آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

عصر پنجشنبه یکم مرداد

 

عصر پنجشنبه ست. حمید رفته یک جلسه ی دیگر با داور و کارشناس مالی. دلم کمی شور می زند. ولی به شور زدنش عادت کرده ام. دیگر وقتی دلم شور نمی زند انگار یک چیزی کم دارم!

من و نوین می خواهیم بلند شویم همینطوری بیخودی برویم بیرون. از آنجا که تازگی ها بستنی خوردن هم یکی از مصادیق اعتراض های مدنی شده شاید یک بستنی چوبی هم بخوریم! شاید یکی دو شاخه گل هم بخریم. کسی چه می داند؟ شاید کسی را هم دیدیم که باتون به دست داشت و دلمان خواست بهش گل و لبخند بدهیم...

 

 

+ کتا ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱
comment نظرات ()