آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حال این روز هام ...

حالم انقدر بده که حتی نمی تونم از خودم بنویسم. دلم می خواد دیگه نباشم. تحمل کشیدن بار تنم رو ندارم. فکر نمی کنم هیچ اتفاقی که ارزش موندن داشته باشه توی این دنیا قرار باشه بیافته. اگر هم قراره زندگی، از این به بعد زندگی بهتری بشه بازم لزومی نمی بینم که منم توی اون شرکت داشته باشم. از هر جنبه ای نگاه می کنم و فکر می کنم می بینم مردن بهتر از زندگی کردنه. بعضی چیز ها وابسته به من هست که اگه من نباشم بازم به مسیر زنده ی خودش ادامه میده. اتفاق مهمی نمی افته. فقط من دیگه غصه نمی خورم. دیگه شرمنده ی کسانی که ازشون پول قرض کردیم نمیشم. دیگه لازم نیست مخارج مادر رو بنویسم و حساب کنم که چقدرشو برای خودمون خرج کردیم و هر موقع پولدار شدیم باید بذاریم سرجاش. دیگه لازم نیست ناراحت باشم که چرا کار نداریم. و چرا برای شرکتی که مدت هاست کار نداره داریم هزینه ی اجاره و حقوق پرسنل و قبض ها رو از حساب دیگران پرداخت می کنیم.  دیگه لازم نیست غصه ی بیماری لادنو بخورم و دیگه برادری که فقط به خاطر نقطه اشتراکی به نام ارث پدر با من حس خویشی داره رو هم نخواهم داشت. فکرش هم شیرینه : من میرم آزاد و رها. دنیا بمونه با همه بد بختی هاش. دنبال یک راه اسونم. زدن آئورت یا خوردن پنج تا دیگوکسین؟

+ کتا ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۳
comment نظرات ()