آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به انتظار هیچ ...

 

نشسته ام به بازی. به وقت تلف کردن. به وقت را گذراندن به معنای واقعی که تا می تواند بگذرد بگذرد بگذرد بی آنکه رد پایی از من بر ساحلش بماند...

نشسته ام به تلف کردن خودم. به رها کردن ثانیه ها. به دور انداختن عمر، آنچنانکه هیچ کاری ارزشش را نداشته باشد.

نشسته ام به خندیدن به ریش روز ها. به از رو بردنشان. به لحظه لحظه ی بی ارزشی اش را باور کردن.

نشسته ام تا خود ِ خود ِ نبودن.

دلم همه چیز را در عین خواستن، نمی خواهد. حتی نمی خواهد به دیدن مادر برود. می خواهد همینطور ساکت کنار ثانیه بنشیند و عبور شان را گاه تند و گاه کند تماشا کند و به انتظار شنیدن هیچ خبر خوب یا بدی هم نباشد. 

+ کتا ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٥
comment نظرات ()