آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از پا نمی نشینیم

دیروز هم رفته بودیم راهپیمایی از میدان هفت تیر تا ولی عصر. البته جمعیت پیش تر رفت اما من یکهو گلو درد گرفتم و برگشتیم خانه و جان ِ وبلاگ نوشتن نداشتم. شب خبر فوت یکی از اقوام رسید و امروز هم از صبح گلو درد شدید داشتم با اینحال مجبور شدیم برویم کرج برای تشییع وخاکسپاری او. الان ساعت سه و نیم عصر است که رسیده ایم خانه و امروز هم از ساعت چهار قرار است تجمعی توی میدان توپخانه باشد. دارم باز می روم با اینکه هیچ جانی برایم نمانده. بطرز بیمارگونه ای با حال خراب هم فکر می کنم باید رفت. فکر می کنم اگر من نروم شاید هیچکس دیگر هم نرود و این امید به ناامیدی بیانجامد... .
+ کتا ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۸
comment نظرات ()