجمه اش شکسته. زخمی آنچنان عمیق به وجود آمده که کلی آشغال و مو های سر خودش رفته لای زخم. بی هوش شده. رفته توی اغما. راننده ی جرثقیل.

 کلاه و وسایل ایمنی را امضا داده و گرفته. جرثقیل و راننده اش را باید صاحب جرثقیل بیمه کند اما نکرده. به هوش آمده اما خطر تا بیست و چهار ساعت رفع نمی شود. عملش کردند. یک دختر دارد. و بالاخره به خیر گذشت.

 

شنبه برف شدیدی می بارید و روز دکتر بردن مادرم بود. از مادر و بابا انکار که ما توی برف دکتر نمی آییم و از من اصرار که چرا؟ من می آیم می برمتان. سر موضوع به این سادگی با بابا دعوایم شد. گفتند که خودم تصمیم میگیرم چکار کنم. گفتم اشتباه می کنید. ناراحت شدند. بالاخره با چه بساطی رفتم به زور مادرم را بردم دکتر. بابا خودشان را به خواب زده بودند!

 

بعدش فوت شوهر نیلوفر بود و یکشنبه  که مراسم آنها.

 

همان دیروز دلهره ی آمد و نیامد یک مشتری هم برای ساختمان. تماس با شیکاگو برای کسب اجازه از شرکا. حالا اسکن نقشه هایی که یکبار فرستادیم و گویا گم اش کرده اند اینجا هم گم شده. توی همه ی دستگاه ها دنبال فایل ها گشتم. محال است که پاکشان کرده باشم. اما نیست و نابود شده اند. باید دوباره چاپ بگیرم اسکن کنم. چه کار احمقانه ای. تازه فکر کنم کارتریج رنگی هم به چاپ اون همه نقشه ی رنگی نرسد.

 

دلم کمی آرامش می خواهد. سراغ ندارید؟

 

آخه این حرفا به درد اینجا نمی خوره که...

 

اینم یه حرف دیگه: آخرین صحنه ی زیبایی که دیده ام

 

اون روز که برف میومد توی حیاط همسایه ی روبرویی شرکت دانه ریخته بودند برای کبوتر ها. حیاط کوچکی که مرا یاد حیاط اون خاله پیرزن داستان مهمان های نا خوانده می اندازد که اندازه ی یه قوطی کبریت بود.. چند تا کبوتر و قمری جمع شده بودند و دانه می خوردند. زیر برفی که می بارید و روی بال های بسته ی آنها هم برف نشسته بود. صحنه ی جالبی بود و هر لحظه هم برفی که رویشان نشسته بود بیشتر میشد.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۳
comment نظرات ()

 

دارم انجیل به روایت متی ی باخ را گوش می کنم و صدای موسیقی را از حد معمول خودم بلند تر کرده ام. از صبح تو فکر این سپرده ی لعنتی ام. رفتم توی سایت پارسیان و حساب کردم که اگه ده تای دیگه از روش بردارم سود ماهیانه ش میشه سیصد و سی و سه تومن در ماه که  از مبلغ اجاره ی ماهیانه ی شرکت هم کمتره.

 

اما رئیس برای زدن سقف اول که منجر به گرفتن وام بانک مسکن میشه به این پول احتیاج داره. از من نگیره از کی بگیره؟ هر چند که قول داده بود دیگه نیازی به برداشت از سپرده نداشته باشیم اما تو این دوره زمونه کی میتونه سر قولش وایسه که اون دومیش باشه؟

صبح بعد از عنوان این درخواست و پاسخ ابتدایی و قاطعی که گفتم: "نمیشه دیگه دست به اون پول بزنیم "و حرف هایی که بعدش پیش آمد، فکر های پاراگراف دوم اومد توی ذهنم. مدتی ساکت شدم و بعد گفتم: "مگر اینکه در مقابلش بهم یه امتیازاتی بدی!".گفت:" هر امتیازی می خوای بنویس بده نخونده امضا می کنم." یه کم فکر کردم و گفتم : نمی دونم یه چیزی تو مایه های حق استفاده از انرژی هسته ای!!!

گل از گلش شکفت.

اسکلت ساختمون بالاخره داره میره بالا. یک اسکلت استثنایی و رویایی. ستون های آبی رنگ با اتصالات پیچ و مهره ای. ساختمانی که همه اهالی کوچه از دیدن ستون هایش شگفت زده شدند. اما با چه خون جگری. در حدود این یک هفته ای که نصب اسکلت شروع شده هفتصد و پنجاه هزار تومان پول زور پرداخته ایم برای اینکه زورمندان به دلیل نمایش دادن عضلاتشان کار را متوقف نکنند.

 اجرای قشنگی ست از ارکستر مجلسی لوزان. کرال هم هست و دلم می خواهد صدای اش را از این هم بلند تر کنم.  دلم می خواهد گوش هایم کر شود از این آواز.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

 

هنوز نوک انگشتم خاکی است  و بی آنکه بدانم چه می خوام بنویسم آمده ام که اینجا را آپ کنم.

ساعت از پنج عصر گذشته و هوا گرگ و میش است و یواش یواش باید بروم خانه.

یک حس جالب اینکه:امروز با کمال تعجب با اینکه ته مانده ی پول توی جیب من و رئیس روی هم رفته بیشتر از هزار و پانصد تومان نیست و مبلغ بهره را هم یکجا داده ایم بابت دستمزد کارگر ها و در جواب اینکه حالا تا آخر ماه چکار کنیم فقط می توانیم لبخند بزنیم، اما نمی دانم چرا حالم خوب است!

صفحه ستون ها نصب شده و آکس ها با دوربین نقشه برداری خیلی دقیق پیاده شده و خطای کار در حد دو میلیمتر می باشد.یک صفحه را که سه میلیمتر خطا داشت رئیس داد کندند و دوباره نصب کردند. یکی دو روز دیگر نصب اسکلت شروع می شود و فعلن اسکلت ساختمان می رود هوا.

دلم می خواهد این را هم گوشزد کنم که روز ها دارند کمکمک طولانی تر می شوند. چون حس می کنم که این حرف خوبی است!

 

 

 

+ کتا ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٥
comment نظرات ()

 

ساعت ده دقیقه به نه صبحه و این یعنی دیر! من زیاد وقت ندارم. باید بروم اما دلم می خواهد چند خط بنویسم.

 

دیروز روز بدی بود اما دیشب از بدی وحشتناک هم بود.انگار اعصابم ضعیف شده و قدرت کنترل حرکات خودم را ندارم.

حال مادرم خوب نبود. اما نمیدانم چه ش است. دیروز پیش از ظهر تهوع داشته و صبحانه و قرص ها را استفراغ کرده. تا شب هیچ نخورده و دچار ضعف شده. شب که آمدم پرسیدم:« چطورین؟» گفت: «خوب نیستم.» گفتم «الان تهوع دارین» ؟ گفت« نه.» گفتم« جایی تون درد می کنه؟ »گفت« نه!» ...امانمی دانم مشکل کجاست. می خواهد قرص هایش را نخورد. قرص هایی که دکتر گفته مواظب باشید حتی یکیش هم جا نیافتد و حتمن خورده شود. و دیشب می گفت که من دیگر قرص نمی خورم. حال تهوعم مال این قرص هاست.

به بابا می گویم بذارید تلفن کنم به دکتر و این وضع را بگویم ببینم چه می گوید؟ بابا نمی گذارند با دکتر تماس بگیرم!!! می گویند فرض کن یک چیزی گفت و ما نتوانستیم انجام دهیم. آنوقت چه؟ ! من گیج و گیج تر می شوم . 

 از ۴ تا قرصی که شب باید بخورد، مهم ترینش را برداشتم و با یک لیوان آب رفتم که قرص را بدهم بخورد. نخورد. گفت نمی خورم. گفتم« دل بخواهی نیست. باید بخورید. اگر نخورید تمام زحمت هایی که این دو ماهه کشیدیم از دکتر رفتن و ام.آر آی و تهیه ی داروهایی که هر بسته ی ۲۱ تایی اش پنجاه هزار تو مان است و کلی زحمت همه بر باد می رود.» باز سرد و بی تفاوت میگوید:« نه! »

بعدش من نمی دانم چطور عصبانی میشوم و چه می گویم که همه می آیند به اتاق مادرم و رئیس بیچاره کلی از دیدن قیافه ی من می ترسد و دخترک طفلکی گریه اش می گیرد. می گویند صورتت سرخ و کبود شده بود. می گویند ترسیدیم همان جا سکته کنی.

اما مادرم مثل سنگ بی تفاوت شده. آلزایمر چیز وحشتناکی ست. مادر ِآدم را تبدیل به یک تکه سنگ می کند. مادری که از کودکی مظهر احساس و محبت بوده حالا کم کم بجز نگاهی سرد چیزی از و نمانده.

بعد رئیس به من یک اگزازپام داد. و یکی از این قرص ها ی پروپانولول که دکتر بهم داده.

الان صبح سه شنبه است. دخترک را صبحانه داده ام و رفته مدرسه. رئیس را صبحانه داده ام و  رفته سر ساختمان و من قرص ها ی مادرم را مثل هر روز ریخته ام توی جاقرصی و باید بروم شرکت.

اما نگران قرص ها هستم. مادرم هنوز صبحانه نخورده. نمی دانم قرص ها را می خورد یانه. رئیس می گوید اگر وضع اینطور باشد باید بیمارستان بستری شود. من هم این را می فهمم اما قدرت اجرایی ندارم. باید بابا را راضی کنم. آن هم مشکلی کوچک تر از مادر نیست.

یک خواهر و یک برادر هم دارم. خواهرم از من ۸ سال بزرگ تر است و برادرم از من ۱۲ سال بزرگ تر است اما اصلن انگار نه انگار که من توی این خانه با چه مشکلاتی روبرو هستم.

ببخشید که اینجا درد دل می کنم. 

ساعت شد نه و ده دقیقه و این دیگر یعنی خیلی دیر. امشب بتن فونداسیون ها را هم می ریزند. با قرض و قوله اسکلت ساختمان را یک هفته بعد از بتن ریزی میآیند نصب می کنند اما اینکه بعدش چه می شود را نمی دانم.

توی این اوضاع قمر درعقرب خانم رئیس بانک هم یک نفر را برای کار معرفی کرده به شرکت ما ! ما توی در آوردن حقوق خودمان هم مانده ایم آنوقت رئیس روی رو در بایستی می خواهد به کارمند جدید سفارشی بگوید بیا! و من نه کار دارم که بهش بدهم نه حقوق!

زندگی چرا این هم در هم پیچیده و سخت است؟ آدم چقدر تحمل دارد؟

 

 

+ کتا ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٩
comment نظرات ()

این!

بازم همون آش و همون کاسه هر دفه به یه بهانه ای؟ این دفه دیگه چرا؟ (صدای ضعیف) بازم نمی تونی خود خود خودت باشی. توی سرت پر از حشره شده.

...

هوا گرمه و کولر ها اصلن کاری نمی کنن. صبح رفتم سر ساختمون.

 حمید به کارگر ها معرفی کرد: خانم مهندس فلانی!

سری تکان دادم، به شان لبخند زدم و گفتم:  سلام!

.یکی شون با لحنی متعجب پرسید: این؟

حمید گفت: بله ایشون!..

من راهم را کج کردم و به طرف دیگری رفتم.

 توی راه شنیدم که حمید ادامه داد:.بیشتر زحمت طراحی این ساختمان را ایشون کشیده اند.

کارگر دوباره مثل دفه ی اول پرسید: این؟

...

این دو تا این هی تو ذهنم تکرار میشه...

 

+ کتا ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٦
comment نظرات ()

چه خبرا؟

-چه خبرا؟

-...باز گشت به عقب!..ترور و انفجار و نابسامانی.

-چه خبرا؟

-داریم ساختمانی که هم شرکت و هم خانه مان توش بود را خراب می کنیم و من الان تقریبن از میان خرابه ها دارم می نویسم. ... چه جالب همه چیز تخلیه شده و کارگر ها مشغول کلنگ زدن هستند اما من و کامپیوترم همینطور این وسط مانده ایم.

- چه خبرا؟

مادرم دوهفته ی دیگر بر می گردد.

- چه خبرا؟

- هیچی منو آوردن اینجا تک و تنها بشینم کار کنم ولی من کارم نمیاد و شیطنتم میاد و امده ام وبلاگ نویسی و شیطنت.

- چه خبرا؟

- خب راستش.....یه مقدار حرف از دیروز تو دلم مونده که اینجا جای گفتنش نیست. یه مقدار حرف هم مال امروز صبحه که ... خب... باز بگو مگو داشتیم و اشکم در اومد... همینا رو میخواستی بگم؟ تقصیر من نبود. مطمئنم که نبود. مشکل اینجاس که این آدم اصلن توان شنیدن نداره . من تا وقتی گوش هستم مشکلی نیست اما وقتی حرف می زنم ...نمی دونم شاید زبونم یه زبون دیگه س ؟ من که چیزی نگفتم. فقط گفتم یه دفترچه ی دیگه باز کنیم حساب پول های ساختمان رو از حساب پول های شخصی جدا کنیم. میگه تو به من اعتماد نداری. آخه به نظر من اصلن موضوع اعتماد نیست. من فقط می خوام حسابا قاطی نشه. می خوام بدونم چه قدر خرج کردم یا چه قدر تونستم پس انداز کنم. اگه پول هایی که باید خرج ساختمون بشه قاطی حساب شخصی باشه که نمیشه....آخه این حرف اشکالی داره؟ باید به کسی بر بخوره؟

نمی دونم....

 من طبق معمول بغضم گرفت. گفت اگه گریه کنی میرم دیگه بر نمی گردم. من باز ساکت شدم. و هنوز که هنوزه ساکتم. آدم می تونه ساکت بمونه. فقط اشکال اینجاس که آدم گاهی گاهی گاهی یادش میره که میتونه ساکت بمونه و همین گاهی ها دردسر ساز میشن.

اشکم در اومد اما نریخت. هنوز یه جایی وایساده که نمی دونم کجاس.

دیگه نمی پرسی چه خبرا ؟

 

 

+ کتا ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٢
comment نظرات ()

طبقه ی بالا خالی شده

اگه ساعت این کامپیوتر درست باشه، الان ساعت ده و سه دقیقه ی شبه. من توی کافی نت فرودگاه هستم و منتظر دو مسافر. سرعت این نت انقدر خراب بود که بتوانم بهانه بیاروم هرچه می خواستم بنویسم یادم رفته.

 امروز یکی از روز های خیلی خیلی شلوغ شرکت بود. یک کار تازه و خر کاری بی جیره مواجب تازه. طرح به سازی ایستگاه های راه آهن که پروژه ای که برای گرفتن آن جان می کنیم مربوط به ایستگاه اهواز است. عصر یک جلسه بود. از صبح داشتیم برای جلسه ی عصر خود کشی می کردیم.

...

 مدتی ست روز ها دخترم پیشم نیست. قبلن من طبقه ی پایین بودم او طبقه بالا. راه میرفت صدای پایش خوب بود. صندلی را که جا به جا می کرد صدای صندلی هم خوب بود. ساز میزد که صدای سازش عالی بود. حتی وقتی وقت و بی وقت تلفن را بر میداشت و چرند می گفت باز هم خوب بود. حالا طبقه ی بالا خالی شده. او روز ها خانه ی پدرم می ماند. از طبقه ی بالا هیچ صدایی نمی آید و ساختمان بی او دلگیر تر از همیشه است.

آدم یاد پیری هایش می افتد. نه؟! 

ساعت شده ده و پانزده دقیقه. بیش تر وقت ندارم.

با خودم میگویم مجبور نبودی این همه چرند بنویسی.

 

+ کتا ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٥
comment نظرات ()

تا یک هفته دیگر ساختمان ما خراب می شود...

شبنم می گفت وقتی کار های مهم تری از کار های خانه می توانی انجام بدهی باید به آنها برسی.مثلن تو نباید رخت اطو کنی وقتی می توانی نقاشی بکشی. باید لباس ها را بدهی اطو شویی! ...من اما بااینکه سال ها به این حرف شبنم فکر کرده ام هیچوقت لباس ها را نفرستاده ام اطو شویی. تازه موقعی که شبنم آن حرف را زده بود من هنوز مهندس نشده بودم که بتوانم کار های خیلی مهم تری هم انجام دهم.

...

ربط این حرف به امروز من این بود که...

نمی دونم!. نهار درست نکردم. و به این خاطر وجدانم ناراحته انگار. تلفن زدم موندو دو تا همبرگر آورده.

من اما امروز کار مهم تری هم انجام ندادم. فقط حال و هوای شاعری داشتم. حال و هوای اینکه بنشینم وبلاگ بخوانم که انگار مثل اعتیاد می ماند. بروم این طرف و آن طرف پیام بگذارم و بنشینم منتظر که ببینم پژواک صدایم تا کجا ها می رسد...

الان توی شرکت تنها هستم. تا یک هفته ی دیگر این ساختمان خراب می شود. امروز آمدند گفتند نخاله آهن های تخریب ساختمان را ۴ میلیون می خرند. خوشحال شدم که قرض الحسنه ی بهروز در آمد! 

صبح که با دادن وام به بهروز موافقت کردم انگار دنیا را بهش دادند. هیجان زده می خندید. گفت با این پول مشکلش حل می شود. گفتم «خوب که مشکل تو حل می شود.» گفت «خدا از خواهری کمت نکند.» حس خوبیست شاد کردن دل کسی. وا کردن گره از کاری. کاش همیشه از دست همه بر می آمد.

فکرم مشغول است. فعلن توان انجام کار دیگری را ندارم. فکر می کردم با فروش ویلا شاید افسردگی هایم کمتر شود اما نشد.

....

وجدانم ناراحت نباشد؟ 

 

+ کتا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()