آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اگر متحد باشند

 

ما برگشتیم!

از سر تخت طاووس حدود ساعت چهار راه افتادیم. رفتیم فاطمی و از خیابان فلسطین رفتیم پایین. تا بزرگمهر . آنجا دیدیم توی خیابان ولی عصر جمعیت زیادی دارند می روند سمت بالا. گلتن زنگ زد که آنجاست. رفتیم پیدایش کردیم. گفت به سمت خیابان انقلاب نمی گذارند مردم بروند و همه دارند می روند ولی عصر. ما هم همراه جمعیت  راه افتادیم.

 صد قدم بالاتر که رفتیم دیدیم مردم از بالا دارند می دوند پایین. فهمیدیم از میدان ولی عصر شروع کرده بودند به کتک زدن مردم و می آمدند پایین ، باز چشم ها و صورتمان که سوخت فهمیدیم اشک آور هم زده اند. مردم می دویدند پایین.عده ای فریاد می زدند که ندوید! ندوید اما مردم می دویدند و باتون به دست ها دنبالشان. ما کنار دیوار ایستادیم.

همانجا بود که گلتن را گم کردیم. یک پسری لنگ لنگان آمد روی پله هایی که ما ایستاده بودیم نشست. بد جوری کتک خورده بود. نمی توانست راه برود. بهش گفتیم تو یک جوری خودت را برسان خانه ولی قبول نکرد. گفت:" بار پیش از این هم بد تر کتک خوردم ولی ماندم. "

یکی از رهگذران گفت انقلاب خیلی شلوغ شده. نیرو های نظامی آنقدر زیاد نبودند که بتوانند مردم را کنترل کنند اما مردم می ترسیدند و تا یکی شان باتون به دست می دوید همه فرار می کردند. ما باز راه افتادیم سمت انقلاب. آن پسر هم خواست بلند شود راه بیافتد اما نتوانست.

رفتیم دوباره پایین تا بزرگمهر و از آنجا به پایین باز راه را بسته بودند. رفتیم توی بزرگمهر و از یک خیابان فرعی که هیچ نیرویی سرش نبود که جلوگیری کند رفتیم خیابان انقلاب. جمعیت آنجا زیاد بود. یعنی تمام پیاده رو از هر طرف مملو از جمعیت بود. راه افتادیم سمت دانشگاه تهران و همراه جمعیت زیادی که تمامی هم نداشت  رسیدیم تا سر وصال.

سر وصال باز راه را بسته بودند و مردم را متفرق می کردند. یک عده رفتند بالا و یک عده رفتند پایین و یک عده هم باز همان پیاده رو را برگشتند سمت ولی عصر. نیرو های باتون به دست می دویدند دنبال مردم که متفرق کنند. ما هم از وصال رفتیم بالا. جمعیت زیاد و زیاد تر شد. و همه توی وصال شروع به شعار دادن کردند. "یاحسین / میر حسین " تمام مسیر با شور این شعار تکرار می شد.

توی خیابان ایتالیا باز عده ی از این جمع منشعب شدند و رفتند سمت ولی عصر. ما همچنان مستقیم رفتیم تا بلوار کشاورز. آنجا نیرو های امنیتی زیاد بودند و گاز اشک آور خیلی زیادی زده بودند. مجبور شدیم دستمال سرکه ای مان را بگیریم جلوی دماغمان اما مقدار گاز اشک آور خیلی زیاد بود. روزنامه آتش زدیم و کمی بهتر شد. یک آقایی هم یک نخ سیگار بهمان داد. روبروی بیمارستان پارس بودیم و یکی از اقوام نزدیک حمید توی بیمارستان پارس سمت مهمی دارد. حمید گفت برویم بیمارستان. من زیاد موافق نبودم. اما رفتیم آن سمت خیابان دیدیم در های بیمارستان را قفل کرده اند و کسی را راه نمی دهند.

سمت ولیعصر شدت گاز اشک آور بیشتر بود. برگشتیم سمت وصال و از یکی از کوچه های فرعی رفتیم بالا. جمعیت تقریبا همه جا بود. توی تمام پس کوچه ها. کم کم آتش های بزرگی برپا شده بود و اشک آور ها بی اثر شده بود. یک آقایی دستش مجروح شده بود که عکس گرفتم. از توی پس کوچه ها هم یکی دو تا عکس گرفتم.  از یک کوچه دیگر برگشتیم توی بلوار. آنجا عده ای جمع بودند و یار دبستانی می خواندند و از نیرو های سرکوب گر هم خبری نبود. آنجا هم عکس گرفتم. رفتیم سمت میدان ولیعصر. جمعیت زیاد بود اما متحد نبود. میدان ولیعصر پر از نیرو های نظامی با لباس های مختلف بود. ما ولیعصر را سمت شمال آمدیم و تمام ماشین ها یی که توی خیابان بودند تمام مسیر را بوق می زدند و مردم توی پیاده رو ها گاهی انگشت هایشان را شکل وی می کردند و به هم نشان می دادند. یک آقایی نشسته بود با دختر کوچکش کنار خیابان و با سه تارش یار دبستانی می زد. ماشین ها همینطور بوق می زدند.

جلوی سینما استقلال وضع کمی غیر عادی بود. موتور سوار های لباس شخصی زیاد بودند و دیدیم آدم هایی را می گیرند و هل می دهند توی سینما. یک چیز عجیب هم اینکه یک موتور سوار که موهایش را ژل زده بود و ریش تراشیده بود و اصلا ظاهرش شبیه لباس شخصی ها نبودتی شرت آستین کوتا راه را آبی و سفید تنگی پوشیده بود اما از گروه لباس شخصی هایشان بود. دلم می خواست عکسش را می گرفتم اما ترسیدم. بعد که دقیق شدیم دیدیم بین موتور سوار هایشان یک عده لباس شخصی با ظاهر خیلی غلط انداز و مو های ژل زده و آستین کوتاه هم هستند. از اینجا نتیجه گرفتیم که به هیچ موتور سواری نباید اعتماد کرد!

رسیدیم سر فاطمی و مردم همچنان بوق های ممتد می زدند. ماشین مان سر تخت طاووس بود و سوار شدیم و ولیعصر را سمت ونک آمدیم بالا. کل مسیر مردم بوق می زدند و انگشت ها بشکل وی بیرون از پنجره ها بود. بالاتر از پارک ساعی سر خیابان آبشار پر از امنیتی ها و پر از ماشین سیاه هایشان بود. یک عکس گرفتم اما نمیدانم چطور شد. حمید هم ترسید و گفت جلوی این ها دوربین در نیار! ا زآنجا به بالا تا میدان ونک حضور امنیتی ها بیشتر مشهود بود. ما داشتیم بوق می زدیم و یک موتو سوار آمد بهمان گفت چرا بوق می زنی؟ گفتیم همینجوری! گفت نزن! من بهش گفتم شما نزن! ولی انگار امنیتی بود. اما حمید دیگر بوق نزد. یارو گفت می خوای پلاک ماشینتو بکنن ؟ و بعد خوشبختانه راه باز شد و رفتیم. توی ونک هم خیلی حکومت نظامی بود. همینطور سر میرداماد. ما از میرداماد آمدیم خانه و دیگر موضوع قابل ذکری پیش نیامد.

فقط من مطمئنم که این مردم اگر متحد باشند هیچ نیرویی نمی تواند سرکوبشان کند.

+ کتا ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
comment نظرات ()