آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
بعد از مجلس ترحیم از میدان صنعت شهرک غرب راننده پیکان مسافرکش گفت " کجا؟ " گفتم " امیر آباد!" گفت "شلوغه ها! ... کجای امیر آباد می خواین برین؟" گفتم " همونجا که شلوغه! "
رفتیم و ما را سر جلال آل احمد پیاده کرد. راه افتادیم سمت جنوب. سر تقاطع ها در دسته های بیست تایی نیرو های گارد ویژه ایستاده بود. ما درست از وسطشان رد شدیم و با چهره هایی پر از سوال های بی جواب نگاهشان کردیم. یک دسته - دو دسته - سه دسته ... همینطور سر تمام چهار راه ها تا پایین امیر آباد. خبری نبود بجز حضور آزار دهنده ی نیرو های چماق به دست که انگار وظیفه شان را خوب انجام داده بودند و حضور احتمالی مردم را هم به تمامی پراکنده بودند.
رسیدیم به کوچه خسروی. سر کوچه هم پلیس بود. ماشین نگه داشته بودند که عبور وسیله ی نقلیه غیر ممکن باشد.
داخل کوچه اما بوی غربت می آمد. آنطور که راننده ی پیکان مسافر کش گفته بود نه تنها شلوغ نبود ، که خلوت هم بود. خیلی خلوت تر از همه ی کوچه های دنیا... ما پیاده بودیم و کسی دیگر نبود. کمی پیش تر، سر اولین تقاطع ِ کوچه خسروی عده ی کمی جمع بودند. شاید پانزده نفر و عابران ِ گاه و بیگاهی که حرکتشان هنگام عبور از این تقاطع اندکی کند تر می شد و با کمی تعجب به گل هایی که همانطور عین سکوت کوچه غریبانه کنج دیوار بود نگاه می کردند و بعد به ما که مات به گلها ایستاده بودیم نگاه می کردند و آرام و با احتیاط می پرسیدند " چی شده؟ " و ما برایشان به سختی تعریف می کردیم که در اینجا اتفاقی افتاده که گوش جهان را کر کرده اما توی همین شهر ، توی همین محل همگان بی خبرند...
شمع سبزش را هم باد خاموش کرد. تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که دوباره روشنش کنم



