آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما برگشتیم!

 

ساعت هفت و ربع است. حدود ساعت چهار میدان ولی عصر بودیم. رفتیم سمت چهار راه ولیعصر اما از سر طالقانی نیرو های گارد ویژه آنچنان سد معبری کرده بودند که هیچ راه نفوذی به سمت خیابان انقلاب نبود. ما به سمت غرب راه افتادیم توی خیابان طالقانی و سر تمام کوچه هایی که می رفت سمت جنوب همین بساط بود. نمی گذاشتند کسی به طرف خیابان انقلاب برود. ما رویمان کمی زیاد بود و همچنان به حرکتمان به سمت خیابان وصال ادامه دادیم آنجا جمعیت کمی زیاد تر و حیرت زده تر بود. ماشین هایی هم بودند که جوان ها را بی خود بی جهت بازداشت می کردند می بردند مثلن یک خانمی را دیدیم که داشت خودش را به زمین و آسمان می کوبید و داد و فریاد می کرد فهمیدیم که پسرش را چون تی شرت سبز پوشیده بوده گرفته اند و برده اند.

از خیابان وصال رفتیم سمت شمال و رسیدیم به بلوار کشاورز. آنجا گروه گروه آدم هایی که بطری های آب معدنی به دست داشتند سرگردان مانده بودند و تمام خیابان ها را به سمت جنوب امتحان می کردند که آیا می شود رفت خیابان انقلاب یا نه. ما از خیابان شانزده آذر دوباره رفتیم سمت جنوب. و از یک خیابان فرعی خودمان را رساندیم به خیابان کارگر.

یک جوان سیاه پوش و لاغر جلوی ما راه می رفت که گاردی ها گرفتندش. توی کوله پشتی اش را گشتند و یک ورق کاغذ که نمی دانم چه اعلامیه ای بود پیدا کردند و شروع کردند به کتک زدن جوان لاغر سیاه پوش. بعد هم هلش دادند توی جوب و گفتند دستهایش را بگذارد روی سرش.

پایین تر نمی شد رفت و باز رفتیم تقاطع خیابان کارگر و بلوار کشاورز. آنجا هم یک عده داشتند می دویدند و یک عده هم با باتوم به دنبالشان بودند. همینطور خیابان کارگر را رفتیم سمت شمال. از جلوی موزه هنر های معاصر که رد شدیم دیدیم همه دارند می دوند سمت پایین و به ما هم علامت می دهند که برو... برو... ما برگشتیم سمت پایین دیدیم یک عده دارند از جهت مخالف می دوند بالا و یک عده باتوم به دست هم دنبالشان بودند و به ما اشاره می کردند که برویم بالا!

از هر دو طرف راه بسته بود. از سمت کوی دانشگاه انگار دانشجویان با نیرو های امنیتی درگیر شده بودند. صدای تیر اندازی پراکنده می آمد. امیدوارم که تیر اندازی ها هوایی یا مشقی بوده باشد.

بعد یکهو دیدیم از سمت پایین یک عالمه موتور سوار زره به دست سیاه پوش آمدند بالا برای سرکوب دانشجویان. در گیری شدت گرفت و چند تا گاز اشک آور زدند. ما هم مثل مردم حیران این صحنه ها را نگاه می کردیم. بعد یک دختر جوانی بلند فریاد زد : الله اکبر ... و همه جمعیت هم به دنبالش محکم فریاد زند الله اکبر! و یک آن احساس کردیم که گاردی ها و لباس شخصی ها ترسیدند. بعد هم مردم شعار دادند نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم... و این شعار ها بر بقیه صدا ها غلبه کرد.

آخرش هر طور بود سر فاطمی راه کمی باز شد و به ما گفتند بدوید بروید. همانجا بود که چشم هایمان شروع به سوختن کرد. و فهمیدیم که گاز اشک آور که می گویند این است! یک روزنامه داشتیم که آتشش زدیم و گرفتیم جلوی صورتمان و کمی اثرات گاز اشک آور از بین رفت.

بعد خیابان فاطمی را پیاده برگشتیم سمت ولی عصر و منطقه عین مناطق جنگی بود. جلوی وزارت کشور کاملن بسته بود و هیچ ماشینی نمی توانست عبور کند. آنجا اتوبوس هایی ایستاده بود که معلوم بود نیرو های خودشان را آورده اند آنجا پیاده کرده اند و فرستاده اند میان جمعیت. کف خیابان فاطمی هم جا و بی جا سنگ و کلوخ و آتش بود.

با دل و دماغ سوخته رسیدیم سر تخت طاووس و عجیب اینکه سر تمام خیابان ها پر از نیرو های سپر دار و کلاه دار بود. برگشتیم خانه. در حالی که نمی دانیم به سر جوانه های این جنبش سبز چه خواهد آمد...

+ کتا ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
comment نظرات ()