آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نحسی سیزده - بخش سه

 

حمید روی صندلی چرخدار نشسته بود پشت در اتاق پزشک کشیک اورژانس و آقای آمبولانسی هنوز دسته های پشت صندلی چرخدار را در دست داشت. به من گفت دفترچه بیمه اش را بدهم بهش. دفتر چه را از توی کیف نوین در آوردم و دادم بهش. او هم کارت آمبولانس را گذاشت لای دفترچه و دوباره داد دستم و گفت بروم پذیرش. اشاره کرد به انتهای یک راهروی خیلی دراز و ادامه داد که برایش کارت اورژانس بگیرم. وقتی راه افتاده بودم صدایش آمد که گفت:« شماره ورودی آمبولانسمان ... (الان یادم نمی آید چی بود اما یک چیزی شبیه) 2031 است.» و من داشتم دور می شدم. سعی می کردم تند تر از معمول بروم. راهرو دراز بود و من هنوز نگران.

بعد با کارت دیگری که پذیرش بهم داد برگشتم پشت همان در و هنوز حمید و آقای آمبولانسی هم همانجا بودند. نفر قبلی که یک خانم مسن دیگربه همراه دخترش بودند، از اتاق آمدند بیرون و آقای آمبولانسی صندلی ای که حمید روی آن نشسته بود را هل داد توی اتاق.

دکتر حمید را نگاه کرد و ما سلام کردیم و بعد حمید داستانش را دوباره تعریف کرد که درد، بی قرارش کرده و چهار تامسکن خورده و خوب نشده ولی وقتی آقای آمبولانسی بهش نیتروگلسیرین داده خوب شده و برای همین الان اینجاست. دکتر یک برگه داد دست من و گفت ببرمش پذیرش ِ اورژانس و بگویم نوار قلب. دیگر آقای آمبولانسی نبود و دسته های صندلی چرخدار توی دست های من بود و آرام کشیدمش عقب و از اتاق خارج شدیم و رفتیم توی اورژانس و و برگه را دادم به همین خانمی که بهم خودکار داده. برگه را نگاهی انداخت و گفت:« اون بیماری که با آمبولانس آوردن ایشونن؟» گفتم :«بله!» و گوشه لب هایم را که هی می خواست برود پایین به زور کشیدم بالا.

بعد گفت ببرمش توی اتاق سمت چپی و بخوابانمش روی تخت تا بیایند نوار قلب بگیرند.

.

آنجا خوابیده بود روی تخت و بغض من داشت منفجر می شد. کنار آن تخت معلوم نیست با چه قیافه ای ایستاده بودم که دستش راگذاشت روی قلبم وگفت :« اوه اوه! تو که حالت بد تره از من! » بعد آقای پرستاری که داشت رد می شد را صدا کرد و گفت :« این خانم طپش قلب شدید داره» گفتم :« نه بابا چیزیم نیست!» آن آقا پرسید ایندورال می خورم؟ گفتم پروپرانولول؟ سر تکان داد دوباره گفت ایندورال! گفتم بله روزی ده میلیگرم اما امروزیادم رفته بخورم. و همان وقت حواسم جمع شد که الان کلی از نیمه شب گذشته و در واقع امروز شده فردا. گفت:« خب همینه دیگه!» بعد یادم آمد که فلوکسیتینم را هم یادم رفته دیروز بخورم. آقای پرستار گفت همراهش بروم که بهم ایندورال بدهد و من راه افتادم دنبالش رفتم جلو ایستگاه پرستاری و یک قرص کوچک سرخابی بهم داد.

برگشتم پیش حمید و منتظر ماندیم و آنجا بود که چشم هام خیس شد و هی اشک ها را پاک کردم از روی گونه هام. یادم نیست حمید چی گفت اما همان وقت آقای پرستار دوباره آمد و مشغول گرفتن نوار قلب شد. وسط گرفتن نوار قلب ، دکتر هم آمد و ایستاد تا نوار گرفته شد و آنرا گرفت دستش و نوار را نگاه کنان رفت بیرون. بعد خانم پرستار آمد و گفت ببریممش روی تخت شماره چهار.

حمید بلند شد و کفش هایش را پوشید و آمدیم اینجا روی تخت چهار. آقای پرستار آمد و ازش خون گرفت و لوله آزمایش پرخونش که اسمش روی آن نوشته بود را داد دستم و گفت همراه یک برگه که خانم پرستار بهم می دهد ببرم آزمایشگاه.  حمید ازش پرسید نوار قلبم چطور بود؟ گفت خوب بود ولی آزمایش هم لازم است.

رفتم ایستگاه پرستاری و از خانم پرستار برگه را که داشتم می گرفتم نگاهی به لوله پرخون که کج گرفته بودم دستم انداخت و گفت: «نریزیش!!» من هم نگاه ِ گیجم را به لوله انداختم و سعی کردم صاف بگیرمش. بعد گفتم:« آزمایشگاه؟» گفت :«انتهای راهرو... آکواریوم ِ ماهیا کجاس؟ ... همونجا!» انگار که من حتما می دانم آکواریوم ماهی ها کجاست!

بعد همان راهروی دراز را که بسوی پذیرش رفته بودم دوباره طی کردم و دیدم انتهایش نوشته آزمایشگاه. بعد چشمم توی فضای نیمه تاریک ِ نیمه شب ِ بیمارستان دنبال آکواریوم ماهی ها گشت و یک آکواریوم ِ بزرگ و قشنگ و پر ماهی هم آنجا بود.

 

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥
comment نظرات ()

نحسی سیزده - بخش دو

 

ترسیده بودم مثل سگ! شاید رنگم هم پریده بود. بغض داشتم و سرم داغ داغ بود. ضربان قلبم خیلی رفته بود بالا. سر در گم رفتم اتاق نوین و چراغش را روشن کردم . بیدارش کردم و گفتم :« حمید حالش خوب نیس. ما باید بریم بیمارستان. بیا اون اتاق مواظب مادر باش.» بیدار شد و با چشمهای درشت و خواب زده اش گفت:« خاک برسرم... چی شده؟» گفتم:« زنگ زدم اورژانس ، اومدن میگن باید ببریمش بیمارستان» هراسان شد و دوباره گفت :« خاک بر سرم...» .

من رفتم اتاق خودمان لباس عوض کنم. مادر خواب بود و دهانش باز مانده بود. شلوار عوض کردم و یک ژاکت هم زیر مانتو پوشیدم و شال برداشتم. خواستم کیف بردارم یادم آمد بند کیفم توی جریان کیف قاپی پاره شده وکیف ندارم. دوباره رفتم اتاق نوین و گفتم:« یه کیف بهم بده!» بعد خودم در کمدش را باز کردم و این کوله کوچک را برداشتم و خالی اش کردم روی تختش و همین دفترچه را گذاشتم تویش و موبایل را از روی پاتختی اش برداشتم و رفتم.

همراه حمید و آقاهای آمبولانسی و و نگهبان ساختمان رفتیم توی آسانسور. حمید گفت:« من فک کردم شاید علائم آنفولانزا باشه!» و خندید. من قلبم داشت از توی دهانم می آمد بیرون. آقا های آمبولانسی به هم نگاه کردند و لبخند زدند. حس کردم دوستشان دارم. آرام و خوش خلق و مهربان بودند.

برای اولین بار در عمرم رفتم نشستم روی آن نیمکت آبی کنار برانکار بیمار توی آمبولانس و آوردندمان اینجا. بیمارستان لباقی نژاد.

حمید را نگذاشتند از از آمبولانس با پای خودش بیاید بیرون. گفتد حرکت کردن برایش خطرناک است. و یکی از آقاهای آمبولانسی دوید رفت برایش یک صندلی چرخدار آورد. حمید را آرام نشاندند روی صندلی چرخدار و از رمپ ورودی اورژانس بردند تو و من از پله های کنار رمپ دویدم بالا.

.

خانم تخت کناری بیدار شده و ناله های کوتاه کوتاه می کند و به سرمی که بهش وصل است نگاه می کند. ساعت حالا به سادگی خوردن یک لیوان آب شده پنج  ونیم و یک ساعت دیگر اگر نوشتن را ادامه دهم می شود وقت ِ گرفتنِ جواب ِ آزمایش. کجا بودم؟... آهان! ورودی اورژانس...

 

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

نحسی سیزده - بخش یک

 

 

یک خودکار نارنجی رنگ در دست دارم که در حکم مواد مخدر است برایم. نتوانستم نشستن و ننوشتن را تاب بیاورم. اول توی کیف نوین - که خودم خالی اش کرده بودم برای اینکه همراهم بردارم-را خوب گشتم ببینم خودکار هست یا نه. نبود. فکرم رفت دنبال خودکار بنفشی که عرفان بهم داده بود و آن توی کیف خودم بود. بعد آرام آرام ، قدم زنان راه افتادم از اورژانس رفتم بیرون. آن روبرو یک چیزی شبیه میز پذیرش بود و کسی پشت آن نبود و راهروی بیمارستان نیمه تاریک بود. رفتم پشت آن میز را نگاهی انداختم. یک دفتر بزرگ ِ باز بود. مثل دفترهای حضور و غیاب کلاس های درس. اما از خودکار در میان صفحات یا اطرافش خبری نبود.

بعد، از در ِ ورودی اورژانس رفتم بیرون. هوا خنک و سبک بود. گفتم شاید بوفه ای چیزی پیدا کنم که بتوانم ازش خودکار بخرم اما بسته بود. یک دویست و شش نقره ای که موتورش صدای روشن بودن می داد اما راننده اش دیده نمیشد ، توی محوطه جلوی ورودی اورژانس توجه ام را جلب کرد. رفتم جلو دیدم خانمی تویش خوابیده. بعد یک درخت را دیدم که پرشکوفه بود، دو تا درخت توت قرمز هم آنجا بود و یک درخت ارغوان.

برگشتم توی اورژانس. دوباره آمدم نشستم روی صندلی همراه بیمار تخت چهار، روبروی ایستگاه پرستاری. حمید خواب است اما من خوابم نمی آید.آقای توی آزمایشگاه یک برگۀ زرد کوچک داده دست من و گفته جواب را ساعت شش و نیم صبح بگیرم. ساعت الان نزدیک پنج صبح است اما آن موقع شاید یک ربع پیش بود که دیدم نمی توانم نشستن و نگاه کرده را راحت تحمل کنم. رفتم جلوی پیشخوان ایستگاه پرستاری و به خانم و آقای پرستاری که آنجا نشسته بودند - و چند دقیقه قبلش داشتند درباره جراحی پلاستیک حرف می زدند و خانم پرستار هی دست به دماغ عمل کرده اش می زد،- گفتم: « ببخشید مزاحم شدم!» هر دو به من نگاه کردند. لبخند کمرنگی شاید زده باشم وقتی پرسیدم :« می تونم یه خودکار از شما.... در اینجا هر دو خودکار هایی که دستشان بود را بطرفم دراز کردند و من جمله ام را تمام کردم که .... برای یکی دو ساعت قرض بگیرم؟» در اینجا هر دو خودکارهای تعارف شده را غلاف کردند و خانم پرستار چشم هایش کمی گرد شد و گفت:«یکی دو ساااعت؟!» "یکی دو ساعت " را بایک لحنی گفت که نمی  توانم توصیف اش کنم ولی شاید توصیف نکرده هم شما بتوانید تصورش کنید. من لبخندم را کمی معصومانه کردم و سر تکان دادم که یعنی بله! بعد آنها چشم دواندند دنبال خودکار دیگری زیر پیشخوان و این خودکار نارنجی را دادند دستم و من تشکر کنان آمدم از توی کیف نوین این دفترچه را بیرون آوردم و نوشتم: "یک خودکار نارنجی رنگ در دست دارم"

.

حمید بلند بلند خر و پف می کند و گاهگاهی این خانمی که سمت راست من آنسوی پردۀ تخت شماره سه نشسته نگاه های چپ چپ به ما می اندازد. او مادرش را آورده و مادرش به پهلوی چپ خوابیده ومن صورتش را می بینم. یک سِرُم هم توی دستش هست و بی صدا خوابش برده.

دلم نمی آید حمید را بیدار کنم و بگویم خر پف نکند! چهارتا مسکن خودش خورده و یک نیتروگلسیرین هم آقای آمبولانسی بهش داد.

داشتم دیوانه می شدم موقعی که نیتروگلسیرین را خورد و پنج دقیقه بعد درد کتف چپ اش خوب شد. به آقای آمبولانسی خندید و مرا نشان داد و گفت:« همین که آدم می بینه یه نفر نگرانشه خوبه! » آقای اورژانسی گفت:« البته الان که سه نفریم که نگرانیم!» و خودش و همکارش را هم نشان داد. بعد گفت وقتی دردتان با نیتروگلسیرین تسکین فوری پیدا کرده باید جدی اش گرفت و بهتر است همراه ما بیایید و برویم بیمارستان که نوار قلب بگیریم.   

 

 

+ کتا ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۳
comment نظرات ()

ثانیه نویسی پیش از نمایش

 

همینطوری بی خودی دلم خواست که بنویسم مثلا ما حدود یک ربع به هفت راه افتادیم. بعد توی کوچه دریا بودیم که گفتم به رویا زنگ بزن. و وقتی تماس گرفته شد مثلا رسیده بودیم سر شریعتی. ترافیک بود و من راهنما زده بودم که بپیچم به راست. سمت همت و نوین داشت با رویا حرف می زد و هی آخی آخی می کرد.

بعد کل همت از سر شریعتی تا سر پل های فجر که ما می خواستیم بپیچیم توی مدرس جنوب ترافیک بود و قدم به قدم رفته بودیم و هی ساعت را نگاه کرده بودیم و انگار شده بود هفت و بیست دقیقه.

اینها شاید خواندن نداشته باشد. من گفته باشم! من فقط دلم خواسته یاد دیشب بیافتم و بنویسم. همین. اگر کسی دلش نخواست.نخواند. اصلا کامنت هم ننویسد. من که نمی آیم کامنت دانی را چک کنم ببینم شده دو تا یا سه تا یا ایگنورنت و نقطه اش آمده اند یا نیامده اند مثلا. من فقط می نویسم که نوشته باشم.

...و بعد همینطور مدرس جنوب را رفتیم پایین تارسیدیم به هفت تیر و بعد پیچیدیم توی کریمخان. همانجا بود که وانتی از سمت راست برای من یک بوق طولانی زد و راننده ی جوانش که اخم هم کرده بود چپ چپ نگاهم کرد. و من کمی دستپاچه شدم و فرمان را کمی متمایل کردم به چپ و همان لحظه نمی دانم یک موتوری از کجا یکهو پیدایش شد و از حد فاصل بین من و وانت گاز داد و گذشت و من کمی ترسیدم و همینجا بود که نوین یک جورِ دلسوزانه ای گفت :"قربونت برم!" و من گفتم چرا؟ و او گفت که نمی دونه فقط حس کرده که باید قربونم بره! و من یادم نیست توی دلم گفتم خدا نکنه یا بلند هم گفتم... در هر صورت دیگر رسیده بودیم به زیر پل آنجا که گفتم نگاه کند ببیند آن خیابان ایرانشهر است یا نه! خوب است کل عمرم را توی تهران زندگی کرده ام و هنوز توی هیچ خیابانی که می پیچم مطمئن نیستم که دارم درست می پیچم یا نه! و بعدش ایرانشهر را پایین رفته بودیم و هیچ بقالی آن طرف ها نبود که آبنبات چوبی بخریم. چون نوین دیروزش برای من و خودش دو تا آبنبات چوبی خوشمزه خریده بود و وقتی خورده بودیم ، دلمان خواسته بود که توی تاتر هم آب نبات چوبی بخوریم. و قرار شده بود پنج تا بخریم و به دوستانمان هم از آن آبنبات چوبی ها بدهیم. بعد تازه فکر کرده بودیم که آیا آنها از آب نبات چوبی خوششان خواهد آمد یا نه! مثلا یه نظرشان مسخره خواهد بود که آدم های به این بزرگی آب نبات چوبی بخورند. خب آنها خبر ندارند که مادرِ این بچه گاهی شش سال بیشتر ندارد! بعد جلوی مبل فروشی ادواردز با کلی عقب و جلو کردن ماشین پارک کرده بودیم و من یکی دوبار به اتکای جدول کنار خیابان همینطور بی هوا رفته بودم عقب و جلوو بعد که پارک کردیم و پیاده شدیم دیدیم جدول آن قسمت اصلا وجود خارجی نداشته و خیلی شانس آورده ایم که لب به لب ِ جوب دیگر از تلاشمان برای خوب پارک کردن دست برداشته ایم!

بعدش رفتیم آنطرف خیابان. توی پیاده روی باغ خانه هنر مندان و من شک کرده بودم که در ماشین را بسته ام یا نه؟ و تا دور نشده بودیم، دوباره رفتم آن طرف و از پنجره ماشین نگاه کردم دیدم بله در ها را قفل کرده ام.

بعد که دوباره از خیابان رد شدم و رسیدم پیش نوین اون شروع کرد از بیماری وسواس برایم حرف زدن و اینکه فلان معلمشان هم گفته از این وسواس ها داشته و یکی که گمانم دکتری چیزی بوده بهش گفته که کلا بگوید به جهنم. مثلا اگر در ماشین باز باشد و دزد ماشینش را ببرد بهتر از اینست که دیوانه شود! من گفتم نه! من حاضر نیستم ماشین را دزد ببرد. و بحثمان بی نتیجه ماند. بعد تازه من اضافه کردم که انگار داروی اینجور وسواس ها همین فلوکسیتین است.

بعدش بازو به بازو دو تایی خوش خوشان رفته بودیم سمت خانه هنرمندان و هی آنجا چشم دوانده بودیم دنبال چهره های آشنا. چهره ها اما همه غریبه بودند. و نوین اینجا گفته بود زنگ بزنم؟ گفته بودم نه! بگذار زنگ نزده ببینیم می توانیم هم را پیدا کنیم یا نه. اینطوری هیجانش بیشتر است! بعد رفته بودیم تو ساختمان و ساعت یک ربع به هشت بود و راه افتاده بودیم برای تجدید خاطرات سمت گالری ها. که یاد نمایشگاه نقاشی ثمیلا افتاده بودیم و دلمان برایش و کلا برای آن روز هاتنگ شده بود. و یاد تولد هانس کریستین اندرسن و برنامه هایش هم افتاده بودیم. یاد تاتر سایه هم افتاده بودیمو آنجا تصاویر خروس های جنگی را داشتیم توی راهرو ی منتهی به گالری ها نگاه می کردیم و نگاه می کردیم و نگاه می کردیم... بعد رسیدیم به ته راهرو که آقای ممیز ایستاده بود و من از دور با خودم گفتم ممیز که مرده این آقا چرا انقدر شبیه ممیز است و بعد جلو تر که رفته بودیم، دیده بودیم که آن آقا جدا ممیز است. و آنجا هم نوین دوباره گفته بود تلفن کنیم ؟ و من اینبار وقتی جلوی یک پوستر بزرگ که کار یکی از نیستانی ها بود ایستاده بودم ، گفته بودم باشه.

ممد گفته بود خب بیاین تماشاخونه دیگه . بعد ما کل راهرو را برگشته بودیم که ببینیم تماشا خانه کجاست. و تمام تابلو های راهنما را خوانده بودیم و هیچ جا ننوشته بود تماشاخانه در واقع همه چیز نوشته بود مگر تماشاخانه. خب ما تا آنروز نرفته بودیم تماشاخانه. این که عیبی ندارد. دارد؟ بعد رفتیم دم ِ نگهبانی که بپرسیم تماشاخانه کجاست و آقای نگهبان پشت میزش نبود. و چند تا آقا -حدود 5-6 تا دور هم ایستاده بودند و یکی شان بیشتر به ما و سرگردانی مان نگاه کرد و ما هم بیشتر به او و جای خالی نگهبان نگاه کردیم و آخرش چشمهایش شکل علامت سوال شده بود که من ازش پرسیدم : ببخشید تماشاخانه کجاست؟

بعد او بالهجه ی خاصی گفت ته راهرو - و با دست راستش راهرو سمت راست را نشان داد- از ساختمون برین بیرون ساختمون روبرویی. و ما هم همانطور در حالی که صدایش توی گوشمان هی تکرار میشد، رفتیم و رفتیم تا ته راهرو و ته راهرو دستشویی بود و بعد از دستشویی در خروجی بود. و بعدش هوای آزاد بود باز. و آن ساختمان مذکور ، روبه رو نبود، سمت ِ چپ ایستاده بود. و ما باز بازو به بازو رفتیم سمت تماشاخانه و من برگشتم وقتی داشتیم از ساختمان اولی دور می شدیم، نگاهی بهش انداختم.

من این شب را دوست داشتم. این محوطه را دوست داشتم. این آدم های ناشناسی را که توی این راهرو ها و محوطه در جریان بودند، دوست داشتم. حتی هوای سردی را که نوین را می لرزاند را هم دوست داشتم. و جلوی ساختمان تماشاخانه هم عده ای چند تا چند تا ایستاده بودند و با هم در گفتگو های آرام بودند. بین این آدم هم چشم دواندیم و آشنا ندیدیم. بعد چند تا پله ی سرتاسری را رفتیم بالا و داخل ساختمان شدیم و تقریبا بلافاصله نوین مراکشید سمت چپ و من نگاه کردم و دیدم بعله . دو تا چهره ی آشنا آنجا دارند به علامت سلام، سر تکان می دهند و نزدیک رفتیم و سلام گفتیم و آنها تعارف کردند که بلند شوند ما بنشینیم  و ما گفتیم که نمی نشینیم. و همانطور ایستاده کمی حرف زدیم. درباره چی؟ درباره اینکه مثلا به رنگ ارغوان را برویم ببینیم یا نرویم. بعد ما کلا فهمیدیم که چقدر از فیلمهای حاتمی کیا را ندیده ایم اصلا. و در آنجا آقای آ.پ هم ایستاده بود.

بعد ساعت حدود هشت شد و ما آرام آرام رفتیم توی سالن. و نوازندگان داشتند می نواختند. و صندلی های سرخ بر صحنه ی گرد و سراشیب ِ سفید بود و مردی بریکی از آنها نشسته بود. و ما ردیف و شماره مان را پیدا کردیم و نشستیم.

از اینجا به بعدش را شاید بعد بنویسم. شاید هم هیچوقت ننویسم. فقط گاهی یاد صدای خنده های آن پسرکی بیافتم که اسمش انگار سام بود و قدش چون کوتاه بود، مامانش برایش یک بالش آورد که زیرش بگذارد و بتواند صحنه را ببیند...

 

+ کتا ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

شش گانه ی انتظار

یک- صندلی عقب!

ساعت

10:19است

 امتحان نوین ساعت ده و نیم شروع می شود و چون گمان نمی کنم بیشتر از سه ربع طول بکشد، گفتم همینجا توی ماشین می نشینم منتظر تا بر گردد.

او پیاده شد و رفت و من نگاهی به دور و بر انداختم و بعد پیاده شدم آمدم روی صندلی عقب نشستم. هم کیفم اینجا بود و هم فکر کردم صندلی عقب برای انتظار کشیدن جای راحت تری است. در هنگام این جا به جایی دیدم که چند تا مادر و پدر دیگر هم توی ماشین های اطراف به انتظار فرزندان نشسته اند و دارند مطالعه می کنند. ولی هیچکدام به عقلشان نرسیده که اگر بیایند روی صندلی عقب بنشینند، راحت تر خواهند بود! هم جای بیشتری هست، هم چرخیدن و اطراف را تماشا کردن راحت تر است،‌ هم می شود آدم مثلن خودش دراز بکشد یا اینکه در حالت نشسته پاهایش را دراز کند!

"پس ای والدین! و ای کسانیکه بعد از این ممکن است فرزند داشته باشید و روزگاری او را با ماشین به جایی برسانید که لازم باشد به انتظار بازگشتش بنشینید، شما را سفارش می کنم به نشستن بر صندلی عقب!"

دو - شرط بندی

"در قند ِ هندوانه" را هم آورده ام. که امکانِ ایجاد تنوع در نوع ِ انتظار کشیدن داشته باشم. اما فعلن نوشتن، لذتش بیشتر از خواندن است. از این ایجاد امکان ِ تنوع هم همین الان یاد ِ آن تکه ی علی کوچیکه افتادم که می گوید:" یادت باشه سه چار تا دونه مرواری برداری که بعد باهاشون تو بیکاری یه قل دو قل بازی کنیم" از این هم یاد سیدو افتادم.

نمی دانم الان ساعت چند است؟ شرط می بندم همان ده و نوزده دقیقه باشد! خب باختم! الان

10:28است

 و دو دقیقه ی دیگر امتحان نوین شروع می شود. حالا بیایید شرط ببندیم که چه ساعتی بر خواهد گشت. من می گویم یازده و ده دقیقه! شما چطور؟!

سه- دعای خیر جدید!

حمید هم الان توی یک جلسه ی بسیار بسیار حیاتی است که مربوط به حساب و کتاب های ساختمان و مشخص شدن ِ میزان ِ طلب های وصول نشده ی ماست. و یکی از دعا های خیری که آدم می تواند برای آنها که دوستشان دارد بکند اینست که :"میران ِ طلب های وصول نشده  تان زیاد!! "

حالا ببینیم بعد از این جلسه،‌ آیا در وضع اقتصادی مملکتمان بهبودی حاصل خواهد شد یا خیر.

چهار- بررسی امکانات

امکانات متنوعی که الان برای ادامه ی این انتظار در اختیار دارم چیست؟

١- می توانم بروم بیرون و کمی قدم بزنم و مغازه هایی که توی این خیابان است را نگاه کنم و شاید چیزی هم به ذهنم برسد که مثلن برای نهار لازم داشته باشیم و بخرم؟ ... من؟! نه! .. فکر نکنم من از الان به فکر نهار باشم. نمی دانم!‌ اگر پیاده شوم می فهمم!‌

٢- می توانم "در قند ِ هندوانه" بخوانم.

٣- می توانم نه بنویسم، نه بخوانم،‌ نه پیاده شوم،‌ بلکه پاهایم را دراز کنم و بنشینم به تماشای عابران. مثلن همین پسر و دختر ِ نوجوانی که در فاصله ی یک متری از هم ایستاده اند و انگار تازه دارند به هم شماره تلفن می دهند. چون هر دو موبایل هایشان را در دست دارند و مذاکراتی انجام می دهند. حالا دست دادند و پسر، دست ِ دختر را بیشتر از یک دست دادن ِ معمول سعی کرد در دست نگه دارد اما چقدر می توانست آن لحظه را کش دهد مگر؟‌... در نهایت خدانگهداری کردند و هریک به سویی رفتند. بدون اینکه بدانند این دیدار جایی ثبت شده!

۴- می توانم ماشین را روشن کنم و در این صورت دو امکان تازه هست. یکی اینکه رادیو گوش کنم. دوم اینکه از همین سی دی های تکراری که هزاران بار از بلند گو های این ماشین پخش شده اند گوش کنم و چه بسا همراه بعضی هایش آواز هم بخوانم!‌

۵- می توانم بخوابم.

حالا باید امکان سنجی کنم ببینم برای هر کدام از این امکانات،‌ چقدر ممکن است زمان در اختیار داشته باشم؟‌ ... ساعت شده

10:42

 و اگر نوین طبق پیش بینی من بیاید،‌ حدود نیم ساعت وقت هست.

پنج- تکه ای از نامه سهراب

از یکی از خانه ها صدای پارس ِ سگ ِ کوچکی می آید. من الان نشسته ام به تماشا. اینجا پر از عبور و مرور است. الان دیدم اینجا یک امکان ِ دیگر هم هست! کتاب ِ "هنوز در سفرم" هم توی ماشین است و می شود آن را هم خواند. الان مثل ِ فال ِ حافظ بازش می کنم ببینم کجایش می آید:

تهران، ١۶ فروردین ٣٩

دوست عزیز آمدم در آفتاب نشستم تا برای شما نامه بنویسم. در این صبح ِ بهاری بیش از هر چیز نوستالوژی ِ صدایتان را دارم. (اینجا آدم دلش می خواهد مخاطب ِ سهراب باشد! ) دلم  می خواهد از دنیای خودتان حرف بزنید. من بشنوم، دنیایی که همه اش شفافیت است. این روز ها همه اش در فکر نقاشی های شما هستم. بیش از همیشه خودم را به نقاشی شما و رمز های آن نزدیک می بینم. (یعنی برای چه کسی این نامه را نوشته ؟ ) خیال می کنم حالا بهتر از هر وقت ِ دیگر فضاهای کارهایتان را در می یابم. گاه یک رنگ ِ سبز یا خاکستری که زمانی در تابلو های شما دیده ام ناگهان برایم جان می گیرد و مفهوم خاصی پیدا می کند. (اینجا آدم هوس ِ نقاشی به سرش می زند) این روز ها که من سر گرم ِ نقاشی هستم، نیاز تازه ای به تماشای ساخته های شما دارم. همین چند روز پیش بود که با بیژن از شما و دنیای آهنگ دار و گسترده ی نقاشی هایتان گفت و گو می کردیم...

دارم فکر می کنم مخاطب ِ این نامه را چرا نام نبرده؟ ورق می زنم صفحه ی پیش که نامه ی قبلی را به "نازی" نوشته، نامه ی پیش تر را به "مریم" نامه ی بعد از این نامه هم خطاب به "پسر عمویش" است. اما میان ِ این همه، تنها این یکی است که مخاطبش نام ندارد!

در ادامه برایش آرزو کرده که "روزهایتان سرشار از نوسان های مرموز و زیبا باشد" ... من عاشق ِ این احساس ِ نابی که میان کلمه های سهراب در جریان است هستم. می گردم دنبال اینطور تکه ها...! : " در دیار ما آرامش ِ خیال، برای نازک دلان کیمیاست " . با خودم می گویم کجایی سهراب که حالای دیارمان را ببینی؟ سال 39 اگر آرامش خیال نبود، تکلیف ما که الان داریم توی این هیاهو دست و پا می زنیم که غرق نشویم چیست؟ ... " زندگی غمناک است دوست ِ من ، و ما با آن غم خو گرفته ایم و چه زود به هر چیز خو می کنیم و این چه دردناک است " و آخر ِ نامه اینطور تمام شده: " امیدوارم هر جا هستید، روز به روز در سایه ی یک زندگی ِ سرشار ، هنرتان گسترش یابد. چندی پیش، یکی از نقاشی های شما را منزلِ دوستی دیدم، همان حساسیت همیشگی در رنگ های این نقاشی آبرنگ دویده بود." سهراب سپهری

ساعت شده

11:05

نیاز دارم این دقایق ِ آخر را کمی هوا بخورم.

×

شش- پایان!

خیال کردید رفتم هوا خوردم؟ نه! چه جالب است که آدم خودش هم نمی داند چکار می خواهد بکند! قبل از ضربدر ِ بالا، یکبار همین نوشته را از ابتدا خواندم و حالا تصمیم دارم برگردم بروم روی صندلی راننده و نوین که می آید همه چیز مثل وقتی باشد که پیاده شده بود! ساعت هم الان شده

11:13

و من شرط دوم را هم باخته ام! شما چطور ؟ !

------------------------------------------------------------------------------------

با تشکر ویژه از خانم مهربانی که این ساعت ها را برای این پست به من هدیه داد...

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

سی و شش از سی و شش

خانه که رسیدیم، مادر نشسته بود پای تلویزیون. پدر هم آنجا بود. دخترک نبود. دنبالش گشتم و دیدم توی اتاق ما خوابش برده.

 

(می دانم! این که نشد ثانیه نگاری! چطور در باز شد، سلام و علیک یادت رفت؟ به پدر که از سفر رسیده هیچ نگفتی؟‌...این ها همه از قلم افتاده. اما روز ثانیه نگاری همینطور نوشته شده. چه می شود کرد!)

 

سر راه چشمم به اتاق مادر افتاد و یک نفر توی سرم گفت : ای وای!! ..ملافه ها هنوز توی ماشین رختشویی مانده. بعد رفتم یک دست ملافه ی تمیز آوردم و تخت را ملافه کردم. بعد دست مادر را گرفتم و از روی صندلی بلندش کردم. قدم به قدم با هم رفتیم تا آشپزخانه. نشاندمش روی صندلی خودش. جعبه ی کوچک دارو های روزانه را آوردم. دارو های شب را ریختم روی  رومیزی چهارخانه ی سبز آشپزخانه و به صف ردیفشان کردم. از یک تا هشت.  شیر ریختم توی لیوان و دادم دستش. قرص ها را دانه دانه دادم دستش. بعد از دادن هر کدام مطمئن شدم که قورت رفته یا نه.

 

       - مادر دهنتونو وا کنین! ... باز...باز....بگین اَ... 

 

و مادر دهانش را باز می کرد و گاهی قرص را مثل آب نباتی که با چای می خورند توی دهانش نگه می داشت و من می باید می گفتم :

 

      - قورت بدین! ... قورت. قرص که آبنبات نیس! قورت بدین مادر!

 

و باز یک جرعه ی کوچک کوچک شیر می خورد و باز نمی دانستم که قرص قورت رفته یا نه...

 

اینجا اسم آن دارویی که عصر هرچه فکر کردم به خاطرم نیامده بود را بیاد آوردم. «گاباپنتین»! خنده ام گرفت.

 

بعد مادر را بردم دستشویی. مسواک را خمیردندان زدم و دادم دستش.

 

       - مسواک بزنین مادر!‌ مسواک!

 

و لباس هایش را با لباس خواب عوض کردیم. نشد؟ بنویسم دکمه ها را یکی یکی باز کردم؟ اول آستین راست و بعد آستین چپ را بیرون آوردم؟ لباس خوابش را به همین ترتیب در حالیکه مادر مدام راه می رفت و من مدام تکرار می کردم که «وایسین!»  بهش پوشاندنم؟ و بعد گفتم :

 

      - حالا ملافه هاتون تمیزه. لباس خوابتون تمیزه. خودتون تمیزین! و مادرکم گفت:

 

      - همه چیم تمیزه!

 

و بعد بوسیدمش. و رفت توی تختخواب. شب به خیر گفتم و چراغ را با صدای تیکی خاموش کردم و در را بستم.

 

 

 

فصل سی و پنجم

 

آمدم آشپزخانه برای حمید شام گرم کردم. بشقاب چیدم. آن وسط هم رفتم دخترک را به زور از اتاق خودمان که خوابش برده بود بلند کردم و کشان کشان تا دم دستشویی مشایعتش کردم که مسواک بزند. گفتم :

 

      - شام نمی خوری؟

 

خوابالو جواب داد:

 

      - نه! شیر و موز خوردم سیرم.  

 

این وسط مشغول بیرون آوردن ملافه های شسته هم از ماشین رختشویی شدم. حمید شام خورد. بعد رفت به ماشین پدر بنزین بزند.

 

من ظرف های شام را جمع کردم و شستم. وقتی ظرف می شستم پدر آمد درباره ی سفرش کمی حرف زد. ظرف ها تمام شد. سینک را هم شستم. خوب تمیز شد. به پدر شب به خیر گفتم و رفتم توی اتاق خودمان. نه! قبل از رفتن مسواک هم زدم!

 

لباس عوض کردم و رفتم توی تختخواب. تلویزیون روشن کردم. انگار داشتند درباره ی سینما ماورا حرف می زدند. کانال ها را عوض کردم. و بعد مشغول نوشتن ادامه ی ثانیه نویسی شدم. چون صبح که بیدار شدم دفترم کنار تختم بود.

 

تا همینجا بس!

 

فصل سی و ششم

 

گرچه نبرد موفقیت آمیزی نبود اما لذت بخش بود . گرچه در مقابل ثانیه ها باز هم کم آوردم اما همنشینی شیرینی بود. شاید همین حس کوچک هم برای حاصل این همه کافی باشد...

 

پایان:صبح دوشنبه سی و یک اردیبهشت/ساعت هشت و نیم

 

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک:

 

 

اون کتاب، که حرفش توی این ثانیه نویسی آمده و شما که این همه مهربانید ابراز  محبت و شادی کرده اید، کتاب ِ من نیست. مال یکی از دوستان است.

 

 

پی نوشت دو:

حسب حال فعلی

   

 

چند روزی هست که دلگیرم بی آنکه بدانم از چه چیز. چند روزی هست که اشک توی چشم هام بند نمی شود. چند روزی هست که آینده ... همان دورنمای زیبای همیشگی، دیواری شده و در نزدیک ترین جای به نگاهم ایستاده. چند روزی هست که فکر نمی کنم. نگاه نمی کنم. و طبیعت بی تفاوت از کنارم می گذرد. چند روزی هست که سعی دارم باور کنم زندگی همین است.

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦
comment نظرات ()

سی و سی از سی و شش

بعد درباره ی کتابی که برده بودم حرف زدیم. خودش پیشنهاد کرد که اول با نشر ثالث صحبت کند و بعد با چشمه. کتاب را ورق زد. خوشش آمد. اصولن آدم رک و بی تعارفی ست. کسی نیست که اگر خوشش نیاید بیهوده بگوید : « کار خوبیست»

چند دقیقه بعد برایمان باقالی پخته آورد! باقالی و گلپر و سرکه ی خرما. من تا به حال سرکه ی خرما ندیده بودم. خوشمزه بود. حاضر بودم سرکه ها را همینطور خالی خالی بخورم!

کمی هم صحبت از حال مادرم شد. زیستن بدون کیفیت! آنجا یاد فیلم دریای درون افتادم. بعد خواهرم به گوشی ام زنگ زد. برخاستم رفتم توی هال و گوشی را از توی کیفم در آوردم و آرام پاسخ دادم. کار مهمی نداشت. فقط فهمیدم که پدر رسیده خانه.

تا ساعت ۹ شب آنجا بودیم. آن موقع خداحافظی کردیم. برخاستیم. تا دم در همراهی مان کرد. سوار ماشین شدیم و از میان کوچه های ملتهب شهر برگشتیم.

سر آن چهار راهی که سینما آزادی را دارند دوباره می سازند، بر تابلوی روز شمار نوشته بود دویست و هفتاد و دو. چند نفر همینطور شبانه داشتند روی اسکلتش که تا نیمه هم نرسیده کار می کردند. حمید گفت:

      - تا دویست و هفتاد و دو روز دیگه اسکلتش هم افتتاح نمی شه!!

 

+ کتا ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱۳
comment نظرات ()

وسط های سی و سه از سی و شش

فصل سی و یکم

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت

اصولن دارم فکر می کنم که ثانیه نویسی کار خوبی است.تمرینی ست که نگاه آدم را دقیق می کند. وقت را زود می گذراند و تو را در هیجان ثانیه های بعدی ِ خودت ، که نمی دانی چگونه خواهند آمد نگاه می دارد.

اوقات بی حوصلگی را به ثانیه های قبل و بهادادن به بی ارزش ترین آنها می برد. خلاصه یک جور ِ خوبی سر آدم را با داشته ها گرم می کند.

ثانیه هایی که لابه لای هم نوشته می شوند و زمان هایی که در هم گم و پیدا می شوند...

 ساعت شش و نیم زنگ زدم به کارگاه. مهندس ناظری که آنجاست صدایم را نشناخت! انگار باید قبل از حرف زدن گلویم را صاف می کردم که نکرده بودم. عذر خواست که مرا نشناخته! و گفت حمید حرکت کرده. بعد از این تلفن بود که من رفتم هول هول ظرف ها را شستم و وسط ظرف شستن بود که حمید آمد. همانطور با دست های کفی سلام و روبوسی کردیم. بهش گفتم یک زنگ به آقای الف بزن بگو به جای ساعت هفت ممکن است هفت و نیم برسیم که بد قول نشویم. گفت:

      - نمی خواد! مسخره مون می کنه!!

ظرف ها تمام شد. دویدم رفتم برای رفتن سر قرار آماده شوم. تی شرتی که تنم بود را با یک بلوز قهوه ای عوض کردم. موهایم را باز کردم و دوباره کمی مرتب تر بستم. به چهره ی خودم نگاه کردم و دیدم نیاز به آرایش ندارد!! اما عطر و لبخند زدم !  کتابی که قرار بود ببریم و درباره ی چاپش صحبت کنیم را برداشتم و مانتو و روسری پوشیدم و دخترک را بوسیدم و گفتم :

      - زود می یایم. حد اکثر دو ساعت !

بعد رفتیم سوار ماشین شدیم. آها! قبل از رفتن دو تا کیسه آشغال که بیشترش پوشک های مصرف شده بود را جمع کرده بودم کنار در گذاشته بودم. آنها را هم بردم و گذاشتم جایی که مردم آشغال ها را می گذارند و بعد سوار ماشین شدم. وسط های راه یادم افتاد که ملافه ها توی ماشین رختشویی مانده.

فصل سی و دوم

حدود هفت و ربع رسیدیم به خانه ی ف یا همان آقای الف! زنگ زدیم و در فاصله ای که پشت در منتظر بودیم تا بیاید و در را باز کند، داشتیم با حمید درباره ی این حرف می زدیم که توی کوچه ی این ها چقدر همه ی ساختمان ها قدیمی هستند و نگاه کردم به خانه ها و دیدم که  بجز یکی بقیه نوسازی نشده بود.

ف در را باز کرد. لبخند زد و لبخند زدیم و سلام کردیم و رفتیم طبقه ی بالا. کتاب و کیف را توی هال گذاشتم و رفتیم توی سالن نشستیم.

فصل سی و سوم

صحبت از بدی اوضاع زمانه بود. ف هم بد بین تر از همه ی کسانی که تا به حال در عمرم دیده ام. رک و راست می گوید:

      - هیچ دلیلی برای اینکه آدم امیدوار باشد وجود ندارد ! توی این سی ساله هیچوقت اوضاع به این بدی نبوده.

ما ساکت گوش می دادیم و خودش ادامه می داد:

      - نه!‌ ... آخر تو یک دلیل به من نشان بده تا من به آن دل خوش کنم ! ... بعد از سکوت ما دوباره خودش ادامه می داد:

      - می بینی ؟! هیچ دلیلی نیست !

بعد،  از بد بختی های قشر متوسط و کم در آمد جامعه گفت. از نابسامانی های اقتصادی. از اینکه انگار همه چیز توی هوا ول است. از این نوع برخورد ها با ارازل و اوباش، از گرانی های بی سابقه ظرف یکماه اخیر...

بعد همانطور که حرف می زد ،  برخاست. رفت و برگشت و  برایمان چای سبز آورد. چای سبز با عطر یاس. و سکوت شد.

چه خوش عطر بود. اما طعمش تلخ تر از چای معمولی. گفتم این را . خندید و گفت:

      - من همون تلخی شو دوس دارم!‌

و من آن موقع در آن سکوت و عطر یاس داشتم فکر می کردم که:  آرامش ِ خانه اش را ...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
comment نظرات ()

سی از سی و شش

فصل بیست و هفتم

توی کوچه ی شرکت که رسیدیم، از سر کوچه تا وسط های کوچه که در ِ شرکت ماست، خیلی دقیق چشم دواندم دنبال جای پارک. نبود!حتی جلوی در  های پارکینگ های همسایه ها هم ماشین ایستاده بود. ناچار به زحمت فراوان و کجکی اما طوریکه راه ماشین های عبوری سد نشود توی جای کوچکی ایستادم که بروم زنگ بزنم و حمید را صدا کنم که بیاید ماشین پدرم را که فعلن دست اوست و  می خواهد باهاش برود بیرون، از توی پارکینگ در بیاورد و برود که این ماشین را بگذاریم جایش.

موقع همین پارک کجکی هم داشتم دنده عقب می رفتم که چون جا خیلی تنگ بود، خوردم به پراید سفیدی که پشت ایستاده بود!‌ خوردن البته در حد نوازش بود اما همان بس بود که پراید سفید را بیاندازد به جیر و ویر و سر و صدا!‌ من هم به روی مبارک نیاوردم. یعنی چکار باید می کردم؟‌ از توی یکی از پنجره ها یک نفر با سوئیچ کنترل از راه دور سر و صدای پراید را خاموش کرد.

فصل بیست و هشتم

آن موقع حمید دخترک را برد کلاس زبان. دخترک هم با کلی غر و ناراحتی رفت. حق داشت!‌ کلاسش ساعت سه و نیم شروع میشد و ما داشتیم ساعت دو ونیم طفلکی را می فرستادیمش! چون یک نفر می باید توی شرکت تا ساعت پنج می ماند. و چراغ این دفتر را روشن نگه می داشت. تا اگر کسی تلفنی کند حد اقل کسی باشد که گوشی را بردارد.

دخترک با حمید رفت. من و مادر ماندیم. در شرکت را قفل کردم و چون تمرکز کافی برای انجام کاری بجز وبگردی نداشتم، کامپیوتر را روشن کردم و رفتم توی نت. ...توی اکسپلورر....توی پرشین بلاگ....توی مدیریت کاربر...کامنت ها را تائید کردم. بعد از توی لیست بلاگ رولینگم وبلاگ های دوستانی را که به روز شده بود خواندم. چند خط گزارش احوال نوشتم و پینگ کردم.

مادر کمی کنارم نشست. بعد برخاست و راه رفت. مثل همیشه ی این روز های خودش. کمی بعد بی طاقت شد و دائم می گفت : «بریم!» و من دائم جواب میدادم: « ساعت پنج! » ... « ساعت پنج! » او هم تکرار می کرد: « ساعت پنج! » و باز یک دور راه می رفت و وقتی بر میگشت دوباره می گفت: « بریم!‌»

من هم فکر میکنم کم کم احساس وسواسی بودن و خیالاتی بودن بهم دست می دهد. دائم خیال می کنم پوشک اش کثیف است. دائم بو می شنوم. دائم خیال می کنم نم پس داده...

فصل بیست و نهم

ساعت ده دقیقه به پنج حرکت کردیم سمت کلاس دخترک. حواسم بود که درهای ماشین قفل باشد.

فصل سی ام

دم در کلاس هم که منتظر بودیم چند فصل نوشتم. دقیقش می شود از فصل های نهم تا آخر دوازدهم.

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٠
comment نظرات ()

بیست و شش از سی و شش

فصل بیست و دوم

خانه که رسیدیم، صدای زنگ گوشی ام آمد. جواب دادم. حمید بود. گفت رفته شرکت و چون آقای همکار نبوده، همانجا مانده. کلی حرف زدیم. درباره ی همکار و ادعا ها و بی نظمی هایش. درباره ی کار. گفت تا ساعت دو می ماند همانجا و قرار شد من ساعت دو بروم شرکت که او بتواند برود کارگاه.

بعد از این همه حرف زدن بهش گفتم :

      - چرا تلفن ِ خونه رو نمی گیری؟!...گرون میشه که !

گفت که حواسش نبوده و خندید. بعد قطع کردیم و تلفن خانه را گرفت. گرچه بجز خداحافظی حرفی نمانده بود.

 

فصل بیست و سوم

مشغول پختن نهار شدم. نخود پلو با شوید و مرغ. جزئیات نهار پختن را هم اگر بخواهم به ثانیه ها وفادار باشم باید  بنویسم اما اینجاهای کار نبرد با ثانیه ها که رسیده حس می کنم دارند باز شکستم می دهند. گرچه که فکر کنم خواننده ها هم حوصله ی خواندن این جزئیات را ندارند! غذای خوشمزه ای شد. دخترک که از بچگی هم خوش اشتها و خوش خوراک بود کلی قربان صدقه ام رفت! بعد با عجله میز نهار را جمع کردیم.

همین موقع بود که از یک دوست دو تا اس ام اس داشتم و جواب دادم.

ظرف ها را نشسته گذاشتم و سه نفری رفتیم شرکت. آنجا بود که پست روز یکشنبه را نوشتم.

فصل بیست و چهارم

حالا که ساعت شش و هجده دقیقه است و به اینجا رسیده ام یادم افتاد که بروم ظرف ها را بشورم! دستم هم کمی خسته شده از نوشتن! در نتیجه باقی ش باشه بعد. راستی همین الان یادم افتاد که یادم رفته بنویسم که پوشک شده بسته اس ۱۷۵۰۰ تومان! ظرف چهار ماه از ۱۳۵۰۰ تومان رسیده به این قیمت. سیر صعودی قیمت ها بعد از عید عجیب و غریب شده.

فصل بیست و پنجم

ظرف ها را شستم. ساعت شش و نیم است. حمید آمده. باید بروم حاضر شوم برای قرار ساعت هفت.

فصل بیست و ششم

یک چیز دیگر را هم یادم رفت. این تکه که قرمز می نویسم جایش توی پرانتزیست که در پاراگراف آخری فصل بیست و یکم باز می گذارم :

آنجا که داشتیم از بانک می رفتیم برای خرید مرغ، سر ِ پیچ ِ سیصد و پنجاه درجه ای که خیابان ولیصر را به مستوفی می رساند، یک آقایی از بیرون ماشین داد زد:‌

      - خانم! در ِ ماشین وازه....!!

وحشتزده نگاه کردم دیدم بله! مادر ، در ِ عقب سمت ِ خودش را باز کرده. خطر از بیخ گوشمان گذشت. در را سریع بستم و قفل کردم و رنگ از رویم فکر میکنم پریده بود و تا چند دقیقه  صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. و یک نفر باز توی دلم می گفت چقدر چقدر چقدر سخت است مراقبت از بیمار آلزایمری...

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٩
comment نظرات ()

بیست و یک از سی و شش

فصل نوزدهم

 

مدتی باز توی ماشین منتظر دخترک بودیم تا بالاخره شاد و خندان آمد و سوار شد.

 

فصل بیستم

 

شاید خنده دار باشد. اگر بخندید اشکال ندارد اما مسخره ام نکنید. حقیقتش اینست که از سر فصل پانزدهم تا اینجا را دارم توی دستشویی می نویسم! حالا باید بلند شوم مادرم را هم از روی توالت  بشورم و بلند کنم !

 

فصل بیست و یکم

 

بعد با دخترک رفتیم به سمت پمپ بنزین ِ بالای یوسف آباد. در راه ازش پرسیدم مدرسه چه خبر؟ این دوساعت را چکار کردین؟ گفت هیچ کار. معلم نداشتیم.

 

به پمپ بنزین که نزدیک می شدیم دیدم انگار تعطیل است. چون هیچ ماشینی توی محوطه ی پمپ نبود. اما نزدیک تر که شدیم دیدم صف طویلی برای ورود به پمپ بنزین در شمال به جنوب خیابان تشکیل شده. من که مسیر حرکتم از جنوب به شمال بود سمت راست پارک کردم و رفتم آن طرف خیابان و به نفر اول صف که راننده ی یک پژوی سبز بود گفتم:

 

      - سلام! ببخشید جریان پمپ و تعطیل بودنش چیه؟

 

      - گفتن کامپیوتراشون خراب شده!! هنگ کرده. باید صب کنیم تا درس شه.

 

      - از مزایای مدرنیزه شدن!

 

خداحافظی کردم و برگشتم سوار ماشین شدم. دو دل بودم که بروم ته این صف که معلوم نیست تا کجا بالا رفته بایستم یا بروم یک پمپ دیگر؟ دخترک گفت :

 

      - اینجا رو ول کن! برو یه جا دیگه!

 

و فکر کردم اینطور مواقع چه خوب است که کسی به جای آدم تصمیم بگیرد. رفتیم از بالای یوسف آباد توی بزرگراه همت و بعد توانیر و بعد سرازیر شدیم پایین. همینجا بود که یک دفعه یادم آمد اول باید می رفتم بانک پول می گرفتم. بعد می رفتم پمپ بنزین! وگرنه با چه پولی بنزین می زدم؟ فکر کردم توی سوراخ سنبه های کیفم شاید در حد سه چهار تومان پیدا شود. ضمن همین فکر گفتم:

 

      - اگه جایی عابر بانک شتاب دیدی بهم بگو!

 

و ضمن گفتن همین حرف با خودم فکر می کردم : چه در خواست مسخره و ناممکنی! مگر علامت به آن کوچکی شتاب از توی ماشین دیده می شود؟! رسیدیم به پمپ بنزین. دو سه تا ماشین جلوی ورودی پمپ بودند و داخل خلوت بود. ماشین جلویی من با راهنمایی یکی از کارکنان پمپ بنزین به خط آخری هدایت شد و من هم پشت سرش رفتم ایستادم. همیشه موقع بنزین زدن ماشین پیاده می شوم. کارت را دادم به مسئول پمپی که ایستاده بودم. مسئول گفت:

 

      - این پراید راه شمارم بسته بود!

 

نگاهی به پراید انداختم و به راننده اش که مرد پیری بود. گفتم:

 

      - بله خب! ورودی پمپ هم باریکه پیش میاد. شما که لابد زیاد می بینین اینطور صحنه ها رو.

 

      - اووه خیلی زیاد!‌ خیلیا...

 

نگاهش روی لب هایم مانده بود انگار. اینطور حس کردم. حتی پیش خودم فکر کردم نکند لبخوانی می کند و کم شنواست!‌ بعد فکر کردم شاید همین ماتیک کمرنگ جلب توجه اش را کرده. با همین فکر بیهوده کمی معذب شدم. باک خالی بود. پرسید:

 

      - پرش کنم؟

 

      - بله. مرسی!

 

کمی بعد بنزین از سر باک سر ریز شد. تشکر کردم و پرسیدم چقدر شد که دقیق یادم نیست اما  سه هزار و خورده ای شده بود. پول را دادم. گفت:

 

      - صب کن کارتتو بدم!

 

و کارت راکه از توی دستگاه بیرون می آورد گفت که خیلی ها یادشان می رود کارت را بگیرند و جامی ماند. کارت را گرفتم و تشکر کردم. پرایدی که جلوی من بود هنوز نرفته بود. کمی بعد رفت و ما هم رفتیم.

 

پایین تر از پمپ بنزین یک بانک تجارت هست. آنجا ایستادم و پیاده شدم و تقریبن تا کنار بانک را دویدم. کارت را گذاشتم. زبان فارسی را انتخاب کردم. بعد گرفتن وجه نقد و بعد عدد چهل هزار. پول را گرفتم و فبض رسید را که برداشتم نگاه کردم دیدم شش هزار تومان بیشتر ته حسابم نمانده. بعد دوباره فکر کردم پس این اردیبهشت کی تمام می شود؟

بعد بلافاصله فکر کردم که ولی پس فردا توی این حساب پول خواهد بود.

رسیده بودم کنار ماشین. پول و کیف و کارت را از پنجره انداختم توی بغل دخترک و از در سمت راننده سوار شدم. خیابان ولی عصر را مستقیم سرازیر شدیم پایین. نزدیک سر عباس آباد پیچیدم توی مستوفی.(...)توی این پرانتز یک قسمت فراموش شده هست که در پست بعدی با رنگ قرمز اضافه شد. بعد رفتیم ابن سینا. من پیاده شدم و رفتم توی مرغ فروشی. شاید لازم به گفتن نباشد اما بوی مرغ میآمد و چون این بو به مشامم رسید باید که بنویسم اش. مرغ خریدم. دخترک هم رفت ساندیس خرید. بعد رفتیم داروخانه پوشک خریدیم. موقع پوشک خریدن داشتم فکر میکردم که دیگر به این کار هم عادت کرده ام. یاد بار های اول افتادم که از این فکر که این پوشک ها را برای چه کسی می خرم  گریه ام می گرفت...

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۸
comment نظرات ()

هجده از سی و شش

فصل هجدهم

بعد حمید رفت. من ماندم و مادر. همینجا بود که برای کاستن از سنگینی بار ثانیه های این روز ِ طولانی به فکر افتادم که ثانیه نگاری کنم و نشستم کنار کیفم و دفترچه یادداشت نهال سبز رنگم را و خودکار دوست داشتنی ام، همان که موقع نوشتن نوک نازک اش را با ناز ،سُر میدهد روی کاغذ، بیرون آوردم و نگارش این متن را آغاز کردم. نوشتم تا ساعت ده و ربع. بعد بلند شدم که حاضر شوم برویم دنبال دخترک. توی آیینه نگاهی به صورتم انداختم. بیرنگ و رو بود. لبخند زدم. باز هم بی رنگ و رو بود. بنا بر این ماتیک زدم و آرایش ملایمی هم کردم. بعد مادر را جوراب و مانتو پوشاندم. دستش را گرفتم و رفتیم تا دم در. قفل در را گشودم و رفتیم بیرون. پشت در آسانسور یادم افتاد که ماشین بنزین ندارد. باید کارت بنزین را هم بر میداشتم. دوباره و این بار از بیرون، قفل در را باز کردم و به مادرگفتم :

      - یه لحظه بیاین تو که من برم کارتو ور دارم...

و دویدم سمت اتاق خودمان و کشوی میز تحریر را بیرون کشیدم و پاکت را برداشتم و خیالم توی همین چند ثانیه نگران بود که نکند مادر برود بیرون!... اما برگشتم دیدم نه! توی خانه ایستاده منتظر. دوباره در را بستیم و رفتیم. آسانسور رفت پایین. در را گشودم اول او  بعد خودم رفتیم بیرون. ماشین جلوی در بود. او را روی صندلی عقب،  پشت سر خودم نشاندم. چون فرصت نبود که بروم در ِ آنطرف را باز کنم و مادر را با همین حرکات کند و آرام همراهی کنم تا آنسو. در را بستم و خودم هم نشستم پشت فرمان و توی ذهنم برنامه ریزی کردم که پس چی؟! : اول دخترک. دوم بنزین. سوم بانک...نه! اول دخترک. دوم بانک سوم بنزین. چهارم پوشک. پنجم مرغ بخریم و برگردیم. و تا این برنامه ها توی ذهنم ردیف میشد رسیده بودم پشت در مدرسه ی دخترک. یا اینکه اگر وقت اضافه ای هم این وسط توی مغزم تلف شد یادم نیست.

در مدرسه بسته بود. بقیه ی بچه ها امتحان زبان داشتند اما دخترک من امتحان زبان نداشت. چون مدرک pet اش را گرفته و سطح انگلیسی اش از سطح انگلیسی فوق العاده ی این مدرسه بالا تر است این ها هم قبول کرده اند که در این کلاس ها شرکت نکند.

ته کوچه ی بن بست مدرسه اش دور زدم. دو تا از مادر ها روی پله ای نشسته بودند و حرف می زدند. من زیر یک درخت توت که شاخه هایش خیلی پایین آمده بود پارک کردم. در را باز کردم. در ِ سمت مادر را دوباره قفل کردم. سرم را خم کردم و از زیر شاخه بیرون آمدم و رفتم پشت در مدرسه. در باز شد و یکی از همشاگردی های دخترک تا مرا دید سلام کرد. یادم آمد که اسمش نسترن است. لبخند زدم و سلام کردم. یادم آمد که دخترک گفته بود نسترن تو را خیلی دوست دارد. هر وقت می بیندت ذوق می کند و سرخ می شود و به همه می گوید!! گفتم:

      - خوبی عزیزم؟

خنده ی خوشگلی روی صورتش بود که گفت:

      - می خواین نوینو صداش کنم؟

     - اگه برات زحمتی نیست ممنون میشم. و باز لبخند زدم.

نسترن از پله ها بالادوید و توی پاگرد ناپدید شد. من برگشتم توی ماشین. اینجا بود که وقتی داشتم دوباره سرم را خم می کردم که از زیر شاخه ی درخت توت سوار شوم، با خودم گفتم یادم باشد این شاخه را توی ثانیه ها گم نکنم...

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧
comment نظرات ()

هفده از سی و شش

نام

 

 

فصل یازدهم

 

حالا دخترک از کلاس بیرون آمده. اما با دوستش ، آنسوی صدای آب، ایستاده در پیاده رو. منتظریم که پدر دوستش بیاید و در این فاصله، او را تنها نگذاشته ایم. این عادت را البته پدر ِ او از اول راه انداخت. این دو تا از شش سالگی با هم همکلاس بودند. زمستان و تابستان. و آن سال ها یکبار زمستان بود و هوا زود تاریک می شد و البته سرد هم بود. یک شب ما در ترافیک گیر افتاده بودیم و کلی دیر رسیدیم به دم در کلاس و به همین میزان هم نگران کوچکی و تنهایی ِ دخترک بودیم که وقتی رسیدیم دیدیم پدر دلارام با مهربانی او را هم برده توی ماشین خودشان و بعد که از ایشان تشکر کردیم دستی بر شانه ی دخترک زد و گفت: پس رفاقت به چه درد می خوره! ...مرد نازنینی است. پزشک متخصص قلب است اما اصلن ژست های متداول دکتر ها را ندارد.

 

...تاکجا گفته بودم؟

 

فصل دوازدهم

 

بعد خودم هم مشغول خوردن صبحانه شدم. حمید هم آرام و خوش خلق بود. گفت:

 

      - صبر کردم کار هایت تمام شود با هم صبحانه بخوریم.

 

الان حضور ذهن ندارم که به یاد بیاورم هنگام خوردن صبحانه چه حرف هایی گفتیم...پدر دلارام هم آمد و دلارام خدا حافظی کرد و رفت. با پدرش هم دورادور سری به نشان سلام فرود اوردم

 

فصل سیزدهم

 

ساعت پنج و نیم عصر است. تازه رسیده ایم خانه. خسته ام. خیلی خسته. جلوی خانه پارک کردم. کمک کردم مادر پیاده شود. از جوی رد شود. بعد دخترک دستش را گرفت و برد تا دم در. من کیف و خرده ریز هایی را از توی ماشین در آوردم و در را بستم. در عقب را شل بسته بودم. یک تنه بهش زدم تا سفت شد. همان وقت فکر کردم مانتو ام خاکی شد!

 

فصل چهاردهم

 

سر صبحانه شاید

 

 

فصل پانزدهم

 

 

فصل چهاردهم همان سه کلمه شد! دقیقن همان سه کلمه! آن  را که نوشتم مجبور شدم از جا برخیزم. نفس عمیق! ..مادرم پوشک اش را در آورده بود و وسط آشپزخانه ایستاده بود. پوشک را گرفتم دور انداختم و حالا آمده ایم دستشویی. و دارم فکر می کنم: سخت است. سخت است. سخت است مراقبت ازبیمار آلزایمری.

 

فصل شانزدهم

 

سر صبحانه شاید درباره ی برنامه های امروز حرف زدیم. شاید کمی برای اوضاع و احوال خودمان دل سوزاندیم. شاید کمی قربان صدقه ی همدیگر رفتیم. یادم نیست و فکر می کنم همه ی این ها بود.

 

بعد از صبحانه، قبل از اینکه حمید برود زنگ در زده شد. گوشی اف اف را برداشتم. خواهرم بود. آمد بالا قفل در را باز کردم. یک نان سنگک دستش بود که برای ما آورده بود. گفتم ما صبحانه خورده ایم. گفت:" پس نان را می برم خانه ی خودمان." و برای این کارش یک عالمه توضیح داد که مدت هاست خودشان نان سنگک نخورده اند.و من داشتم فکر می کردم که  طفلک خواهرم... طفلک همه ی بیمار های روانی ... بعد پرسید بابا کجا هستند؟ گفتم سفر. می خواست مانتو به مادر بپوشاند و  مادر را با خودش ببرد. گفتم من مانده ام پیش مادر امروز. مواظبشان هستم. و او رفت.

 

فصل هفدهم

 

آها! آخر صبحانه  حمید گفته بود  من زنگ بزنم شرکت به آقای همکار بگویم که وضع اضطراری پیش آمده و تا حدود ظهر نمی توانم بروم شرکت و از او بخواهم که تا عصر بماند و احتمالن اگر پیامی یا تلفنی بود یادداشت کند. من دنبال گوشی تلفن بی سیم که هیچوقت نه سر جای خودش است و نه هیچ کجای دیگر گشتم. روی میز نهار خوری پیدایش کردم و شماره ها را گرفتم که این ها را بگویم و آن موقع ساعت از نه گذشته بود . از توی گوشی صدای بوق می آمد. تا دوازده تا بوق نگه داشتم و کسی توی شرکت گوشی را بر نداشت. به حمید گفتم: "نیست!" گفت:

 

       -یه چیزی تو شرکت جا گذاشتم. می رم بردارم. اونم حتمن تا اون وقت می آد. خودم بهش می گم.

 

خوشحال شدم. بوسیدم اش. بوی ادکلن اش را نفس عمیقی کشیدم.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٦
comment نظرات ()

تا آخر ده از سی و شش

 

 

فصل هفتم:

 

 

 

بعد شُستم اش. پوشک پوشاندم. یادم آمد که بجز این پوشک که می پوشد، یکی بیشتر نمانده. یادم آمد که باید پوشک بخرم. یادم آمد که پول ندارم و آهی کشیدم. یادم آمد که  هنوز اردیبهشت تمام نشده و باید بروم ته مانده ی حساب کوتاه مدتم را خالی کنم.

 

اینجاهای فکرهام بود که دیدم مادر دارد باز از دستشویی بیرون می رود. دوباره کشیدمش تو و گفتم:

 

        - دست و رو! ...مادر دست و روتون رو نشُستین که !

 

و مادرم همانطور ساکت دستش را جلو آورد و شیر آب سینک دستشویی را باز کردم و صابون را دادم دستش و آستین هایش را بالا زدم...

 

 

 

فصل هشتم:

 

 

 

بعد از دستشویی صورتش را خشک کردم. دامن بهش پوشاندم و به راه ِ آشپز خانه فرستادم اش. او که در راه آشپزخانه بود، ملافه های خیس اش را بغل کردم و آوردم ریختم توی ماشین رختشویی.

 

حمید گفت:

 

      -  چند بار بهت گفتم که زیر ملافه شون نایلون پهن کنی؟ ...کی می خوای به حرف من گوش بدی ؟ مگه مرض داری که این همه کار ِ خودتو سخت می کنی؟!

 

 

 

فصل نهم:

 

 

 

الان ساعت شده پنج بعد از ظهر. پشت در کلاس زبان دخترک منتظرم که بیرون بیاید. از بلند گو های ماشین ویلن پاگانینی پخش می شود. خیابان مستوفی و درخت های چنار بلندش و از سمت ِ چپ، صدای جوی آب بی نظیرش،...کجا بودم راستی؟ کجای صبح؟

 

 

 

فصل دهم:

 

 

 

صبحانه ی مادر یک لیوان چای است که دو قاشق شکر هم تازگی ها تویش می ریزم.خوش بینانه دلم می خواهد  خیال کنم که  برای مغز خوب است! شاید هم اشتباه کنم اما از آخرین آزمایشی که داد و دیدم قندش نه تنها بالا نیست بلکه پایین هم هست، فکرکردم این پرهیز بیهوده برای چه باشد؟!

 

نان ها را به تکه های کوچک تقسیم می کنم پنیر رویش می گذارم و می چینم توی بشقاب پیش دستی. یاد آن روز ها می افتم که دخترکم کوچک بود و برای او لقمه می گرفتم و می گذاشتم . بعد یاد خودم می افتم که کوچک بودم و مادرم برایم لقمه می گرفت و می گذاشت...

 

 

 

بعد می روم سراغ دارو ها. با خودم می گویم بعد از صبحانه شش قرص داریم: اکسلون، ابیکسا، سیپرامیل، ... ... وای! اسم سه تای دیگر یادم نیست. قرص هایی که هر روز و هر روز دارم با آنها سر و کله می زنم...پیراستام و جینکو مکس و ... یکی بیشتر نمانده قیافه اش یک کپسول صورتی رنگ است. خارجی اش سفید است. چه بود؟...چه بود؟...خیلی منتظر شدم که یادم بیاید اما نیامد!

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢
comment نظرات ()

شد شش از سی و شش!

 

فصل چهارم:

 

 

حمید که برگشت، برای او و خودم چای ریختم. نشسته بودیم بخوریم که مادر با لباس خواب و موی آشفته و دامنی که داشت به زور روی لباس خواب می پوشید، جلوی در آشپز خانه ظاهر شد. چای را نخورده گذاشتم و دستش را گرفتم که ببرمش دستشویی.

 

داشتم دامن را از تنش در می آوردم که متوجه شدم پوشک اش آنقدر خیس است که به بیرون هم حسابی نم پس داده. رفتم توی اتاقش و دیدم رختخوابش هم که دیشب ملافه های تمیز انداخته بودم خیس خیس است.

 

 

نمی دانم چطور می شود اینطور اندوه ها را نوشت. شاید هیچ طور نشود. شاید هم بشود اما من هنوز نمی دانم چطور و با کدام کلمات می شود اندوهی را که با دیدن این وضع روی سرم هوار می شود را وصف کنم.

 

 

 

لباسش را از تنش در آوردم. و او را بردم دستشویی. آمدم ملافه ها را از تخت بکشم که بیشتر به تشک خیسی پس ندهد که دیدم مادرم بی لباس آمده بیرون. خودم را لعنت کردم که چرا حواسم نبوده و مادر را توی دستشویی تنها گذاشته ام. ملافه ها را رها کردم و رفتم دوباره مادر را بردم دستشویی. در را بستم. او را نشاندم روی توالت فرنگی و گفتم :

 

      - هر کاری دارین بکنین مادر!

 

مادرم تکرار کرد:

 

      - هر کاری دارین بکنین.

 

من با سر تائید کردم و نشستم روی لبه ی وان و در چشم های درشت خوشگل اش که از پشت عینک درشت تر و خوشگل تر هم می شود نگاه کردم. مادرم نگاهی به اطراف کرد و گفت:

 

      - اینجا ها هنوز جمع نشده.

 

توی حرفش دنبال معنی و مفهومی نمی شود گشت . از این حرف هایی ست که ناگهان و بی هدف و منظور از ذهنش به زبانش راه می یابند.با این حال من نگاهی به اطراف کردم: وان، بیده، سینک دستشویی، پرده ی حمام...چه چیزی جمع نشده؟ بعد دوباره بهش گفتم که سعی کند زور بزند که هر کاری دارد بکند.

 

بالای سرش پنجره ایست که از آن نگاهی به آسمان انداخت و گفت:

 

      - تا همه ی آسمون خالی شه!

 

این بار من تکرار کردم:

 

      - تا همه ی آسمون خالی شه...

 

 

فصل پنجم:

 

 

یاد فیلم دستفروش ِ مخملباف می افتم. توی اپیزود دومش. اسمش اگر اشتباه نکنم "تولد یک پیرزن" بود. دائم صحنه های این فیلم برایم تداعی می شود. من آن پسری هستم که قرار است دیوانه شوم.

 

 

فصل ششم:

 

 

همیشه توی دستشویی نفس ام را حبس می کردم. به بوی بد از بچگی حساس بودم. بار های اول بی هوا حالت تهوع بهم دست میداد. چشم هایم پر از اشک می شد و از اینکه این همه لوس و بچه ننه ام پیش خودم خجالت می کشیدم. بعد یاد گرفتم که بیرون از دستشویی نفس ام را حبس کنم و از راه بینی تنفس نکنم تا دچار این حالت نشوم. امروز کمی به خودم جرات دادم و آرام آرام نفسی که حبس کرده بودم را بیرون دادم و با احتیاط نفس کشیدم. بو می آمد. اما آزار دهنده نبود. بو کمتر شده بود یا من عادت کرده بودم؟

 

 

 

(تا سر فصل هفتم)

 

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱
comment نظرات ()

ثانیه نگاری روز یکشنبه (سه از سی و شش)

فصل یکم:

الان باید با مادر برویم دنبال دخترک. ساعت نزدیک ده و ربع روز یکشنبه است. پدر باز بدون هماهنگی با من رفته سفر. مسخره است. اما باید پذیرفت. دردناک هم هست. اما باید تحمل کرد.

گذشته از صبح که حمید شرکت را به امید حضور من وامی گذارد و می رود پی کار های ساختمان، عصر هم یک قرار مهم گذاشته ام. ساعت ۷ بعد از ظهر با آقای الف که درباره ی نشر یک کتاب مشورت کنیم.

صبح با صدای زنگ تلفن ساعت پنج و نیم بیدار شدم. چهار زنگ و بعد خاموشی. می دانستم که قرار است ساعت شش بیایند دنبال پدر و ببرندش کلاردشت. بلند شدم رفتم اتاق پدر دیدم نیست. اتاق او سمت کوچه است و از کوچه صدای سلام و احوالپرسی می آمد. خیال کردم صدای خودش است. داشتم می آمدم اتاق خودمان که شنیدم از توی دستشویی هم صدایی آمد!

پدر آنجا بود. تلفن را جواب داده بود. قرار شده بود نیم ساعت بعد بیایند دنبالش. بین خواب و بیداری به دنبال تکه پاره های رویایی گم شده برگشتم توی رختخواب.

فصل دوم:

نیم ساعت بعد صدای پدر باز بیدارمان کرد که خداحافظی کرد و رفت.

فصل سوم:

صبح ِ قانونی ِ خودمان یعنی ساعت یک ربع به هفت! اما من ده دقیقه دیر تر از همیشه بیدار شدم. هول هول دخترک را صدا کردم و دویدم کتری را شستم و پر آب کردم و گذاشتم که جوش بیاید.

بعد طبق عادت هر روزه ، می روم کنار پنجره ی پارک. پنجره را باز می کنم و نفس می کشم و انگار که چند ثانیه ای همه چیز را فراموش می کنم. تکان های برگ های سپیدار را نگاه می کنم یا مسیر کوتاه پرواز گنجشکی را از این شاخه به شاخه ی دیگر پی می گیرم.

بعد میز صبحانه را چیدم. دخترک آمد. صبحانه خورد و ضمن خوردن حرف می زد. چه می گفت؟‌ ...یادم نیست. اما یک ربع به هشت بود که رفتم حمید را صدا زدم و گفتم که عجله کند چون یک ربع به هشت است. به اتاق که رسیدم دیدم با موهای آشفته از جا بلند شده. دوباره گفتم یک ربع به هشته ها! و برگشتم سمت آشپز خانه. صدایش آمد که می گفت:‌ « یک ربع به هشت ِ دروغگو هاس!!»

خنده ام گرفت. به دخترک هم گفتم او هم خندید و همینطور که داشت آخر های چای اش را سر می کشید،‌ نگاهش را بالا برد و ساعت دیواری را نگاه کرد.

حمید دم در آشپزخانه بود گفت دستشویی دارم! گفتم خب زود باش!! و نوین حاضر شده بود و داشت مقنعه ی آبی رنگش را سرش می کرد.

در را که بستند و رفتند، خانه ناگهان ساکت شد

(تا سر فصل چهارم)

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱
comment نظرات ()

ثانیه نگاری 36 قسمتی : مقدمه

یک:

ساعت نزدیک سه ی بعد از ظهر است. الان آمدم پست نگهبانی از شرکت را تحویل گرفتم!

 از صبح اجبارن نتوانسته بودم بیایم. فکر ها آنقدر بهم فشار آوردند که توی دفتر چه ام مشغول ثانیه نگاری شدم. بعد متوجه شدم که  ثانیه نگاریم هم ضعیف شده. مثل حافظه ام .مثل تمرکزم. اما با هر جان کندنی هست دارم می نویسم. تمام که شد احتمالن باید بخش به بخش بنویسم اش همینجا. چرا که نه!

از دیروز یک سلسله اتفاقاتی ردیف شده دنبال هم که نتیجه اش تا این لحظه که من اینجا نشسته ام این شده که مادرم هم کنار دستم همینجا توی شرکت نشسته باشد و من مدام حالا دماغ تیز کنم به دنبالش و  نگران دستشویی رفتن یا نرفتن ش باشم...

حکایت وابستگی فعلی مادرم به من و نیاز مظلومانه اش به کمک های من حکایت غریبی شده. غریب...غریب...

 

 

دو :

ساعت چهار و چهل و یک دقیقه نمی دونم چرا دلم خواست برگردم اینجا بنویسم :

وبلاگ خودمه! به کسی چه!؟

+ کتا ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳٠
comment نظرات ()

ثانیه نویسی 3

 

 

ثانیه نویسی سه شنبه- بخش سوم و پایانی

توی این متن، اوایل صفحه ی چهارم نوشته ام که سه و هجده دقیقه برگشته ام به کار  ِ نوشتن و الان دارم فکر می کنم که حد فاصل بین ساعت یک ربع به دو تا سه و هجده دقیقه را چکار کرده ام؟ درست یادم نیست.

الان که داشتم فکر  میکردم، دیدم که یک صفحه ترازنامه را هم آن وسط جلسه دادند به من که اسکن کنم. اما بعد از رفتن بازرس چه کردم؟ روحیه و حوصله ی کار که نداشتم. اینتر نت هم که بعد از ساعت یک ندارم....

 خب حسابدار چند دقیقه ای بود و بعد خداحافظی کرد و رفت. رئیس هم رفت نهار بگیرد. من میز نهار را چیدم.

...

...از اینجا به بعد توی دفتر چه یادداشت نوشته شده

رئیس حدود ساعت دو برگشت. من میز را چیده بودم، نهار محمد آقا را کشیدم و با ماست و نان داخل سینی گذاشتم و صدایش کردم. طبق معمول خودش موقع نهار غیبش زده بود. دو – سه بار صدیش زدم و رفتم حتی در  ِ راه پله را هم باز کردم که ببینم مشغول گلدان های راهرو نیست که نبود. برگشتم و سینی را دوباره گذاشتم توی آشپز خانه. دخترک و رئیس آمده بودند و نشسته بودند دور میز. یکبار دیگر رفتم دنبال محمد آقا که توی بالکن پیدایش کردم. آمد و سینی را برداشت و رفت توی اتاق کتابخانه.

نهار خورش قیمه بود. سه نفری خوردیم و یادم نیست موقع خوردن غذا وقتی که دخترک هم سر میز بود چه حرف هایی زدیم ...

فکر کنم؟ فکر کنم که به یاد بیاورم؟ لازم است؟ ... آخ یادم نمی آید. خب احتمالن رئیس درباره ی بر خورد بازرس دارایی حرف زده بود. بله. درباره ی بر خورد خوب بازرس و اینکه از پیدا کردن ِ حسابداری به این خوبی و مرتبی چقدر شانس آورده ایم. و اینکه چه عواملی دست به دست هم دادند که آقای "ر" حسابدار ما شد. راست می گفت خیلی اتقاقی بود. این که بر حسب تصادف او شماره اش را به آقای رئیس داده بود و اینکه همان سال رئیس به او زنگ زده بود و آدرسش را گرفته بود برای کارت تبریک سال نو و همین سبب این آشنایی شده بود.

 دخترک هم یکباره و بی مقدمه گفت که یکی از همکلاسی هایش که صورت اش پراز جوش شده، با خودش کرم پودر به مدرسه می آورد و زنگ تفریح کرم پودر به صورتش می زند. من با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم که ناظم ها چیزی نمی گویند؟ و یا اینکه خانواده اش چطور میگذارند که روی جوش ها کرم پودر بزند؟ چون جوش را باید تمیز نگه داشت و این کار پوستش را خراب می کند که او جواب داد که چون خانواده اش نمی گذارند توی خانه این کار را بکند می آورد مدرسه دیگر!! اینجا کمی احساس خنگی بهم دست داد. بعد ازش پرسیدم که حالا چی شد یاد این قضیه افتادی ؟ که یاد صبح و آرایش بعد از دعوایم افتادم و او هم  جواب داد که همینجوری!!   و بعد که دخترک نهارش را تمام کرده بود و از آشپزخانه بیرون رفته بود ،رئیس باز با شوق و علاقه  درباره ی گفتگو های صبح میان من و پدرم پرسیده بود و توضیحات و تفصیلات بیشتر خواسته بود و من هم دوباره سعی کرده بودم که مفصل تر از قبل برایش تعریف کنم و او باز تائیدم کرده بود و من ناگهان پیش خودم تصور کرده بودم که او مثل معلمی دارد همه ی اشکالات رفتاری پدرم را برایم تشریح می کند.  و این حس خوبی نبود.

...

امروز جمعه شده. ساعت حدود ده و نیم است و من همچنان سعی دارم سه شنبه ی گذشته را به خاطر آورم. کار، روز به روز سخت تر می شود. اما هنوز از رو نرفته ام!

...

بعد از خوردن نهار ، میز را جمع کردم. بشقاب ها را توی هم گذاشتم و گذاشتم کنار سینک. محمد آقا نهارش را خورده بود و آمده بود توی آشپزخانه. لپه های خورش قیمه را نخورده بود و خالی شان کرد توی سطل آشغال. رئیس گفت که محمد آقا معده اش ناراحت است و لپه اذیتش می کند. خودش تائید کرد. من داشتم بقیه ی میز را جمع می کردم. غذا های اضافه را ریختم توی قابلمه ای و گذاشتم توی یخچال. یادم آمد که دخترک فردا ساعت سه تعطیل می شود و باید یادم باشد که برایش توی قابلمه ی مدرسه اش غذا بکشم. بعد به مقدار غذای باقیمانده نگاه کردم که بسنجم کافی هست یا نه و به خودم گفتم که زیاد هم هست! بعد از جمع آوری نهار آمدم پشت کامپیوتر. یادم نیست تا ساعت سه و هجده دقیقه  چکار کردم. خب دخترک حدود ساعت سه باید می رفت کلاس زبان و امتحان فاینال داشت. ...آهان! چند تا سوال پرسید درباره ی پست پرفکت و مثال برای آن و چند تا کلمه هم از توی دیکشنری برایش درآوردم و در نهایت کتاب به دست و نگران راهی کلاس شد. بعد نشستم سر همین متن تا ساعت پنج که باید می رفتم سراغ دخترک.

از اینجا به بعدش را می خواهم سر هم بندی کنم! حوصله ام از دست خودم و این متن ، بخصوص از موقعی که به یاد آوردن مشکل تر شده سر رفته.  

چه فکر احمقانه ای! چه خنده دار می خواهم خودم را توجیح کنم! من نمی خواهم سر هم بندی کنم. اما ناگزیرم از آن. چرا که آنچه را که تلاش کرده ام به خاطر بسپارم اینک با احساس شکست خورده ای از دست رفته می بینم. از باقیمانده ی روزی که با آن همه دقت سعی کرده بودم تصاویرش را در ذهنم حک کنم، چیزی جز شباهتی کمرنگ با دیگر روز ها باقی نمانده است. اما باز  تسلیم فراموشی نمی شوم. هر تلاشی ارزنده است. حتی تلاش به یاد آوردن ثانیه های رفته.

قبل از ساعت پنج رئیس آمده بود توی آتلیه نشسته بود پشت کامپیوتر کناری من و مشغول کاری بود. بیشتر وقت می گذراند. پرسید ساعت چند است؟ و من گفتم که حدود پنج. دقیق تر نگاه کردم و دقیق تر گفتم : پنج دقیقه به پنج. پرسید که من حاضرم؟ کاری ندارم؟ اضافه کرد که دیر نشود. گفتم که حاضرم. حتی بارانی ام هم تنم است. اگ باید زود برویم اوست که باید برخیزد و کاپشن اش را بپوشد و وسایل اش را جمع کند. اضافه کردم که هر موقع دم در حاضر و آماده ایستاده بود من را صدا کند. داشتم تند تند تایپ می کردم. گفت حرف حساب میزنی! بعد گفت که به من حسودی می کند. چون به نظرش من بهتر از او از وقتم استفاده می کنم. برخاسته بود.

من هم جایی از سطر بالاخره نوشتن را رها کردم و  از مایکروسافت ورد خارج شدم و بقیه ی پنجره های باز را بستم و دستگاه را خاموش کردم.رئیس ضمن اینکه وسایل اش را جمع میکرد پرسید چه می نویسم؟ و من برایش این تمرین جالب ثانیه نویسی را به تفصیل و با هیجان توضیح دادم. تشویقم کرد. بعد رفته بود توی آشپز خانه که صدایش آمد که وسایل دخترک را نباید جمع کنیم؟ اینجا به حواس پرت خودم و کنفرانسی که درباره ی حاضر بودن خودم داده بودم لعنتی فرستادم و یادم آمد که باید نهار دخترک را می کشیدم توی قابلمه اش. و او پیروزمندانه ادامه داد که : باز دیر شد! چرا حواست نیست؟ دویدم توی آشپزخانه گفتم که کشیدن غذا کار ِ سه دقیقه است. و شروع کردم به کشیدن غذا و جمع آوری قابلمه.

حدود پنج و سه – چهار دقیقه بود که با هم از در شرکت خارج شدیم. نمی دانم توی سرش چه فکری داشت که پرسید توی این تمرین ِ ثانیه ها، فکر های کثیف آدم را هم باید نوشت؟! گفتم قرار گذاشته ام اگر هم نشود نوشت جای خالی شان را توی پرانتز یاد آوری کنم. یعنی درست جایی از روز که قرار داشته اند پرانتزی هست برایشان!

رسیده بودیم پایین پله ها و گفت که در پارکینگ را باز میکند و من بنشینم پشت فرمان. در ِ صندلی عقب ماشین را باز کردم و کیف خودم و قابلمه ی دخترک را انداختم روی صندلی عقب. در را بستم و در صندلی جلو را باز کردم و نشستم مثل همیشه صندلی را کشیدم جلو- ترمزدستی را دادم پایین- کمربند را بستم- استارت زدم و از پارکینگ خارج شدم. رفتم توی ورودی پارکینگ همسایه ی روبرویی. و رئیس بعد از اینکه در را بست سوار شد.

...

از کوچه-به خیابان از خیابان به تخت طاووس- از تخت طاووس بطرف انشعابی که سر بالا می رود سمت عباس آباد....آنجا،  درست موقع ورود به آن راه انشعابی سرعتم زیاد بود و وقتی یک ماشین از فرعی ای که وارد اصلی میشد با سرعت آمد ترمز محکمی کردم. رئیس با وجودیکه خودم فهمیده بودم باز هم تذکر داد که تند می روم. بعد میرزای شیرازی و عباس آباد و ولی عصر و مستوفی و جلوی کلاس دخترک. موقع پارک، رئیس گفت که فاصله ام با جدول زیاد است. گفتم که نیست. گفت به نسبت ماشین جلویی زیاد است. گفتم که نه تنها زیاد نیست بلکه کمتر هم هست. در را باز کردم و چرخ را نگاه کردم که روی خط سفید کنار خیابان بود که این خط بیست سانتیمتر با جدول فاصله داشت. گفت که وجدانا راست بگویم که چرخ کجاست! و من وجدانا برایش دوباره گفتم که از ماشین جلویی نزدیک تر است و گفتم که اگر قبول ندارد خودش پیاده شود و نگاه کند! خندید و پیاده نشد.

وقتی رسیدیم پنج و بیست دقیقه بود و دخترک هنوز پایین نیامده بود. پنج دقیقه ای صبر کردیم تا آمد. ناراحت نبود. پس امتحانش را بد نداده بود. همراه دوستش بود. رئیس گفت عیدی دربان مدرسه را چقدر بدهیم؟ گفتم هر چقدر که خودت فکر میکنی مناسب است.  پرسید پنج تومان خوب است؟ گفتم زیاد است. و اضافه کردم که فکر میکنم دو تومان کافی باشد. گفت کم است! و آخرش فکر کنم سه تومان گذاشت درون پاکت و داد به دخترک که بدهد به پیرزن دربان. بعد دخترک سوار شد و  از کوچه بالایی پیچیدیم سمت چپ و انتهای کوچه سمت جنوب سرازیر شدیم و آمدیم سمت خانه.

در راه توی سرم دنبال جای دیگری بجز خانه می گشتم. از خانه آمدن دلخور بودم. دلم نمی خواست با پدر مواجه شوم. شاید خجالت می کشیدم . پرسیدم شما ها بیرون کاری ندارین؟ جایی، خریدی.... هر دو گفتند نه! چاره ای نبود. کنار سمت چپ خیابان یک طرفه ، جلوی خانه ایستادم و پیاده شدیم. بار و بندیل خودمان و دخترک را به کول کشیدیم و کلید ها را بررسی کردم که ببینم کلیدی که رویش نوشته " خانه-پایین" کدام است که دخترک پیش دستی کرده بود و در را باز کرده بود. رفتیم داخل. چند قدم تا آسانسور، بعد فشار روی دکمه ای که کنارش نوشته سه و چند ثانیه تا بالا...

از پشت در صدای نا مفهوم حرف زدن های بلند بلند و پر شعف کودکی می آمد. در که گشوده شد پسرک شش ساله ی برادرم دوید جلو. انگار که از کلاس ژیمناستیک آمده بود و هیجان زده ی نمایش تمریناتش بود. لباس سورمه ای ژیمناستیک تنش بود و اندام لاغرش لاغر تر از همیشه به نظرم آمد.

رفتیم تو و با سلامی بلند برای همه و تکان دادن سر به نشانه ی خوش و بش سر و ته سلام و علیک تک به تک را هم آوردم. پسرک داشت معلق می زد و توجه ها به او جلب بود. بعد دو بار چرخ و فلک زد و یک بالانس. برایش دست زدم. کف دست هایم به شدت آزرده بود. درد گرفت. یاد صبح افتادم و یاد یک صحنه که کف دو تا دست هایم را محکم کوبیده بودم روی میز. یادم افتاد که این را ننوشته ام. بعد یاد دست زدن های محکمی که به نشانه ی تشویق برای پدر زده بودم و ضمن آن گفته بودم " آفرین که به حرف های من گوش نمی دهید" افتادم و به این نتیجه رسیدم که طبیعی است که کف دست هایم درد میکند.

آنها خیلی زود خدا حافظی کردند و رفتند. موقع بوسیدن برادرم گفتم چه زود می روید ما که ندیدیمتان... خندید و گفت که باید برود. بدرقه شان کردیم. رفتند. در را بستم و آمدم توی آشپز خانه. روی میز چهار تا نان سنگک بود. قیچی نان بری را برداشتم و شروع کردم به بریدن و تقسیم و در کیسه و بعد فریزر گذاشتن نان ها. یک بسته را بیرون گذاشتم برای شام.

...

تمام شد.

به خودم می گویم که تا ساعت حدود شش و نیم رسیده ام. خودم را تشویق می کنم که ادامه دهم. بقیه اش را بنویسم... زود باشم. معطل چه هستم؟ اما کسی که باید بنویسد می خواهد شکست را در همین ساعت شش و نیم قبول کند. از بقیه ی شب با این همه فاصله تنها همین را به یاد دارم که ساعت ده  و ده دقیقه تلویزیون، سریال پرستاران داشت و این سریال را دیدم. ! باز خودم را تشویق می کنم که خیلی خوب است حالا فقط سه ساعت و نیم مانده. اما تلاش بیهوده است. من فقط توانستم دوازده ساعت را بنویسم. اعتراف می کنم که در اولین نبرد، ثانیه ها شکست ام دادند...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

ثانیه نویسی 2

 ثانیه نویسی سه شنبه- بخش دوم.

 

مادرم پالتو اش را پوشیده بود و به پدرم گفت که بیا برویم توی پارک قدم بزنیم.

پدرم آمد کنار در ِ اتاق ِ من و خواست که ببوسدم. از این کارش تعجب کردم. اما به روی خودم نیاوردم. رفتم بوسیدم اش. گفت ما می رویم پارک. تو هم بیا. هنوز داشتم دماغم را بالا می کشیدم و بغضی ناتمام توی گلویم مانده بود.  گفتم که نمی توانم. باید بروم سر ِکار. گفت با این چهره و صورت نرو. گفتم که نمی توام. امروز را حتمن باید بروم. بعد بارانی ام را پوشیدم و روسری ام را سر کردم و همراه آنها رفتیم پایین. آنها رفتند توی پارک و من رفتم سمت خانه ی خواهرم که دو تا کوچه پایین تر است که بهش بگویم آنها توی پارک هستند و یک وقت نگران نشود.

مردم توی خیابان همه طوری نگاهم می کردند که انگار می دانستند گریه کرده ام. رسیدم به خانه ی خواهرم. زنگ زدم. در را باز کرد.

 ( دارم فکر میکنم که چه لزومی دارد بیان این جزئیات و بعد به خودم می گویم که قرار بود همه ی روز را بنویسم. حتی اگر برگی را زیر پا له کرده باشم باید به یاد بیاورم و بنویسم. ... )

 پدرم مرا بوسید. یعنی حرف های من رویش تاثیر گذاشته بود؟ آنها رفتند توی پارک. یعنی حرف های من تاثیر گذاشته بود؟

 پله های خانه ی خواهرم  را رفتم بالا. اگر بخواهم تنبلی نکنم باید به یاد بیاورم که چند تا پله بود...)

 در باز بود و گوشی تلفن به دستش. با سر سلامی کرد و لبخندی زد. بعد رفت دکمه ی روی تلفن را زد که صدای آن طرف خط پخش شود و بشنوم با که حرف می زند. آن طرف خط زن دائی ام بود که از آمریکا آمده بود و حالا داشت بر میگشت. تلفن زده بود برای خداحافظی.

 زن ِ پر حرفی ست که وقتی شروع به حرف زدن می کند آدم وسط های حرف زدنش فکر می کند که حرف هایش تا ابد ادامه دارد. حتی فرصت نمی کنی حرف هایش را تائید کنی. نمی دانم چند دقیقه آنجا بودم. برای خدا حافظی زنگ زده بود اما داشت خواهرم را نصیحت می کرد. به قول خودش نصیحت مادرانه. و من توی دل خودم دلم برای مادر مظلوم و ساکت خودم سخت تنگ شد. مادرم هیچوقت ما را نصیحت مادرانه نکرده بود. و سیمین خانم ( زن دائی ام ) داشت می گفت که آدم حتمن باید با دیگران رفت و آمد داشته باشد. نباید توی خانه بماند. با دوستان ارتباط برقرار کنید و با هم رفت و آمد کنید. شیرینی زندگی به همین ارتباط هاست... بعد یکباره پرید به موضوع کتاب خواندن و مدتی هم درباره ی کتاب خواندن و فواید آن صحبت کرد.

الان ساعت شده پنج دقیقه به پنج و باید با رئیس برویم دنبال دخترک از کلاس زبان برش داریم. بقیه اش را باید فردا بنویسم. بعد از ظهر چه ساعتی شروع کردم به نوشتن؟ ...سه و هجده دقیقه بوده که از اول متن را خوانده و ویرایش دوم را کرده ام و از آن به بعدش را تا اینجا نوشته ام. الان یک ساعت و نیم است که دارم می نویسم. چقدر نوشتن یک روز با جزئیات طول می کشد...

...

تلفن بالاخره تمام شد و خواهرم مرا بوسید و باز تاکید کرد که کار خوبی کرده ام آن حرف هارا به پدرم گفته ام. من نسبتن ساکت بودم. فقط گفتم که آنها بالاخره با این بساط و چشم های سرخ و حنجره ی خراشیده ی من الان توی پارک هستند. اگر رفت آنجا و آنها خانه نبودند، نگران نشود. بعد روبوسی کردیم و پیاده راه افتادم سمت شرکت.

نگاهی به ساعتم اندختم که نه و چهل دقیقه بود. از پیاده روی خیابان ابن سینا سرازیر شدم پایین. در راه فکر هایم شکل هذیان شده بودند. مدام با خودم حرف می زدم. نگاهم از روی  شمشاد های تازه جوانه زده ی کناره ی پیاده رو سر میخورد و همینقدر به یاد دارم که همانجا با خودم گفتم که چه هذیان های قشنگی توی ذهنم هست و دلم خواسته بود که بنویسمشان که فراموش نشوند اما عجله داشتم و فرصت ایستادن نداشتم. و یاد شعر ِ رها کردن ِ کلمه ها از قفس افتادم و کلمه ها را در هوا پرواز دادم  تا رسیدم به تقاطع ولی عصر.

یک صحنه از آنجا یادم هست که دو تا مرد با ظاهر مذهبی جلوی یک نمایشگاه اتوموبیل که آنجا هست، چنان ایستاده بودند که راه پیاده رو را بند آورده بودند و بی توجه به مسیر  ِعابر پیاده مثل مجسمه تکان نخوردند و من مجبور شدم مسیرم را برای گذشتن از آنها از یک پاره خط به یک کمان تبدیل کنم که این کمان با جوی آب دو تا نقطه ی تقاطع داشت.

پیاده روی عریض ولی عصر را آنجنان سریع می رفتم که انگار هر لحظه ممکن است شروع به دویدن کنم. سر چهار راه، ثانیه شمار ِ چراغ سبز برای عابران روی عدد هفت بود و هفت ثانیه برای گذر از خیابان فرصت خوبی ست. چون وقتی می رسی به آن سمت تقاطع،  چراغ  ِ طرف دیگر سبز می شود و می توان عرض خیابان ولی عصر  را هم تقریبن با خیال راحت پیمود.   اما وقتی رسیدم به نزدیکی های آن طرف خیابان، نزدیک بود با یکی از ماشین هایی که از جنوب به شمال ولی عصر در حرکت اند که بپیچند توی مطهری و چراغ راهنمایی عابر و خط کشی عابر پیاده سرشان نمی شود  تصادف کنم.

من همیشه موقع رد شدن از این چهار راه مشکل دارم. راننده ی تاکسی سرش را وسط خیابان به نشانه ی اعتراض به اینکه حواس من کجاست که ماشین او را نمی بینم و نمی ایستم بیرون آورد و چیزی گفت که چون در حرکت بود متوجه کلامش نشدم اما همزمان من هم سرم را همراه پنجره اش که از کنارم می گذشت حرکت دادم و فریاد زدم که اینجا خط کشی عابر پیاده است! و بلافاصله فکر کردم که  شاید او هم به دلیل حرکت ماشین متوجه کلام من نشده باشد. بقیه ی راه را به همان ماشین فکر می کردم و الیته بیش از دو- سه دقیقه هم به شرکت نمانده بود. پیچیدم ابتدا سمت راست و سپس سمت چپ و چند ثانیه ی بعد پشت در  ِ آبی رنگ شرکت دنبال کلید میگشتم که رئیس با برگه هایی در دستش در را باز کرد.

گفت که باید سریع برود . از برگه هایی که در دست دارد کپی بگیرد اما با دیدن چهره ی من متعجب پرسید که  چی شده؟ گفتم که با پدر بگو مگو داشتیم و خواست که تعریف کنم. گفتم برو کپی ات را بگیر بعد می گویم اما اصرار داشت که بگویم سر چه. همانجا جلوی در ِ نیمه باز، خلاصه ی مطلب را گفتم. خوشحال شد و تشویقم کرد! گفت تو تنها کسی هستی که می توانی این حرف ها را به پدرت بگویی. و گفت که یک نفر باید بگوید. بعد رفت دنبال فتوکپی و من آمدم بالا. ساعت نزدیک ده بود.

حسابدار شرکت و ممد آقا که هفته ای یک بار برای نظافت می آید توی دفتر بودند. سلام و احوالپرسی کردم و دگمه ی براق پاور کامپیوتر را فشار دادم و نشستم پشت میزم. ممد آقا تا آدم را می بیند شروع میکند به حرف زدن.و من بیشتر اوقات بدون اینکه بفهمم چه چیزی را دارم تائید می کنم حرف هایش را تائید میکنم. پرسید که چای بیاورد؟ مردد بودم که بگویم بله یا نه که آقای حسابدار گفت آقای رئیس هم چایشان را دست نخورده گذاشته و رفته اند که اگر چای می خواهم چای رئیس را بخورم تا سرد نشده. و من رفتم لیوان چای را برداشتم و انگار که انتظار داشته باشم چای تاثیری مثل الکل داشته باشد یکی دو جرعه نوشیدم!

کامپیو تر روشن شده بود مثل هر روز بلافاصله کانکت شدم. به خاطر اینکه قرار بود بازرس از اداره ی دارایی بیاید شرکت نیمه تعطیل بود. به کارآموز ها گفته بودیم آن روز را نیایند که بازرس خیال نکند ما کار زیاد و کارمند داریم. حقیقت هم همین است. آنها که کارمند نیستند. کار آموزند.

 به محض وصل شدن و ورود به مسنجر آفلاین ها می پرند وسط صفحه. دقیقن یادم نیست از چه کسانی بود و چه بود. اما یک جوک هم بود که لبخندکی به لبم آورد و توی آن روحیه ی خراب است که آدم ارزش دوستی که لبخند برایش می آورد را درک میکند. جوک این بود که از یه ترکه می پرسن از قفل فرمونی که خریده راضی هست یانه؟ و ترکه جواب میده که : بله ..خوبه فگت سر پیچ ها یه کم اذیت میکنه! برای یکی دو نفر فرستادمش و رفتم سراغ  کامنت های وبلاگ ها و آن میان دوست داشتم که هذیان های میان راه را به خاطر آورم. اما یکی از کسانی که برایش جوک را فرستاده بودم سلام کرد و من در حالیکه به وبلاگ ها سر می زدم دقایقی با او چت کردم.

دوستم شاد و بی خیال و سر حال بود. پرسید که برنامه ی عید مان چیست و من گفتم که تهران می مانیم. کامنتهای وبلاگم زیاد نبود. یکی دو جا هم رفتم و کامنت گذاشتم. مثلن تو وبلاگ ساسان عاصی. بله. همان موقع که دوستم گفت چکار مینکنی داشتم برای ساسان کامنت می نوشتم. بعدش رئیس آمد و از من خواست چند تا قرار داد را پیدا کنم و پرینت بگیرم که از پشت میز خودم بلند شدم و رفتم پشت یک دستگاه دیگر و مشغول کار های دیگر شدم. خب شاید شرح جزئیاتش باز به نظرم غیر ضروری بیاید اما خودم را مجبور می کنم که بنویسم. دفتر ِ شرح و شماره گذاری نامه ها و قرار داد ها را برداشتم و آدرس کامپیوتری فایل ها را پیدا کردم و فایل را باز کردم و چاپ گرفتم. مدارکی را که باید آماده میشد آماده کردم و به رئیس دادم و ساعت شده بود حدود یازده و آقای بازرس بالاخره آمد. بلند شدم سلام کردم و دوباره نشستم پشت میزم. آنها رفتند توی اتاق کنفرانس و من دوباره رفتم وبگردی. اخبار سایت های روز و بی بی سی را دیدم و بی نتیجه به دنبال نتایج جلسه ی زمستانی شورای حکام گشتم  و بعد شروع کردم به نوشتن این متن.

موقعی که شروع کردم به نوشتن این متن فکر نمی کردم این همه نوشتن یک روز طول بکشد.  متن را توی یکی از وبلاگ هایم داشتم می نوشتم و موقعی که اینتر نتم وسط کار قطع شد فهمیدم که ساعت از یک بعد از ظهر رد شده. بنا برا ین تا جائیکه نوشته بودم را کپی کردم و توی ورد پیست کردم و بعد از آن ادامه اش را توی ورد نوشتم.

آن موقع فکر میکردم که اگر توانسته بودم تا ساعت یک یا حتی تا ظهر  را  یا حد اقل تا رسیدن به شرکت را توی آن مدتی که نوشتن را شروع کرده بودم قبل از دیسکانکت شدن تمام کنم، کار فیصله پیدا کرده بود و تمام شده بود و شاید دیگر بعد از ظهر را نمی نوشتم. اما از بعد از آن تازه فهمیدم که نگاهم به ثانیه های روز چقدر فرق کرده. تک تک ثانیه ها ناگهان مهم شده بودند. حتی بی اهمیت ترین آنها هم لبخند می زدند.

...

قطع شدن اینتر نت یادم آورد که ساعت یک باید یا من یا رئیس برویم سراغ دخترک. او که با بازرس جلسه داشت. پس من باید می رفتم. تلفن زنگ زد و کسی با رئیس کار داشت. تلفنش که تمام شد گفتم ساعت از یک گذشته. گفت آژانس بگیر و بدو برو که دیر نشود. با تعجب و تردید پرسیدم آژانس بگیرم؟ گفت آره دیگه. دیر شده. یاد آوری کردم که امروز روز فرد است و ماشین داریم. گفت که یادش نبوده و باماشین بروم. کیفم را برداشتم و سوئیچ را در آوردم و پله ها را دو پله یکی رفتم پایین.

 ماشین توی پارکینگ بود. اول قفل را باز کردم و در عقب را و کیفم را انداختم روی صندلی عقب. بعد رفتم با در پارکینگ کشتی بگیرم. میله ی بالای در خیلی محکم است و تقریبن باید با تمام وزنم به آن آویزان شوم تا باز شود. در دو لنگه ی سنگین آهنی را کامل باز کردم و نشستم پشت فرمان. صندلی را کشیدم جلو – آیینه را تنظیم کردم- کمر بند را مثل خنگ ها بستم و حرکت کردم. کوچه ی شرکت تنگ است و چون ابتدای محدوده ی طرح ترافیک داخل شهر است همیشه پر  از ماشین های پارک شده. من مستقیم می روم توی ورودی پارکینگ همسایه ی روبرو می ایستم و پیاده می شوم. دوباره کمر بند را باز کردم که بروم در ِ پارکینگ را ببندم ! در پارکینگ را می بندم و دوباره سوار می شوم و با دنده ی عقب و چرخاندن فرمان به چپ، از توی پارکینگ روبرویی بیرون می آیم و راه می افتم. و فکر میکردم که وقتی تنها پشت فرمان هستم، آرامش بیشتری دارم تا موقعی که  رئیس کنار دستم می نشیند و نا خود آگاه نگران نوع رانندگی من است.

 راه را هم باید توضیح بدهم؟ ... خب! انتهای خیابان باید بپیچم سمت راست. پیچیدن آنجا به خاطر تنگی کوچه ها بخصوص وقتی که ماشین های دیگر تا گلوگاه این کوچه پارک کرده اند خیلی سخت است. با کمی بی توجهی آدم می افتد توی جوب روبرو. هنوز هم هر بار موقع پیچیدن از این پیچ نفس ام را در سینه حبس می کنم و منتظرم که بیافتم توی جوب. اما خوشبختانه تازگی ها نمی افتم! پیچیدم بالا و پیچیدم توی تخت طاووس و بعد از آن بریدگی که میرود سمت عباس آباد رفتم سمت شمال.

میان راه ، درست توی آن سربالایی متوجه شدم که شاید حالم مناسب رانندگی نباشد! چون متوجه شدم که به جایی کناره های جدول ماتم برده. مات بردن عکس العمل آدم را  همیشه بد جوری کُند می کند . سعی کردم حواسم را جمع کنم. چشم هایم هنوز می سوخت. پشت چراغ قرمز عباس آباد ترافیک بود. ایستادم تا چراغ سبز شد و تا چراغ را رد کردم پشت سرم زرد شد. رفتم سر عباس آباد و پیچیدم سمت راست و بلافاصله چپ توی خیابان مستوفی.

بقیه ی راه را اجازه بده نگویم. توی فکر بودم و فکر هایم را هم حتی به یاد ندارم. اتفاق خاصی نیافتاد. خب! رفتم تا بالای مستوفی و پیچیدم سمت چپ. چهار راه ابن سینا و چهار راه سید جمال و چهارراه مدبر را رد کردم و توی جهان آرا یک کوچه رفتم بالاتر. این کوچه بن بست و سربالایی است. وسط های کوچه آهنگران کار می کردند. کاری که به میانه ی خیابان هم کشیده شده بود. مجبور شدم بایستم تا آهن را جمع کنند. نمی دانم مگر کار بدی کرده بودم که آهنگر نگاهش را با چشم غره همراه کرده بود. انتهای کوچه پارک کردم و ماشین را خاموش کردم و در را بستم و دویدم سمت مدرسه.

از دور مرا دید. دست تکان داد و آمد به سویم. اول ایستادم که بیاید اما بعد دلم نیامد بایستم. گفتم هر چند قدم هم که من بروم جلو، زود تر به هم می رسیم و زود تر می توانم بغلش کنم و ببوسم اش. زود تر کیف سنگین اش را می گیرم. دخترک شاد و خندان به من نزدیک شد و لبم فرو رفت توی لپ گوشتالو و سفت و خنک اش. کیفش را گرفتم و خوشحال بود که من رفته ام دنبالش.

روز هایی که دو تایی توی ماشین هستیم  را دوست دارد. از این جا به بعد روز نباید که غمگین می بودم. باید شاد باشم که روحیه ی دخترک خراب نشود. باید مواظب باشم که از ماجرای دعوای صبح چیزی از دهانم نپرد. باید پا به پایش بگویم و بشنوم. به ماشین رسیدیم و گفتم که صبر کند من دور بزنم بعد سوار شود. کیفش را گذاشتم روی صندلی عقب و سوار شدم و دور زدم. دخترک هم سوار شد و گفتم که کمر بند اش را ببندد. نبست. سرازیر شدیم پایین. از کنار آهنگر ها دوباره رد شدم و نقاطع جهان آرا را مستقیم رد کردم و تقاطع مدبر پیچیدم سمت چپ به طرف میدان. بعد رفتم توی خیابان ابن سینا. توی راه دخترکم حرف می زد. از مدرسه تعریف میکرد. یادم نیست چه میگفت. بعد من پرسیدم که وقتی رئیس می رود دنبالش از چه راهی می رود شرکت؟ گفت همین خیابان را میرویم تا ته و بعد می رسیم به آخرش. آنجا که اگر مستقیم تر بروی می خوری به دیوار و بعد خندید. با خودم فکر کردم که اما من از یک راه دیگر می روم. قرار بود صبح برایش شش تا کاسه ی کوچک برای مسابقه ی هفت سین مدرسه بخرم که با آن برنامه های پیش آمده نخریده بودم. سراغ کاسه ها را گرفت که گفتم نخریدم. رفتم سمت سید جمال الدین و سمت فتحی شقاقی و بعد که چراغ سبز شد سمت تخت طاووس. توی کوچه ی شرکت - توی ورودی نجات بخش همسایه ی روبرویی ایستادم و زنگ زدم که اگر ممکن است رئیس بیاید ماشین را ببرد توی پارکینگ. چون هنوز مهارت و اعتماد به نفس کافی برای اینکه توی آن باریکه راه دنده عقب و کجکی بیایم توی پارکینگ فسقلی شرکت را ندارم. تا در را باز کردم رئیس هم با عجله آمده بود پایین و تا ماشین را آورد تو، بازرس و حسابدار هم آمده بودند پایین و خداحافظی کردند و بازرس رفت.

من و دخترک زود تر آمدیم بالا و رئیس و حسابدار پشت سر ما مشغول گفتگو درباره ی جلسه بودند.

خسته شدم. چقدر یک روز طول میکشد؟ الان توی ورد با فونت تاهوما ی دوازده ، خط آخر صفحه ی نهم هستم! خودم باورم نمی شود که این همه نوشته ام و تازه هنوز توی دیروز رسیده ام به ساعت یک ربع به دو.

وقتی رسیدیم بالا ساعتم را نگاه کردم و یک ربع به دو بود. دخترک ساعت سه و نیم امتحان فاینال زبان داشت و با عجله کتابش را بیرون آورد و توی یکی از اتاق ها مشغول خواندن شد. من رفتم یک نارنگی از روی میز اتاق کنفرانس برداشتم و پوست کندم و نصف اش را خوردم و نصفش را به دخترک دادم.

ادامه دارد...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

ثانیه نویسی 1

اقرار می کنم که ثانیه ها در اولین نبرد شکستم دادند...

ثانیه نویسی روز سه شنبه- بخش اول

 

امروز را خوب شروع نکردم.

جمله ی بالا را می نویسم و مکث می کنم. انگار رفته ام توی فکر. فکری مملو از تصاویر آنچه از صبح تا به حال (که ساعت از ظهر رد شده و هنوز به یک نرسیده)  گذشته و به وسوسه ی نوشتن.

دارم فکر می کنم که هیچوقت امکان ندارد که آدم توی خاطراتش بتواند همه ی روز را بنویسد. وسوسه ی نوشتن ِ همه ی روز. ریز به ریز و جزء به جزء با همه ی همه ی رفتار ها صدا ها و فکر ها...  مگر اینکه آن آدم به تنهایی و  در جزیره ای زندگی کند.

 خب من امروز می خواهم سعی کنم این کار را بکنم و از تمام جاهایی که نمی شود آنها را نوشت، توی پرانتز یاد آوری کنم. و بعد از مرور ،  اگر باز هم خواستم چیزی که شاید یادم رفته باشد را اضافه کنم،  آنرا با رنگ دیگری بنویسم. (در ویرایش اول با رنگ قرمز و در ویرایش دوم با رنگ سبز و در ویرایش سوم با رنگ آبی! )

ببینم بالاخره یک روز را می شود کاملن اسیر یک نوشته کرد یانه!

سه شنبه شانزدهم اسفند

 صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم.

نه! کمی قبل تر شاید نیم ساعت قبل از آن، دخترکم که بیدار شده بود آمده بود توی اتاق ما که چیزی بردارد. نیمه بیدار دیده بودم اش اما دوباره خوابم برده بود و آمدنش را فراموش کرده بودم. تو ی همان خواب و بیداری، ضمن این فکر که این دخترک چه بی هوا وارد می شود،  با خودم اندیشیده بودم که چه خوب شد لباس خوابم را نیمه شب پوشیده بودم و بعد ، کمی توی رختخواب با خواب مبارزه کردم. و بالاخره مثل هر روز نیمه خواب و نیمه بیدار تلو تلو خوران رفتم آشپز خانه که صبحانه آماده کنم.

 معمولن موقع روشن کردن زیر کتری است که  خواب ، آرام آرام از سرم می پرد. اما این مال هر روز است. نه مال امروز. چون امروز استثنا ان ( لبخند برای طریقه ی نوشتن استثنا ان)  دخترکم برای اینکه امتحان داشت زود تر از من بیدار شده بود و چای را هم دم کرده بود که این مایه ی بسی خوشحالی شد مثل هر روز از پنجره ی مشرف به پارک نگاهی به بیرون انداختم. بوته های گل های زرد شکوفیده شده اند. مردم ورزشکار تند تند راه می روند و جوانه های بعضی از درخت ها آنقدر شده که سایه ی سبز ملایمی بر شاخه ها زده. اینکه اینها چند ثانیه بود را نمی دانم اما... بعد  میز صبحانه را چیدم. حالا دارم به جزئیات چیدن میز صبحانه فکر می کنم. چهار تا بشقاب پیش دستی آرکوپال از همان مدل قدیم تر ها که دورش گل های ریز دارد را برداشتم. به این فکر کردم که چرا چاهار تا ؟ ما که پنج نفر ایم. اما بشقاب پنجم را بر نداشتم. چیدم برای مادرم، دخترم، خودم و آقای رئیس.

بعدش رفتم دست و رویم را شستم. (نه! دروغ می گویم! صورتم را نشستم. اما خب چون ممکن است بد آموزی داشته باشد باید بگویم که دست و صورتم را شستم! و نمی دانم چرا انقدر به آن ته مانده های خواب صبح که بعد از راه رفتن هم از سر آدم نمی پرد علاقه دارم و حیفم می آید با پاشیدن آب به صورتم خودم را کاملن بیدار کنم. صورتم را موقعی می شویم که خواب خودش آرام آرام از سرم پریده باشد. ...)

... و بعد برای دخترک لقمه گرفتم که وقت اندکش را صرف خواندن کند نه لقمه گرفتن.

بعد رئیس هم آمد و صبحانه خورد و با دخترک ، ساعت هفت و نیم  رفتند. این کار هم البته خلاف کار های هر روز بود. چون روز هایی که دخترک را می رساند مدرسه بعد از رساندن او بر می گردد که با هم صبحانه بخوریم. اما امروز چون قرار بود مامور دارایی برای بازرسی شرکت بیاید، زود تر رفت که حساب و کتاب ها را مرتب کند. قرار شد من هم حدود یک ساعت بعدش بروم.

تعارف کرد که ماشین را بگذارد برای من و خودش پیاده برود.

تعارف کردم که نه!

حتی تعارف کرد که نگران پارک در آن کوچه ی تنگ نباشم! بروم و بعد خودش بیاید ماشین را پارک کند.

باز تعارف کردم که نه !

و حتی به دروغ گفتم که دوست دارم پیاده بروم!

 بنا بر این او هم رفت.

مادرم بیدار شده بود و میانه ی صبحانه ی دخترک، دارو هایی را که باید نیم ساعت قبل از صبحانه می خورد برایش بردم. یکی قرص متو کلوپرامید و یکی هم پنکریاتین. با یک لیوان آب رفتم توی اتاقش. بوسیدم اش و قرص ها را یکی یکی گذاشتم کف دستش و او هم یکی یکی خورد.

 بعد از رفتن  رئیس و دخترک، اول بقیه ی دارو ها را گذاشتم توی جا قرصی: یک اکسلون صبح، یکی شب. نصف پیراستام صبح، نصفی شب. یک جینکو تیدی صبح، یکی شب. یک ویتامین ای ظهر. یک متو کلو پرامید ظهر، یکی شب. یک پنکریاتین ظهر، یکی شب. یک سنتروم سیلور ظهر. و برای اینکه ببینم چیزی را فراموش نکرده باشم دوباره به جعبه های قرص ها نگاه می کنم. والپروات سدیم را نگذاشتم. و نمی گذارم. چون حال بد هفته ی پیش عارضه این دارو بود. این دارو ضد توهم است اما بیمار را کرخ و سست می کند. توهم مادرم آن همه شدید نیست که برای جلو گیری از آن مجبور باشد به آن حال بیافتد. خود دکتر هم گفته بود که اگر توهمش شدید نیست می شود از این دارو صرف نظر کرد. ... نه! چیزی فراموش نشده بود. قرص ها را گذاشتم توی جا قرصی و به مادرم گفتم که یک ربع باید صبر کند و بعد صبحانه بخورد و لقمه های کوچک اش را یکی یکی درست کردم و گذاشتم توی بشقابش.

بعد، من دوباره رفتم دستشویی. (و اینجا یکی از آن قسمت هائیست که اگر دچار خود سانسوری نبودم باید حرف هایی می زدم اما چون در جزیره ای آن هم به صورت تنها زندگی نمی کنم نمی توانم آن فکر ها را بنویسم. در نتیجه آن فکر ها وقتی اینجا یا حتی توی خصوصی ترین دفتر چه های آدم نتوانند  ثبت شوند، محکوم به نابودی اند...)

بعدش ترجیح دادم از فرصتی حدود یک ربع تا بیست دقیقه استفاده کنم و مدیتیت کنم. این کار را کردم. با وجود اینکه تمرکزم کم بود اما همیشه از انجام مدیتیت لذت می برم. میان تکرار یک مانترا و شناور ماندن میان یک سری روشنایی های رنگارنگ و فکر ها که می آیند و می روند و رنگ ها که می آیند و می روند....

 بعد بر خاستم که برای رفتن به شرکت آماده شوم. کمی هم بر خلاف معمول که بیشتر اوقات هیچ آرایشی نمی کنم دلم خواست آرایش کنم.  از این کرم پودر  های زیر چشم که روی گود رفتگی زیر چشم  را می پوشاند و بعد کمی رژ گونه و اول ماتیک کمرنگ صدفی و رویش یک ماتیک دیگر که از بیرنگی درش بیآورد. دوست دارم این دو تا را با هم مخلوط کنم که نه لبم زیاد سفید باشد و نه زیاد سرخ. بعد توی آیینه به خودم لبخند زدم و  رفتم با خیال راحت صبحانه ام را بخورم و آن موقع ساعت حدود هشت و نیم بود و اگر اوضاع به همان نحو پیش میرفت من ساعت نه می رسیدم به شرکت.

اما سر صبحانه... نه! باید از قبل تر بگویم از آن موقع که صدای زنگ تلفن آمد و پدرم گوشی را برداشت و خودم را رساندم به هال ِ  وسط خانه که بتوانم بشنوم که با خودش کار دارند یا با من. و کسی با خودش کار داشت و مشغول صحبت با تلفن شد. دیدم درباره ی دارو های مادرم مشورت می کند. فهمیدم  یکی از اقوام است که پزشک عمومی کهنسالی است و به نظر پدرم خیلی مورد اعتماد است و برای همه ی تخصص های پزشکی مرجع مورد  اعتماد پدرم ! آن هم بدون اطلاع از اینکه مادرم چه دارویی را می خورد و چه دارویی را نمی خورد داشت کنفرانس میداد که بله دکتر جان! از وقتی ویتامین ب ۶ را قطع کردیم حال تهوعش خوب شد! رفتم جعبه ی قرص والپروات سدیم را دادم دستش و اشاره کردم که این دارو باعث حال تهوع بود. آن حال عوارض این دارو بود. که تلفن قطع شد و میان دوباره گرفتن شماره توسط پزشک معتمد فامیل توضیحات لازم را دوباره برای گوش های نیمه شنوای پدر تکرار کردم.

دکتر دوباره زنگ زد و آخر سر این بود که تجویز هفت تاآمپول ب ۱۲ ی هزار کرد.

بعد از تلفن به پدرم گفتم که الان حال جسمی مادر خوب است. از آن بحران ضعف در آمده اند.

گفت نه! تو که نمی دانی! الان تو که بروی نیم ساعت دیگر باز می رود می خوابد.

گفتم الان اگر مشکلی دارند به خاطر تنها ماندن همیشگی در خانه و بدون هم صحبت ماندن و افسردگی ست. گفتم که شما موقعی هم که هستید با توجه به اینکه این روز ها به همه می گویید که برای اینکه مادر تنها نباشند در خانه مانده اید اما توی اتاق خودتان می خوابید و مادرم مثل همیشه تمام روز تنها و افسرده و کسل می شوند گفتم پارک جلوی خانه است حد اقل روزی نیم ساعت که می توانید دست  مادرم را بگیرید و بروید قدمی توی پارک بزنید.

پدرم مخالفت کرد. مثل همیشه گفت که کار هایی که می کند به خودش مربوط است و برایش مهم نیست که نظر من یا دیگری چیست. گفت که صلاح کار خودش را خودش میداند و بس....

تا اینجا را که نوشتم، ساعت شد یک.  حالا باید بروم دخترک را از مدرسه بیاورم. آخ نه! باز دروغ گفتم. ببین یعنی تا خط بالا! آنجا که نوشته بودم خودش میداند و بس و بعد سه – چهار تا نقطه گذاشته بودم! اگر بخواهم درست بنویسم باید بگویم که : تا اینجا را که نوشتم، ساعت شده بود یک و چند دقیقه.  و باید یا رئیس را می فرستادم دنبال دخترک یا خودم سریع می رفتم. درست تر این بود که ده دقیقه ی پیش می رفتیم که زیاد معطل نماند. تقصیر حواس پرت ِ من و اتفاقات صبح بود که این همه ذهنم را مشغول نگه داشته... به هر حال من بعد از نوشتن آن خودش میداند و بس رفتم و الان که ساعت سه و هجده دقیقه است توانسته ام برگردم و برای نوشتن ِ  ادامه ی ماجرا ناچارم از ابتدای نوشته را بخوانم که رشته ی کلام خودم را به دست بیاورم. در این مرور باز هم شاید ثانیه هایی را به یاد بیاورم و اضافه کنم.

...

چه حرف ها که به پدرم نزدم. ماجرا به کجا ها که نکشید... فکر می کرد  با  آن حرف ها که گفته ساکت می شوم. مثل بیشتر اوقات یا حتی همیشه ی اوقات که برای احترام به بزرگ تر ها حرف هایمان را توی دل خودمان ادامه میدادیم... اما این بار من سکوت نکردم.

  این بار حرف هایم را توی دلم ادامه ندادم! بلکه صدایم را حتی کمی بلند تر کردم و گفتم که می بینید که من شام و قرص های شب را می دهم. صبحانه و قرص های صبح و تنظیم بقیه ی دارو ها را هم می کنم. اما من صبح می روم و تا هشت شب سر  ِ کار هستم. من روز اینجا نیستم که بتوانم مادرم را به گردش یا خرید ببرم. اما شما هستید و می توانید. این کار در روحیه شان تاثیر خوبی دارد. چرا این کار را نمی کنید؟

 و پدر گفت که تا موقعی که با این لحن صحبت می کنم اصلن به حرف هایم گوش نخواهد داد. با خونسردی ای که مشخص بود برای بی اثر جلوه دادن حرف های من از خود نشان میدهد ،  گفت که حرف مرا از این گوش می شنود و از گوش دیگر به در می کند. ... بعد من کم کم تسلطی را که به رفتارم داشتم از دست دادم.

 دست هایم را بردم جلوی صورتش و برایش دست زدم! ضمن اینکه فر یاد می زدم : آفرین! آفرین .... خیلی خیلی خوب کاری می کنید که حرف های من را نشنیده می گیرید. براوو! آفرین و بلند تر و بلند تر فریاد می زدم...

می گفتم که شما هیچوقت نمی خواهید حرف های من را بشنوید. هیچوقت نمی شنوید.  نظر دیگران هیچوقت برایتان مهم نبوده و صلاح کاری که شما در تمام عمر تان دانسته اید همه ی ما را به این روزی انداخته که می بینید... آنچه که شما صلاح دانسته اید باعث افسردگی مادرم است. بی توجهی های دائمی شما باعث بیماری مادرم است. و اشک هایم سرازیر شده بود و دانه های گرم و درشت اشک هایم صورتم را خیس خیس کرده بود و من همچنان داد  می زدم و پدرم کم کم ساکت شده بود.

 اما حرف های من انگار تمامی نداشت. گفتم مادرم را یک عمر تنها گذاشته اید.  و آن میان نمی دانم چه شده بود که هر دو از روی صندلی هایمان بلند شده بودیم و نمی دانم چه شد که من از شدت عصبانیت صندلی را برداشتم و کوبیدم روی زمین. و پدرم گفت که بر سر او بکوبم و من گفتم که بر سر خودم بکوبم که بمیرم و این روز های مادرم را نبینم. و این حرف را چند بار انگار تکرار کردم.  و های های گریه می کردم.  اما الان به یاد می آورم که آنجا در ابتدای اوج گرفتن فریاد های من و انکار پدرم از اینکه نمی خواهد بشنود یک جا گفت که "شنیدم" ...  و این شنیدم چه پیروزی بزرگی بود برای من.

 

مادرم نگران و ساکت نگا هم می کرد  و آرام در تائید حرف های من  زیر لب می گفت که خسته شده از بس که توی خانه مانده...

بعد تلفن دوباره زنگ زد و خواهرم بود. پدر گوشی را برداشت و به او گفت که خواهرت عصبانی است و  دارد داد و بیداد می کند. من که هنوز عصبانیت ام فرو کش نکرده بود رفتم گوشی را از دستش گرفتم و گفتم که  از بس به حرف هایی که اول آرام می گفتم بی توجهی کردند و گفتند نمی شنوم و گوش نمی دهم و به تو مربوط نیست و اجازه نمی دهم تو برایم تعیین تکلیف کنی و اجازه نمی دهم کسی به کارم دخالت کند و حرف را از این گوش می گیرم و از آن گوش در می کنم ، من به این روز افتادم... و  این تعریف خلاصه ی ماجرا دوباره اشک هایم را راه انداخت.

 خواهرم گفت که خوب کاری کردم که آن حرف ها را به پدرم گفتم. گفت الان هم خوب است که می گویم و می شنوند. بعد گفت  که بروم پیشش. گفتم که نمی توانم. قرار است بروم شرکت و خیلی هم دیرم شده. اصرار کرد. و باز گفتم که مامور دارایی قرار است امروز برود شرکت و باید که زود تر هم می رفتم ...

بعد که گوشی را گذاشتم  سه تا دستمال کاغذی از توی جعبه ای که روی میز بود برداشتم و کشیدم به صورت خیس ام. همان یک ذره آرایش صبحی هم پاک شد و به جلوی آیینه که رسیدم، یک صورت پف آلود داشتم با دو تا چشم درشت ِ سرخ ِ ور قلنبیده و یک نو ک دماغ سرخ.

 

 

 

وقت نداشتم که صبر کنم سرخی ها رنگ ببازند. کرم پودر را برداشتم و یک خروار کرم پودر مالیدم روی نوک دماغم ، زیر چشم هایم و چین میان ابرو هایم و با نوک انگشت سعی کردم پخشش کنم به کناره ها.

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

ثانیه ها

دیروز دست  به تجربه ی تازه ای  زدم. نه برای نوشتن. نه برای خوانده شدن. برای درک ثانیه ثانیه ی روز.

 گاه گاهی به این اندیشیده بودم. اینکه ما هر چه هم که همیشه دفتر خاطراتمان را مرتب و منظم بنویسیم، بازهم قادر نیستیم همه ی ثانیه های روز را یادداشت کنیم. بار ها دلم خواسته بود این کار را انجام دهم. و دیروز شروع کردم به نوشتن ِ دیروز، از لحظه ی بیدار شدن.

سعی کردم هیچ ثانیه ای از قلم نیافتد. فکر کردن درباره ی تک تک ثانیه ها و با دقت ویژه ای نگریستن به تک تک آنها، اعتبار خاص و لذت بخشی برای آنها به ارمغان آورد. اینکه حس می کنیم به همین دلیل ساده، هیچ لحظه ای سر سری و بیهوده نیست. در اینگونه نگاه کردن، حس می کنم که برگی هم که موقع راه رفتن توی پیاده رو زیر پایم رفته چه قدر مهم است چون باید به خاطر بسپارم اش و بنویسم اش.

خلاصه اینکه دیروز کلی نوشتم و نوشتم و چند صفحه گذشت و دیدم که ساعت ها چقدر حرف برای گفتن دارند. اما حاصل آن همه نوشته، تا نیمه ی روز هم نرسیده. جایی حدود ساعت ده صبح مانده. بنا بر این امروز هم می خواهم روی همان ثانیه های دیروز کار کنم. گرچه که روز پر کاری هم نبود. حاصل این تلاش را همین یکی دوروزه توی همین وبلاگ می آورم.


و همراه با یک شاخه گل میموزا، هشتم مارس مبارک.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
comment نظرات ()