آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از صبح دارم فکر می کنم که : يکی مرغ...

 

چیزی در این دنیا برای دل بستن و نشکستن نمانده.

دلم هوای شعر شاملو دارد. یاد کتابخانه ی خودمان به خیر که هر وقت هوس کتابی بود میشد رفت برداشت و خواند. به همین سادگی. حالا باید شعر ها را توی سرم مرور کنم.

کجا بود ؟ چه بود؟ سرودی دیگر گونه...آوازی دیگر گونه....

من باز یاد درس تصمیم کبری افتاده ام و از خودم می پرسم که آیا از آن درس به بعد کبری دیگر همیشه مواظب بود که کتابش جایی جا نمانده باشد؟ خیس و کثیف نشده باشد؟ چقدر دلم می خواست با کبری دوست می بودم و این را می فهمیدیم.

 

+ کتا ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۸
comment نظرات ()