آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک تکه یادداشت از دیروز

 

الان هیچکس نمی داند من کجا هستم بجز خودم!

امروز قرار بود اینجا زنجیره برقرار باشد که نیست. در واقع هیچ خبری نیست. ساعت حدود هفت و نیم شده و افرادی مثل عابران معمولی در حرکتند. سر ِ میرداماد پلیس و دیگر نیرو های امنیتی خیلی زیاد بود و به شدت از ایستادن مردم در پیاده رو ها جلوگیری می کردند. با موتور های قرمزشان توی پیاده رو به صف ویراژ می دادند و هی می گفتند : "حرکت کن! ... حرکت کن!" من سر یکی شان داد زدم : " آخه چرا با موتور میاین تو پیاده رو ؟ " ولی صدایم انگار  جایی لای صدای موتور هایشان گم شد.

از سر میرداماد نرم نرم پیاده آمدم بالا. هر پنجاه قدم یک یدو تا نیروی پلیس با سپر و باتوم ایستاده اند و با هم مشغول شوخی و خنده اند. به نظرم همه خوشحالند از اینکه کسی نیامده. یک نفس عمیق می کشم و با خودم می گویم حیف! حضور امروز مهم بود و مردم نیامدند. بیخود نبود دلم شور می زد. نا امید شدم.

الان کمی از سر اتوبان نیایش بالاترم. توی پیاده رو های عریض پارک ملت روبروی بیمارستان قلب نشسته ام روی یکی از نیمکت ها و اوضاع اینجا بسیار آرام و طبیعی است. کم کم همان مسیری را که آمدم برمی گردم پایین و می روم خانه. عصر دلگیری ست این عصرگاه ِ ساکت و خلوت ِ دوشنبه هشتم تیر.

+ کتا ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٩
comment نظرات ()