آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

من دنبال جایی میگردم برای اینکه بی صدا فریاد بزنم. نه سخت می گیرم و نه توقع فهمیده شدن دارم.

نگاه عزیز حرف خوبی زده. اینکه زمانیکه کسی مثلن شرمنده است آدم توقع ندارد که پر خاشجو هم باشد. بخصوص وقتی که بجر همراهی و کمک نکرده باشی اش.

من نمیدانم چرا باید همه ی عمرم به این آدم بدهکار باشم و مشغول پرداخت بدهی ها.

می خواهید همه ی جریان را تعریف کنم که بدانید سخت می گیرم یانه؟ می خواهید همه ی جریان را تعریف کنم که بلفی هی نگوید همه جا از همین خبر ها هست؟

دلم گرفته و وقتی دلم می گیرد نمی دانم چکار می توانم بکنم. جز همين که اينجا بنويسم و با خودم فکر کنم چه خوب که چهار نفر که نمی شناسمشان هستند که با آنها حرف بزنم.

از اردیبهشت ماه سال هفتاد و یک دارم توی این شرکت کار می کنم. و آخرین حقوقم را آخر تیرماه هفتاد و یک دریافت کرده ام. چون مرداد ماه او به من پیشنهاد ازدواج داد و از آن به بعد که من و او ندارد! جیب هایمان یکی ست !!

من از این آدم هیچ توقعی ندارم. آنقدر هم خودم راشناخته ام که میدانم محکومیت ابدی ام تحمل فریاد های همیشگی اش است. انقدر هم دلم برایش می سوزد که مطمئنش کنم که تنها نمی ماند اما برای دل خودم هم باید فکری بکنم و آن فکر اینست که حرف هایم را اینجا بنویسم.

شاید یکی دو تا از خواننده های اینجا مثلن سیب سرخ و یا دفترک مجازی که از آنیکی وبلاگ قبلی ام موقعی که توی آن بحران های روحی حساب کتاب این سرمایه گذاری لعنتی بودم و فریاد می زدم که با پول فروش ویلای من که صد و پنجاه میلیون بیشتر نیست نمی شود دل به دریای یک سرمایه گذاری هفتصد میلیونی زد. می شود؟ یادشان باشد.

اما چاره ای نداشتم جز اینکه خواسته اش را قبول کنم. قرار شد من صد میلیون کمک کنم و بقیه اش را برای گذران رندگی بگذارم توی یک حساب ۵ ساله بانک پارسیان

 بعدش قرار شد پول پیش اجاره شرکت را هم من بدهم. بعدش قرار شد از آن بهره ها اجاره ی شرکت را هم من بدهم. بنابر اين آخرش سی و پنج ميليون ماند برای گذاشتن توی بانک که از بهره اش مخارج ماهيانه ی اين مدتمان تامين شود.

آنطور که رئیس حساب کرده بود با خر ج آن صد میلیون کار ساختمان ما باید به سقف اول می رسید و موقعیکه سقف اول زده شود می شود از بانک وام گرفت. حالا به سقف اول نرسیده. آنطور که رئیس پیش بینی کرده بود وقتی خانه ای که توی آن نشسته بودیم کلنگ تخریب را می خورد مشتری ها قاعدتن باید برای پیش خرید صف می کشیدند. اما نکشیده اند تا به حال ! ... و ما الان ساکن خانه ی پدر من هستیم.

و من خوشبختانه به هیچ هیچ هیچ مبلغی از او به هیچ عنوان در این مدت نیاز نداشته ام. از اول ماه پیش یعنی اول آبان هم که دو ونیم میلیون سود سپرده ها را بهش دادم و بلا فاصله از سپرده ی سی و پنج میلیونی که برای گذران زندگی توی بانک گذاشته بودم هفته ی پیش که چک داشت ۵ میلیون برداشت کردم و امروز هم ته مانده ی دو تا حساب دیگر که یک و نیم میلیونی میشد را بدون دریافت یک رسید حتی تقدیمش کردم که کارش راه بیافتد.بگذارید بگویم که دقیقش می شود هشت میلیون و هشتصد و پنجاه هزار تومان که در مدت یک ماه ونیم اخیر علاوه بر آن صد میلیون و مخارج اجاره ی این شرکت کوفتی بهش داده ام.

با این اوضاع و شرکتی که بجز ضرر چیزی برای ما ندارد حوصله ی اینکه توی این خراب شده کار کنم را ندارم. من بجر همراهی و کمک کاری نکردم و بجز داد و بیداد و توقع جواب نگرفته ام.

به قول نگاه حد اقل لطفن کمی شرمنده باش و نخواه که تحمل پرخاشجویی های احمقانه ات را داشته باشم.

من هم همانقدر تحت فشارم که تو. نیستم؟

دروغ می گویم؟ و اما اگر دروغ نمی گویم و من هم حق دارم پرخاشگری کنم بیا دو تا چاقو برداریم و همدیگر را تکه پاره کنیم. اینطوری دلمان حسابی خنک می شود.

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٥
comment نظرات ()