﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>آنکس که نداند</title>
    <description>بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی</description>
    <link>http://naadaanii.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>کتا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 11:30:07 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>همینجوریانه</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک: از سر و کله زدن با این اینترنت خسته شده&amp;zwnj;م. دیروز آخرین مهلت پرداخت و تمدید قراردادم با شاتل بود و نرفتم و پول به حسابشان نریختم و تمدیدش نکردم هنوز. مرددم که تمدید کنم یا نه؟ اصلن این اینترنتِ زاغارت به چه درد می&amp;zwnj;خورد؟ تنها کار مفیدی که من باهاش می&amp;zwnj;کنم بازی&amp;zwnj; است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدون فیلترشکن که مفت نمی&amp;zwnj;ارزد. با فیلترشکن هم جانم را به لبم می&amp;zwnj;رساند که یک صفحه را باز کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو: در فکر خانه تکانی&amp;zwnj;ام. کار خوبی است. دل آدم را سبک می&amp;zwnj;کند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه: سه هفته&amp;zwnj;ی گذشته را هر جمعه صبح با حمید رفتیم کوه. عالی است. عالی. همگان را نصیحت می&amp;zwnj;کنم به کوهنوردی هرچند کوتاه مدت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار: نوین دارد سخت درس می&amp;zwnj;خواند. فردا آزمون قلمچی دارد. چهارماه و نیم مانده تا کنکور. چهارماه و نیم چشم به هم بزنیم می&amp;zwnj;گذرد.اما بعدش نمی&amp;zwnj;دانم چه می&amp;zwnj;شود. وضع کشور تا آن موقع چطور خواهد بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنج: مغزم ساکت است. این حرفهایی که تا شماره چهار گفتم را هم به زور از توی مغزم در آوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شش: خداوند آخر و عاقبت همه&amp;zwnj;مان را به خیر کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هفت: موءَیٌد باشید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت توی پرانتز: موید یعنی چه؟ &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1277</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8892988/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8892988</guid>
      <pubDate>Thu, 09 Feb 2012 11:30:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حالا چه می‌شود؟</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهت عجیبی انگار همه جا را گرفته. "حالا چه می&amp;zwnj;شود؟" سوالی&amp;zwnj;ست که انگار همینطور بی&amp;zwnj;جواب توی هوا وول می&amp;zwnj;خورد. تحریم&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;سابقه یعنی اینکه تا به حال وضع به این خرابی نبوده. حتی زمان جنگ هشت ساله هم اینطور نبوده. &lt;br /&gt;ارزش پول ملی یکهو نصف شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای یکی از دوستان حمید که آلمان زندگی می&amp;zwnj;کنند، آپارتمانشان را دو ماه پیش فروختیم و توی این مدت فقط یک چهارم مبلغ فروش آپارتمان را توانسته&amp;zwnj;ایم بفرستیم آلمان. سه چهارمش مانده پیشمان و حالا کسی ارز نمی فروشد و حواله نمی&amp;zwnj;فرستد و ارزش پولشان دقیقه به دقیقه دارد می&amp;zwnj;آید پایین و پایین تر. من حرص می&amp;zwnj;خورم و کاری از دستم بر نمی&amp;zwnj;آید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از حمید می پرسم: "چه بلایی داره سرمون میاد؟" همینطور که به صفحه تلویزیون نگاه میکند آرام میگوید: "هر بلایی که سر بقیه&amp;zwnj;ی این هفتاد میلیون نفر میاد."&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1276</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8787293/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8787293</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Jan 2012 20:25:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انگار که توی یک ترن</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.bugbitten.com/images/9c0badf6e91e4834393525f7dca1291d/Alba_Truffle_Festival-128107/Alba_Truffle_Festival-4424964.jpeg" alt="" width="438" height="292" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;یک جور غریبی آرامم. مانده ام که آیا اسم این آرامش را می توان "خوب" گذاشت یا نه؟ همه چیز را تماشا می&amp;zwnj;کنم. نام&amp;zwnj;ها رویدادها می&amp;zwnj;آیند و می&amp;zwnj;روند ومن تنها تماشا می&amp;zwnj;کنم. شاد که می&amp;zwnj;شوم حداکثرِ بروز احساساتم لبخندی&amp;zwnj;ست و غمگین که می&amp;zwnj;شوم، اخمی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;حس می&amp;zwnj;کنم هر چیز گفتنی را دیگران می&amp;zwnj;گویند. نیازی به حرف زدن من نیست. اصغر فرهادی، مرضیه رسولی، پرستو دوکوهکی، گلشیفته فراهانی، قیمت طلا، قیمت ارز، گذر زمان، خوب یا بد روزگار، سرعت عبور وقایع...&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;انگار که توی یک ترن نشسته باشم و اینها همه مناظر بیرون پنجره باشد که با سرعت ازشان رد می&amp;zwnj;شوم. انگار که توی همین ترن، ساکت و خواب آلوده ام...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1275</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8754328/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8754328</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 10:58:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اندر حکایت ما و قرص ها</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;قرص&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;خوریم که حالمان بهتر باشد. که هر از چند گاه از غصه نَمیریم. که تا کیش به کیشمیش می&amp;zwnj;شود گریه&amp;zwnj;مان نگیرد. که تا یکی چپ نگاهمان کرد از دلشوره به حال مرگ نیافتیم. که راحت بتوانیم به موضوعاتی که هیچ با نمک نیستند هم،بخندیم. که به اندازه کافی بخوابیم. که خیلی از چیزهایی که از این گوش می&amp;zwnj;گیریم را بتوانیم مستقیم از آن گوش درشان کنیم. که درد کمتری بکشیم...&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و به راستی اگر قرص نبود زندگی موجود وحشت آورتری می&amp;zwnj;شد. بله! قرص چیز خوبی است.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1274</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8736493/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8736493</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Jan 2012 21:36:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خوب</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالم خوب است. روزها را خوب می&amp;zwnj;گذرانم. خوب می&amp;zwnj;خوابم. ورزش می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کنم. نگفته بودم؟ بله! کلاس یوگا می&amp;zwnj;روم. همین امروز هم یکساعت و نیم دیگر باید سرکلاس باشم. ترافیک هم هست. باید زود راه بیافتم. نمی دانم چرا امده ام اینجا به نوشتن. شاید به خاطر استرسی ست که برای فردا دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;فردا تولد حمید است و این توی نوزده سال زندگی مشترک ما اولین باری ست که داریم تولدی با حضور افرادی غیر از خودمان سه نفر برایش برگزار می&amp;zwnj;کنیم. البته خودش فکر می کند بیست و پنجم قرار است به این مناسبت مهمان داشته باشیم و نمیداند که فردا مهمان داریم. برای همین دلهره دارم که قضیه را لو ندهم. اما فکر کنم از حالت ابروهایم بفهمد که استرس دارم!&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داشتم می گفتم حالم خوب است. دفعه ی آخری که رفتم استخر هم احساس خوبی داشتم. با یک لبخند داشتم می&amp;zwnj;گفتم " آخیش" که یکهو یاد خواهرم افتادم. همیشه وقتی احساس خوبی دارم یاد خواهرم می افتم. همین الان که فردا مهمان داریم هم یاد خواهرم هستم. اما او نمیداند. نمی تواند بداند. فرقی هم ندارد که بداند یا نداند. مهم این ست که هیچ خوشی ای گلوی من بی دغدغه پایین نمی رود. &lt;br /&gt;پنجشنبه ی پیش دختر خاله ام را دیدم و گفت خواهرم بهش زنگ زده و میان حرفهایش پرسیده از کتا چه خبر؟ دختر خاله ام گفته کتا خوب است و گفته که مرا در یک مهمانی دیده. خواهرم پرس و جو کرده که چه مهمانی ای و کجا و چرا برگزار شده بوده و بعد گفته که " معلومه کتا خوبه! باید هم خوب باشه! اون خوب نباشه کی خوب باشه؟!" جوری که انگار من نباید خوب باشم. جوری که دختر خاله ام فهمیده که خواهرم از خوب بودن من ناراحت است. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای همین است که خوب بودنم هم از گلویم پایین نمی رود. برای همین است که دلم خواست توی این موقعیت بیایم اینجا این ها را بنویسم... &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1273</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8700693/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8700693</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Jan 2012 12:47:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ذبح شدگان</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هی قطع می&amp;zwnj;شود. هی دوباره تلاش می&amp;zwnj;کنم وصلش کنم. چند دقیق فقط وصل می&amp;zwnj;ماند. توی همان چند ثانیه می&amp;zwnj;روم فیسبوق و تلاشهای مذبوحانه می&amp;zwnj;کنم که ادای آدمهای زنده را در بیاورم در حالی که واقعن ما ذبح شدگانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرش از قطع شدن پیاپی&amp;zwnj;اش خسته می&amp;zwnj;شوم. خب هر چیزی حدی دارد. با خودم فکر می&amp;zwnj;کنم خوب است که پرشین بلاگ هنوز فیلتر نیست. خوب است که بعد از ملی شدن اینترنت هنوز این وبلاگ را خواهم داشت. حالا دارم فکر می&amp;zwnj;کنم وقتی ارتباط ما با جهان قطع شود، آیا ارتباط جهان هم با ما قطع می&amp;zwnj;شود؟ یعنی از خارجه می&amp;zwnj;شود این وبلاگ را خواند؟! یا فقط دایره خوانندگانش محدود می&amp;zwnj;شود به اندرونی؟!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی نوشته بود بوی الرحمن می&amp;zwnj;شنود. دلم می&amp;zwnj;خواهد دماغم را ببرم نزدیک دماغش و بو بکشم...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1272</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8662423/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8662423</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Jan 2012 12:58:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شاید هم اینطوری بهتر باشد</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک: دارم بکلی از اینترنت قطع امید می&amp;zwnj;کنم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو: دیشب رفتیم خشکسالی و &lt;span style="text-decoration: line-through;"&gt;دروغ &lt;/span&gt;&amp;nbsp;را دیدیم. من دوستش نداشتم. از آقای یعقوبی بیشتر از این توقع داشتم. نمی&amp;zwnj;دانم آیا اگر پیش از توقیف شدن می&amp;zwnj;دیدمش دوستش میداشتم یا نه؟ دوست دارم بدانم چه تفاوت&amp;zwnj;هایی بین این دو اجرا وجود دارد؟ آیا فقط کلمه بیست و پنج جایگزین شده؟!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه: دلم می&amp;zwnj;خواهد نوین پزشک شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار: باغبانا زخزان بی&amp;zwnj;خبرت می&amp;zwnj;بینم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1271</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8633325/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8633325</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Dec 2011 08:28:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پا تو از رو سیم ور دار</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز دیگر عمو فیلترچی در اجام وظیفه اش سنگ تمام گذاشته . حتی جی میلم هم باز نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا اطلاع ثانوی هیچ روزنه&amp;zwnj;ای برای اینکه بتوانم حضوری از خودم در دنیای مجازی نشان بدهم بجز همین وبلاگ ندارم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای کسانی که از فیلترها عبور می&amp;zwnj;کنید، مرا هم دریابید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1270</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8578817/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8578817</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Dec 2011 11:13:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هوم الون</title>
      <description>&lt;p&gt;ساکتم و در سکوت خودم آرامم و می&amp;zwnj;توانم همینطور آرام در همین سکوت غرق شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل مادرم که در سکوت خودش غرق شد آخر. حمید اگر این فکر من را بداند عصبانی خواهد شد و خواهد گفت که تو من را آیا با پدرت مقایسه می&amp;zwnj;کنی؟ و در ادامه خواهد پرسید من مثل پدرت هستم آیا که تو هم مثل مادرت شوی؟ و یک جوری نگاه خواهد کرد که یعنی خیلی خرم. اما من باید بهش یک طوری بفهمانم که این قضیه از نظر من&amp;zwnj; بکلی با آن قضیه فرق دارد و ربطی به رابطه&amp;zwnj;ی بین پدر و مادرم ندارد. تنها ماندن در خانه و تمایل داشتن به ته&amp;zwnj;نشین شدن در سکوت از جانب من ماجرای دیگری ست. اما نخواهم توانست این را بهش بفهمانم. شاید هم حق با او باشد و برای همین باشد که من نخواهم توانست این را بهش بفهمانم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هر صورت این روزها من همینطور ساکت توی خانه می&amp;zwnj;مانم. نوین میرود مدرسه و حمید می رود شرکت و من و سکوت همدیگر را نگاه می&amp;zwnj;کنیم بی آنکه خنده&amp;zwnj;مان بگیرد. حتی دوست ندارم رادیو فردا را روشن کنم. حتی دوست ندارم هایده یا ابی یا گوگوش گوش کنم. از همه صداها فراری&amp;zwnj;ام. گوشی موبایلم را هم می&amp;zwnj;گذارم روی سایلنت. و هر کدام از فن&amp;zwnj;کویل ها که روشن می شوند می&amp;zwnj;روم خاموششان می&amp;zwnj;کنم. فقط نمی&amp;zwnj;دانم با صدای موتور یخچال چکار می&amp;zwnj;شود کرد. اما به هر حال، خوبی صدای موتور یخچال اینست که حرف نمی&amp;zwnj;زند. تنها یک صدای یکنواخت از خودش در می&amp;zwnj;آورد که می&amp;zwnj;شود نشنیده اش گرفت.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خانه تنها هستم و ساکت هستم و در تمام این سکوت به مادرم فکر می&amp;zwnj;کنم و آن سال&amp;zwnj;هایی که ماها همه سر&amp;nbsp;ِکار و زندگی خودمان بودیم و او که در خانه تنها بود با سکوت خودش.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1269</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8507117/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8507117</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Dec 2011 10:05:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سرآشیبی</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;شاید هم دارم توی یک سراشیبی قل می&amp;zwnj;خورم و هر لحظه هم سرعتم دارد زیادتر می&amp;zwnj;شود. شاید این از همه توصیف ها بهش نزدیک تر باشد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;درست مثل چرخهای زیر اسکیت&amp;zwnj;هام، آن سال که نه &amp;ndash; ده &amp;nbsp;ساله بودم و در یک سراشیبی طولانی توی پارک ملت شروع به پایین رفتن کردم و وسط&amp;zwnj;هاش کنترل اسکیت&amp;zwnj;ها را از دست دادم و ترسیده بودم و جیغ&amp;zwnj;های طولانی و بلند می&amp;zwnj;کشیدم و نمی&amp;zwnj;توانستم متوقف شوم. یک آقایی هم لطف کرد وسط&amp;zwnj;های راه، وقتی من را از دور دید که جیغ زنان بهش نزدیک می&amp;zwnj;شوم، خواست کمکم کند و فیگوری گرفت مثل اینکه بخواهد مرا بگیرد. اما وقتی بهش نزدیکتر شدم آنقدر سرعتم زیاد بود که آقای مهربان هم ترسید و جاخالی داد. آن موقع توی راه فکر می&amp;zwnj;کردم آخرش مثل پلنگ صورتی می خورم به دیوار! ولی نخوردم. توی یک حرکت قهرمانانه &amp;nbsp;در انتهای آن سراشیب طولانی، تصمیم گرفتم دور بزنم و خوردم زمین. چه زمین خوردنی... چندین متر کشیده شدم روی آسفالت و پوست و گوشت رانم رنده شد چون شلوار کوتاه پوشیده بودم. بعد بردنم بهم ضد کزاز زدند و تا مدت ها زخم پایم خوب نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;حالا هم دارم قل می خورم و پایین می روم در حالی که جیغ نمی&amp;zwnj;کشم و نمی&amp;zwnj;ترسم. فقط کمی سرگیجه دارم. الان اصلن فکر نمی&amp;zwnj;کنم آخرش چه می شود. همینطور قل می&amp;zwnj;خورم و قل می&amp;zwnj;خورم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://naadaanii.persianblog.ir/post/1268</link>
      <author>کتا</author>
      <comments>http://naadaanii.persianblog.ir/comments/1601/8500341/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1601.post-8500341</guid>
      <pubDate>Sat, 10 Dec 2011 09:53:40 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
