آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هستم اگر می روم، گر نروم نیستم

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

(( محمد اقبال لاهوری ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

- (( موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !
بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . ))

 

فریدون مشیری

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

بود؟!

 

روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره...
......
وقتی بچه بودم و این شعر کسرایی رو می خوندم ، یک زمانِ قدیم برام مجسم می شد. یک زمان ِ خیلی قدیم که خوشحال بودم ازاینکه گذشته.... چون می گفت:"بود"‏. چه دلم خوش بود!

 

 

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

شش گانه ی انتظار

یک- صندلی عقب!

ساعت

10:19است

 امتحان نوین ساعت ده و نیم شروع می شود و چون گمان نمی کنم بیشتر از سه ربع طول بکشد، گفتم همینجا توی ماشین می نشینم منتظر تا بر گردد.

او پیاده شد و رفت و من نگاهی به دور و بر انداختم و بعد پیاده شدم آمدم روی صندلی عقب نشستم. هم کیفم اینجا بود و هم فکر کردم صندلی عقب برای انتظار کشیدن جای راحت تری است. در هنگام این جا به جایی دیدم که چند تا مادر و پدر دیگر هم توی ماشین های اطراف به انتظار فرزندان نشسته اند و دارند مطالعه می کنند. ولی هیچکدام به عقلشان نرسیده که اگر بیایند روی صندلی عقب بنشینند، راحت تر خواهند بود! هم جای بیشتری هست، هم چرخیدن و اطراف را تماشا کردن راحت تر است،‌ هم می شود آدم مثلن خودش دراز بکشد یا اینکه در حالت نشسته پاهایش را دراز کند!

"پس ای والدین! و ای کسانیکه بعد از این ممکن است فرزند داشته باشید و روزگاری او را با ماشین به جایی برسانید که لازم باشد به انتظار بازگشتش بنشینید، شما را سفارش می کنم به نشستن بر صندلی عقب!"

دو - شرط بندی

"در قند ِ هندوانه" را هم آورده ام. که امکانِ ایجاد تنوع در نوع ِ انتظار کشیدن داشته باشم. اما فعلن نوشتن، لذتش بیشتر از خواندن است. از این ایجاد امکان ِ تنوع هم همین الان یاد ِ آن تکه ی علی کوچیکه افتادم که می گوید:" یادت باشه سه چار تا دونه مرواری برداری که بعد باهاشون تو بیکاری یه قل دو قل بازی کنیم" از این هم یاد سیدو افتادم.

نمی دانم الان ساعت چند است؟ شرط می بندم همان ده و نوزده دقیقه باشد! خب باختم! الان

10:28است

 و دو دقیقه ی دیگر امتحان نوین شروع می شود. حالا بیایید شرط ببندیم که چه ساعتی بر خواهد گشت. من می گویم یازده و ده دقیقه! شما چطور؟!

سه- دعای خیر جدید!

حمید هم الان توی یک جلسه ی بسیار بسیار حیاتی است که مربوط به حساب و کتاب های ساختمان و مشخص شدن ِ میزان ِ طلب های وصول نشده ی ماست. و یکی از دعا های خیری که آدم می تواند برای آنها که دوستشان دارد بکند اینست که :"میران ِ طلب های وصول نشده  تان زیاد!! "

حالا ببینیم بعد از این جلسه،‌ آیا در وضع اقتصادی مملکتمان بهبودی حاصل خواهد شد یا خیر.

چهار- بررسی امکانات

امکانات متنوعی که الان برای ادامه ی این انتظار در اختیار دارم چیست؟

١- می توانم بروم بیرون و کمی قدم بزنم و مغازه هایی که توی این خیابان است را نگاه کنم و شاید چیزی هم به ذهنم برسد که مثلن برای نهار لازم داشته باشیم و بخرم؟ ... من؟! نه! .. فکر نکنم من از الان به فکر نهار باشم. نمی دانم!‌ اگر پیاده شوم می فهمم!‌

٢- می توانم "در قند ِ هندوانه" بخوانم.

٣- می توانم نه بنویسم، نه بخوانم،‌ نه پیاده شوم،‌ بلکه پاهایم را دراز کنم و بنشینم به تماشای عابران. مثلن همین پسر و دختر ِ نوجوانی که در فاصله ی یک متری از هم ایستاده اند و انگار تازه دارند به هم شماره تلفن می دهند. چون هر دو موبایل هایشان را در دست دارند و مذاکراتی انجام می دهند. حالا دست دادند و پسر، دست ِ دختر را بیشتر از یک دست دادن ِ معمول سعی کرد در دست نگه دارد اما چقدر می توانست آن لحظه را کش دهد مگر؟‌... در نهایت خدانگهداری کردند و هریک به سویی رفتند. بدون اینکه بدانند این دیدار جایی ثبت شده!

۴- می توانم ماشین را روشن کنم و در این صورت دو امکان تازه هست. یکی اینکه رادیو گوش کنم. دوم اینکه از همین سی دی های تکراری که هزاران بار از بلند گو های این ماشین پخش شده اند گوش کنم و چه بسا همراه بعضی هایش آواز هم بخوانم!‌

۵- می توانم بخوابم.

حالا باید امکان سنجی کنم ببینم برای هر کدام از این امکانات،‌ چقدر ممکن است زمان در اختیار داشته باشم؟‌ ... ساعت شده

10:42

 و اگر نوین طبق پیش بینی من بیاید،‌ حدود نیم ساعت وقت هست.

پنج- تکه ای از نامه سهراب

از یکی از خانه ها صدای پارس ِ سگ ِ کوچکی می آید. من الان نشسته ام به تماشا. اینجا پر از عبور و مرور است. الان دیدم اینجا یک امکان ِ دیگر هم هست! کتاب ِ "هنوز در سفرم" هم توی ماشین است و می شود آن را هم خواند. الان مثل ِ فال ِ حافظ بازش می کنم ببینم کجایش می آید:

تهران، ١۶ فروردین ٣٩

دوست عزیز آمدم در آفتاب نشستم تا برای شما نامه بنویسم. در این صبح ِ بهاری بیش از هر چیز نوستالوژی ِ صدایتان را دارم. (اینجا آدم دلش می خواهد مخاطب ِ سهراب باشد! ) دلم  می خواهد از دنیای خودتان حرف بزنید. من بشنوم، دنیایی که همه اش شفافیت است. این روز ها همه اش در فکر نقاشی های شما هستم. بیش از همیشه خودم را به نقاشی شما و رمز های آن نزدیک می بینم. (یعنی برای چه کسی این نامه را نوشته ؟ ) خیال می کنم حالا بهتر از هر وقت ِ دیگر فضاهای کارهایتان را در می یابم. گاه یک رنگ ِ سبز یا خاکستری که زمانی در تابلو های شما دیده ام ناگهان برایم جان می گیرد و مفهوم خاصی پیدا می کند. (اینجا آدم هوس ِ نقاشی به سرش می زند) این روز ها که من سر گرم ِ نقاشی هستم، نیاز تازه ای به تماشای ساخته های شما دارم. همین چند روز پیش بود که با بیژن از شما و دنیای آهنگ دار و گسترده ی نقاشی هایتان گفت و گو می کردیم...

دارم فکر می کنم مخاطب ِ این نامه را چرا نام نبرده؟ ورق می زنم صفحه ی پیش که نامه ی قبلی را به "نازی" نوشته، نامه ی پیش تر را به "مریم" نامه ی بعد از این نامه هم خطاب به "پسر عمویش" است. اما میان ِ این همه، تنها این یکی است که مخاطبش نام ندارد!

در ادامه برایش آرزو کرده که "روزهایتان سرشار از نوسان های مرموز و زیبا باشد" ... من عاشق ِ این احساس ِ نابی که میان کلمه های سهراب در جریان است هستم. می گردم دنبال اینطور تکه ها...! : " در دیار ما آرامش ِ خیال، برای نازک دلان کیمیاست " . با خودم می گویم کجایی سهراب که حالای دیارمان را ببینی؟ سال 39 اگر آرامش خیال نبود، تکلیف ما که الان داریم توی این هیاهو دست و پا می زنیم که غرق نشویم چیست؟ ... " زندگی غمناک است دوست ِ من ، و ما با آن غم خو گرفته ایم و چه زود به هر چیز خو می کنیم و این چه دردناک است " و آخر ِ نامه اینطور تمام شده: " امیدوارم هر جا هستید، روز به روز در سایه ی یک زندگی ِ سرشار ، هنرتان گسترش یابد. چندی پیش، یکی از نقاشی های شما را منزلِ دوستی دیدم، همان حساسیت همیشگی در رنگ های این نقاشی آبرنگ دویده بود." سهراب سپهری

ساعت شده

11:05

نیاز دارم این دقایق ِ آخر را کمی هوا بخورم.

×

شش- پایان!

خیال کردید رفتم هوا خوردم؟ نه! چه جالب است که آدم خودش هم نمی داند چکار می خواهد بکند! قبل از ضربدر ِ بالا، یکبار همین نوشته را از ابتدا خواندم و حالا تصمیم دارم برگردم بروم روی صندلی راننده و نوین که می آید همه چیز مثل وقتی باشد که پیاده شده بود! ساعت هم الان شده

11:13

و من شرط دوم را هم باخته ام! شما چطور ؟ !

------------------------------------------------------------------------------------

با تشکر ویژه از خانم مهربانی که این ساعت ها را برای این پست به من هدیه داد...

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

شاعر کور

ابوالعلای مَعَری هزار سال پیش می زیسته است.

وی یکی از بزرگ ترین شعرای عرب است. زندگی خاص خودش را داشت و عقایدی که در زمان خودش عجیب می نمود.

کور بود و معتقد بود که موجودات زنده نباید مورد اذیت و آزار انسان ها قرار گیرند. برای همین هم از سن سی سالگی گیاه خواری پیشه کرد.

هرگز ازدواج نکرد و فرزند زادن را جرم میدانست. می گفت چنانچه طاقت ازدواج نکردن نداری، بهترین زن آنست که نازا باشد ! می گفت :« اگر می خواهید به فرزندتان در عمل ثابت کنید که چقدر دوستش دارید، خرد حکم می کند که او را به دنیا نیاورید »

کم هست لنگه ی او آدمی که بگوید روی سنگ قبرش بنویسند:

«این سند جنایت پدر من است. ولی من در حق هیچکس جنایتی مرتکب نشدم»

مرحوم ایرج میرزا یکی از حکایت های منتسب به ابوالعلای معری را نقل می کند که:

« قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر

لــــــحم نخـورد و ذوات لحم نیــــازرد

در مرض موت با اشـــــــاره ای دستور

خادم او جوجه ای به محـــــــضر او برد

خواجـه چو آن مرغ کشــــــته دید برابر

اشک تحســــــر ز هر دو دیده بیفشرد

گفت به مرغ از چه شـیر شرزه نگشتی

تا نتواند کست به خون کشـــــد و خورد

مرگ برای ضعیف، امری طبیعیــــــست

هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد»

حکیم ناصر خسرو قبادیانی به سال ۴۳۸ هجری قمری در سفر خود به «‌معره النعمان» رسیده و از آن شهر و نیز دانای آن ابوالعلا در سفرنامه خود سخن گفته:

« در آن شهر مردی بود که او را ابوالعلای معری می گفتند. نا بینا بود و رئیس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگزاران فراوان و همه شهر چون بندگان او بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود. گلیمی پوشیده بود و در خانه نشسته و نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن نخورد. و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم الدهر و قائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود و این مرد در شعر و ادب به درجه ایست که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در عصر کسی به پایه ی او نبوده است و نیست و کتابی ساخته آن را « الفصول و الغایات » نام نهاده و سخن ها آورده مرموز و مثل ها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک. و آن کسی نیز داند که بر وی بر خوانند ، چنان که او را تهمت کردند تو این کتاب را به معارضه قرآن کرده ای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و نزد وی ادب و شعر خوانند و شنیدم که را زیادت از صد هزار بیت باشد و چون من آنجا رسیدم، این مرد هنوز در حیات بود.»

از ایرج میرزا و ناصر خسرو شاهد مثال آمده که که گفته شود خواندن اندیشه ها و اشعار یکی از بزرگ ترین شاعران عرب را غنیمت بشمارید و کتاب « عقاید فلسفی ابوالعلا » را بخوانید.

نویسنده کتاب دکتر «عمر فروخ» است که یکی از برجسته ترین تحلیل گران تاریخ ادبیات عرب در حال حاضر به شمار می رود. آقای « حسین خدیو جم » هم ترجمه خوبی ارائه داده است.

از عنوان کتاب نترسید. قرار نیست با کتابی سخت و غامض و فلسفی روبرو شوید. در این کتاب می توانید برجسته ترین اشعار و نطریات او را در زمینه های مختلف بخوانید و در کنارش به متن اصلی عربی هم دسترسی دارید . کتاب را شرکت انتشارات علمی فرهنگی منتشر کرده است.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اطلاعات این یادداشت از یکی از ویژه نامه های روزنامه شرق بدست آمده.

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۸
comment نظرات ()

چه رنگی را دوست دارید؟

عاصم پاشا زندگی غریبی دارد و  داشته است. مثل موزائیک هر تکه از عمر او در جایی و در فرهنگی سپری شده و شکل گرفته است :

پدر بزرگم اهل بلخ بوده است. پدرم سوری است و مادرم آرژانتینی. در آرژانتین متولد شدم. زبان مادری ام اسپانیولی ست. یازده ساله بودم که به سوریه بازگشتم. تا بیست سالگی در سوریه بودم. بعد به مسکو رفتم. ده سال در مسکو درس هنر خواندم. بعد به سوریه بازگشتم.

مرا فرستادند توی مدرسه ای در دهی دور دست تا به بچه های کلاس اول درس بدهم. من که بلد نبودم! اما تجربه ی فراموش نشدنی ای بود.

از بچه ها یاد گرفتم که چگونه نگاه کنم. رنگ ها را از بچه ها یاد گرفتم نه از دانشگاه. پرسیدم ، بچه ها ! چه رنگی را دوست دارید؟

یکی شان گفت :‌رنگ آبی چشمان مادرم وقتی اول صبح آفتاب توی چشمش می افتد و می خندد.

می خواستم از شادی فریاد بزنم. اسم آن دانش آموز رائد بود. مسیحی بود.

دیگری گفت: رنگ سفید شیری بال های خروسمان. ...

بعد ها که در مصاحبه ی پلینو مندوزا خواندم که مارکز گفته است:

رنگ زرد دریای کارائیب در ساعت سه ی بعد از ظهر یک روز تابستانی، وقتی آفتاب مایل می تابد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تکه ی بالا یادداشتی ست که عطاالله مهاجرانی در روزنامه ی شرق دیروز نوشته. این حکایت رنگ ها که از قول عاصم پاشا نوشته بی نهایت برایم جذاب و دلنشین بود. از صبح دارم فکر میکنم چه رنگی را دوست دارم...

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٤
comment نظرات ()

بازم یک و دو و سه

 

 

یک:

 

دلم گرفته

از دست هیچکس

حتی خودم!

.

بهانه ها آنقدر زیادند که همینطور ریخته اند توی دست و پا و نیازی نیست دنبالشان بگردم.

:

 برای خسته بودن ، برای کار نکردن، برای وقت گذراندن ... برای اشک ریختن. برای گریختن از میان ثانیه ها

اما یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه : در دیزی وازه/ حیای گربه کجا رفته؟!

.

دو

این هفته باید مادرم را ببرم آزمایشگاه. امروز چند شنبه است؟ جواب آزمایش ها بار پیش بیست روز طول کشید و باید حساب کنم ببینم بیست روز قبل از روزی که وقت دکتر داریم کی می شود. نکند بعد از وقتمان جواب آزمایش را بدهند...از طرفی ذهنم مشغول این ماجراست که از کسیکه بی اختیاری دارد چطور باید نمونه گیری کرد...

از یک طرف دیگر هم  باید وقت ام آر آی هم بگیرم و ببرمش برای عکس مغز.

بار پیش مسول آنجا گفت اگر نتوانند بیست دقیقه بی حرکت بمانند باید بی هوششان کنیم. آن بار توانست اما این بار مطمئنم که نمی تواند.

باید از روز قبل بگویم این را اما دلم شور می زند.

فکر می کنم چه اهمیتی دارد که دکتر روند پیشرفت بیماری را ببیند یا نبیند!... بیهوشی خودش به مغز های سالم هم صدمه می زند. چه برسد به همین یک ذره باقی مانده ی مغز مادرکم...

سه

از وقتی تصمیم گرفتم مقدار وبگردی رو کم کنم. همه ش تو فکر این حکایت سعدی ام

«بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر داشت و چهل بنده ی خدمت کار. شبی در جزیره ی کیش مرا به حجره ی خویش درآورد. همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله ی فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین. گاه گفتی که خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است، باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم. گفتم آن کدام سفر است؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و کاسه ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم...». (سعدی، کلیات، باب سوم)

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۱
comment نظرات ()

‌ بی که پای از در برون نهی، ...

صبح بعد از صبحانه خواهرم آمد. حالش هنوز خوب نیست. خودش هست و خودش نیست. اما چیزی که هست، نازک و شکستنی، ترد و خرد شدنی...

به هم ریخته و پَکَرم. اما به روی خودم نمی آورم. می آیم توی اتاق خودمان تنها روی تخت، می نشینم.چشم ها را می بندم.  نفسی عمیق می کشم، عمیق تر...عمیق تر. که این در هم ریختگی آرام گیرد.

خوب است که کلمات هستند. بعضی کلمات مثل آب روی آتش آرامش می بخشند. نگاه کن این تکه های سهراب را:‌

                           هوای سفر چه نیازی بود؟‌ اگر جویای گسترش اندیشه ی خود بودی،‌ همان  درخت حیاط خانه ترا بس بود.  سال ها می شود به تماشا بنشینی. کلاغی که کنار حوض کاشی می نشست، چه در ها که به روی اندیشه نمی گشود. کلام لائوتسه را خواندی و در نیافتی:«‌ بی که پای از در برون نهی، جهان را یکسر توانی شناخت»

یا:

                          به این آفتاب نگر. خود را در آبی آسمان گم کن. تراوش ابدیت را بشنو

 

خوبم. آرامم. راستی اگر کلمات نبودند، تا به حال چه بر سر دلم آمده بود؟‌

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم از اولین وایسادن هاش

+ کتا ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠
comment نظرات ()

یادداشت ششم - آخماتوا

۱۶ فروردین

چیزی مثل موسیقی باخ در سرم نواخته می شود و این شعر آخماتوا را تکه تکه و پراکنده با خودم تکرار می کنم که :‌

در خانه ات زندگی می کنم

دست آموز و بی بال و پر

شبهنگام

تنها صدای زنجره هاست که می شنوم

چیست در بامدادی چنین غریب؟

از میان درختان لیمو

از فراز شبح خانه ها...؟

نجوای نرم و تاریک فاجعه

به درون اتاقم می خزد

چون رود خانه ای رام

و در گوشم می خواند:

          آسودگی می خواستی؟

         اکنون میدانی کجاست!

 

دسترسی به کتابش ندارم. نمی دونم درست نوشتم یا نه اما همین شعر با همین کلمات که از ذهن او بر آمده امروز تکه تکه و پراکنده جا به جای روزم تکرار می شود ...

حس الانم را اگر بخواهم توصیف کنم فقط می توانم بگویم که :

 تاریک ام

دلم نور می خواهد و یک آسمانِ روز. اگر چه که حتی ابری هم باشد، مخلص تمام ابر های بی بارانش هم هستم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پی نوشت: یادم بماند که ...

+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۱
comment نظرات ()

زنهار

 ای شاخه شکوفه بادام!

   خوب آمدی، 

                سلام!

   لبخند می زنی؟

                     اما...

                         این باغ بی نجابت،

                          با این شب ملول...

                                   زنهار از این نسیمک آرام،

                                   وین گاه گه نوازش ایام!

                          بیهوده خنده می زنی افسوس!

                          بفشار در رکاب خموشی،

                                                           پای درنگ را.

                            باور مکن که ابر،

                            باور مکن که باد،

                            باور مکن که خنده خورشید بامداد!

                                                      من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را!!

 

 

شعر از شفیعی کدکنی 

 

پی نوشت:

 

...از فراز گردنه

 

خرد و خراب و مست

 

باد می پیچد

 

یکسره دنیا خراب از اوست

 

و حواس من...

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
comment نظرات ()

صبح با جلالی

کار های صبحگاهی مادرم را انجام داده بودم و برای رفتن سرکار آماده می شدم. داشتم کیفم را جمع و جور می کردم که مادرم آمد  کنارم نشست. نگاهش کردم. چقدر دوست دارم این نگاه را. کتاب جلالی را از کیفم بیرون آوردم و صفحه ای را اتفاقی باز کردم و بلند خواندم:

دیگر سنگی بر پای

فکر من نیست

بلکه بادکنکی آن را

به سوی بالا می برد

تا در نیمه راه

رهایش کند

.

نگاهش کردم. نگاهم می کرد هنوز. می توانستم تصور کنم که گوش می دهد. باز خواندم:

همه ی ما از آسمان

آمده ایم

مثل باران

و دوباره بخار

خواهیم شد

.

نگاهش کردم. سری تکان داد. باز خواندم:

گفتم به رویا هایم

پناه ببرم

از این رو در اطاق

چرخی زدم

و خرده ریز های پراکنده را

جا به جا کردم

از رویا هایم

خبری نبود

.

مادرم برخاست شاید تا در اطاق چرخی بزند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: ۶۲ روز مانده به عید!

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

چقدر دلم برای این دیباچه تنگ شده بود...

 

یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم

هـر دم از عـــــــــمر می رود نفسی       چون نگه می کنم نمانده بـسی
ای که پـــــــــنجاه رفت و در خـوابی       مـــــــــــــگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نـساخت       کوس رحلت زدند و بار نـــساخت
خواب نوشــــین بامداد  رحـــــــــــیل       باز دارد پــــــیاده را ز ســـــــــبیل
هر که آمد عــــــــــمارتی نو ساخت       رفت و منزل به دیـــــگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوســـــــی       وین عمارت بــسر نبرد کـــــــسی
یــــــــار ناپـایــــــــــــدار دوسـت مدار       دوســــــــــتی را نــشاید این غدّار
نیک و بد چون همـــــــــی بباید مرد       خنک آنـــــکس که گوی نیکی برد
برگ عــیشی به گور خویش فرست       کس نیارد ز پس تو پـــیش فرست
عـــــــــــــــمر برفـست و آفتاب تموز       اندکی مانده خواجه غرّه هـــــــنوز
ای تهـــــــــــــی دست رفته در بازار       ترسمت پر نـــــــــــــــیاوری دستار
هر که مزروع خود به خورد بــــــخرید       وقت خرمـــــــنش خوشه باید چید

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ       به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست       بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید       به حکم ضرورت زبان در کـشی

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست       کلید در گنج صاحـــــــــب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی       که جوهر فروشست یا پیله ور
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست       به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چیز طیره عقلست دم فروبستن       به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشــــــی

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز       که از وی گزیرت بود یا گریز

 

...

 

+ کتا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٩
comment نظرات ()

پراکنده از دیروز و امروز

۱-

لجم می گیرد! ...گاهی یک حرف هایی می زنم که خودم هم بهشان هیچ اعتقادی ندارم. انگار آب نبات دست بچه می دهم که گول بخورد اما یادم می رود که آن بچه خودم ام. ...

 

یک وزنه ی سنگین آویخته به دمب نفس ام. انگار به پای یک محکوم به غرق شدن. هر نفس پرت می شود توی اقیانوس و می میرد و باز این حکم تکرار می شود.

 " کافیست یکروز که در اتاقت نشسته ای تصمیم بگیری."

 

اما مشکل اینست که تصمیم ها این روزها یک جوری زبل و زرنگ شده اند که نمی شود به آسانی گرفتشان. مثل ماهی لیز می خورند از توی دستت. مثل سایه به چنگ نمی آیند. مثل دود، حجمی که بشود گرفت ندارند. مثل پرنده دلت نمی آید اسیرشان کنی. مثل امید ِواهی، همان آفتاب صبحگاهی که از زیر افق ابر تابیده باشد و بدانی تا چند ثانیه ی دیگر تا آخر روز  گم اش می کنی....

 

 ۲-

این کتاب سهراب را که پریدخت گرد آوری و کرده و به چاپ رسانده را نمی خوانم. مزه مزه می کنم. هر کلمه اش را مثل گلی ناشناس بو می کشم. هر جمله اش را چشم می بندم و با خودم تکرار می کنم. هیچ حرفیش تکراری نمی شود. حتی اگر صد بار بخوانم. لحظه ها را روشن می کند. دوچشم را صد چشم می کند. حالا حس می کنم این همه سال چه قدر با او غریبه بودم...از هشت کتابی که از کودکی تا به حال خوانده بودم انگار هیچ در نیافته بودم!

 

 

 

 

۳-

صبح ابری و تاریک بود. برای اینکه دخترک را بیدار کنم بوسیدم اش. لپ هایش سفت و خوشمزه است و آدم هیچوقت با یک بوسه از آن سیر نمی شود. باید گازش زد. مثل سیب آبدار تازه ی سفت ترش! اینطور بود که صبح خوب شروع شد.

بعد آمدم توی آشپزخانه و کتری را گذاشتم روی گاز و غذایش را از یخچال در ‌آوردم که گرم کنم و بریزم در قابلمه. مادرم بیدار بود. در آشپزخانه ی ما گاز روبروی سینک است. چنانکه اگر کسی رو به گاز داشته باشد پشت به سینک خواهد داشت. داشتم غذای دخترک را گرم می کردم که صدای شیر آب آمد. حس کردم مادرم دارد چیزی را آب می کند که به گلدان ها بدهد. با خودم فکر کردم آبپاش را پیدا کرده؟‌و این فکر یک ثانیه هم طول نکشید. روی برگرداندم و دیدم کوزه ای بزرگ و فیروزه ای که سال ها پیش از فرمش خوشم آمده بود و از صنایع دستی خریده بودم و دور تا دورش نقاشی های انتزاعی از فرم بز داشت را در دست دارد و زیر شیر آب گرفته.

خانه ی خودمان که بودیم و دخترک که بچه تر بود، ما بیست و پنج تومانی ها را توی آن می ریختیم و تخمین می زدیم که اگر این کوزه پر از بیست و پنج تومانی شود چند تومان خواهد شد. بعد از مدتی شروع کرده بودیم به شمارش بیست و پنج تومانی ها و برای اینکه شمارش آسان تر شود،  آنها را چهل تا چهل تا توی کیسه هایی کرده بودیم و گره زده بودیم. بگذریم از اینکه نمی دانم این دیگر چه مرضی بود و چرا اصلن آنهمه بیست و پنج تومانی جمع کرده بودیم . شاید انگیزه ی اصلی آموختن مفهوم پس انداز به دخترک بود اما به هر حال و در آخرین شمارش قبل از اینکه به خانه ی مادرم اسباب کشی کنیم، چیزی حدود شانزده هزار تومان بود که هنوز تانیمه های کوزه هم نرسیده بود اما حجم زیاد و سنگینی داشت. و مادر حالا کوزه ی به آن سنگینی را گرفته بود زیر شیر آب و داشت با آن گلدان ها را آب میداد...

رفتم کوزه را گرفتم و آب را خالی کردم . دهانه ی کوزه تنگ است و دست توی آن نمی رود. کوزه را سرازیر کردم و فکر کردم به عادت همیشگی کیسه ها یکی یکی جلو می آیند و من با دو سه انگشت گوشه ای کیسه را می گیرم و میکشمشان بیرون اما تلاشم بیهوده بود چون کیسه ها همگی پاره شده بودند. معلوم بود بار اولی نیست که مادربا این روش گلدان ها را آب میدهد!

با تکان تکان دادن کوزه و ایجاد سر و صدای بسیار زیاد بالاخره پول ها بیرون ریختند.

هول هول دخترک را راهی مدرسه کردم.

 حالا سکه ها را ریخته ام روی روزنامه که خشک شوند و مادر هر دقیقه یکبار می پرسد:‌ با این پول ها  چکار می کنی؟ ...

(ساعت ۸ صبح دوشنبه)

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٩
comment نظرات ()

این دو جمله

 

سهراب نوشته بود : «کافی است یکروز که در اتاقت نشسته ای تصمیم بگیری. آنوقت می شود دست بکار شد

این دو جمله را با خودم تکرار می کنم که فراموش اش نکنم.مداد بر می دارم و  می نویسم اش که مطمئن باشم فراموش اش نمی کنم. 

نوک مداد در هوا معلق مانده که ابعاد اتاقی را در ذهن مجسم می کنم  که در آن می شود تصمیمی گرفت. ابعاد فکر هایی را که منجر به گرفتن یک تصمیم می شوند...

 بعد یک حس بزرگ و سپید و دوست داشتنی دست مرا می گیرد و از دلتنگی های این دنیایی جدا می کند: سهمت را بیافرین! ...‌منتظر چه نشسته ای؟

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۸
comment نظرات ()

رفاقت با تو

 

 

رفاقت با تو

 

رفاقت با بادبادکی کاغذی ست!

 

رفاقت با باد و دریا و سرگیجه...

 

 

با تو هرگز حس نکرده ام،

 

با چیزی ثابت مواجه ام!

 

از ابری به ابر دیگر غلطیده ام،...

 

 

نزار قبانی)

 (

 

 

 

این شعر هم اینجا بماند یادگار از این روز خوب که ناگهان پستچی از راه رسید و برایم هدیه ای آورد. ... آه راستی!‌ ...امروز چندم آبان است؟‌

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٥
comment نظرات ()

هیچ!

 

امروز از صبح که از خواب بلند شدم این تو سرم بود:

 

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است       وان نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

سـر تا سـر آفاق دویدی هیـچ است        وان نیز که در خانه خزیدی، هیچ است

 

هنوزم همین تو سرمه!

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۳
comment نظرات ()

بیا به حال بشر های های گریه کنیم

 

صفحه ی آخر ِ اولین شماره ی مجله ی آدینه چاپ شده بود

خوب یادم هست. و من آنقدر خواندم اش تا حفظ شدم....

هر بار باز آتش جنگی در میگیرد هنوز که هنوز است خواه نا خواه میآید سراغم...

تا آخر عمر چند بار چند بار چند بار دیگر؟...

:

 

بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!

***

تو، کودکانت را بر سینه می فشاری گرم،

و همسرت را چون کولیان خانه به دوش،

میان آتش و خون می کشانی از دنبال،

و پیش پای تو از انفجارهای مهیب

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

و شهرها همه در دود و شعله خواهد سوخت

و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت

و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد

***

خیال نیست، عزیزم!

صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر

و برق اسلحه خورشید را خجل کرده است

چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟

چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟

صدای ضجه ی خونین کودک (عدنی) ،

و بانگ مرتعش مادر ویتنامی است 

که در عزای عزیزان خویش می گریند

و چند روز دگر نیز نوبت من و توست

که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم

و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم

و با به کوه

به جنگل

به غار، بگریزیم

***

پدر، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت

که دیدگان تو تاریک و راه باریک است

تو یک قدم نتوانی به اختیار گذاشت

تو یک وجب نتوانی به اختیار گذشت

که سیل آهن در راه ها خروشان است

***

تو، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب،

به روزگار جوانی، به کوه و دره و دشت

تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ!

کنون کنار خیابان در انتظار بسوز

درون آتش بغضی که در گلو داری

کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن

حریم موی سپید تو را که دارد پاس؟

کسی که دست تو را یک قدم بگیرد نیست

و من - که می دوم اندر پی تو - خوشحالم

که دیدگان تو، در شهر بی ترحم ما

به روی مردم نامهربان نمی افتد

***

پدر! به خانه بیا با ملال خویش بساز

اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته است

چه غم که گوش تو و پیچ رادیو باز است:

(هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر) امروز

به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند

و چند دهکده ی دوست را، هواپیما

به جای خانه دشمن گلوله باران کرد...!

***

چه جای گریه، که کشتار بی دریغ حریف

برای خاطر صلح است و حفظ آزادی

و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند

غنیمتی است! که دنیا بهشت خواهد شد

***

پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما

غم بزرگ تری می کند هلاک مرا:

بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم

که ناله می چکد از برق تازیانه در او

به خانه های خراب،

به کومه های خموش،

به دشت های به آتش کشیده ی متروک

که سوخت یک جا برگ و گل و جوانه در او

به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد

لهیب شعله ی سرخ

به چار سوی افق می کشد زبانه در او

به چشم های گرسنه

به دست های دراز

به نعش کودک دهقان، میان شالی زار

به زندگی، که فرو مرده جاودانه در او

***

بیا به حال بشر های های گریه کنیم

که با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی، کجا تواند ماند؟

چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

- به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.

 

 

 

فریدون مشیری

 

 

+ کتا ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳
comment نظرات ()