آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همینجوری های میان روز

 خودم را نمی شناسم. باورم نمی شود که اینطور آدمی شده ام!

از طرفی خیلی بی خیال شده ام. الان اصلا انگار نه انگار که دو تا مهمان دارند توی خانه من نهار می خورند. نه اینکه آشنا باشند اما خب اگر قبل بود محال بود اینطور بی تفاوت اینجا بنشینم و حتی یک خوش و بش ساده هم نکنم باهاشان. حمید گفت برایشان (و البته همینطور برای خودمان هم ) پیتزا آوردند و آنها نشسته اند توی نهار خوری  و دارند می خوردند و خودش رفته دنبال نوین که وقتی برگشتند ما هم بخوریم. سعی دارم خودم را توجیه کنم. مثلا اینکه  "خب من اگر بروم آنجا احتمالا مزاحشان هم می شوم." صدای خنده ی دختر می آید و صحبتشان سر نهار گل انداخته. خلاصه که دارد خوش می گذرد بهشان. من اگر می رفتم حتما دچار رو در بایستی می شدند. اول گفتم من می روم دنبال نوین که مجبور نباشم توی خانه بمانم و اینطور مثل دیوار رفتار کنم. ولی سر بزنگاه که باید می رفتم دنبال نوین نسرین تلفن زد و من مشغول حرف زدن بودم که حمید از دم در اشاره کرد که یعنی رفت و من هم سری تکان دادم که یعنی خداحافظ.

این دو تا از اداره ثبت آمده اند که آپارتمان ها را برای تفکیک متر کنند. یک دختر و پسر جوان و خوش تیپ هستند. کمی همکاریشان توی این دوره و زمانه عجیب به نظر می رسد. یعنی یک اداره دولتی یک دختر و پسر را با هم می فرستد جایی ماموریت؟! از حرف زدنشان معلوم است که زیاد آشنا نیستند و سعی دارند توجه همدیگر را جلب کنند. آقا دارد چیز با نمکی تعریف می کند و خانم هم بلند بلند می خندد. نمی دانم اصلا این ها می دانند که من هم اینجا هستم یا نه! شاید خیال می کنند تنها هستند که انقدر راحتند. بهتر. خب راحت باشند. تازه کاش من نامرئی بودم می رفتم نزدیک تر که بتوانم جزئیات حرف هایشان را هم بفهمم. الان چیزی از حرف هایشان نمی فهمم. فقط تن صدا ها و خنده ها را می شنوم. تازه احتمالا خیلی وقت هم هست که نهارخوردنشان باید تمام شده باشد اما از بس خوش گذشته بلند نمی شوند بروند دنبال کارشان!

اول کلام داشتم چی می گفتم ؟ اینکه از طرفی خیلی بی خیال شده ام. و از طرف دیگرش را چه می خواستم بنویسم؟ هیچ یادم نیست. آهان یک چیزی توی مایه های دلکندگی از دنیا. یعنی دل کندن برایم راحت شده. کلا حساسیت هایم انگار کم شده. تاثیر فلوکسیتین است لابد. یک چیز هایی برایم مهم بود که الان دیگر مهم نیست. این دو تا حس باید با هم در تضاد باشند. اما نیستند. نمی دانم چطور همزیستی می کنند با هم؟ از طرفی راحت شدن خیال باید برای آدم آرامش بیاورد. ولی این آرامش انگار آرامش واقعی نیست. مثل خواب و خیال است. مثل فرار یک مجرم است. مجرمی که توی بیابانی می دود آزاد است اما نگران است. انگار هر لحظه ممکن است از این خواب بیدار شود...

صدای به هم خوردن در آمد. انگار رفتند...

+ کتا ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٦
comment نظرات ()