آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خلاصه ی خلاصه از چهارشنبه . پنجشنبه . جمعه

جمعه

چیز هایی را در بیداری دیده ام

خیال می کنم در خواب دیده ام

چیز هایی را در خواب دیده ام

خیال می کنم بیدار بوده ام

و در این چهار جمله ساده، یک دنیا حرف نهان است...

 

پنجشنبه

پنجشنبه پیش از ظهر حمید مادر را برد خانه خودشان. پنجشنبه روز عجیبی بود. مهمان داشتم و زیر چشمم سیاه و کبود بود. نسرین و مریم آمده بودند برویم استخر. من گفتم دیشب توی دستشویی آب ریخته بود و زمین خیس بود و مادر لیز خوردند و داشتند می خوردند زمین که من گرفتمشان اما کله شان محکم خورد توی صورتم که اینطور شد!

کمی رفتم توی آب اما نتوانستم شنا کنم. آمدم زرشک پلو درست کردم. نوین خیلی کمک کرد. مهمان ها تا عصر اینجا بودند.

حمید این میان مدام از رضا تلفن داشت و هی رفت توی اتاق و هی در را بست و هی غصه خورد و با چهره غصه خورده آمد بیرون و من دلم هی ضربانش تند و کند شد.

ساعت پنج مهمان ها رفته بودند. رفتیم خیابان. مصلی، ... ولی عصر، ... یوسف آباد، ... ونک، ... مردم همه جا بودند. به خاطر اوضاع به هم ریخته داخلی خودمان نشد برویم بهشت زهرا اما مردم همه جا بودند. همه جا...

چهارشنبه

سارا خانم صبح برای بیست و چهار ساعت رفت مرخصی و مادر اینجا بودند. عصر مهیار آمده بود قفل در آپارتمان تحویل نگرفته اش را عوض کند! توی یکی از اتاق های آن آپارتمان موقتا نگهبان ساختمان ساکن است و نگهبان را با خشونت بیرون کرده بود. حمید رفته بود صحبت کند که بحث بالا گرفت و توی راه پله صدای فریاد هایشان بلند شد. من هم رفتم پایین. حمید داشت می گفت هم وکیل و هم کارشناس دادگستری هر دو گفته اند تا تسویه حساب کامل نشود نباید آپارتمان ها را تحویل بدهیم و از مهیار خواست که برود بیرون. مهیار هم می گفت نمی رود بیرون و به حمید بد و بیراه می گفت. من بی اختیار زدم توی صورت خودم. نه یکی نه دو تا! انگار اختیار دست خودم نبود. محکم می زدم توی صورت خودم. و مهیار می گفت از دست حمید می زنی توی صورت خودت؟ و من گفتم از دست شما  و برادر هایش ! و گفتم که به مرز خودکشی رسیده ام  ...و مهیار با لبخند مسخره ی تمسخر آمیزی نگاه می کرد. آخرش شاید از بد شدن حال من ترسید و رفت بیرون. ما هم آمدیم بالا. چشم راستم سیاهی می رفت. بخش پایین دید چشمم کاملا سیاه شده بود. بعد از ده دقیقه ای مهرداد برادر مهیار آمد و زنگ اف اف را زد. گوشی را که برداشتم با تندی گفت :"بگو حمید بیاد پایین!" گفتم :"نمی آید. با شما کاری ندارد!" مقداری از همان پای اف اف بد و بیراه گفت و من هم بی جواب نگذاشتمش. بعد آنطور که نگهبان ساختمان دیده بود، با یک آجر، مهیار را زخمی کرده بودند و بعد پلیس خبر کردند و به پلیس گفتند حمید مهیار را زده!!

این ها همه را در بیداری دیده ام.

تمام شلوغی های خیابان ها و خون های ریخته شده را هم در بیداری دیده ام. و آنقدر محکم خودم را زده ام که بادمجانی که زیر چشمم در آمده و هر روز بزرگ تر می شود را هم هر روز توی آیینه در بیداری می بینم.

مهیار به رضا گفته که حکم جلب حمید را گرفته و نمی دانم پیش وجدانش چطور تاب می آورد ؟‌ این را هم در بیداری شنیده ام.

در خواب هایم فعلا اوضاع رو به راه است. کاش همانجا می ماندم...

+ کتا ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٩
comment نظرات ()