آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از شیرین به تلخ

ما حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر راه افتادیم. حدود چهار مقابل در اصلی دانشگاه بودیم. جمعیت در راه انقدر متراکم بودند که سرعت خیلی خیلی کم بود. من نمی دانم دقیقن مسیر از انقلاب تا آزادی چند کیلومتر است اما حدود چهار ساعت این مسیر را در راه بودیم. راهپیمایی در آرامش و نظم بی نظیری برگزار شد. آنقدر که خودمان باورمان نمی شد این همه سکوت میان جمعی که بیش از یک میلیون نفر است واقعیت دارد. همه شاد بودند. نیرو های امنیتی ایتدای راه بیشتر دیده می شدند و از نیمه راه به بعد دیگر خبری از آنها نبود. انبوه جمعیت آنها را قاتع کرده بود که در مقابله بااین جمع کاری از دستشان بر نمی آید . با همین خوشحالی و خستگی به میدان آزادی رسیدیم. آنجا جمعی از خستگی روی چمن های میدان نشسته بودند و جمعی گوشه و کنار خیابان. داشتیم فکر می کردیم که حالا با این جمعیتی که دور تا دور میدان و مسیر های منتهی به میدان را گرفته چطور باید برگردیم خانه. حمید گفت احتمالن سر شیخ فضل الله رو به بالا باید بیشتر ماشین گیر بیاید. به همان سمت رفتیم که در همان سمت دیدیم عده ای از جوان ها که رفته اند بالا و در حال متفرق شدن بودند، دارند می دوند پایین و از جمعیت درخواست کمک می کنند که جمعیت برود جایی که دارند آنها را می زنند. بعد کم و بیش صدای تیر شنیدیم و دویدن مردم از این سو به آن سو. ماشین هایی هم میان ترافیکی که تکان نمی خورد ایستاده بودند. ما از یک پراید که فقط یک راننده در آن بود در خواست کردیم که موقتن سوارش شویم تا کمی امن تر باشیم. حدود نیم ساعت همانجا سوار آن پراید بودیم و توی همان پراید بود که خون و خونریزی ها را به تماشا نشستیم. جوان ها با دست های خونین می آمدند و می گفتند خون شهید است . ببوسیدش. بعد چند نفر مجروح را که واقعن شکل جنازه بودند از مقابل ماشینی که در آن نشسته بودیم روی دست ها می بردند و فریاد می زدند میکشم میکشم آن که برادرم کشت. دختر ها ترسیده بودند و گریه می کردند. پسر ها خشمگین در فکر انتقام گیری بودند. ما از آن ماشین پیاده شدیم و درگیری ها ادامه داشت. هر لحظه به نظر می رسید که شدید تر می شود و هوا دیگر تاریک شده بود و آتش های بزرگی روشن شده بود و صدای تیر همچنان می آمد.
نمی دانم این شورش را چه کسی به پا کرد اما اطمینان دارم کار راه پیمایانی که تمام مسیر را در صلح و آرامش و سکوتی بی نظیر پیموده بودندو خسته به میدان آزادی رسیده بودند نبود. کار خودشان بود و هزینه اش را جوان های پاک ما دادند.
از آنجا به هر ماشینی هر مقدار پول پیشنهاد کردیم که ما را برساند خانه قبول نکرد. گفتند تمام راه ها بسته است. اصلن روبه شمال و شرق نمی شود رفت. و به تماشای صحنه های درگیری و به تماشای کشیدن زخمی ها به این سو و آن سو ایستاده بودند بعد از آن بهت بزرگی که فرایمان گرفته بود بالاخره مغزمان کمی به کار افتاد و من گفتم به یک تاکسی بگوئیم حد اقل ما را برساند ایستگاه مترو. به خیال مان می بردمان ایستگاه آزادی. در حالی که از آن طرف اصلن نمی شد رفت و مارا برد ایستگاه صادقیه. ساعت نه توی ایستگاه صادقیه بودیم و سوار مترو شدیم به سمت شرق. توی مترو تمام مردم حرف از بی شرفی این ها میزدند. آنجا یک نفر بود که از نزدیک شاهد تیر اندازی و کشته شدن یکی از جوان ها بود و او گفت که تیر اندازی از داخل ساختمان بسیج به بیرون صورت گرفته. من تا آن موقع فکر می کردم کار گارد های ویژه ای بوده که آنجا زیاد دیده می شدند اما فهمیدیم که کار هر کسی بود، گناهش را آخر به گردن نیرو های بسیج انداختند. .
ما حدود ساعت ده و نیم رسیدیم خانه

+ کتا ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٦
comment نظرات ()