آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
چیزی در این دنیا برای دل بستن و نشکستن نمانده.
دلم هوای شعر شاملو دارد. یاد کتابخانه ی خودمان به خیر که هر وقت هوس کتابی بود میشد رفت برداشت و خواند. به همین سادگی. حالا باید شعر ها را توی سرم مرور کنم.
کجا بود ؟ چه بود؟ سرودی دیگر گونه...آوازی دیگر گونه....
من باز یاد درس تصمیم کبری افتاده ام و از خودم می پرسم که آیا از آن درس به بعد کبری دیگر همیشه مواظب بود که کتابش جایی جا نمانده باشد؟ خیس و کثیف نشده باشد؟ چقدر دلم می خواست با کبری دوست می بودم و این را می فهمیدیم.