آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

گوش خودم را گرفته ام کشیده ام آورده ام اینجا کنج اين کلبه رها کرده ام. با خودم شرط ها کرده ام. مبادا یادم برود. مبادا آن شیطانی که دلارام می گفت ممکن است توی جلد هر کسی برود یک وقت توی جلدم برود. یاد آن همه غلط کردم ببخشیدی که به خوم گفتم بیافتم و هیچوقت دیگر کاری نکنم که مجبور شوم به خاطرش از خودم عذر خواهی کنم.

 

بروم خدا را شکر کنم که یکی مثل خود من هست که مواظب شیطنت های من باشد و من هم ازش حرف شنوی داشته باشم. پیش خودمان بماند این آخر سری ها دیگر از هیچکس حرف شنوی نداشتم. حتی از بابا که هیچوقت عمرم روی حرفشان حرف نزده بودم هم حرف شنوی ندارم. کارم به جایی رسیده که صاف صاف ذل می زنم تو چشم های مادرم و می گویم : نه! مادر بیچاره ام با چشم های تعجب زده اش که بیماری دیگر پرتو های مهربانانه اش را ازش گرفته نگاهم می کند ونمی فهمدم. تکرار میکند که : نه؟! من بازمحکم تر می گویم که نه خیر!

 

سر درد دارم مهم که نیست. استامینوفن بخوری یانه بالاخره خوب می شود. مهم اینست که مواظب دلت باشی. بهانه های بیخودی هم نیاوری.پا به زمين نکوبی و زر زر هم راه نياندازی. اگر لازم است روزی هزار بار گوش خودت را بکشی که یادت بماند.

 

اگر لازم است روزی هزار بار تکرار کنی که خیال نکند ول کنش هستی و خدای نکرده اين فکر به سرش بزند که ممکن است خسته شوی. همین است که هست. تا قیام قیامت هم طول بکشد باز همین است که هست.

 

تو ایستاده ای بالای سرخودت و خوشبختانه عمر هیچکدامتان زود تر از دیگری تمام نمی شود مهم اینست که بتوانی و این قدرت را در خودت احساس کنی که با خودت در بیافتی و به خودت بگویی: بچرخ تا بچرخیم!.

 

 

+ کتا ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۱
comment نظرات ()