آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حتی امید هم ...

 

دلم روز به روز بیشتر از دیروزش می گیرد. روز به روز بیشتر از دیروز هم ساکت و ساکتتر می شوم. بی حوصله و بی حوصله تر. زمان را رها کرده ام به حال خودش. انگار نه انگار که آدمی هستم. من این ثانیه ها را نمی خواهم. همه شان مال شما.

حمید ناراحت است. نوین ناراحت است. سعی می کنم لبخند بزنم. لبخند می زنم و می گویند : "فیلممان کرده ای! " خودم هم به خودم شک می کنم. شاید همه را فیلم کرده ام. نمی دانم. تنها چیزی که می دانم اینست که دلم به روز ها گیر نمی کند. خوش نمی شود.  حتی امید هم  که این روز ها سایه اش مثل پروانه توی اتاق پر پر می رند،  نگاهم را رو به فردا نمی گرداند...

+ کتا ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
comment نظرات ()