آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به پاسداشت این شعله

 

 

 

با وجود این که خسته ام با وجود اینکه پا درد دارم با وجود اینکه می دانم توی هر رفتنی ممکن است سالم برگشتن نباشد با وجود اینکه نمی دانم اگر بلایی سر من بیاید مادرم چه خواهد شد؟ با وجود اینکه دیده ام مردم ما کم نیستند، اما باز هم نمی توانم نروم.

نمی توانم بنشینم و فکر کنم دیگران هستند. اگر دیگران هم همین فکر را بکنند چه؟ اگر تعداد ظلمت طلبان از ما بیشتر شود و بتوانند این شعله ی امید که به زحمت و با عشق روشن نگه اش داشته ایم  را خاموش کنند چه ؟

به پاسداشت این شعله می روم که دل تاریکی را شجاعانه شکافته.

 

+ کتا ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٦
comment نظرات ()