آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چیزی مثل سیال

 

از پنجشنبه و جمعه فایل تازه ای از گفتگو ها نرسیده که پیاده کنم. امروز فقط از ایشان یک ای میل رسید که آن هم تذکراتی در باب دیوار نویسی بود که لینکش را توی خواندنی های روزانه تحت عنوان " لینک مهم درباره دیوار نویسی"  گذاشته ام. توی آن نوشته به وبلاگ دیوار نویسی هم لینک داده شده.

امروز صبح رفتیم بانک باز یک و نیم میلیون از پول های دایی بزرگم ریختیم به حساب حمید. الان بدهی مان به دایی بزرگم شده حدود بیست و دو میلیون!  دیشب واقعا دلم می خواست بمیرم که صبح زنده نباشم و اینکار را انجام ندهم. برای اولین بار به روش های مختلف ِ  خودکشی هم فکر کردم. روی تصویر بریدن رگ دست از همه بیشتر معطل شدم!  بودن یا نبودن! مسئله اینست. مردن فکر کنم راحت ترین کار دنیاست. حالا البته می شود این جان بی ارزش را کمی هم توی تظاهرات و درگیری ها به خطر انداخت که شاید اگر به هیچ دردی نمی خورد به درد وطن بخورد!  

از بانک که برگشتم، وسایل مادر را جمع کردم و بردیمشان خانه خودشان. سارا خانم دخترش را آورده. اسمش سحر است و چهار ساله است. خنده رو و ناز.

چند روز است که دوباره شال سبزم را سرم می کنم. امروز چند جا روی دیوار شعار های سبز هم دیدیم. از دو تاش عکس گرفتم.

چیزی بیشتری به ذهنم نمی رسد برای نوشتن. فقط خواستم بگویم به محض اینکه فایل گفتگوی تازه بدستم برسد، در اینجا خواهم گذاشت.

 

 

+ کتا ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
comment نظرات ()