آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

میدان ونک

یک:

ما یک سری از حدود ساعت چهار و نیم ونک بودیم تا حدود پنج و خورده ای که چندان خبر خاصی نبود بجز حضور چشمگیر نیروی انتظامی. بعد نوین ساعت پنج و نیم تقریبا حوالی پارک ساعی تعطیل می شد که رفتم دنبالش و از اونجا دوباره پیاده برگشتیم تا ونک و این بار حدود ساعت هفت ونک بودیم و بازم خبر خاصی نبود. یک عده ای بیشتر از حد معمول البته در رفت و آمد بودند که ما فرض کردیم برای تجمع آمده بودند. یک عده ای هم بیشتر از حد معمول توی ایستگاه اتوبوسی که پایین تر از ونک است توی پیاده رو ایستاده بودند انگار منتظر اینکه اتوبوس نیاید و ما فرض کردیم آنها هم برای تجمع آمده بودند. . ساعت هفت پلیس ضد شورش هم به جمع نیروی انتظامی اضافه شده بود ولی درگیری مشاهده نشد چون اصلا تا وقتی ما آنجا بودیم تجمعی هم مشاهده نشد. الان هفت و پنجاه دقیقه است و ما دیگر آمده ایم خانه

دو :

یک نفر هم اما این گزارش را از ساعت شش و بیست دقیقه که ما ونک نبودیم داده :

تو پاساژ ونک بودیم که نگاههای وحشت زده مردم به سمت میدان ونک خبر از درگیری میداد. از ساعت 4 که از ونک رد شدیم میدان مملو از پلیس بود . دختری سراسیمه وارد پاساژ شد و گفت خانمی وسط جمعیت فریاد زده رای مارو پس بدید و پلیس یهو وحشی شده و به طرف جمعیت حمله کرده. رفتم بیرون پاساژ سرو گوشی آب بدم دیدم دسته زره پوش پلیس پیرمرد و پیر زنی که آروم راه میرند را هل داده و با باتون میزنند. پیر مرد بشدت عصبی شده و با پلیس ها درگیر بود چون ظاهرا روحش هم از ماجرا خبر نداشت. پلیس با شلنگ به شیشه مغازه های پاساژ میکوبید و فرمان میداد که تعطیل کنید. مردم تو پاساژ ایستاده بودند و هرچی پلیس میگفت بیاید برید بیرون ملت از ترس به سمت ته پاساژ فرار میکردند. خلاصه جو میدان ونک بشدت متشنجه و از نظر جمعیت بسیار شلوغه - فقط معلوم نیست چقدر از جمعیت معترض و چقدر مردم عادی هستند ولی تجربه به من میگه که این شلوغی در میدان ونک در اینروز و ساعت عادی نیست. ترافیک در چهارراه جهان کودک بشدت سنگین بود و صدای بوق ماشینهارو در آورده بود

سه:

به نظر من این نیروی انسانی حیف است که اینطور بی برنامه و بی سازمان بماند. هدر می رود این همه شوق و انرژی. کاش می شد جوری برنامه ریزی ها را هماهنگ تر کرد. مردم می آیند و می روند و نیروی انتظامی را نگاه می کند و حتی یکدیگر را نمی شناسند. من شال سبز داشتم اما افرادی که نشان سبز داشتند خیلی کم بودند. از نگاه ها می شد چیزی حدس زد اما نمی شد مطمئن بود. کاش اقلا همدیگر را می شناختیم... کاش کسانی بودند که مثل این ها که از این کاغذ های تبلیغاتی پخش می کنند یواشکی به مردم خبر رسانی می کردند. یا در نقش دستفروش ، گل فروش... همه ش منتظر بودم کسی چیزی بگوید . چیزی مثل تغییر برنامه. مثل تغییر مکان تجمع. مثل اینکه پلیس ها را اینجا قال می گذاریم و بی آنکه متوجه شوند می رویم فلان جا...

دلم سوخت. دلم باز سوخت

پی نوشت :

این هم اما یک گزارش دیگر. شاید کمی امیدوار کننده

+ کتا ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳
comment نظرات ()