آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل چیز با ارزشی که توی راهی از دستمان افتاده باشد

 

نشسته ام همه ی خبر ها را به دنبال یک خبر خوب زیر و رو کرده ام. نشسته ام حرف های سازگارا را گوش داده ام. بعدش سرچ کرده ام ببینم توی نت هست یا نه و بعدش نشسته ام تایپشان کرده ام. نشسته ام پای بی بی سی بلکه یک خبر خوب بدهد.

نشسته ام پای رادیو فردا بلکه یک خبر خوب بدهد.  سر ساعت یک رفته ام چشم دوخته ام به آسمان شهر بلکه یک بادکنک ببینم، نشسته ام اطلاعیه مخملباف را توی وبلاگم گذاشته ام و دقیقه به دقیقه کامنت دانی اش را چک کرده ام که ببینم چقدر با استقبال مواجه می شود و دیده ام که ساعت هاست فقط یک کامنت دارد و بس.

ساعت چند است الان؟  ساعت بیست دقیقه به هفت شب است. هوا تا چه ساعتی روشن است؟  یعنی همه نا امید شده اند؟ به همین زودی؟ نه! این ممکن نیست. مگر شب ها صدای الله اکبر هارا نمی شنوی؟  امید همیشه فراتر از ما ست. باید برویم تا جایی پیدایش کنیم... باید چشم هایمان را باز کنیم تا پیدایش کنیم. باید خوب دقت کنیم تا پیدایش کنیم. مثل چیز با ارزشی که توی راهی از دستمان افتاده باشد ، باید تمام راه را با دقت برگردیم و بگردیم و پیدایش کنیم... توی این فکرم که هر طور هست امشب باید شمعی روشن کنم...

 

+ کتا ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٥
comment نظرات ()