آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

که مرگ برایم شیرین تر است از ترس

 

صبح دوشنبه است. دیشب هم تا حدود سه صبح بیدار بودم. خوابم نمی برد. فیلم ندا را شاید دویست بار دیده ام. نگاهم روی تمام جزئیاتش دقیق می شود. آخرین بار ها تنها روی حرکات دست هایش. دست راستش که وقتی دوربین دور سرش می چرخد می آید بالا و دست چپش که در آخرین ثانیه های فیلم ناگهان رها می شود ، نشانه های آخرین لحظه اش... حتی وقتی که صورتش پر از خون بود هنوز جان داشت. تمام روز، تمام شب، تنها صحنه ای که مقابل چشمم دارم همین است.

نمی دانم خبر برگزاری مراسم ترحیم و بزرگداشتش توی مسجد الرضا تائید شد یا نه ؟ خبر دیگری بعد از این آمد که مسجد با منزلشان تماس گرفته و برنامه را لغو کرده و هیچ مسجدی برای مراسمش مجاز نیست مراسم برگزار کند. خبر بعد این بود که برویم خیابان امیر آباد، بالاتر از پمپ بنزین ، در محل شهادتش گل بگذاریم و به یاد حضور پر نورش شمع روشن کنیم.

دیروز تمام وقت چشم هایم پر از اشک بود. دلیلش اندوه نبود. سرخوردگی نبود. نا امیدی نبود نمی دانم این حس تازه که اشک می آورد چیست ؟ شاید می هراسیدم خون شجاعش پایمال شود.

ندا بزرگ ترین تکانه بود به وجدان ها بیدار دنیا. با مظلومیتش تمام چشم های جهان را به سوی ما دوخت. اما عده ای که توی خانه هایشان نشسته اند و هیچ نقشی در آفریدن حماسه ای این روز های پر از التهاب و امید و خون ندارند، الان دارد قند توی دلشان آب می شود که  :‌ " خونی که باید ریخته می شد دارد ریخته می شود ! آنها که باید قربانی می شدند دارند قربانی می شوند!‌ آزادی هزینه دارد و این هزینه دارد از حساب  دیگران پرداخت می شود و حالا چشم جهان روی ایران دوخته شده و پیروزی نزدیک است!"

نسبت به این ترسو های موقعیت طلب حس خوبی ندارم.

توی خانه بند نمی شوم. من از این ها نیستم. باید بروم به خیابان که اگر این جنبش به پیروزی رسید، شرمنده ی شهدایش نباشم و اگر در این راه کشته شوم چه بهتر ! که مرگ برایم شیرین تر است از ترس.

+ کتا ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱
comment نظرات ()