آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

که کاش اين خيابان...

 

این شب های زود رس نیمه های پاییز را که ساعت ِ پنج و نیمش هوا تاریک تاریک است و من هر از گاهی  راه سربالایی شرکت تا خانه را پیاده پیش میگیرم ،  خیلی دوست میدارم.

 

از کوچه ی تاریکی که شرکت ما در آنست که می پیچم به طرف تخت طاووس، موج زندگی آنچنان درخشان و آنچنان پرشور می خورد توی صورتم که غصه هایم را فراموش میکنم. شلوغی سر این خیابان و عبور پر از هیجان و هراس از میان ماشین ها حتی با این احتمال که هر کدام که از پشت دیگری میپیچد، ممکن است مرا نبیند را هم دوست دارم.

 

رد شدن از میان راننده های مسافر کش  ِ سر فتحی شقاقی که هر کدام بعد از دیگری مقصدی را فریاد میکنند و تو را دعوت میکنند که سوار شوی و عبور بی تفاوت از میانشان را و رسیدن به پیاده رویی که باید سربالایی یوسف آباد را همراهش باشی و دقیق شدن توی صورت عابرهایی که از روبرو می آیند را. گوش دادن به حرف های ده کلمه ای که دونفر هایی که از پشت سرم نزدیک می شوند و از کنارم عبور می کنند وسر در نیاورن از آن حرف  ها و ادامه دادن آن حرف ها به سلیقه ی خودم توی سر خودم را.

 حتی همین باد سردی را که می خورد توی صورتم و باعث می شود که سینوس های سمت راست صورتم  درد خفیفشان را به یاد بیاورند راهم دوست میدارم.

 

میرسم به روزنامه فروشی و می ایستم و با دست جلوی بینی و گونه ای که درد میکند را میگیرم و تیتر هارا می خوانم. همیشه اول از همه این تیتر های درشت روزنامه هایی که خبر ها جنایی و هنر پیشه ها را بزرگ میکنند توجه ام را جلب میکند و بعد به تیتر های دیگر نگاه میکنم. گوشه ی روزنامه ای شهر دار جدید گفته که تا تکلیف طرح های جامع و تفصیلی شهر تهران مشخص نشود تراکم نخواهند فروخت. خبر کنسرت چکناواریان که می خواهد آثار موتسارت را اجرا کند و عکس درشت برنامه ی شجریان روی روزنامه ی شرق و تیتر جام جم که تبلیغ بورس را میکند.

 

باز راه می افتم که هر قدمم را دوست بدارم و نیمه های راه فکر میکنم که کاش این شب تا ابد ادامه داشت و کاش این خیابان تا ابد ادامه داشت...

 

+ کتا ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٢
comment نظرات ()