آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این نوشته‌ها مال هفته گذشته است- سه

صبح سه‌شنبه شانزده خرداد

نوین رفت خانه رکسانا

صبح پیش از اینکه نوین از مدرسه بیاید یک جار و جنجال سر بیرون رفتن یا نرفتن لادن از خانه داشتیم. فهمید که در را قفل کرده ایم و عصبانی شد. زنگ زد به صد و ده گفت من را توی خانه حبس کرده اند!! حمید هم برای کمک به من کارش را مجبور شده بود رها کند و بماند خانه. پلیس آمد دم در خانه و محل زندان ما را بررسی کرد و متوجه شد که جریان چیست و رفت.
دیدم دیگر با این اوضاع،نوین نخواهد توانست توی خانه آرامش داشته باشد. با رکسانا صحبت کردم و به محض اینکه نوین از مدرسه آمد بهش گفتم دوش بگیر، وسایلت را برای چند روز جمع کن و یکراست برو خانه رکسانا تا ببینیم چه می‌شود.
خانه رکسانا برایش بهترین جا بود. چون خانه اش به مدرسه نوین خیلی نزدیک است.
+ کتا ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment نظرات ()

این نوشته ها مال هفته گذشته است - یک

صبح دوشنبه پانزده خرداد

ساعت 5 تلفن زنگ زد. از بیمارستان بود. گفتند خواهرم (لادن) دیشب توی خیابان بوده و با راننده یک ماشین درگیری پیدا کرده و راننده از روی پایش رد شده و رفته.
بعد با ماشین کلانتری برده شده بیمارستان. از یک بیمارستان چون تشخیص داده اند که مشکل روانی دارد فرستاده اندش بیمارستان رسول و آنجا هالوپریدول بهش زده اند. بعد برش گردانده اند بیمارستان فاطمه زهرا. گفتند ما برویم تحویلش بگیریم.
لادن خانه برادرم مهمان بود. اما برادر احمقم برای سه شبانه روز یک بیمار روانی را رها کرده و رفته اعتکاف!
شوهر بی مسولیتش هم که انگار نه انگار که مسئولیتیک بیمار روانی را بر عهده دارد،او را تک و تنها فرستاده تهران.
حمید میگفت  اگر ما برویم تحویلش بگیریم پس فردا  هر بلایی سرش آمده را میگذارند تقصیر ما. 
حال خیلی بدی بود. اما بالاخره رفتیم آوردیمش. الان خانه ماست. مدام پرت و پلا میگوید. دلشوره ی اصلی م این است که اثر هالوپریدول که برود حالش باز بد تر شود.
به نوین گفتم اگه وضع بد تر از این شد می فرستمت خانه ساناز که بتوانی درس بخوانی. واقعن نمیدانم چکار کنم. چه خاکی به سرم کنم که تو این مملکت خدمات اورژانس روانپزشکی نداریم. چه خاکی به سرم کنم که یه بیمار روانی حاد مانده روی دستم بدون اینکه من مسولش باشم. مغزم رسمن به بن بست رسیده
+ کتا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٢
comment نظرات ()

غم

 

امروز روزِ دهم بود که در بیمارستان روانی بستری است. هر روز می روم دیدنش و هر روز ویران بر میگردم و هر روز تا روزِ بعد ویران می مانم. پس هر روز ویران ترم. 

از بیمارستان روانی صحنه هایی توی ذهنم می ماند که نه می توانم بهش فکر نکنم نه دلم می خواهد بهش فکر کنم. این هر روز آنجا رفتن افسرده ترم می کند. چشم هاشان ، پاهاشان، دست هاشان، خانواده هاشان، همه شان ، نه تنها خواهرِ من.

امروز توی راه داشتم به سنگینی این غم روی سینه ام فکر می کردم. به اینکه این بار از همیشه سنگین تر است. به دل مادرم که سال ها این غم را تحمل کرده بود. بعد فکر کردم امسال حتمن برای همین سنگین تر است. بار پیش که لادن در تهران بیمارستان روانی بستری شده بود، هنوز پدرم  هم زنده بود.  

آدم هر چقدر هم که تنها نباشد، باز هم تنهاست. 

.

.

 

+ کتا ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()

شاید اینطوری بشه. شایدم نشه. نمی دونم

 

من معرکه نیستم. قدرت افسانه ای ندارم. همینطور دریای عشق و محبت هم نیستم. من یک آدمم .

- که البته عشق غیر قابل توصیفی به مادرش داشت اما این عشق را به خواهرش ندارد- 

یک آدم ِ خسته که هنوز تمامش از سنگینی بارهایی که سال ها بر دوش داشت و تازه زمین گذاشته درد می کند. هنوز مجالم نبوده که یک نفس راحت ِ عمیق ِ ممد حیات بکشم و بر آورمش که مفرح ذات هم بشود. 

به دختر خواهرم که بیست و یک ساله است و بعد از اینکه سه روز از بستری شدن مادرش در بیمارستان روانی می گذرد همچنان نیامده تهران، گفتم که من هیچ مسولیتی در قبال اینکه لادن حالش بد شده و بیمارستان رفته ندارم. بخصوص تا وقتی پدرت طلاقش نداده. هر وقت طلاقش داد و تو هم نخواستی قیم مادرت باشی، من قیم اش می شوم. 

دلم درد می گیرد از فشارِ پایی که رویش می آورم. اما دردش بیاید. حاضر نیستم بقیه عمرم را هم توی درگیری  با بیماری روانی لادن ، به شوهر و دخترم زهرمار کنم. 

ختم جلسه

+ کتا ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠
comment نظرات ()

دنیای کثافت

 

مثل مرغ سرکنده ام. بی قرارم. دل توی دلم نیست. لادن توی بیمارستان است. از دیروز تا سه روز ممنوع الملاقات است. می شد امروز بروم از دیگران حالش را بپرسم اما نرفتم. تا نزدیکی های بیمارستان هم رفتم اما دو دل بودم و آخرش نرفتم.

چه می شود سرنوشتش؟ من باز خودم را جلو بیاندازم که چه؟

با همسر برادرم صحبت کردم که با شوهر لادن صحبت کرده. شوهرش گفته نمی آیم تهران! وقتی از بیمارستان مرخص شد خودش تصمیم بگیرد که می خواهد بیاید یا می خواهد نیاید. "خودش" !! خود بی چاره و بی عقل اش .

با وکیلمان صحبت کردم. خب لادن به نادر وکالت داده اما با بیماری ای که دارد وکالتش ایراد دارد. دوم اینکه شوهرش اگر نمی خواهد مسئولیت اش را بپذیرد چرا از او جدا نمی شود؟ البته این "چرا" زیاد جای پرسیدن ندارد. شوهرش مدت هاست دارد با پول لادن زندگی می کند. خانه ای که پدرم برای لادن خریده بود در تهران را اجاره داده و دارد اجاره ی خانه شان در مشهد را می پردازد تا حالا هم هر چه پول نقد از ارث به لادن رسیده بود را گرفته گفته سرمایه گذاری کردم روی پرورش شتر مرغ و بعد گفته ورشکست شدم! حالا هم که منتظر است بقیه ارث پدری تقسیم شود . اه دنیای کثافتی ست.

وکیل گفت باید الان که همسرش را با این وضع ناراحت کننده فرستاده تهران و قبول ِ مسئولیت هم نمی کند، شما بروید از دادگاه درخواست سرپرستی کنید برای خواهرتان. با توجه به اینکه شوهرش در حال اوج بیماری رهایش کرده.


من دیگر جان ِ دویدن دنبال این کار ها را ندارم. وکیل و زن عمو و دختر عمویم و حتی حمید می گویند من بروم قیم لادن بشوم. من میدانم قیم لادن شدن یعنی یک عمر مجادله با همسرش و خود بیمارش و بچه هایش که وارثش اند و دارند روز به روز بزرگ تر می شوند. و مسئولیت سنگینی ست و من نمی توانم نمی توانم نمی توانم.


بعد حمید می گوید اگر نمی روی این کار را بکنی باید بتوانی کاملا پا روی احساساتت بگذاری و بعدا پیشمان نشوی. بعدا یعنی کی؟ یعنی وقتی که ارث ما تقسیم شد و سهم ها جدا شد و پول لادن را همسرش خورد و بعد بی پول و بیمار و بیچاره، لادن را رها کرد. آن موقع چه کسی می خواهد او را جمع کند؟


طبیعی ست که این ماجرا ها روی خانواده ی کوچک خودم هم تاثیر می گذارد. روی آرامش زندگی نوین و حمید و خودم.

مجاز هستم برای کمک به خواهر مجنونی که از ده سالگی ام که بیماری اش شروع شده ،ازش ترسیده ام خانواده ی خودم را قربانی کنم؟


من هیچ خاطره خوشی از کودکی و نو جوانی ام از لادن ندارم. نُه سال از من بزرگ تر است و هیچوقت همبازی ام نبوده. من ده ساله بودم و او نوزده ساله که بیماری اش شروع شد و یکی دوبار آنچنان گردنم را در کودکی فشرد که به مرز مرگ رسیدم و اگر پدر و مادرم نمی آمدند و نجاتم نمی دادند، در اوان نوجوانی از دنیا می رفتم و دیگر الان نبودم که بخواهم درباره تمام این ماجرا ها هی فکر کنم و هی فکر کنم و به هیچ نتیجه ای نرسم...   این خاطرات از ذهنم بیرون نمی رود. نمی توانم زندگی خودم را برای او فدا کنم اما تنها حسی که دارم ، حس ترحم است. از این حس هم خوشم نمی آید. خودم ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه مورد ترحم قرار گیرم.
اه
حالم بد است. بد

 

 

+ کتا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۸
comment نظرات ()

از نگاه ِ نوین

یک :  

این روایت از نگاه نوین است. 

دو: 

دو را شاید بعدا بنویسم. شاید هم نوین اگر حوصله داشته باشد بنویسد.  دو اگر نوشته شود، باز شرح حال است. شرح حال سی شش ساعتی که دلم نمی خواهد به یاد آورم. اتفاق فوق العاده وحشتناکی نیافتاد. فرار نکرد. سی و شش ساعت پیش من بود و بیست و چهار ساعت پیش برادرم. مواظبش بودیم و پدر خودمان در آمد. بیماری روانی به خودیِ خود، آنقدر دردناک و غم انگیز هست که نیازی نیست اتفاق فوق العاده وحشتناکی بیافتد برای داغان بودن اطرافیانِ بیمار. راستش من دیگر احساس عشق و علاقه ای نسبت به خواهرم ندارم. این یک اعتراف تلخ است. فقط احساس مسولیتی ست که هیچکس هم بر دوشم نگذاشته. او هنوز شوهر دارد. 

سه :

سه اینکه الان (صبح پنجشنبه) برادرم برده او را بیمارستان که بستری اش کنند. بعد از ظهر می روم ببینم اش.

چهار:

با همه این ها، دوستان مهربانی هستند توی دنیا که می توان غصه ها را کنارشان ساعاتی فراموش کرد. مرسی بچه ها که دیشب تنهایم نگذاشتید. مرسی مرسی

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٧
comment نظرات ()

لادی

 

می شود گفت درونم داغان است. حال روانی لادن باز بد شده. آنها که باید حواسشان باشد هم حواسشان نیست. امروز تنها آمده تهران. دیشب زنگ زدیم به دکتر هما -دخترعمویم- که مشهد است. بهش گفتیم حال لادن خوب نیست و به جای این که تنها بیاید تهران، باید برود دکتر.
هما این گفته را به مسولین امر انتقال داد و جواب آورد که " ما نخواستیم باهاش لجبازی کنیم!" آدم قصه ی خاله خرسه را می شنود و باور نمی کند که در دنیای واقعی هم خاله خرسه هایی باشند.


حالا چکار کنم؟  اگر باز رفت بیرون و گم شد چه؟ مسولش منم؟ اگر ماجرا های بار قبل تکرار شد چه؟ چرا می گذارند کار به اینجا بکشد؟ من خسته ام. من نابودم. دلم توان کشیدن این بار را ندارد. 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
comment نظرات ()

مکالمه

عدس های خیس خورده را ریختم توی ظرفی که می خواهم در آن سبزه سبز کنم، میانشان دنبال نوک سفید جوانه ها گشتم. کم بود. اما ترسیدم بیشتر از این خیس بخورد. رویش را پارچه نمدار گذاشتم.  فکرم اما از دیشب مانده میان حرف های زن برادرم که از لادن می گفت...

 بعد از مدت ها به من تلفن زده و سر بسته می گوید:"حدود دو ماه پیش لادن حالش خوب نبوده. بیمارستان بستری بوده." دلم ترسیده و مردد برمی گردد می رود توی راه ِ زمان. جاده ی تاریکی که نمی داند از کدام سو به او می رسد...  ازش می پرسم:" چرا همان موقع نگفتی؟..چی شده بوده؟؟" می گوید:" نگفتم که ناراحت نشی!" بعد می گوید :"شوهرش هم کتکش زده بوده و توی دارالمجانین هم به وضع بدی بسته بودنش. نمی دانم چطور سرش را بین زانو ها گذاشته بودند." من مغزم داغ می شود. خودم ساکتم. به زور سعی می کنم چیزی بگویم و با صدای ضعیفی که نمی دانم از کجای گلویم در می آید می گویم:"چرا وقتی که خبر دار شدی بهم نگفتی؟ من از فامیل کمک می گرفتم..." می گوید:" آره باید می گفتم بهت! "

.

 پی نوشت: آقای علیرضا روشن مقاله ای تحت عنوان نکاتی درباره امر داستانی در هزاردستان گذاشته اند که به نظرم بسیار خواندنی ست.

+ کتا ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

هفده از سی و شش

نام

 

 

فصل یازدهم

 

حالا دخترک از کلاس بیرون آمده. اما با دوستش ، آنسوی صدای آب، ایستاده در پیاده رو. منتظریم که پدر دوستش بیاید و در این فاصله، او را تنها نگذاشته ایم. این عادت را البته پدر ِ او از اول راه انداخت. این دو تا از شش سالگی با هم همکلاس بودند. زمستان و تابستان. و آن سال ها یکبار زمستان بود و هوا زود تاریک می شد و البته سرد هم بود. یک شب ما در ترافیک گیر افتاده بودیم و کلی دیر رسیدیم به دم در کلاس و به همین میزان هم نگران کوچکی و تنهایی ِ دخترک بودیم که وقتی رسیدیم دیدیم پدر دلارام با مهربانی او را هم برده توی ماشین خودشان و بعد که از ایشان تشکر کردیم دستی بر شانه ی دخترک زد و گفت: پس رفاقت به چه درد می خوره! ...مرد نازنینی است. پزشک متخصص قلب است اما اصلن ژست های متداول دکتر ها را ندارد.

 

...تاکجا گفته بودم؟

 

فصل دوازدهم

 

بعد خودم هم مشغول خوردن صبحانه شدم. حمید هم آرام و خوش خلق بود. گفت:

 

      - صبر کردم کار هایت تمام شود با هم صبحانه بخوریم.

 

الان حضور ذهن ندارم که به یاد بیاورم هنگام خوردن صبحانه چه حرف هایی گفتیم...پدر دلارام هم آمد و دلارام خدا حافظی کرد و رفت. با پدرش هم دورادور سری به نشان سلام فرود اوردم

 

فصل سیزدهم

 

ساعت پنج و نیم عصر است. تازه رسیده ایم خانه. خسته ام. خیلی خسته. جلوی خانه پارک کردم. کمک کردم مادر پیاده شود. از جوی رد شود. بعد دخترک دستش را گرفت و برد تا دم در. من کیف و خرده ریز هایی را از توی ماشین در آوردم و در را بستم. در عقب را شل بسته بودم. یک تنه بهش زدم تا سفت شد. همان وقت فکر کردم مانتو ام خاکی شد!

 

فصل چهاردهم

 

سر صبحانه شاید

 

 

فصل پانزدهم

 

 

فصل چهاردهم همان سه کلمه شد! دقیقن همان سه کلمه! آن  را که نوشتم مجبور شدم از جا برخیزم. نفس عمیق! ..مادرم پوشک اش را در آورده بود و وسط آشپزخانه ایستاده بود. پوشک را گرفتم دور انداختم و حالا آمده ایم دستشویی. و دارم فکر می کنم: سخت است. سخت است. سخت است مراقبت ازبیمار آلزایمری.

 

فصل شانزدهم

 

سر صبحانه شاید درباره ی برنامه های امروز حرف زدیم. شاید کمی برای اوضاع و احوال خودمان دل سوزاندیم. شاید کمی قربان صدقه ی همدیگر رفتیم. یادم نیست و فکر می کنم همه ی این ها بود.

 

بعد از صبحانه، قبل از اینکه حمید برود زنگ در زده شد. گوشی اف اف را برداشتم. خواهرم بود. آمد بالا قفل در را باز کردم. یک نان سنگک دستش بود که برای ما آورده بود. گفتم ما صبحانه خورده ایم. گفت:" پس نان را می برم خانه ی خودمان." و برای این کارش یک عالمه توضیح داد که مدت هاست خودشان نان سنگک نخورده اند.و من داشتم فکر می کردم که  طفلک خواهرم... طفلک همه ی بیمار های روانی ... بعد پرسید بابا کجا هستند؟ گفتم سفر. می خواست مانتو به مادر بپوشاند و  مادر را با خودش ببرد. گفتم من مانده ام پیش مادر امروز. مواظبشان هستم. و او رفت.

 

فصل هفدهم

 

آها! آخر صبحانه  حمید گفته بود  من زنگ بزنم شرکت به آقای همکار بگویم که وضع اضطراری پیش آمده و تا حدود ظهر نمی توانم بروم شرکت و از او بخواهم که تا عصر بماند و احتمالن اگر پیامی یا تلفنی بود یادداشت کند. من دنبال گوشی تلفن بی سیم که هیچوقت نه سر جای خودش است و نه هیچ کجای دیگر گشتم. روی میز نهار خوری پیدایش کردم و شماره ها را گرفتم که این ها را بگویم و آن موقع ساعت از نه گذشته بود . از توی گوشی صدای بوق می آمد. تا دوازده تا بوق نگه داشتم و کسی توی شرکت گوشی را بر نداشت. به حمید گفتم: "نیست!" گفت:

 

       -یه چیزی تو شرکت جا گذاشتم. می رم بردارم. اونم حتمن تا اون وقت می آد. خودم بهش می گم.

 

خوشحال شدم. بوسیدم اش. بوی ادکلن اش را نفس عمیقی کشیدم.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٦
comment نظرات ()

‌ بی که پای از در برون نهی، ...

صبح بعد از صبحانه خواهرم آمد. حالش هنوز خوب نیست. خودش هست و خودش نیست. اما چیزی که هست، نازک و شکستنی، ترد و خرد شدنی...

به هم ریخته و پَکَرم. اما به روی خودم نمی آورم. می آیم توی اتاق خودمان تنها روی تخت، می نشینم.چشم ها را می بندم.  نفسی عمیق می کشم، عمیق تر...عمیق تر. که این در هم ریختگی آرام گیرد.

خوب است که کلمات هستند. بعضی کلمات مثل آب روی آتش آرامش می بخشند. نگاه کن این تکه های سهراب را:‌

                           هوای سفر چه نیازی بود؟‌ اگر جویای گسترش اندیشه ی خود بودی،‌ همان  درخت حیاط خانه ترا بس بود.  سال ها می شود به تماشا بنشینی. کلاغی که کنار حوض کاشی می نشست، چه در ها که به روی اندیشه نمی گشود. کلام لائوتسه را خواندی و در نیافتی:«‌ بی که پای از در برون نهی، جهان را یکسر توانی شناخت»

یا:

                          به این آفتاب نگر. خود را در آبی آسمان گم کن. تراوش ابدیت را بشنو

 

خوبم. آرامم. راستی اگر کلمات نبودند، تا به حال چه بر سر دلم آمده بود؟‌

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم از اولین وایسادن هاش

+ کتا ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠
comment نظرات ()

چهار: ...

یک:

 

آسان می توانی گریخت

 از کنار کلمات

 

از کنار صدا ها

 

اما نه آنچنان

 

که فراموششان کنی

 

...

 

دو:

چه غم انگیز است حکایت تکرار. من همانی هستم که دیروز بودم. تو هم. هوا هم مثل هوای دیروز. آنچه باید تغییر کند چیست؟

 

سه:

پدر امشب می رود جلفا. دنبال چه کاری؟ از صمیم قلب نمی دانم! میدانم که برای گرفتن باقی مانده ی زمین هایی که رفته توی طرح شهرداری می رود. اما نمی دانم نتیجه هم دارد این رفت و آمد ها یا نه. در هر حال آدم عجیبیست و تلاش هایش کمی تا حدودی قابل تقدیر. ایکاش یک کمی از این حس از پای ننشستن که او در هشتاد و دو سالگی دارد در همین سی و هشت سالگی در من بود. چطور او ایستاده و من حس می کنم نشسته ام؟

 

چهار:

 دری وری...شر و ور

 پنج:

 بلاگفا انگار مشکل داره. فعلن که هیچکدوم از وبلاگ های بلاگفا برام باز نمیشن.  

 

شیش:

 یعنی ممکنه من برم موهامو کوتاه کنم و بتونم مرتب نگهش دارم؟

 

هفت:

 یک تکه یادداشت از شنبه هشتم اردیبهشت:

 جمعه خانه ماندم. کاری هم نکردم. حمام رفتم. ناخن گرفتم. وقت گذشت. هیچکس نیامد. حتی اندیشه ای.

صبح شنبه لادن نان بربری آورد. گفت توی صف شیر با یک نفر دعوایش شده. طرف با مشت کوبیده توی دماغش. می ترسم. می ترسم حالش باز بد شود. طرف بهش گفته:« دیوانه! تو را باید بیاندازند توی دیوانه خانه...»خودش می گوید نفهمیدم چه شد که درگیر شدیم.

 

هشت:

 سه تا تکه شعر هم هست که دوستشان دارم و حاصل همین یکی دو روزه اند که نمیدانم کجا بنویسم شان هنوز.

 نه:

 پنجشنبه شب قراره بریم خونه یکی از دوستای قدیمی حمید که من نمی شناسم اش. از اینجور جاها رفتن که هیچ شناختی از صاب خونه ندارم و برخورد اوله هیچ خوشم نمیاد. نمی دونم چی بپوشم. موهامو چکار کنم. چه حرفی میشه زد. من که آدم دیر جوشی هستم هیچوقت سر هیچ صحبتی رو باز نمی کنم. باید به یاد صورتک خیالی جان صورتک لبخندم را روی صورت بگذارم.

 

دلم مثل دل عرفان که کامنت های چند قسمتی می خواست کامنت نه قسمتی می خواهد.

 راستی!...

 

ده:

 

عرفان! تو هنوز به روز نشدی؟

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩
comment نظرات ()

 

 

 

داره تموم میشه. یا حد اقل دوباره می ره زیر خاکستر. و شعله هاشو کسی نمی بینه تا بار بعد. من اما می ترسم. مثل هر بار.

 

دکتر گفته پنجشنبه مرخصش می کنه. رفتار شوهرش ظاهرن باهاش خوب شده و اون طفلک مظلوم مثل موم توی دست های شوهرش رام شده. من این وسط نمی تونم کاره ای باشم و هراس های گاه و بیگاه خودمو به رخ دیگران بکشم. باید سکوت کنم و تماشا کنم. و تنها آرزو های خوب داشته باشم. اینطور وقت ها احساس درخت بودن بهم دست می دهد. مثل یک درخت. ساکت و صبور.

 

***

دیروز بالاخره همه ی افراد حاضر در شرکت نظر دادند که من باید برم دکتر چون چهره ام برافروخته به نظر می آمد. و نفس ام همچنان سنگین بود. رفتیم اورژانس بیمارستان طوس که همین نزدیکی هاست. خوابیدم روی تخت برای نوار قلب. نوار تا نیمه گرفته شد و دستگاه شروع کرد به آژیر کشیدن. پرستار ها پچ پچی کردند و پرسیدند چیز فلزی همراه دارم؟ گفتم که نه. دوباره پرسیدند: موبایل، ساعت؟ گفتم که نه و دوباره از اول شروع کردند به گرفتن نوار و دوباره دستگاه آژیر کشید. رئیس از پست پرده نگران ِ سر و صدا ها و دستپاچگی پرستار ها شده بود و  می خواست درون را نگاه کند که بهش گفتند برود بیرون بایستد و نگران تر و عصبانی تر شد. سر ِ پرستار داد زد که : زنمه. می خوام ببینم چشه؟ ... پرستار هم جواب های سر بالا میداد و من یک لحظه چشم های نگران رئیس را از لای پرده دیدم و گفتم : « چیزی نیست، دستگاه خراب است . تو نگران نباش. »  و لبخند زدم. چهره اش آرام شد. اما دو تا پرستار که بالای سر من بودند با اصرار به من گفتند که دستگاه خراب نیست! برای بار چهارم شروع کردند به گرفتن نوار و بالاخره نوار گرفته شد. دکتر آمد و نوار را دید. ضربانم مثل همیشه بالا بود. تازه آن موقع اصلن احساس طپش قلب نداشتم. آرام بودم. اما ضربانم در حالت آرامش و بعد از ده دقیقه دراز کشیدن روی تخت ، صد و بیست و پنج بود. با خودم گفتم پس ببین وقتی احساس طپش قلب دارم به چند می رسد؟ ... دکتر برایم پروپانولول تجویز کرد که مرتب بخورم. هر هشت ساعت ده میلی گرم. و یک قرص ضد اضطراب هم داد. که اسمش هست: آلپرازولام. انصافن قرص ها کمکم کرد. از دیروز دارم می خورم و خیلی آرام تر هستم. البته شاید خبر مرخصی خواهرم هم روی این آرامش تاثیر داشته.

 

***

دیروز اما روز عجیبی بود. برادر زاده ام هم روی خط کشی عابر پیاده با یک تاکسی تصادف کرده.سرش شکسته و کتفش ترک خورده.طفلکی شنبه جلسه ی دفاعیه از پایان نامه اش را دارد. و نگران است که به کار هایش نرسد. خوشبختانه به خیر گذشته. اینجور وقت ها همه می گویند خدا رحم کرد! اما من گاهی بد جوری  توی معنی رحم خدا در می مانم!  

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٢
comment نظرات ()

شرح حال- بخش دهم

 

 

 

دیشب داشتم فکر می کردم اگر این یک داستان بود و من نویسنده ی آن بودم چه می کردم؟ ادامه داستان را چگونه می نوشتم؟ چه تصمیمی برای ادامه ی زندگی خواهرم و همسرش می گرفتم؟ با شرایطی که پیش آمده آیا ممکن است همه چیز به جای سابق برگردد؟ از نظرمن غیر ممکن است. عشق و علاقه ای بین این دو خانواده و آن دو نفر نمانده. هر چه هست تحمل است. برای چه؟ تحمل این عذاب دائمی برای هر دو طرف با چه انگیزه ای؟  

 

زندگی این دو نفر با هم به هیچ وجه صلاح نیست. اما دکتر گفت ما در ابتدا، اصل را بر ایجاد تفاهم می گذاریم. اگر چه که غیر ممکن باشد.

 

الان بزرگ ترین فکرم اینست که خواهرم تا کی باید توی آن بیمارستان بماند؟ امروز روز سیزدهم است. دیروز با دکتر فلاحی ملاقات داشتم. مرد خوبی بود. جثه ی کوچکی داشت. سری کم مو و ریش پرفسوری. سنش را حدود شصت بر آورد می کنم. حرف های ما را شنید و گفت که اگر همسر بیمار هم نیاز به روان درمانی داشته باشد، نه شمامی توانید الان بهش بگوئید، نه من و نه هیچکس دیگر. گفت که  تنها کاری که می تواند بکند اینست که موقعی که خواهرم از بیمارستان مرخص شد، آنها بیمار و همسرش را برای تکمیل معالجات بفرستند پیش مشاور های روان درمان. مشاور حرف ها را می شنود و در نهایت نظر کارشناسانه می دهد. بی طرف قضاوت می کند و این در حکم یک مدرک قابل استناد است. مشاور اگر تشخیص دهد که شوهر ایشان هم به روان درمانی نیاز دارد این را می نویسد. و شما می توانید بر اساس آن اقدام کنید.

 

این حرف ها حرف های خوبی بود. آمدم برای رئیس تعریف کردم. گفت خوبست اما به شرطی که او ادامه معالجات را بپذیرد. اگر شوهر خواهرم نپذیرفت که به مشاور مراجعه کند چه؟ ...راست می گفت. اما چاره ای جز دل خوش کردن به حرف دکتر فعلی نداریم.

 

***

من اصولن آدم بد بینی نیستم اما در باره ی شوهر خواهرم با کار هایی که از او دیده ام به شدت بد بین شده ام. همین دیروز خواهرم ازش پرسید که تا کی باید توی بیمارستان بماند؟  با بد اخمی جواب داد که حالا فعلن پنج شش ماه می اندازمت اینجا که بفهمی دنیا دست کیست! خواهرم گریه اش گرفت. حق داشت. حرفش حرف حساب بود. خود دکتر دیروز به من گفت که حد اکثر دوره معالجه موردی شبیه خواهر من دو هفته است و امروز روز سیزدهم است که او در بیمارستان بستری است اما مرخص شدن اش بستگی به تصمیم کسی دارد که آنجا بستری اش کرده.

 

***

 

یکی از نگرانی های من اینست که خانه ای که خواهرم و شوهرش در آن زندگی می کنند خانه ایست که پدرم برای خواهرم خریده. اینکه بخواهد به اعصاب ضعیف خواهر من فشار بیاورد و او را در تیمارستان نگه دارد که بتواند سرپرستی اموالش را بر عهده بگیرد هم بر نگرانی هایم اضافه شده. در بد ترین حالت می توانم تصور کنم که کاری کند که خواهرم را بیاندازد گوشه ی بیمارستان و  خانه را به چنگ بیاورد.

چه باید بکنم؟ باید هر چه زود تر قوانین را مطالعه کنم. باید با یک وکیل مشورت کنم.

 

دیشب که داشتم به همه ی این موضوعات فکر می کردم و اینکه ادامه ی داستان را چه ها می شود نوشت، افکار خطر ناک هم به سرم زد. گفتم کاش می شد نوشت که شوهر خواهرم در یک تصادف کشته شد! یا اینکه فشار خونش رفت بالا و سکته ی مغزی کرد! آدم بد جنسی هستم؟ هر کار می کنم نمی شود قضیه را ختم به خیر کرد.

در یک نگاه خوش بینانه اگر من نویسنده ی این داستان بودم همه ی بیمار های آن بیمارستان شفا می دادم. عجب حس و حالی دارد بازدید از بیمارستان روانی و آشنا شدن با بیمار ها. یکی از یکی دوست داشتنی ترند. خانمی که مسول آنجاست می گفت این ها همه از احساس زیاد و مهربانی زیادشان به این روز می افتند.

 

بعد از در نظر گرفتن امکانات متعددی که برای پایان یافتن این داستان وجود دارد، یک جمله آمد زیر لبم که با خود گفتم: "...اما مشکل اینجاست که این داستان نویسنده ای ندارد و بدین ترتیب آدم ها و  اتفاقات، بد جوری مزاحم یکدیگر می شوند..."

رئیس متعجب نگاهم کرد و  پرسید: « کدوم داستان؟!»

 

 

+ کتا ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٠
comment نظرات ()

شرح حال- بخش نهم

 

بخش نهم

 

تا کدام روز نوشتم؟ ...جمعه ی پیش انگار. چه هفته ای را گذراندم. چه همه از روز ها عقب مانده ام. شاید چندان اهمیتی نداشته باشد باز گو کردن هر روز اش. روز های سختی بود. هنوز هم هست. بد تر از همه بسته بودن دست و پای آدمی در نبرد با روز ها ست. اینکه کاری از دستم بر نمی آید بیشتر از باقی قضایا آزارم می دهد. خواهرم هنوز نظم فکری درستی ندارد. پدر که ماجرا را سپرده به خدا و با خیال راحت خودش را کنار کشیده. مادر که از هفت دولت آزاد است. من مانده ام و غم اش.

 

روز شنبه من سر ساعت سه رسیدم بیمارستان. کسی نبود. من بودم و خودش. بیدار بود. آرام بود. با هم مجله خواندیم. حدود سه و نیم برادرم و مادرم رسیدند.

فکر میکنم یکی از عوامل تشدید و بروز بیماری اش هم همین آلزایمر مادرم باشد. او هم نتوانسته قبول کند این قضیه را. هی مادر را دعوا می کند که شما چرا خودتان را به خنگی زده اید. مادر بیچاره مات نگاهش می کند.

ساعت از چهار و نیم گذشته بود که شوهرش هم آمد. از در اتاق وارد شد و ما را دید. سلام کردیم. به هیچکس جواب نداد. با قدم های تند آمد توی اتاق چرخی زد و برگشت کنار در ایستاد. برادرم با نگاه پرسان مرا نگاه کرد. من ابرو بالا انداختم که یعنی سر از کار این آدم در نمی آورم. جواب سلاممان را که نداده بود. برادرم گفت : « پس شما از شهرستان برگشته اید!!» از شدت خشم سرخ شد. چشم هایش را گرد کرد و اخم هایش را در هم کشید و گفت : « کی گفته من شهرستان بودم؟ »

 

***

می خواستم جواب بدهم. اما صلاح ندانستم جلوی چشم های بیمار خواهرم چیزی بگویم. از روز روشن تر بود که دیروز شماره اش از کجا افتاده بود. اما هیچ نگفتم. برادرم هم هیچ نگفت. بعد از یکی دو دقیقه شروع کرد به سوال و جوابی شبیه باز خواست از خواهرکم: « کیف سیاهت کجاست؟ توی کیف ات چه بود؟ طلاهایت را کجا گذاشته ای؟ گردنبند مرواردیت چه شد؟ کمیته ی وزرا ازت گرفتند یا زندان اوین؟ فکر کن یادت بیاید. توی کیف ات چه بود؟ گردنبند ات چند تا دانه مروارید داشت؟ خواهرم می گفت که چیزی یادش نیست. حالش خوب نبوده. بعد هم که کلی آرامبخش بهش زده بودند. چیزی یادش نبود. نگران و نا آرام شد از این سوال ها.  به شوهر خواهرم گفتم که او الان نیازمند آرامش است نه پرس و جو. بهم تو پید که:« مسولش من هستم و خودم می دانم نیازمند چه چیزی ست» بعد با تحکم و دعوا پرسید:« مگر مسولش من نیستم؟» من فقط گفتم: « متاسفانه!» و از اتاق آمدم بیرون.

نمی توانستم به خودم مطمئن باشم که آنقدر صبور هستم که بتوانم خودم را کنترل کنم.

 

***

آنروز صبح یک اتفاق خوب افتاده بود. یعنی من تا آن موقع خیال می کردم که اتفاق خوبی افتاده. دلخوش همان اتفاق بودم. صبح زنگ زده بودم که از مطب دکتر جلیلی وقت ملاقات بگیرم و از حال خواهرم بپرسم. گوشزد کنم که عوامل زمینه ساز و بروز دهنده ی بیماری اش چه ها هستند. ازش بخواهم که با همسرش صحبت کند و بهش بگوید که برای این بیمار آرامش مهم ترین چیز است. اما هرچه از خانم منشی اش خواهش کردم که یک وقت بهم بدهد نداد. گفت. بیمار های بیمارستان را در مطب نمی بینند. گفتم شما برای من یک وقت بگذارید.به نام خودم پرونده تشکیل بدهید. ویزیتش را هم میدهم. قبول نکرد. گفت باید بروید توی بیمارستان ببینید شان. گفتم توی بیمارستان شوهر خواهرم هم ممکن است باشد. نمی خواهم جلوی او صحبت کنم. از آن گذشته می خواهم در آرامش با دکتر صحبت کنم.  گفت به من مربوط نیست. و گوشی را گذاشت. غم سنگینی روی دوشم بود. رئیس پرسید چه شده و بهش گفتم. چشم هایم پر از اشک بود و اشک هایم سرازیر شد.

 

گفت بگذار از یکی از دوست هایم بپرسم ببینم توی بیمارستان آشنایی ندارد که بشود از آن طریق از دکتر وقت بگیریم... بعد شماره ی نزدیک ترین دوستش را گرفت و داشت شرح ماجرا را میداد که به اسم جلیلی که رسید، یک هو مکث کرد و گفت: « راست می گی؟ ! ...دوستته ؟! »

 

دکتر جلیلی از دوستانش در آمده بود و ازش تعریف هم کرد. گفت شاعر هم هست. خوشحال شدیم. گفت خودم برایت وقت می گیرم. نگران نباش. و نیم ساعت بعد تماس گرفت و گفت که ساعت شش و نیم برو مطبش.

 

***

آنروز عصر دلگرم این اتفاق بودم. خیلی مهم است که سر و کار آدم که با بیمارستان می افتد یک آشنا داشته باشد. از اتاق خواهرم که آمدم بیرون تا ساعت شش و نیم که خودم را به مطب رساندم اضطراب داشتم و ثانیه به ثانیه هم بر آن افزوده می شد. با خودم هی مرور می کردم که به دکتر چه بگویم و ازش چه بخواهم؟ بگویم که از بیمارستان یک گواهی می خواهم که تائید کند خواهرم با چه وضعیتی به آنجا مراجعه کرده: کبودی و احتمال شکستگی دست و پاو دنده ها به خاطر ضربه و احتمال ضربه مغزی و احتمال خونریزی داخلی و ...

 و چه کسی مسول حفظ سلامتی جسم و روانش بوده که به آن حال درش آورده. آن موقع این یکی از اصلی ترین خواسته هایم بود. بر اساس آن می توانستم در صورت لزوم ثابت کنم که شوهرش توان بر عهده گرفتن مسولیت سلامت جسم و روان خواهرم را ندارد. فکر هایم آشفته و در هم بود. اما به کمک دکتر امید وار بودم. عصر با کلی امید رفتیم مطب دکتر.

 

 ملاقات ما بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید. دکتر گفت که من این بیمار را نمی شناسم. ندیدم اش. وا رفتم...

 

خواهرم با حال بد  از روز چهارشنبه آنجا بستری بود و تا روز شنبه هیچ پزشکی ویزیتش نکرده بود. حالا می فهمیدم که چرا سر پرستار نمی داند دکترش کیست !

با این حال گفتم که به ما گفتند شما ویزیتش کرده اید. باز گفت نه. گفتم مسولیت بیمار های دکتر مهرابی پس با چه کسی است؟ گفت دکتر فلاحی. گفتم ایشان که نیامده اند. گفت قرار است فردا بیایند. شما اگر می خواهید باید با ایشان صحبت کنید.

دست از پا دراز تر از مطب دکتر آمدیم بیرون.

 

***

از آن روز به بعد بد جوری دلهره افتاد به جانم. صبح ها به محض باز کردن چشم هایم مضطرب می شدم. دلشوره و اضطراب کار دلم را به حالت تهوع می کشید. این دلهره لحظه به لحظه بیشتر می شد تا ساعت سه که وقت ملاقات بود. از مواجه شدن با شوهر خواهرم هراس داشتم. دلم نمی خواست دیدار توی بیمارستان منجر به مشاجره ای شود. از طرفی نمی توانستم خواهرم را تنها بگذارم و نروم دیدن اش. او می خواست خواهرم احساس تنهایی کند که ما را از ملاقاتش منع می کرد. می خواست ما نرویم که خواهرکم خیال کند کسی دوستش ندارد. و من می خواستم هر روز بروم دیدن اش. نتیجه اش همین دلهره بود. از صبح تا ساعت سه. بعد از وقت ملاقات دلهره ام خوب می شد اما انگار که کوه کنده باشم خسته و کوفته بودم. بی حال و نا امید تا صبح فردا و باز دلهره ی نو.

 

رئیس اصرار می کرد که برویم سراغ دکتر فلاحی. خودم هم می دانستم که باید بروم اما خودم هم بد جوری به هم ریخته بودم. از گفتگو با دکتر ها نا امید شده بودم. فکر می کردم درست ترین کار مشورت با یک وکیل است. اما نمی فهمیدم چه باید بگویم و چه باید بخواهم.  

 

هفته ی پیش این گونه گذشت. هیچ اتفاق مهمی هم در این ماجرا نیافتاده هنوز. همه چیز همان طور است که بوده. من کمی آرام تر هستم. امروز اگر بشود می خواهم بروم مطب دکتر فلاحی. هر چند که به نتیجه ی این دیدار هم چندان امیدی ندارم. اما تنها کاری ست که از دستم بر می آید همین است که حد اقل روند معالجه اش را پی گیری کنم ببینم بالاخره چه کسی مسول درمان این بیمار است؟

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٩
comment نظرات ()

شرح حال- بخش هشتم

  

 

آن روز تا ساعت پنج ماندیم. پرستار ها هم دیگر چیزی نگفتند فقط باز از اتاق چهارصد و سه منتقلش کردند به چهارصد و پنج. آنجا اتاق بزرگی بود. چهار تخت داشت. توی آن اتاق تنها بود. بقیه ی تخت ها خالی بود و بهش گفتند هر کدام را که می خواهی انتخاب کن. تخت سوم را انتخاب کرد که کوتاه تر از بقیه بود. بعد من موهایش را شانه کردم و بافتم. ساعت پنج که می رفتیم، حس می کردم نسبت به ساعت سه که رفته بودیم به مراتب آرامش بیشتری داشت.

 

***

صبح جمعه، ساعت نه و نوزده دقیقه ی صبح تلفن زنگ زد. رئیس گوشی را برداشت. از حرف هایش متوجه شدم که شوهر خواهرم است. رئیس داشت آرام اش می کرد و توضیح میداد که بیمار ما که ملاقات ممنوع نبوده. اما انگار گوش طرف بدهکار نبود. اینطور که پیدا بود مدام داد و بیداد می کرد و خط و نشان می کشید که چرا ما دیروز رفته ایم ملاقات خواهرم. رئیس هم کوتاه نیامد و گفت که تا دکتر به ما نگوید که نباید برویم، او نمی تواند منع مان کند. و جواب شنیده بود که : " می برم می ندازم اش یه جا که دست هیچکدومتون بهش نرسه ها!" ... و حرف ترسناکی بود. رئیس بعد تاکید کرد بر اینکه ما با اجازه ی سرپرستار دیدیم اش و از سر پرستار پرسیدیم که چه کسی گفته ملاقاتی نداشته باشد و او گفته شوهرش. بعد گفت اگر توی بیمارستان هستی گوشی را بده سر پرستار با ما صحبت کند که ببینی راست می گوییم و جواب شنیده بود که : " نه! الان بیمارستان نیستم. خانه هستم."

 

بعد که گوشی را گذاشت، رفتیم از روی آن یکی تلفن که شماره ی تماس گیرنده را نمایش می دهد نگاه کردیم دیدیم شماره اش از شهرستان افتاده. خانه ی پدر و مادرش. هزار کیلومتر دور تر.

 

***

عصر جمعه با خیال راحت رفتیم ملاقات. می دانستیم که شوهرش نیست و می دانستیم که می توانیم بیمارمان را ملاقات کنیم. اما باز وارد سالن ورودی که شدیم یک سرپرستار دیگر جلویمان را گرفت و گفت بیمار شما نباید ملاقاتی داشته باشد. پدرم شناسنامه اش را در آورد و نشان داد و گفت که من پدرش هستم. چه کسی گفته نباید ملاقاتی داشته باشد؟ و باز تقریبن برنامه ی دیروزی پیاده شد.

 

خواهرم خواب بود. رفتم از لای در اتاق دیدم اش.  افقی افتاده بود روی تخت. یعنی عمود بر جهت تخت خواب، به پشت خوابیده بود و پاهایش از لبه ی تخت  آمده بود تا زمین. برگشتم اتاق سر پرستار و  کمی صحبت کردم. از شوهرش. از اینکه به نظر ما عوامل بد شدن حالش چه بوده. سر پرستار هم نرم تر شده بود. گفتم می خواهم با پزشکش ملاقات داشته باشم. گفت باید ظهر بیایی بیمارستان.

 

شماره مطب پزشک ها را هم باید از دفتر پایین بگیری. پرسیدم که کدام پزشک ویزیتش کرده؟ گفت بیمار دکتر مهرابی است! میدانستم که دکتر مهرابی مرخصی است. تعجب کردم و پرسیدم مگر ایشان از مرخصی برگشته اند؟ اخم هایش رفت در هم و دوباره پرونده را نگاه کرد و گفت آها ببخشید ! ..جایگزین ایشون دکتر فلاحی هستند. باز میدانستم که دکتر فلاحی هم بیشتر از یک هفته بعد از دکتر مهرابی نیامده بیمارستان. دوباره گفتم که شنیده ام ایشان هم نیستند... و باز گفت که آها ! بله دکتر جلیلی! ..دکتر جلیلی باید بیمار شما را دیده باشند. برو پایین و شماره دکتر جلیلی را بگیر.

 

بعد گفت که برای خواهرت وسیله بیار. گفت لباس ندارد. فقط لباس خواب دارد. برایش دو تا شلوار بیار دو تا بلوز. دارو هایش را هم بگیر و بیار. لباس زیر هم بیار. دستمال کاغذی و وسایل بهداشتی. گفتم چشم و نسخه را نوشت و داد دستم.

نسخه را گرفتم و باعجله رفتم که تهیه کنم و بیاورم برایش. سر راه به خانم نگهبان بخش هزار تومان دادم و خسته نباشید گفتم و گفتم که هوای خواهرم را داشته باشد. خوشحال شد.  

داشتم فکر می کردم پس شوهرش که گفت برایش وسایل اش را برده ایم چه برده ؟ حتی دارو هایش را نگرفته و رفته سفر!

***

 

 با رئیس رفتیم دنبال تهیه ی دارو ها. آمپول های کمیاب "هالو پریدُل" و "بی پریدین". گفتند باید بروید داروخانه سیزده آبان. آنجا هم نبود. به زحمت دو تا پیدا کردیم.

 

 برایش لباس نو خریدم. دو تا تی شرت سفید. یک شلوار آبی آسمانی. و لباس زیر. دم بیمارستان که رسیدیم. ساعت از پنج گذشته بود. برای هر بار وارد شدن باید زنگ زد و نگهبان می آید و در موقع ملاقات، در ورود ی اصلی را که قفل است باز می کند.   اما چون از ساعت ملاقات گذشته بود، دارو ها را از دریچه ای که روی در باز می شود نشان اش دادم و گفتم می روم دارو ها را می دهم و زود بر می گردم. صدای چرخیدن قفل آمد. در باز شد و تو که رفتم پولی هم کف دست او گذاشتم. چهره اش باز شد. گفت اسم بیمارت چیست؟ گفتم. دعا کرد خوب شود. رفتم بالا. وسایل و دارو ها را دادم به خانم سر پرستار. موقع برگشتن، خانم نگهبان بخش آمد پیشم و گفت خواهرت را روی تخت خواباندم.  پاهایش که پایین بود را گذاشتم بالا که راحت باشد. نرده های کنار تخت را هم گذاشتم که یک وقت قل نخورد بیافتد پایین.

 

+ کتا ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

شرح حال - بخش هفتم

 

صبح چهارشنبه باز زنگ زدم بیمارستان که ببینم بالاخره پذیرش شد یا نه. نامش را گفتم. خانمی بد اخلاق از آنسوی خط جواب داد:" ما اطلاعات بیمارانمان را تلفنی در اختیار کسی قرار نمی دهیم." گفتم:" من خواهرش هستم." گفت:" فرقی نمی کند" و گوشی را گذاشت. گوشی ماند توی دستم و خودم وا رفتم.

 

موبایل شوهرش را گرفتم. گفت هنوز شریعتی هستیم. از آنجا ترخیص نشده. و منتظرند که برگه ی ترخیص بیاید. با خودم گفتم لابد تا پیش از ظهر انتقالش انجام می شود. اما تا بعد از ظهر هم ترخیص نشد. گفته بودند باید تحت نظر باشد که خونریزی داخلی هم احتمالش کاملن بر طرف شود. اگر می دانستم چقدر آنجا معطل می ماند می رفتم پیشش اما شوهرش هربار طوری جواب میداد که انگار همین الان از آنجا حرکت می کنند ومن بهشان نمی رسم. دیگر نمی خواستم به او زنگ بزنم.

 

دیشبش هم توی بیمارستان کلی از من گله کرده بود که چرا به دختر هفده ساله اش که نگران ِ گم شدن ِ مادرش بود من دیروز گفته ام که پیدا شده و در زندان است. گفتم که دخترش دیگر بزرگ شده و در ثانی  کسی با من هماهنگ نکرده بود که چه بگویم و چه نگویم.  دیدم ما از خبر پیدا شدن اش خوشحال شدیم. فکر کردم او هم خوشحال می شود. و بعد رفتم توی فکر که : ...فرار از حقیقت تا به کی تا به کجا؟ ...

 

 

حدود ساعت پنج بعد از ظهر چهارشنبه باز زنگ زدم که موبایل شوهر خواهرم جواب نداد. همان وقت ها برادرش تماس گرفت و گفت که کار انتقال انجام شد.  اما از ما خواست که به ملاقاتش نرویم چون هم ساعت ملاقات تمام شده و هم او را خوابانده اند و رفتن ما را متوجه نمی شود. با خوش باوری قبول کردیم و به خودمان وعده ی ملاقات فردا را دادیم.

 

***

 

 

صبح پنجشنبه ساعت ملاقان را از بیمارستان سوال کردم. همان خانم بد اخلاق گفت سه تا پنج. از آن  روز به دخترک گفتم هر روز سراغ دختر خاله اش را بگیرد اما من و او هربار با جواب های سر بالای خانواده ی شوهر خواهرم روبرو شدیم : خواب است. حمام است. بیرون است.

 

 ظهر پدر زنگ زد که برای رفتن به بیمارستان قرار بگذاریم. گفت اما  برادر شوهرش تماس گرفته و گفته   وسایلی که نیاز داشته را برایش برده اند و بر میگردد شهر خودشان . و باز تاکید کرده که کسی نرود  ملاقات اش. چون با آرام بخش خوابانده اندش. بعد هم   از پدر خداحافظی کرده. پدر اما گفت که ما برویم دیدن اش. اگر چه که خواب باشد.

 

یک تکه از روز پنجشنبه قبل از ملاقات توی دفترچه ام هست که اینجا می نویسم اش:

 

 

 

"ساعت یک بعد از ظهر پنجشنبه است. در شرکت تنها هستم. هوا ابری است و چه آرامشی در این تنهایی.ساعت سه می روم ملاقات اش. چه برایش ببرم؟ چه چیزی دوست دارد؟ چه چیزی لازم دارد؟ یک کتاب حافظ می برم."

 

دو و نیم با عمه ام قرار داشتیم که از دم در خانه با هم راه بیافتیم. 

 

 

قبل از دو و نیم رفتم کتابفروشی لارستان یک حافظ جیبی که جلد خیلی قشنگی داشت پیدا کردم. مثل کتاب های قدیمی بود. صفحه هایش هم رنگ کاهی بود. خریدم و توی راه اولش را نوشتم:

 

 

 گوش کن

 

صدای عبور آرام ثانیه ها را

 

و از دلتنگی شان مهراس

 

این نیز بگذرد...

 

***

 

وارد بخشی که بستری بود شدیم.از آسانسور که بیرون می روی، ورودی، یک سالن تقریبن بیست متری است که دور تا دورش صندلی چیده شده و در های پنج اتاق در آن باز می شود. و دو راهرو هم یکی از روبرو و یکی از سمت چپ از ان منشعب می شوند. اتاق روبرو سر پرستاری است که آمد و رفت را از آسانسور تحت نظر داشته باشد.  بیمار ها روی صندلی های دور سالن نشسته بودند و به تلویزیونی  که بالای اتاق سر پرستار نصب بود خیره شده بودند.   اتاق سمت راست چهار صد و یک بود. گفته بودند در اتاق  چهارصد و یک است.

 

انتظار داشتم همانطور که گفته بودند خواب باشد. یا حد اقل خمار و بی حال باشد. توی اتاق نبود.  سراغش را گرفتیم. تازه از حمام در آمده بود و موهایش خیس بود. همانجا بغلش کردم. خودش را انداخت توی بغلم. بوسیدم اش.بوسیدم اش. بوسیدم اش... خوب بود. سر پا بود. از دیدن مان خوشحال شد.

 

  از اتاق چهارصد و یک تازه منتقلش کرده بودند به چهارصد و سه. یک کوله پشتی که وسایل اش بود را پیر زن خدمتکار آورد توی اتاقش. حوله ی یک نفر دیگر به سرش بود. خودش حوله نداشت یا اینکه نمی دانست کجاست. اتاق چهارصد و سه سه تخته بود. هم اتاق ِ دو تا پیر زن بود. پیش از ازدواجش هم دوبار در بیمارستان بستری شده بود و آن بار ها همیشه توی اتاق خصوصی بود. یک همراه هم همیشه داشت اما این بار شوهرش بستری اش کرده و اتاق سه تخته گرفته.

 

سر پرستار از دیدن ما هول و دستپاچه شد و آمد و گفت که بیمار شما نباید ملاقاتی داشته باشد. پرسیدیم:" دکتر گفته؟" جواب نداد. گفتیم:" بیمار ِ ملاقات ممنوع را که در بخش نمی آورند. مگر ملاقات ممنوع است؟" جواب نداد. گفت:" برایش خوب نیست دیگر!" گفتیم آخر به تشخیص چه کسی؟ رفت و یک پرستار مرد آمد.برادرم را صدا زد و در گوشش چیزی گفت. برادرم بر آشفت و در جوابش باز چیزی گفت که ما نشنیدیم. بعد آمد و گفت که پرستار مرد گفته "شوهرش" دستور داده از خانواده اش کسی به ملاقات اش نرود. (!!) او هم جواب داده که کسی که خواهرمان را به این روز در آورده همان شوهرش است و ایشان چه حقی دارد که دیگران را منع کند. ما گوش به فرمان پزشک هستیم. اگر ایشان منع بفرمایند به روی چشم . اما شوهرش حق ندارد برای ما تعیین تکلیف کند.

 

 

***

 

 

ماجرا از اینجا وارد مرحله ی تازه ای شد...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٤
comment نظرات ()

شرح حال- بخش ششم

 

 چهارشنبه ۸ شهریور

 

  ساعات آغازین صبح

 

یک و نیم بعد از نیمه شب است. در یکی از سالن های اورژانس بیمارستان شریعتی کنار تختش نشسته ام. خواهرم خواب است. از حدود ساعت ده شب که من رسیدم هم خواب بود. می گویند با آمپول های خواب آور خوابانده اندش.

 یک پسر جوان در سالن روبرویی ما هست که پای چپ اش شکسته و از بالا تا پایین در گچ است. اولش خواب بود اما حالا بیدار شده و بخش را گذاشته روی سرش. ناله های بلند سر داده و دکتر را صدا می کند و می گوید که پایش می سوزد. در این سالن پنج نفر و در سالن روبرویی هم پنج نفر دیگر بستری هستند.بیشتر بیماران مصدوم هستند. یا تصادفی هستند و یا یا از سر رو رویشان مشخص است که کتک مفصلی خورده اند.  پسر جوان بد جور داد و بیداد می کند. نگاهش می کنم می بیند ام و صدای اش را بلند تر می کند. پرستار و دکتر آنجا هستند اما کسی محلش نمی گذارد. فقط چند دقیقه یکبار ازش می خواهند ساکت شود اما او نمی تواند.

 نگاه می چرخانم سوی تخت خواهرم. روی گردنش جای زخم ناخن هست : دو انگشت، بیشتر از پنج سانتیمتر. دور چشم راستش یک حلقه ی بنفش. پتو تا روی سینه اش کشیده شده و نمی توانم دست ها و پاهایش را ببینم. می گویند همه جای بدنش کبود است.  سِرُم چکه چکه می چکد و روی سرم را می خوانم که ببینم چند ساعت دیگر تمام می شود و انگار تا هشت صبح نوشته شده. می گویند سه تا آمپول خواب آور بهش زده اند. دهانش باز مانده و بی صدا نفس می کشد. در زندان چه بر او گذشته؟

***

می خواستم ساعت شش ، موقعی که قرار بود آزادش کنند بروم دم در زندان. زنگ زدم با شوهرش هماهنگ کنم. گفتم می آیم. مرا ببیند خوب است. شاید آرام شود. گفت نه. تاکید کرد که نه. گفت نمی خواهد کسی آنجا باشد و آمبولانس گرفته و اصلن کسی نمی بیند اش و قرار است آمبولانس برود توی محوطه و سوارش کنند ببرند بیمارستان. آنقدر با تحکم این حرف را زد که نتوانستم باز هم اصرار کنم. با خودم گفتم تماس می گیرم می روم دم بیمارستانی که قرار است بستری شود. آنجا می بینم اش. از ساعت هفت منتظر بودم که خبری برسد. فکر میکردم اگر منتقل اش کنند حتمن به ما خبر می دهند. اما خبری نشد. حدود هشت با بیمارستان تماس گرفتم. نام بیمار را گفتم و پرسیدم پذیرش شده یا نه؟ اول گفت نه. بعد من نگران دوباره پرسیدم که مطمئن هست؟ بعد انگار دلش به حال نگرانی ام سوخت که گفت البته یکبار آمدند. منتها ما پذیرش شان نکردیم. چون سر تا پا کبود بود و احتمال شکستگی دست و پا و سر یا خونریزی داخلی به خاطر ضربه وجود داشت. و بیمارستان ما بااین وضعیت، بیمار را پذیرش نمی کند. فرستادیم بیمارستان شریعتی که عکس برداری کامل و سی تی اسکن بشود. و اگر سالم بود با برگه ی تائید سلامت مراجعه کند.

تشکر کردم و گوشی را گذاشتم و برای  بقیه که چشمشان به گوشی تلفن و دهان من دوخته بود توضیح دادم که چرا رفته شریعتی. نگران تر شدم. چه وضعی داشته؟ به سرش هم ضربه خورده؟ احتمال خونریزی مغزی می دهند؟ بی چاره شدم. بی تاب شدم. راه می رفتم و نمی دانستم چه کنم. رئیس گفت بیا ببرم ات دم بیمارستان. آنجا باشیم تا برسند و تو ببینی اش. راه افتادیم دو نفری رفتیم. از در اورژانس که توی کوچه ی کناری است. زنگ زدیم. نگهبان آمد. چشم های اشک آلودم را دید. من از صدایش شناختم اش. همان بود که جوابم را داده بود. پرسیدیم هنوز نیامده؟ گفت نه. دوباره ازش خواستم وضعیت جسمانی خواهرم را برایم شرح دهد. گفت سراپا کبود بود. گفت نا آرام بود. گفت بهش امپول زدند آرامش کردند و بردند برای گواهی سلامت. پرسیدم می شود آنجا منتظر بمانم تا برگردد؟ گفت شاید بر نگردد. شاید از بیمارستان شریعتی تر خیص نشود...اگر هم بشود شاید تا صبح طول بکشد.

***

از غمش داشتم دیوانه می شدم. اشک بودم و اشک. آمدیم شریعتی. بخش اورژانس. از پذیرش سوال کردیم. اسمش را زدند توی کامپیوتر گفتند اینجا نیست! آمدم توی محوطه سرگردان که ببینم آشنایی می بینم یا نه. خانمی از دوستان خانوادگی شان که از طرف شوهرش با آنها نسبت دوری هم دارد آنجا بود. نگران سراغش را گرفتم. زنک توی دل بد بختم را خالی تر کرد: یک جای سالم تو ی بدنش نمانده. همه جایش کبود کبود است. بقیه حرف هایش را نمی شنیدم اما حس کردم من را مواخذه میکند که چرا دم زندان نرفته ام ببینم اش. گفتم خواستم بروم خانم! شوهرش نگذاشت. باز با من بحث کرد که او گفت نه اما تو وظیفه داشتی بروی. عصبانی بودم. حال خودم را نمی فهمیدم. حالا باید با این هم جر و بحث می کردم که چرا نرفتم. گفتم مرسی خانم کاسه ی داغ تر از آش. ! از نصایح شما ممنون. حالا می گذارید بروم ببینم اش؟ ...داشتم می رفتم سمت جایی که مرا می برد. یک پسر جوان را اوردند که تمام صورت اش کبودو متورم بود. چشم هایش از زور ورم باز نمیشد. تصور کردم که وقتی می گوید یک جای سالم هم در بدنش نیست حتمن همینجوری است. حالم بد تر شد. داشتم دیوانه می شدم. اگر ضربه ی مغزی شده باشدکه نباید بخوابد آنوقت بهش آرامبخش زده اند و خوابانده اندش؟  این راهرو هم هزار سال پیمودنش طول کشید. بالاخره رسیدیم به جایی که او بود. فقط سرش از زیر پتو بیرون بود. خواب بود. مثل همین حالا. شوهرش تا ما را دید به رئیس گفت: دسته گل پدر خانم ات. آتش گرفتم.

می دانستم اگر نتوانم خودم را کنترل کنم ممکن است کار به جاهای بد تری کشیده شود. از اتاق بیرون آمدم اما از بی قراری انگار توی سر و صورت خودم زده بودم که رئیس آمده بود دست هایم را گرفته بود و بقیه ی آنها که آنجا بودند هم مات من شده بودند و غریبه ها نگاهم می کردند و توی گوش هم پچ پچ می کردند.

وضع اش به آن وخامتی که زنک گفته بود نبود. توی دلم لعنتش کردم که به جای اینکه به من آرامش دهد آش را شور تر هم کرده. نفس کشیدم. بالاخره نفس کشیدم. گفتند عکس استخوان هایش سالم بوده. ولی هنوز نرفته سی تی اسکن. باید ببرندش. و منتظر بودیم که آمبولانس بیمارستان بیاید. نیم  ساعتی همینطور آن خانم توی گوشم حرف می زد. من هم بی جواب نگذاشتم اش. آنها هم اولش مثل شوهرش معتقد بودند که تقصیر پدر من است. تاب شنیدن این حرف را نداشتم. از پدرم دفاع کردم. جریان مسافرت و آنچه شنیده بودم و منجر به تشدید بیماری خواهرم شده بود را برایش گفتم. گفتم  فعلن که مسولیت سلامت و نگهداری اش به عهده ی شوهرش بوده و به این روز درش آورده. آرام تر شده بودم.  آن خانم و شوهرش خداحافظی کردند و رفتند. ما ماندیم منتظر. بعد از نیم ساعتی بردندش سی تی اسکن. زنگ زدم به پدر گفتم که چرا طول کشیده. باز نیم ساعتی طول کشید تا برگشت. نتیجه ی اسکن هنوز نیامده.  اگر هم بیاید باید تا صبح اینجا بماند.

 

***

این ها را کنارتختش نوشتم. همانطور خواب بود و مرا ندید. یکبار چشم هایش را باز کردو بست اما گمان نمی کنم در آن حال چیزی یادش بماند.

پسرکی که ناله می کرد را برده اند توی یک اتاق در بسته که از شر ناله هایش راحت شوند. اما صدایش همچنان می آید. حالا یک ریز داد و بیداد می کند. دلم برایش می سوزد.

بالاخره نتیجه ی اسکن را آوردند و گفتند سالم است. نفس راحتی کشیدم. گفتند ما برویم. برادر شوهرش بماند. خواستم بمانم اما نگذاشتند. گفتند اگر بیدار شود و بی قراری کند باید کسی باشد که زورش به او برسد. خانه که رسیدیم ساعت نزدیک سه ی صبح بود.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

شرح حال- بخش پنجم

(ادامه از پست قبل)

این خبر را پدر از کلانتری آورد. پرسیدیم : چطور از کلانتری به ما اطلاع نداده بودند؟‌ پدر گفت او هم این سوال را پرسیده و در جواب، فرم بازپرسی را نشان اش داده اند که با خط لرزان نوشته : « من هیچکس را ندارم» و امضا کرده بود.

سه شنبه هفتم شهریور

این که در زندان باشد از طرفی خبر خوبی بود. معلوم شد کجاست. و این یعنی در زندان بودن خیلی بهتر از سرگردانی است. اما تصور اینکه چطور کارش به زندان کشیده و تصور صحنه های مختلف ِ چگونگی بر خورد او با پلیس و زندان بان بسیار تاسف انگیز و نگران کننده بود.

خیلی دیر، خیلی خیلی دیر، صبح شد. پدر ِمن و شوهرش رفتند دادسرا که شماره پرونده را بگیرند و شاکی ها را شناسایی کنند و اگر لازم است و بتوانند، ‌از آنها رضایت بگیرند. صبح زود پدر رفت. دخترک کلاس زبان داشت. رئیس رفت سر کار و من ماندم پیش مادر تا ساعت ده و نیم که باید می رفتم سراغ دخترک و مادر را می گذاشتم خانه ی برادرم. ساعت همچنان به سر سختی گذشت و این کار ها انجام شد و آمدم شرکت.

ظهر پدر زنگ زد.

***

حالا می توانم برگردم به یکشنبه عصر. آنجا که گفتند پا برهنه در خیابان راه می رفته و بعدش آمده خانه ی پدر و کلید یدک خانه اش را با زور و دعوا گرفته. من که نبودم. این ها را برایم تعریف کرده اند. بعد رفته سمت خانه ی یکی از دوستانش که آنجا به خاطر مشاجره ازش شکایت شده. این کار ها همان موقعی انجام شده که من داشتم تلفنی شوهرش را راضی می کردم که بیاید.

بعد رفته خانه ی دوستش لیلا. لیلا نبوده. نه او و نه شوهرش و نه پسرش. اما طبقه ی پایین خانه ی آنها، مادر شوهر و پدر شوهرش زندگی می کنند. از مادر شوهر لیلا سراغ او را گرفته. پیرزن نمی دانسته. طفلک به خاطر حال روحی نا مناسب اش با آنها در گیری لفظی پیدا کرده و توهم داشته که آنها لیلا را از او پنهان کرده اند. در اثر همین در گیری، آنها به پلیس صد و ده زنگ زده اند و پلیس آمده و پلیس را که دیده دویده سمت پشت بام که اگر به من نزدیک شوند خودم را پرت می کنم پایین . این ها را شوهر لیلا تعریف کرده و گفته خوشبختانه در ِ ورود به پشت بام خانه ی آنها قفل بوده و نتوانسته تهدیدش را عملی کند. پلیس دستگیرش کرده و برده کلانتری محل. آنجا گفته اند شماره تلفن خانواده ات را بده که بهشان خبر بدهیم، گفته کسی را ندارم. گفته اند بنویس و امضا کن. با خط لرزان نوشته من هیچکس را ندارم و امضا کرده.

***

شب اول را در کلانتری محل گذرانده. آنجا به تمام مقدسات دولت توهین کرده و صبح فردا تحویل زندان اوین شده. از طرف زندان او را برده اند پزشکی قانونی و پزشکی که معاینه اش کرده نظرش را روی پرونده نوشته: « جنون ادواری»

از آن پس پرونده رفته توی یک پوشه ی قرمز رنگ. و پوشه ی قرمز رنگ یعنی اولویت اول. یعنی روی هر میزی که باشد، باید روی بقیه ی پوشه ها باشد. یعنی تا تکلیفش مشخص نشده ، باید ساعتی یکبار ، صاحب میز پی گیری اش کند. بعد باز با پرونده ی قرمز رنگ برگشته به زندان.

***

قاضی گفته چون جنونش ثابت شده، هیچ جرمی متوجه اش نیست. حکم آزادی را نوشته و گفته آنها که باید آزاد شوند را ساعت شش آزاد می کنند. اما مسولیتش را خارج از زندان همسرش باید قبول کند. باید بنویسد و امضا کند که مسولیت بیمار به عهده ی اوست. شوهرش نوشته و امضا کرده.

الان ساعت سه و بیست دقیقه ی سه شنبه است. دو ساعت و چهل دقیقه ی بعد آمبولانس می رود جلو در زندان. قرار است مستقیم ببرندش بیمارستان اعصاب و روان.

حرف های پدر که تمام شد. گفت بعد از چند روز حالا می تواند چند ساعتی بخوابد. سفارش کرد که مادر نزد برادرم بماند تا ساعت پنج.

حالا باید فکر پیدا کردن یک دکتر خوب باشم. باید ببینم شوهرش در باره ی زندگی با او چه تصمیمی می گیرد. باید روز هایی که بیمارستان استُ را بشمرم. باید هر روز بروم دیدن اش...

کاش ماجرا همین جا خاتمه می یافت....

 

+ کتا ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

شرح حال - بخش سوم

 

دوشنبه ششم شهریور

ساعت هفت و بیست دقیقه ی صبح دوشنبه است. از ساعت پنج بیدار بودم. دلشوره داشتم. از دیشب از خواهرم بی خبر بودیم. تا ساعت یازده و نیم دیشب هم زنگ زدم و پیام گذاشتم. جواب نمی داد. میدانستم که شوهرش از هزار کیلومتر دور تر حرکت کرده و در راه است. می دانستم که هفت شب راه افتاده و دم دم های صبح می رسد.

سرم پر از صحنه های جورا جور بود. پدر گفت که خواهرم خانه اش را به هم ریخته و تمام اسباب و وسایل شوهرش را ریخته بیرون در. تصور می کردم که شوهرش از راه رسیده و چه جنجالی شده. یا تصور می کردم که با استرسی که داشته شاید در راه تصادف کرده باشد. آنوقت همه چشم ها بر می گردد سمت من که دیروز غروب بهش زنگ زدم و تحت تاثیر تلفن من راه افتاد.

***

ساعت شش و ربع صبح تلفن زنگ زد. شوهرش از راه رسیده بود و سالم بود. سراغش را از خانه ی ما گرفت. پدر گفت نیست. گفت شاید رفته شیر بخرد. گوشی را گذاشت و ما همه آرزو کردیم که رفته باشد شیر بخرد. اما ذهن ها متوجه دیشب بود که تا نیمه شب هم خانه نرفته بود. کسی نمی داند که شب را تا صبح چه طور گذرانده. کسی را یارای همراهی اش نبود. برای همین به شوهرش زنگ زدم. هر چند پدر مخالفت کرده بود. گفتم زنت ویلان و سرگردان شده. مسولش تویی. گفت به من چه! گفتم جانش در خطر است. گفت هر وقت مُرد، میایم جمعش می کنم.

***

ثانیه به ثانیه حالش بد تر می شود. دیروز عصر دختر پنج ساله ی برادرم را به قول خودش برده گردش. در راه بهش گفته تو مثل پریایی. نه!‌تو اصلن پری هستی. از خود پریایی. پریا پا برهنه هستند. تو هم کفش هایت را در بیاور. کفش های دخترک را در آورده و داده دستش. خودش هم پا برهنه شده. می گفتند پا های هر دوشان سیاه و زخم شده بود.

***

حالا چشم هایم کلی پف دارد. دیروز عصر پشت تلفن گریه ام گرفت. بعد بند نیامد. زار زار گریه کردم به حالش. به بی کسی و بی پناهی و سرگردانی و چه بسا که عاقبت شومش.

***

ساعت شده هفت و نیم صبح دوشنبه. هنوز هیچ خبری ازش نیست. با این چشم های پف کرده باید بروم دیدن آقای میم.

 

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٩
comment نظرات ()

 

 

هفته ای که گذشت را باید ساعت به ساعت بنویسم. نه همان ثانیه به ثانیه !... و گاهی روز چه قدر حقیر تر از ثانیه های خودش می شود.

برای خبر رسانی و ثبت تاریخ وقایع می شود فعلن به یکی دو جمله بسنده کرد:

خوشبختانه توانستیم از زندان بیرون اش بیاوریم. ساعت دوازده و ربع چهارشنبه است.مشکلات در حال حل شدن هستند.

بد تر ها تا بد شدن کوتاه آمده اند

اول هفته شرح مفصل همه ی وقایع را می نویسم.
 
 سپاسگزار پیام ها و همراهی های دوستانه و صمیمانه ی شما هستم.
 
 
+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸
comment نظرات ()

 

 

نمی دانم چه بگویم

 رویداد ها جسته گریخته اند

من جسته گریخته ام

و همینسان جسته گریخته انگار،

از زندگی عقب مانده ام....

 

 

از همه ی پیام های پر مهرتان سپاسگزارم.

حال و روزی ندارم. فرصت به روز کردن وبلاگ را هم فعلن ندارم. اما قسمت های بعد ماجرا را نوشته ام که اگر ننویسم می میرم. توی دفتر چه یاد داشتم دارم می نویسم. فرصت که شد، قسمت به قسمت پاکنویس اش می کنم اینجا.

همینقدر بگویم که الان خواهرکم توی زندان اوین است. خیلی دلنگرانش هستم.

تا بعد...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٧
comment نظرات ()

شرح حال

 قسمت اول:

دلم گرفته. فردا دوشنبه است. این یعنی نرسیده هنوز. اول هفته بد شروع شد. انقدر گیج و پراکنده ام که نمی دانم دنبال چه کلماتی می گردم. خیال می کنم هنوز بچه ام. باید مثل همیشه تماشاچی باشم. مثل ده سالگی خودم.

روی کاغذی که زیر دستم است شرح مختصری از سوابق بیماری اش را نوشته ام که موقع صحبت با دکتر فراموش نکنم: دو تا عدد را از هم کم کرده ام و حاصل اش شده بیست و هشت! نگاهم روی بیست و هشت مانده. من بچه بودم بیست و هشت سال پیش و تماشاچی.  گوشی توی دستم بوق می زند. خانم دکتر جواب میدهد. من هم حرف می زنم. زیاد حواسم نیست چه می گویم. با موبایل نمی شود صحبت کرد. اما ساعت شش دوشنبه وقت گرفته ام.

پدر گفت دیگر بریده. گفت می سپرم اش به تو. گفت که نمی تواند مثل قبل تر ها باشد.نه که نخواهد. نمی تواند. بالای هشتاد که شوخی نیست. گفت خواهرت است. خواستی ببرش دکتر. ببر اش بیمارستان. نخواستی هم بگذار به حال خودش. راست میگفت. نگاهش را نمی توانستم توی چشم هایش پیدا کنم. نفس هم سخت می کشید. بغض داشت. مثل خودم.

 


قسمت دوم:

باید با وکیل صحبت کنم. لا مصب دیشب مرا حواله داد به ساعت ده نیم . ساعت ده ونیم هم هرچه زنگ زدم گفت صدا نمی آید. حس می کنم نمی خواهد خودش را درگیر این ماجرا کند. کاش چاره ای داشتم جز اینکه از او کمک بخواهم.

خب حالا فرض می کنیم زنگ زدم:

سلام. من آ هستم. دیروز هم مزاحم تان شدم...

نمی دانم دیشب تا چه حد متوجه عرایض بنده شدید...غرض از مزاحمت این بود که وکالت خواهرم را  قبول بفرمائید.  از نظر هزینه ی زحمت هایی که می کشید هم هر چه بفرمائید در خدمت تان هستیم. فقط اینکه خواهرم  در حال ، قبل از هر چیز به مداوا نیاز دارد. و مهم ترین چیز اینست که بتوانیم برای مراجعه به متخصص مجاب اش کنیم. کاری که امیدوارم با همکاری شما بتوانیم انجامش دهیم. با همسرش هم شما از جانب ما صحبت بفرمائید که هر تصمیمی که دارند بگذارند برای بعد از مداوا.

میشه؟

خوبه؟

نمی دونم. شک دارم. طپش قلب دارم.

من ادم زر زرو یی هستم. اما آدم کی گریه می کنه؟

میگم وقت ناراحتی. همونطور که وقت خوشحالی می خنده. اما اگه الان بغضم بشکنه فقط برای ناراحتی نیست. از استیصال هم هست.

اون شوهر داره. پدر گرچه جریانو سپرده به من اما توی تصمیم گیری های من دخالت می کنه. اختیار کامل برای به انجام رساندن چاره هایی که به ذهنم می رسد ندارم. می خواهم با شوهرش صحبت کنم پدر می گوید نه. برایش از دکتر وقت گرفته ام. معلوم نیست بیاید. فقط خودم را سبک می کنم با این کارها. من اینجا هیچ کاره و همه کاره ام. تنها کار واقعی ای که از دستم بر میآید غصه خوردن است! پدر بگذار با شوهرش حرف بزنم. شاید نداند اوضاع ما را. –نه! صلاح نیست. به وکیل بگویم چه؟ وکالتی که نمی دانم خواهرم به تو می دهد یا نه را قبول کن؟ یا اینکه بهش بگو گواهی سلامت پزشکی باید بیاوری اما چطور او را پیدا کن که با او حرف بزنی؟ خواهرم اصلن الان کجاست؟...

 

از مسئله های سخت خوشم نمی آید. از بچگی هم خوشم نمی آمد.  

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٥
comment نظرات ()

 

گرفتار گره های تازه تری شده ام. نمی دانم باز می شوند یا نه. چه با دست چه با دندان شاید باز نشوند. طناب زندگی هم که سخت کلفت...

 

حال خواهرم خوب نیست. باید فکر دکتر باشم. باید ببینم چطور ببرم اش بیمارستان...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٤
comment نظرات ()