آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

از خانه كه آمدي

يك دستمال سفيد،پاكتي سيگار،گزينه شعر فروغ

وتحملي طولاني بياور

احتمال گريستن ما بسيار است

 

شعر بالا از سيد علی صالحی ست. خوشم آمد، گذاشتمش اينجا که بيشتر بخوانمش.

 


 ۱) رئيس رفته سفر،‌ دلم می خواهد مثل کودکی ها وقتی که مادر و پدرم خانه نبودند و کلی شيطنت می کردم، شيطنت کنم. توی خرط و پرت های کهنه را دنبال شيطنت ها می گردم. بايد يک جايی باشند. حتی خاک گرفته...

 

۲) صبح چهارشنبه شانزدهم آذر است. اِ ؟ روز دانشجو است؟‌ ...

 دلم می خواهد بروم دانشگاه ببينم آنجا هم مثل دور و ور های ما خبری نيست؟‌ آسمان همينطور خاکستری و ساکت است؟‌

 

۳) درباره ی حادثه ی سقوط هواپيما نه می توانم حرفی بزنم نه می توانم حرفی نزنم. پس اشاره ای و اظهار تاسفی.

 

۴) امروز صبح يک ای-ميل داشتم از سايت گذرگاه که می خواهند کتابی چاپ کنند و داستان هايی که توی سايتشان گذاشته اند و بازديد کننده اش زياد بوده را توی آن کتاب چاپ کنند. يک داستان هم از من هست. ذوق کردم.

یادم باشد که تشويق بشوم و احساس خوبی داشته باشم و به فکر سر و سامان دادن به طرح های نيمه تمامم بيافتم. باشه؟

 

۵) درباره ی نظر هايی که توی پست پايينی نوشتين ازتون ممنونم.

گاهی آدم بجز گوشی که بشنود، سری که تصديق کند، يا آغوشی گشاده هيچ نمی خواهد.

 

۶) کار های امروزم چه هستند؟

ديروز که مادرم را بردم دکتر گفت که دوز exelon را زياد کنم. يادم نرود.

مايه ی کتلت شور شده. يک سيب زمينی توی آن رنده کنم.

قرار داد را اصلاح و آماده کنم و ايراد های نقشه های چاپ شده را بگيرم.

حد اکثرش اينکه کمی هم در همين هوای خاکستری قدم بزنم. بروم ويترين دوتا کتاب فروشی را نگاه کنم. راستی...! چه خوب... يادم آمد عصری بروم پکا آن بن های کتاب را تا مهلتش نگذشته خرج کنم.  عصری بعد از کار می روم پکا!

 

 

 

+ کتا ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٦
comment نظرات ()