آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دلم گرفته.
 درختی هم هست که هرچه نگاهش میکنم شاخه اش را برای همدردی به طرفم دراز نمیکند.

 
 
امروز چهاردهم آذر یعنی سیزدهمین سالگرد ازدواج ما است. اما آنقدر تحت فشار مالی و روحی هستیم که هیچکدام به یادش نمی آوریم. صبح هنوز چشم باز نکرده بگو مگویمان شد.

این کامپیوتر لعنتی دارد یک موزیکی پخش میکند که اصلن نمی دانم از کجا پخش می شود. نمی دانم بلاگفا روی سایتش موزیک گذاشته؟ یا اینکه رفتم توی یک وبلاگی ولی بعد که بستمش موزیکش قطع نشده؟ مگر ممکن است؟

و همین الان یعنی ساعت هفت و چهل و هفت دقیقه ی صبح تلفن زنگ زد و خانم مظفری بود. و رئیس صبحانه نخورده رفته که بعد از گذاشتن دخترک برود دنبال کار و خانم مظفری میگوید که....مهم نیست چه می گوید.

مگه من آنلاین نبودم ؟ پس تلفن چه طوری زنگ زد؟

دلم گرفته و دیگر هیچ.


راستی!... اين تصوير رو ببينين.

 

 

+ کتا ; ٦:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٤
comment نظرات ()