آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حکومت دروغ بر سرزمین صداقت

تا امروز توی بهت بودم. بغض و اشک نداشتم. توی بهتی بودم که دچار شک و نفرت بود. هر چند که حمید همیشه اصرار دارد که نفرت از خودمان دور کنیم تا مثل آنها نباشیم. شک به اینکه آیا خواهند توانست مردم را سرکوب کنند یا نه؟ آیا خواهند توانست حکومت دروغ را بر سرزمین صداقت ادامه دهند یا نه؟

اما الان که ساعت هفت صبح روز دوشنبه است اشک توی چشم هایم جمع شده. حمید هم از اول صبح رفته مدام کانال عوض می کند و خوشبختانه هر دو تلویزیون بی بی سی  و صدای آمریکا هر دو برنامه های ویژه دارند. همبستگی ملت را در اعتراض به نحوه شمارش آرا و در خواست مظلومانه ی پس گرفتن آرایشان ، اطلاع رسانی می کنند.

دل توی دلم نیست. از همین الان دلم می خواهد بروم میدان انقلاب . امروز ساراخانم می خواست برود مرخصی که مرخصی اش را به خاطر راهپیمایی کنسل کردم. ساعت چهار بعد از ظهر اما برای این دلی که توی دلم نیست خیلی دیر است. من نمی دانم چطور این کتایونی که هر لحظه می رود سمت در و دلش می خواهد در را باز کند و برود توی خیابان و سرنگونی این ظلم را فریاد بزند را چطور تا ساعت چهار توی خانه نگه دارم؟

+ کتا ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٥
comment نظرات ()